تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................
اینجا خیلی ساکتم. اینجا درون قاف، درون خودم..

انقدر نور هست که احتیاجی به نور بیرون ندارم و چراغ ها رو می تونم کم نور کنم. تو اوج بی صدایی احتیاج به حرف زدن ندارم. الان نه احساس بدبختی و درموندگی دارم و نه احساس پیروزی و خوشبختی

.. اما یه حس دارم. احساس پوچی نمی کنم، معنا دارم. معنایی واسه زندگی خودم نه هیچ کسی دیگه

 یه جورایی اومدم واسه کفرگویی دیشبم اظهار پشیمونی کنم.

نه اینکه یهو همه چی حل شده باشه..نه

اما نمی خوام از این به بعدشم رو هم به عصبانیت بگذرونم. یکی دو سه ! روز طبیعیه که بخوام غصه بخورم. بعدش راه می افتم

دم غروب ،با اسب و سگم به سمت جاده در امتداد دریا حرکت می کنم و شهر به شهر، جاده به جاده می رم و زندگی هامو کشف می کنم..

دم غروب چون نقطه ی تقابل ماه و خورشیده.. دو تا تضاد ... می گذارم قدرت دریای خدایی خیلی چیزها رو تو خودش حل کنه یا خیلی چیزها رو تو خودش برام بشوره و شفاف کنه

حالا که قراره زندگی کنم و چاره ای دیگه هم ندارم، پس این کار رو می کنم

بعدا واسه لبخند زدن وقت هست

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 آبان1388 توسط شعله |

همش وقتی یه برگ سبز بین برگهای زرد می دیدم فکر می کردم این منم که تو خانوادم دارم نقش یه ناجی رو بازی می کنم و باید هی بیشتر بدرخشم تا اونا از رنگ سبز من رنگ و نقش بگیرن..

اما امروز متوجه شدم یه  برگ زردم بین باغ سبز زندگیشون..

توضیح نمیدم. حال ندارم. بسکه بهم شوک وارد شده دیگه صدام درنمیاد

فقط یه جمله من گول خوردم. من قربانی بودم نه ناجی

حالا دنیا بهم بدهکاره

خدا بهم بدهکاره

آسمون و زمین بهم بدهکاره

مامان و بابام بهم بدهکارن

از همه جا و همه آدما طلب دارم

15 سال زندگیمو.. یالا.. بهم پرداخت کنید

از همه بدتر زمانیه که بفهمی خودت این وسط چقدر قشنگ اشتباه کردی و نمیتونی هیچ کسی رو مقصر بدونی، حتی خودت رو

.

فکر کنم دیوانگی یعنی همین

 

 

پ.ن: وقتتونو اینجا تلف نکنید. ظاهرا خدا منو واسه یه فیلم سینمایی تو نقش های متفاوت داره امتحان می کنه. اینجا خبری از آرامش و ثبات نیست

نوشته شده در تاريخ جمعه 8 آبان1388 توسط شعله |
نبودم چند وقت.. نه اینکه کار مهمی واسه انجام دادن داشته باشم و نه اینکه حرفی نداشته باشم که اتفاقا گلوم از بی حرفی درد گرفت

.

.

لهجه ی آب رو می فهمم این روزها

معنای صدای بال کبوترها واسم نامه ی عاشقانست

قشنگی نگاه ماه رو الان حس می کنم.

تو چرخه ی خدا شدن قدم زدنم رو نگاه می کنم و تعداد فاصله هامو می شمارم.. انگشتام که کم میاد و گم می کنم.. دوباره برمیگردم سر خط..ماشین حسابای بازاری جواب نمی ده

یکی امروز بهم گفت خدا یه باشگاه داشت که می خواست معرفیش کنه واسه همین تابلو معرفی درست کرد و اونا رو سر در باشگاههاش چسبوند

من و تو و ما اون تابلو ها هستیم. اولش بغض کردم و گفتم این نامردیه من نمی تونم تابلو باشم پس زندگی خودم چی؟ گفت تو رو یکی دیگه واسه هدفش خلق کرده

اولش بدجوری حالم گرفته شد اما بعدش به خودم گفتم اگه حتی همین باشه ،براق ترین و بهترین تابلو می شم که تو برق چشمای کسایی که میان تا نگام کنن، خودمو ببینم

 می چسبم به هم و یکی می شم. تک . واحد. تجسم اندیشه

پ.ن: قصد بدی ندارم. نمیدونم چرا یهو لهجم اینطوری شد!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 آبان1388 توسط شعله |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

هیچ اتفاق خاص و عجیب و نادری نیفتاد

خونه مرتب شد و بعضی چیزها عوض شد یا خریداری شد.. دوباره کارهامو و برنامه هام سر جاشون نشستن و من شدم همون شعله

اما با یه تفاوت خیلی کوچیک :

 یه گره ی بزرگ جاش تو قلبم خالیه.. من دخترم. اجازه دارم دختر باشم

هر وقت ذوق کردم جیغ بزنم، هر وقت خسته شدم غر بزنم، هر وقت حالم بد شد از صبح پتو رو بکشم تو سرم و با دهن کج و کوله سر جام دراز بکشم، هر وقت دلم خواست دو جور غذا بپزم و یه روز اصلا حوصله نکنم و زنگ بزنم غذا بیارن

برم روزنامه فروشی و دوتا مجله آشپزی بخرم و بیارم یه جور غذا از روش بپزم، برم فرش فروشی و پادری شیک قیمت کنم و از قیمتش سرم سوت بکشه و تو راه خونه با لب و لوچه آویزون خودمو قاتع کنم مال خودمون هم خوشگله

تو سر کار اگه منشی شماره مراجعم رو گم کرد، روم نشه بهش حرفی بزنم و تمام راه خونه رو با خودم غر بزنم که چرا حالش رو نگرفتم.. برم عکاسی و از توی عکس هایی که انداختم چندتاشو برای چاپ انتخاب کنم و غر بزنم که چرا انقده تو این عکسا چاقم و بیام خونه و ۴۵ دقیقه ورزش کنم تا لاغر شم

از صبح تا شب رژیمم رو رعایت کنم و شبش ۴ تا کتلت اضافی بخورم و تا صبح هم از معده درد بمیرم و هم از وجدان درد.. ۴ ساعت جلوی تلویزیون سریال های پشت سر هم  کانال "فارسی ۱ " رو نگاه کنم و همزمان گلابی و انجیر بخورم و بعدش واسه اینکه کالریم به هم نخوره زیتون شور بجوم

برم برای ثبت شرکتا و کار لنگ بزنه و به جای اینکه برم پیش معاون و خودم کارها رو درست کنم و چونه بزنم و ...  . زنگ بزنم به مدیرعامل آینده و اونم بگه بیا بیرون، خودم می رم اونجا رو سرشون خراب می کنم و منم ذوق زده بیام بیرون و یه بطری آب معدنی بخرم و زیر پل میرداماد روی چمن ها لی لی کنم و برم روی پل عابر و با خیال راحت پله هایی رو از زیر پام رد می شن بشمارم

...

متوجه می شین؟ قرار نیست آدم مهمی باشم. مهم و حرفه ای و عصاقورت داده و روان شناس با کلاس..     آدمی که حق نداره اشتباه بکنه، آدمی که قراره همیشه درجه یک باشه، آدمی که اجازه داره مریض بشه.. غصه بخوره.. حمایت بخواد.. وقت بگذرونه

.

.

دخترم.. این اتفاقیه که بعد از وقایع اخیر افتاد.. همین

اما دیگه بی پولی بدجوری داره فشار میاره ها!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 مهر1388 توسط شعله |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 وقتی تو بچگی می شنیدم زندگی سیبی ست گاز باید زد با پوست

درست نمی فهمیدم یعنی چی، اما الان که روزانه دارم یه سیب با پوست می خورم! داره یه چیزایی دستگیرم می شه

همش با خودم فکر می کردم اگه گردگیری خونه تموم شه می خوام چی کار کنم؟ برام روشن شده بود که گردگیری و مرتب کردن خونه یعنی مرتب کردن ذهنم و نمیدونستم بعدش قراره چه اتفاقی بیفته. ۵ شنبه تقریبا گردگیری تموم شد.. رفتیم سر خاک شیرین

تو راه برگشت من یهو متوجه شدم که من دختر خونه هستم نه مسئول یا پدر خونه

و دختر خونه وظیفه ی محدودتری داره.. این بهم آرامش داد

خودمو جا به جا کردم که بیام و برم تو قالب خودم.. اولین اتفاق:

- من: بابا چرا انقدر یواش راه می ری؟

بابام: کمرم درد می کنه

من: چند وقته؟ از کی؟   (تو دلم پرسیدم چرا ندیده بودم؟)

من: مامان چرا موقع جویدن غذا دهنت رو کج می کنی؟

مامان: دندون جلوم شکسته ..

من: سلام دوستم.. غیر از آدرس دکتر ارتوپد، آدرس یه دندون ساز هم می خوام

من: کابینت آشپزخونه پوسیده.. بالشم خرابه

بابا: زنگ بزن کابینت ساز بیاد. مامان همون روز برام بالش خرید با یه روبالشی سبز و نارنجی..

من: شما ها چقدر مهربونیدا

مامان: ۳۰ سال با ما زندگی کردی ندیدی؟

من: ....

نه ندیده بودم. هیچی رو

انقدر ماجرای مهم و توهمی زندگی من بزرگ بود و اهداف دراز مدت تعریف کرده بودم که همین جلوی پام رو ندیده بودم

شب.. آشپزخونه.. من و بابام:

بابا: چرا نصف شبی انقدر قدم می زنی؟

من: داشتم فکر می کردم که می خوام خیلی از کارها و برنامه های متفرقه م رو کنسل کنم و جدی امسال بشینم و درس بخونم.. اما انقدر این ور و اون ور قول دادم که نمیدونم چطوری بهشون نه بگم. اما اگه همین جوری ادامه بدم معلوم نیست آیا سال دیگه باز بتونم کنکور بدم یا نه؟

بابا: همین کارها و برنامه هات تو رو از زندگیت دور کرد.. داشتی کارتو می کردی.. همون موقع که رفتی سر کار باید می موندی و درستو می خوندی

الانم اگه قراره قبول شی همین تنها راهشه.. بهشون بگو بابام گفته باید درس بخونم و اجازه ندارم بیام سر کار! پول کلاس کنکورت چقدر می شه؟ ببین می تونی قسط بندی کنی؟ پولشو خودم می دم تو بشین درس بخون

من:...

نمیدونم چرا همش آخر همین اتفاقات زندگی هی دلم می خواد از شدت خوشبختی گریه کنم.

 اصراری ندارم درکم کنید اما این اتفاقات ساده ی زندگی برای من مثل تو ابرها زندگی کردنه

نوشته شده در تاريخ شنبه 4 مهر1388 توسط شعله |

سلام خداجون میدونم همیشه برات نامه می نوشتم اما اینبار می خوام به یکی دیگه هم سلام کنم

به کسی که هیچ وقت ندیدمش چون فکر نمی کردم چیزی واسه دیدن داشته باشه

مردی که  پشت سکوت دائمی و همیشگیش قلبی از طلا خوابیده

مردی که چون دستاش خالی بود کسی به صورتش هم نگاه نکرد

مردی  که وقتی متخصصین اشتباه کردن همه کج به اون نگاه کردن که تو سرپرست بودی و تو حق اشتباه نداشتی

مردی که هنوزم نمیدونه مقصر نیست  و هنوز داره طناب پوسیده ی این عذاب وجدان رو، روی پشت خودش می کشه

تکون نمی خوره نه به خاطر اینکه نمی تونه کاری کنه که اگه تکون  می خورد این طناب انسجام پوسیده ی خانواده ی ما  زودتر از این ها پاره می شد

مردی که سالها ندیدمش

مردی که پدرم بود

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

سلام بابا

هیچی ندارم بگم جز این قطره های اشکم که می دمشون به تو.. جبران تموم سالهایی که هر وقت خواستی بگی بابایی با حرکات و رفتارم نذاشتم. چون فکر می کردم زمانی که لازم بوده بابا باشی و نبودی و دیگه نمی تونی بابای من هم باشی

فکر می کردم اگه ستون این خونه لقه و به طناب کمکی دیگرون وصله، تقصیره تو بوده

این همه سال بار تقصیری رو گردن تو انداختم که اصلا ربطی به تو نداشت، بار این همه سال بی پولی.. بدون اینکه نگاه کنم که جای پول چی داری به خانوادت می دی.. شونه هات.. قلبت.. عشقت و تمام زندگیت

اما هیچ کس ندید.. قدیما هی به مامان می گفتم حیف کردی خودتو که زنِ بابا شدی اما الان میبینم تمام عمرت، جوونیت، قلبت حیف شد

من اگه ۱۵ سالم پرید هنوز ۳۰ سالمه و تو اگه ۱۵ سالت پرید الان ۶۰ سالته.. کی می تونه جبرانش کنه بابا؟ کی؟

اگه دوستت داشته باشم جبران می شه؟ اگه هر روز کاری کنم که وقتی میای خونه خوشحال شی چی؟ اگه به جات زندگی کنم خوبه؟ اگه کاری بکنم که تو میخوای؟ من چی کار کنم بابا؟ مجبورم سالهایی رو جبران کنم که هیچکدوممون مقصر نبودیم.. سالهایی رو که هممون قربانی شدیم

 بابا دوستت دارم خیلی زیاد

نوشته شده در تاريخ شنبه 4 مهر1388 توسط شعله |

میدونم کمی غیر عادیه.. اما

لازمه همه چی رو دوباره تعریف کنم

حتی نوع ارتباطاتم رو با دوستام

لازمه یاد بگیریم که خودم هم آدمم و زندگی دارم و نمی شه وقت و بی وقت جوابگوی سوالات و مشکلاتشون باشم..

لازمه بفهمیم مسئولیت کارهاشون به من هیچ ربطی نداره

لازمه حالیمون شه من وظیفه ندارم برای حل شدن مشکلاتشون آدم و شرکت و موقعیت و ... معرفی کنم

لازمه بفهمیم من منم

خودمم. مال خودم هم هستم

هر چی هستم منم

تو رو خدا اینو بفهمیم.. دیگه برخوردها داره اذیتم می کنه 

لازمه بهشون بگم:

 ببین.. میدونم کمی عجیبه اما چیزی که تا الان از من می دیدی شخصیت من نبوده، من عذر می خوام نمی خواستم تا حالا باهات بازی کنم اما اینی که می دیدی یه توهم بوده حتی واسه خودم

ازت فرصت می خوام که بتونم خودمو پیدا کنم و اگه رفتارم تغییر کنه ازت می خوام این شخصیت جدید رو بپذیری بدون غر و بدون گله

اگه اذیتت می کنه مجبور نیستی منو تحمل کنی اما منم  دیگه نمی تونم برم تو قالبی که من نیستم. پس یا همراهی کن باهام اگه فکر می کنی دوستیمون ارزشش رو داره، اگه هم نه که مرسی تا این مدت دوستم بودی.. تا الان هر کاری برات می کردم و می کردی ارزش مند بوده، اما از الان به بعد آزادی بمونی یا بری

 

کاش بتونم همینجوری بهشون بگم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مهر1388 توسط شعله |

m0ckl0scug5a80vrqcst.jpg

شاید اولین باریه که حتی از ظرف شستن یا گردگیری لذت می برم

اولین باریه که  وقتی خونه رو جاری می کنم، قرار نیست بعدش با عجله از خونه برم بیرون و بپرم وسط زندگی

اولین باریه که همین زندگی منه

کشف کردم زندگی یه زن یعنی آفرینش، تغذیه، آرامش، گرما، انرژی و از این چیزا

تا حالا اشتباهی رفته بودم تو قالب یه مرد یه چیزی تو مایه های حمایتُ شکار، جنگ، برد و باخت

خودم می خواستم سایه ی درخت باشم واسه خودم و بقیه،  اما من کارم ریشه زدن تو زمین و تغذیه شدن و تغذیه کردنه

اما الان خودمم. یه زن

البته هنوز تازه فهمیدم زن بودن چه شکلیه تا جا بیفتم سر جام طول می کشه خوب

امروز ورزش کردم، دوش گرفتم، موهامو سشوار کشیدم (قبلن واسه اینا وقت گذاشتن الافی بود چون کارهای مهمتری داشتم مثل کار کردن و حقوق گرفتن)

بعدش یک سوم آشپزخونه رو از سقف تا کف شستم و بعدش خسته شدم!! اومدم و از کانال فارسی ۱ ۲ تا سریال نگاه کردم و فایل های کامپیوتریم رو مرتب کردم. همه جای زندگیم داره مرتب می شه

دقیقا به اندازه ۱۵ سال کار دارم که جمع شده ،وسایل دارم که باید دور بریزم و گردگیری دارم که باید انجام بدم

گوشه گوشه ذهنم احتیاج به مرتب شدن و گردگیری و بازبینی و دوباره چینی داره

با کار خونه دارم همین کار رو می کنم..

یه اعتراف کوچولو: خوشحالم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهریور1388 توسط شعله |

این روزا همه چی جدیده حتی چیپس های سوپری سر کوچمون

وقتی یه جا تو زندگی یهو بفهمی همه چی که فکر می کردی اشتباهی بوده ، بیشتر شبیه آدمهایی هستی که تازه از خواب بیدار شدن و همه چی براشون جالبه

جالبه که عجله ای واسه هیچ کاری نداری... اصلا کاری نداری که انجام بدی!

البته اگه نجنبی از گرسنگی میمیری. آخه بازنشسته بودن و حقوق کارمندی بابا دیگه کاملا راستکیه! اینو باید حواست باشه

واسه همین خودمو جمع و جور کردم و اول از همه یه منشی تلفنی برای موبایلم گرفتم که تلفن هامو جواب بده و اگه کسی سوالی داشت جواب بده، وقت مشاوره براشون بذاره و اگه کسی کار مهمی باهام داشت بهم اس ام اسی خبر بده

یه شاگرد رو دیدم و قرارداد بستم تا فعلا یه پولی واسه نفس کشیدن داشته باشم!. امروز هم رفتم موسسه ای که پارسال کنکورآزمایشی می دادم و با مشاورش صحبت کردم و درصدهام رو گفتم. گفت دوباره بخون و اما امسال زبان رو کلاس برو هم عمومی و هم تخصصی.. بهش گفتم اگه کنکور ندم چی؟ خیلی جدی گفت کنکور ندی می خوای چی کار کنی؟ وقتی اومده بودم بیرون هی فکر کردم جدا اگه کنکور ندم می خوام چی کار کنم؟ کاری به ذهنم نرسید.. عجالتا تصمیم گرفتم کتابامو دوباره دربیارم

با راننده تاکسی حرف می زدم .. با سوپری.. با منشی موسسه کنکور..

با همه آدمها حرف می زدم بدون اینکه شعله باشم. متفاوته.. البته خیلی اصرار ندارم درکم کنید اما باور کنید تو لحن صحبتتون هم تاثیر می ذاره وقتی بدونی الان دیگه خودتی.. فقط خودتی بدون هیچ باری رو دوشت

روز عید فطر تمام وسایلی رو که این ۱۵ سال با ذهنیت ناجی یا قربانی خریده بودم، بردم انباری

دارم نقطه به نقطه ی روزهامو لمس می کنم. بدون هیچ ذهنیتی

انگار خونه خریدم که خالیه.. بهتر بگم اتاق خریدم یا شایدم هم خودم رو خریدم... یا بردم ویندوز مغزم رو عوض کردم و کل فایل "C"  فرمت شده و پریده و البته رم ۵۱۲ قدیمی رو عوض کرده و یه رم ۲ گیگ برام گذاشته

این دقیقا می شه وضعیت الان من!!

جالبه، نه؟

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهریور1388 توسط شعله |
همون طور که تو پست قبل نوشته بودم امروز رفتم مطب دکتر "ش"

بعد از یه کمی گپ و حرف زدن بهم گفت خوبی.. اثرات دارو دیگه تو رفتارت دیده نمی شه

(بایدم خوب می شدم با روزی یک ساعت و نیم ورزش و صبح تا شب دو تا بطری نوشابه خانواده آب خوردن!)

گفت دیگه وقتشه ببینی الان چی دلت می خواد و زندگی جدیدت رو بسازی و از این به بعد هم به هر متخصصی اعتماد نکنی! طرف باید متخصص با وجدان باشه.. یادت باشه دو ماه دیرتر اومده بودی ُ  تو یه تخت تیمارستان واسه همیشه اسیر سرخوشی هات بودی

یادت باشه ژنتیک خانواده شما ایرادی نداره.. برو دنبال زندگیت. از این به بعد هم از نظر من احتیاجی نیست که بیایی مشاوره.. میدونم خودت از پس زندگیت برمیای

بهم گفت مثل روز برام روشنه که روانشناسی رو ادامه می دی و مثل روز برام روشنه تو کارت موفق می شی.. پس بیشتر از این معطل نکن

.

u7ivq4s4guav7l150tu.jpg

.

فکر کنم اینجا نقطه ی مناسبی برای پایان زندگی شعله باشه

شما چی فکر می کنید؟

پ.ن: راستی یه اسم جدید پیشنهاد بدید، دیگه شعله نیستم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 شهریور1388 توسط شعله |

یه قصه دارم براتون

قصه زندگی شعله

میدونم می گید که اینو که قبلا خوندیم. میدونم که وبلاگمو با قصه ی خودم شروع کردم. اما خودم هم از این قصه تا چند روز پیش خبر نداشتم. تقریبا تا 3 هفته ی پیش

حالا می خوام بگم.. می خوام راوی شم و یه قصه براتون بگم

اگه خاطرتون باشه من رفتم دکتر تغذیه تا لاغر شم. بهم رژیم غذایی و دو جور قرص داد . یکی چربی سوز و یکی دیگه کاهش اشتها

یکماه مصرف کردم و 6 کیلو کم کردم. خوشحال هم بودم حتی اومدم اینجا و نوشتم که دارم محدودیت هامو می شکونم و به شما هم توصیه کردم که این کار رو بکنید.. خاطرتون هست؟

جواب ارشد اومد و من باز قبول نشدم. 36 نفر گرفتن و رتبه ی من شده 93. حتی از پارسال هم بدتر شدم/

تصمیم گرفتم تغییر گرایش بدم. برم تو یکی دیگه از گرایش های روانشناسی که قبول شدنش راحت تر باشه. اینطوری شد که از دکتر "ش" وقت مشاوره گرفتم. یه روانشناس که چون قبلا شاگردش بودم و سبک کاریش رو دوست داشتم و مطمئن بودم همه ی گروه ها رو می شناسه رفتم دیدنش.

یک روز شنبه بود که دیدمش و ماجرا رو براش تعریف کردم. اما ناچار شدم علت علاقه م رو هم به روانشناسی بگم پس اجبارا ماجرای خواهرم شیرین رو که بیمار بود و سال پیش فوت کرد. اینکه افسرده بود و می خواستم نجاتش بدم. اینکه مامانم بعدش بیمار شد و به خاطر اضطراب زیاد، زیاد بیرون نمی رفت.

اینکه هر کجا می رفتم بهم می گفتن تو ژنت ایراد داره و باید مراقب خودت باشی. براش گفتم که از روزی که شیرین مریض شد من شدم سوپر من که اونو و خودمو و مامانم و بعدش جامعه رو نجات بدم. بهش گفتم الان خسته م و گیج شدم که یه سال صبر کنم؟ شوهر کنم؟ یا دوباره ادامه بدم اما تو رشته ی دیگه ای کنکور بدم؟

دکتر "ش" گفت الان ترکیدی.. این یکسال رو خیلی سخت کار کردی، درس خوندی، پیگیر شکایت خواهرت بودی و کلاس های متفرقه برداشتی

فعلا برو یکی دو هفته استراحت کن . گفت این چهارچوب شکستنات هم علتش همینه، برو هر وقت خستگیت در رفت بیا تا صحبت کنیم.

یک هفته بعد رفتم دیدنش.. بعد از کمی صحبت دکتر "ش" بهم گفت: ظاهرا ماجرا از یه ترکیدن ساده جدی تره. به نظرم تو در حال حاضر در مرحله شروع یه سایکوز هستی. این غیر طبیعی بودنت می تونه علایم شروع یه مانیک (یه بیماری روانی که فرد بیش از معمول سرخوشه و کنترل رفتارش رو نداره... یه چیزی شبیه مستی یا استفاده از قرص های روانگردان) هست. من ترجیح می دم که سریعا به یه روانپزشک ارجاعت بدم تا معلوم شه .

تقریبا ماتم برده بود. فکر کردم داره باهام شوخی می کنه یا داره غلو می کنه یا می خواد منو بترسونه که زیاد چهارچوبامو زیر رو نکنم.

اما دکتر "ش" کاملا جدی بود و اصلا شوخی نداشت. تقریبا به التماس افتادم که من محاله برم روانپزشک .. اصلا اگه این کار رو بکنم 13 سال جنگیدنمو علیه دارو زیر سوال می برم. بهش گفتم شاید این موضوع برای بقیه زیاد مهم نباشه اما منو می کشه. بهش گفتم حاضرم بمیرم ولی پامو تو مطب روانپزشک نذارم..

.

.

دردسرتون ندم با همه ی تهدیدام و کلی گریه و شب نخوابی روز بعدش با چشمای پف کرده رفتم مطب روانپزش و بازم مثل بچه های خوب، کل زندگیمو تعریف کردم و کلی سوال جواب دادم و یه نامه داد دستم که بیارم بدم به دکتر "ش".

. و دوباره شب نخوابی و گریه... تا ساعت 10 شب از دکتر "ش" یه وقت اورژانسی گرفتم و رفتم پیشش

دکتر "ش" نامه رو که خوند. تقریبا وا رفت . دستاشو فرو کرد تو موهاش و فقط یه جمله گفت:"وای..عجب فاجعه ای"

تقریبا مطمئن شدم دیوونه شدم. خصوصا وقتی آب دهنش رو قورت داد و با کمی مکث و جابه جا شدن بهم نگاه کرد، پیش خودم فکر کردم بهتره مودبانه از مطبش بیام بیرون و برم خودمو گم گور کنم. ولی در عین حال با خودم فکر می کردم پس چرا خودم هیچی نمی فهمم. منکه شبیه بقیه آدمام. فقط درونم خیلی آرومتر از همیشه ست؟

.

بالاخره دکتر "ش" حرف زد.. سعی می کنم تا می تونم نقل قول کنم:

میدونی تو این نامه چی نوشته؟ دکتر ... تو نامه ش برای من نوشته که تو دچار مسمویت دارویی ناشی از قرص فلوکستین شدی. درسته که این قرص عوارض نداره اما خود دارو بهت نساخته و تو رو مانیک کرده . اما در ضمن گفته اگه یکماه بگذره و تو ورزش کنی اثر دارو کاملا از بدنت بیرون می ره ولی اگه 2 ماه دیگه ادامه می دادی جدا بیمار می شدی و دیگه نمی شد برت گردوند. اگه عمق فاجعه رو درک کنی از این به بعد همش پشت سر من نماز می خونی

موضوع مهم دیگه ای که بهش اشاره کرده اینه که ژن تو مشکلی نداره. در واقه یعنی سالمه. و بیماری خواهرت هم دو قطبی نوع 3 بوده. نوع سه یعنی افسردگی ای که بر اثر اشتباه تشخیص و داروهای نامناسب فرد مریض می شه. پس خواهرت مادرزادی مریض نبوده اون فقط افسرده شده بوده که با یه تشخیص اشتباه واقعا بیمار شده

و مادرت هم ژنتیکی اضطراب نداشته. منتهی چون بهش گفتن ژن اون خراب بوده ترسیده که سر بقیه بچه هاش میاد و دچار اضطراب شده. یعنی تو ، خواهرت و مادرت سالم بودین و فوت شیرین درواقع یه فاجعه حساب می شه و این 15 سالی که خانواده ی شما رسما درگیرش بوده همش بر اثر یه تشخیص اشتباه بوده.... بلند شد و جاشو عوض کرد و اومد روی مبل روبرویی من نشست و در حالی که به دست های قفل شده ی من به پایه مبل نگاه می کرد با محبت و درد عمیقی که تو چشماش بود بهم گفت من از طرف همکارم که اولین بار این اشتباه رو کرد.. از طرف جامعه روانپزشکی از تو و خانوادت عذرخواهی می کنم. بابت تمام این 15 سالی که نفس کشیدید و درد کشیدید و زجر کشیدی. بابت تمام مدتی که تو دانشگاه می دویدی تا خواهرت رو نجات بدی و مادرت رو.. بابت همه چی متاسفم

حالا باید برات توضیح بدم که علایم مسمومیت دارویی چیه.. به نظرم تا 10 روز دیگه به حالت عادی برمی گردی و اون وقت می شه تصمیم گرفت که چه رشته ای بخونی.. اما اگه حتی دلت بخواد کلا این رشته رو رها کنی یا مسیر زندگیت رو کاملا متفاوت کنی بهت حق می دم. خوب..

و شروع کرد و برام توضیح داد که کم خوابی و .. مابقی علایم رو باهاشون چه طوری کنار بیام تا این 10 روز بگذره..

الانم که دارم براتون می نویسم هنوز گیجم که این ماجرا فقط توهم ذهن منه یا واقعیت داره؟

هنوز 10 روز تموم نشده و من دارم دور خودم می چرخم. هنوز نمی فهمم چی شده.. اصلا نمی فهمم یعنی چی که من دقیقا از 16 سالگی به بعد به مدت 15 سال جایی زندگی کردم که مال من نبوده. یعنی نصف زندگیمو...یعنی آرزوهام.. ترس هام.. دردهام.. نفرتام... همه و همه؟

اجازه بدید یه نفس تازه کنم.. بعدا بیام و از خالی شدن زیر پام و هدفام و زندگیم حرف بزنم...

شنبه ساعت 4 از دکتر "ش" وقت دارم. یعنی 10 روز تموم می شه

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 شهریور1388 توسط شعله |

 

مرحله ی بعد از خلاقیت یعنی اینکه بی خیال دنیای قبلی خودت بشی و بیفتی دنبال یه زندگی جدید!!

حالا اگه کسی هوس کرده از کار و زندگی بیفته بسم ا..


اولین حرکت رها کردن همه چیز بود و رفتن به مسافرت. تورهای مسافرتی مختلف اسم نوشتم و دهات های اطراف تهران کمی دورتر رو گشتم. بعدش نوبت  به تجربه ی کارهای ممنوعه شد مثل سیگار  کشیدن. با کسی دوست شدن و گپ زدن و تو خیابونا پرسه زدن. سینما رفتن تنهایی. مردی رو به کافی شاپ دعوت کردن. سراغ آرزوهای ناتمام نوجوونی رفتن
.
جنگل رفتن و سه روز تو چادر زندگی کردن
همه ی اینا خیلی خوش گذشت اما اتفاق جالبی هم افتاد
دیگه نمی خوام روانشناس باشم!!! علامت تعجب میذارم چون خودم اولش که فهمیدم خیلی تعجب کردم
من در 18 سالگی رفتم دنبال نجات دادن خودم و خواهرم. خودم که خوب هم نجات پیدا کردم و هم تو زندگی رفتم سراغ کارهایی که زمانی مال ادمهای مهم بود و اما خواهرم هم که رفت به دیار دیگه
یهو متوجه شدم دیگه نمی خوام روانشناس باشم انگار هم زمینه ای بود برای رشدم که حالا قدم بلند شده و می تونم اون طرف دیوار رو ببینم و هم انگیزه ی واقعیش از بین رفت..
حالا دلم می خواد برم دنبال کارهای کامپیوتری.. دنبال عکاسی دنبال زندگی دیگه
اما از یه طرف نگرانم. من تو این رشته به تخصص رسیدم نمی تونم یکهو رها کنم هم دلم می سوزه و هم منبع درامدم می پره
اینجوریاست که این روزا هی قدم می زنم و فکر می کنم و نمی تونم نتیجه بگیرم.

 

دیروز داشتم واسه کسی این جریان رو تعریف می کردم که مثل بچه نق نقوها وسطش گریه م گرفت و هی بغض کردم و هی تعجب کردم و هی جملاتم رو قورت دادم..

از همه جالبتر دارم فکر می کنم بی خیال ارشد شم و برم سراغ خودم

 

اما خودم کی ام؟ کجام؟ چه جوری ام؟

تو یکی از این تورها با خانواده هایی آشنا شدم که دکترا از معتبر ترین دانشگاه ها داشتن. شنا بلد بودن . موسیقی می دونستن. تاریخ ایران و جهان و رم! رو حفظ بودن . کارهای معتبری داشتن و اوقات فراقتی رو - که نمیدونم از کجا پیدا می کردن - تور می اومدن. خیلی تکون خوردم. زندگی من همش وسطه.. نصفه نیمه. نه خوش می گذره نه سخت می گذره نه جدی درس می خونی و نه جدی زندگی می کنی .. فکر کنم البته جدی کار می کنم... یعنی می کردم.

جمله ی بعدیم تکراریه:اینجوریاست که این روزا هی قدم می زنم و فکر می کنم و نمی تونم نتیجه بگیرم.

شدم دختر ۱۸ ساله ای که ۳۰ سالش شده. خودش که نه سنش .. اما آرزوهاش تو همون ۱۸ سالگی موندن

 و موندن و موندن و موندن

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 شهریور1388 توسط شعله |
دیروز از تا پسر متفاوت دعوت کردم بریم کافی شاپ. یکیش تقریبا نشنیده گرفت

اون یکی که اومد همش مشکوک نگاهم می کرد. جفتشون حالا خوبه غریبه نبودند. تقریبا همکار و دوست کاری بودند.

خلاصه بیچاره به نظرم هی منتظر بود از جیبم چاقو دربیارم بسکه گیج بود.

آخر شب وقتی داشتیم قدم می زدیم تلاش می کرد حلاجی کنه!!! اما در کل به من که خوش گذشت. خصوصا اینکه برنامه ریزیش با خودم بود. نمیدونم دوباره امتحان می کنم یا نه . اما بازم نمیدونم چرا مردها  انقده از یه پیشنهاد ساده گیج می شن. مگه خودشون آدمو دعوت نمی کنن؟ پس چه فرقی داره آخه؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 مرداد1388 توسط شعله |
از یه جایی زندگی قدیمیت راضیت نمی کنه

بلند می شی می افتی به تجربه کردن ترس هات و ممنوعاتت

ممنوعات خیلی ساده

مثل اینکه خیلی دوست داشتی بری  کلاس مثلا پیانو اما همیشه به نظرت ولخرجی می اومد و راه می افتی می ری

مهم نیست که پیانو نداری لااقل دستت که بهش می خوره خوب!

بعدش که هی شروع کردی به تجربه کردن ممنوعات هی به خودت می گی چرا از خودم دریغ کرده بودم؟ منکه هی پول می ریختم دور اینم روش

خلاصه اینکه  تا جایی که لطمه نمی زنید به خودتونید برید سراغ تجربه کردن. یه جورایی آدم کش میاد! بزرگ می شه

یه چیزایی تجربه می کنید که تاثیرات عمیقی داره

مثلا تو پارک تاب سواری اگه به نظرتون عیبه حتما انجامش بدید همینا یکهو خلاقتون می کنه

شروع کردم به کار کردن روی خلاقیت که وقتی کنکور رو برداشتن از گرسنگی نمیرم

جالباشو شاید حوصله کنم و همین جا بگم. البته الان نه چون رفتم یه کار ممنوعه - از نظر خودم- انجام دادم و ناخن کاشتم!! و داره وقت تایپ 3 تا 3 تا کلمه با هم می خوره!!

من عاشق این عکس شدم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 مرداد1388 توسط شعله |
سلام من


روزگاری در پی یاد گرفتن و یا دادن اطرافم رو هی جارو می کردم و البته همچنان ادامه داره

اما حالا یه فرق کوچیک که یاد گرفتن رو نمی شه از داخل ذرات و غبار هوا پیدا کرد. اتفاقا باید بذاری هوا کاملا صاف بشه تا چشمات ببینه یا مشامت حس کنه هوا رو

وقتی غبار می بینی و ذرات خاک، هی دلت می خوا  کنار بزنی و حرف بزنی و هی نظر بدی و هیجان زده بشی

اما وقتی تو هوای صاف دوباره به قله ها نگاه می کنی -که اتفاقا تو هوای صاف اصلا هم هیجان انگیز نیستند- تازه متوجه می شی مقدار فاصله ی واقعی چقدر بوده و آیا اصلا این قله رو دلت می خواد فتح کنی یا نه

یه چیزی تو مایه های هرم مزلو که می گه اگه اول نیازهای جسمت برطرف نشه نمی تونی بری سراغ نیازهای روحت و اصرار داره باید مرحله ی قبل رو کامل بگذرونی تا برسی

اما به گمونم یادش رفته بگه که وقتی رسیدی بالا هم باید یادت باشه همون جسمت قراره تو رو بالا بکشونه و گرنه اون بالا از گرسنگی جسمانی سقوط می کنی. لابد البته اونقدر بدیهی بوده که حوصله نکرده توضیح بده

حکایت منم شده وام گرفتن کلمات از مسایل روز که اتفاقا هیچ ربطی هم به روز نداره و فقط بهانه ای واسه این شکلی حرف زدنمه.

داشتم می گفتم. بدون غبار که نگاه می کنی دیگه از هوار و هیجان خبری نیست. می رسی به سکون و سکوت. شاید واسه هیمنه که بالای کوه هوا رقیقه

و می سکوتی و می نگری و می روی

تازه می بینی که آخی یه روزی چقدر فکر می کردی بالایی در حالی که فقط گردنت رو بالا گرفته بودی

اما روزگاری هم مثل الان فکر می کنی بزرگ شدن با بزرگی رو دیدن و شناختن فرق داره. خیلی زیاد هم فرق داره

امشب در آستانه سالگرد فوت شیرین روی پشت بوم - همون بومی که شیرین برای عبور ازش استفاده کرد- فهمیدم روح ٍعصیان روحی هست که دلش تایید یا تشویق نمی خواد

من وصیت کردم بعد از مرگم قبر جداگانه ای داشته باشم. دور از شیرین اینجا که نشناختمش، شرم بودن در کنارش در اون طرف رو تاب نمیارم

همون روزی که رو ی تپه های نزدیک دانشگاه بعد از بگومگوی شدید با راننده آژانسی که ترافیک رو که دید گفت حاضر نیست شروین رو برسونه جلوی حوزه کنکور و تا بسته شدن در 4 دقیقه فاصله داشتیم.

اونجا قلبم سوخت. کتفم سوخت و سینه ام هم- در حالی که دست چپم رو که بی حس شده بود مالش می دادم انتخاب کردم که شروین بره کنکور و من نرم درمانگاه و سکوت کنم

انتخاب کردم به آینده م سلام کنم. آینده ای که به قول دکتر نباید شبیه گذشته ام باشه وگرنه استرس خیلی زودتر از معمول منو از پا درمیاره

و پشیمون شدم از اعتراضی که در دلم به داییم و پدرم کرده بودم که در سن 64 سالگی بعد از شنیدن مرگ شیرین از حال رفتن و خندیدم به خودم که در زمانی که نصف سن اونا لرزش دیدم از یه استرس چنین وا دادم

به هر حال شعله ی جدید در حال پوست انداختنه

و شاید اینجاست که می رسی به پر گشودن از خاکستر

و شاید

و شاید می رسی به دنیایی دور از هیاهویی همیشگی

اعتقاد دارم هرچی برات رقم می زنه بهترین وضعیت موجوده. پس قراره سکوتم و گوش دادنم منو به جلو ببره

نوشته شده در تاريخ جمعه 19 تیر1388 توسط شعله |

وقتی درونت رو داده باشی دست کودکی به اسم کودک درونت و هی به جات تصمیم گرفته باشه و هی هر جا حرص داشتی بذاری اون جای تو حرف بزنه و اتفاقا خیلی خوب هم از پس این کار بربیاد و کم کم کلا این کار رو واگذار کنی به اون و بری سراغ کارهای دیگرت

وقتی لازم باشه بری تو نقش حمایت و چون بلد نیستی  و تنهایی می ترسی تصمیم میگیری شخصیت حمایت گرت رو هم بسپاری به جنبه ی مردانه ی درونت که اونم یه پسربچه معصوم درونیه.

مجبورش کنی نقش مرد رو بازی کنه و هی بگیری بکشیش و اونم اجباری بزرگ شه و بشه پسر 16 ساله ی عصبی که ادای مردها رو درمیاره و واسه همین بیشتر از هر کاری هی داد می زنه و تهدید می کنه. اما ازش خوشت بیاد . چون در ظاهر کارها رو خوب راست و ریست می کنه و واقعا حمایتگری رو خوب نقشش رو باز می کنه.

این قسمت رو هم بسپاری به این و بری سراغ کارهای دیگه

.

.

یه روز متوجه میشی شدی فلسطین اشغالی. دوتا کودک که صاحبخون شدن و دیگه حاظر نیستن جاشونو و شغلشونو پس بدن.

تو تصمیم میگیری کوچ کنی. از خانواده جدا بشی. از زندگی جدا بشی. از اطرافیان جدا بشی

اونم بدون اینکه بدونی داری از درون خودت کوچ می کنی و از اونجا داری بیرون رونده می شی. یهو تصمیم میگیری که بمونی و اونا رو که حالا صاحب خونه شدن جدا سرجاشون بشونی

با یه تشر و دعوای 4 ساعته بالاخره آرومشون می کنی... یعنی درست نمیدونم. شاید فعلا ساکت می شن. اما می ببینی که کودکت اسباب بازی گرفت دستش و نشست به مکعب بازی و مرد درونت هم دوباره رفت تو قالب 7-6 ساله ی خودش و نشست کنار کودک و شروع کرد در و دیوار رو نگاه کردن

شب می خوابی و خوشحالی که سرزمین درونت رو پس گرفتی..

صبح که بیدار می شی حالا باید زندگی کنی و ناگهان

و ناگهان متوجه می شی که یادت رفته!! فقط راهکارهای اونا رو دیدی سالهاست .. 9 ساله که اونا این مسئولیت رو گرفتن دستشون. یه لحظه از دلت می گذره سمت هاشونو برگردونی.. اما نه. نمی ارزه.. بازم حوصله سنگ پرونی نداری واسه پس گرفتن خودت

اما میخوای زندگی کنی و راه حل بلد نیستی. حتی نمیدونی کجا بخندی یا گریه کنی. چی می شه؟

می شه مثل الان من . اولین راه حل به نظرت گریه می رسه و راه حل بعدی اینکه دست به تایپ! بشی و بیای بذاری تو بلاگت که کمک..

راه حل سوم رو هنوز ندارم. قاعدتا بعد از گذاشتن این پست خواهد بود.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تیر1388 توسط شعله |
بچه هام این هفته کنکور دارن.

قراره نتیجه ی زحمات یکسالشونو تو آخر این هفته برن دنبالش . ما هم یه روزی رفتیم دنبال نتیجه ی زحماتمون.. ما هم درس خوندیم و شب نخوابی کشیدیم. ما هم ذوق زده شدیم و نگران که بالاخره کجا قبول می شیم و چی می خونیم و کجا می ریم سر کار و امنیت داریم و واسه خودمون آدمیم . هی تلاش کردیم و ناگهان سند گوسفندیمونو کوبوندن تخت سینمون.

الان که بهشون نگاه می کنم ذوق و نگرانیشون رو درک می کنم

اما نمیدونم روزی که بفهمن رو آب راه رفتن و زندگیشون حباب بوده اونا چه شکلی می شن؟

اون موقع می تونم بُهت و شکستنشون رو هم درک کنم؟

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 تیر1388 توسط شعله |
سلام

خیلی وقته نیستم. یه دلیل بیشتر نداره و اونم همون دلیل همیشگیه که بهانش رو نسل جدید از زنها می شنوه نه از مردها..

کار

من خوبم و مامان بهتره از من. تازگیا برعکس شده. اون داره به غذا و خواب و کارهای من می رسه

مامان شده دوباره. ۱۰ ماه زمان برد تا برگردیم به حالت عادی

بابا و شروین هم خوبن. یعنی همه چی عادی شده . ..

جالبه انگاری دیگه حرفی ندارم! خوب پس بریم اینجا:

 

غذا‌هاي خواب‌آور،غذا‌هاي خواب بر


آيا مي‌دانستيد خواب شما تحت تأثير آنچه مي‌خوريد،قرار دارد و يكي از كليد‌هاي موفقيت در داشتن خواب راحت شبانه انتخاب غذا‌هاي ‌صحيح است؟آيا از اختلالات خواب رنج مي‌بريد؟مطلب زير را بخوانيد تا به شما كمك كنيم خوابي سرشار از آرامش داشته باشيد.

براي داشتن خوابي عميق و لذت بخش بايد سعي كنيد مغز را با غذا‌هاي مصرفي آرام كنيم.بعضي غذا‌ها به داشتن خوابي پر آرامش كمك مي‌كنند كه آنها را از دسته‌ي خواب‌آوران مي‌ناميم و تعدادي نيز شما را بيدار و فعال نگه مي‌دارند كه آن دسته را بيدار كننده‌ها مي‌ناميم.

خواب‌آور‌ها،غذا‌هاي حاوي تريتوفان هستند.تريتوفان آمينو اسيدي است كه بدن براي توليد يك انتقال دهنده عصبي بنام سروتونين به آن نياز دارد.سروتونين ماده‌اي است كه ترافيك عصبي مغز را كنترل مي‌كند وموجب بروز آرامش و خواب‌‌آلودگي مي‌شود.بنابراين تريتوفان ماده‌ي خامي است كه مغز با استفاده از آن،انتقال دهنده‌هاي آرامش بخش عصبي را توليد مي‌كند.

 هرچه تريتوفان بيشتري در دسترس بدن باشد،شما بيشتر احساس خواب‌آلودگي  مي‌كنيد.بر خلاف آن بيدار‌كننده ‌ها،غذا‌هايي هستند كه مواد شيميايي عصبي را تحريك كرده و موجب سر زندگي و هوشياري مغز مي‌شوند.استفاده از غذا‌هاي حاوي كربوهيدرات‌ها به همراه تريتوفان،اين آميتو اسيد به ميزان بالاتري مغز در اختيار مغز قرار مي‌دهد.ولي مصرف غذا‌هاي سرشار از پروتيين بدون هيچ كربو‌هيدراتي شما را بيدار نگه مي‌دارد زيرا غذا‌هاي سرشار از پروتيين داراي آمينو اسيدي بنام تيروزين اسيد هستندكه مغز را فعال مي‌كند.شما متوانيد با در نظر گرفتن خاصيت‌هاي غذا‌ها در موقيت‌هاي گوناگون،انتخاب‌‌هاي درست داشته باشيد .براي مثال بهترين انتخاب براي صبحانه و ناهار دانش‌آموزان تركيبي از پروتيين بالا و ميزان متوسطي كربو‌هيدرات است.اما شام و خوراكي‌هاي قبل از خواب بهتر است حاوي كربو هيدرات‌هاي مركب و ميزان كمي پروتيين باشد.ولي غذا‌هاي تهيه شده با قند ساده مانند شكر نه تنها موجب خواب راحت نمي‌شود بلكه با بالا بردن سريع قند خون و ترشح هورمون‌هاي استرس‌زا،تأثير آرامش بخش تريتوفان‌ها را از بين مي‌برند و شما را بيشتر بيدار نگه مي‌دارند.بهترين خوراكي قبل از خواب،تركيبي از كربو هيدرات‌،پروتيين و اندكي كلسيم است زيرا كلسيم به تريتوفان‌ها عمل مي‌كند تا بهتر مواد آرامش بخش عصبي بسازد به همين دليل غذا‌هايي مانند شير و ماست انتخاب‌هاي خوبي براي غذا‌هاي‌‌ قبل‌ازخواب است.

 چه غذا‌هايي بخوريم؟

غذا‌هايي كه سرشار از تريتوفان‌ها هستند و به خواب راحت كمك مي‌كنند شامل موارد زير هستند:لبنات،حبوبات،گوشت ماكيان،تخم‌مرغ،غذا‌هاي دريايي،غلات كاملو انواع فراورده‌هاي سويا.

هرچه غذا سبك‌تر باشد،احتمال رلحت خوابيدن شما هم بيشتر مي‌شود.غذا‌هاي پر چرب و مقدار زياد غذا در هر وعده كار دستگاه گوارش را بيشتر كرده و توليد گاز و نفخ موجبات بي خوابي را فراهم مي‌كند.اگر دچار سوزش معده يا رفلكس مري هستيد به خصوص در وعده شام از ادويه استفاده نكنيد.يكي ديگر از روش‌ها زود شام خوردن است .هيچ‌گاه ديرتر از ساعت9 شام نخوريد زيرا خوابيدن با شكم پر ممكن است به خواب سريع‌تر شما منجرشود ولي به دليل كار مداوم دستگاه گوارش بارها از خواب بيدار مي‌شويد.

 چه غذا‌هايي نخوريم؟

كافيين ماده‌اي است كه بيشترين تأثير را در بيدار كننده‌گي دارد.زيرا به عنوان يك ماده‌ي محرك نه تنها فعاليت سيستم عصبي بلكه ساير دستگا‌هاي بدن مانند ضربان قلب،توليد ادرار،تعداد تنفس و توليد اسيد معده را نيز افزايش مي‌دهد.علاوه بر آن آزاد كردن قند از كبد به كار مي‌اندازد كه نتيجه‌ي آن احساس تمايل به شيريني است تا اين كمبود ذخيره‌ قند كبد جبران شود.برخي از افراد به كافيين حساس‌ترند.بايد ظرفيت كافيين خود را بدانيدزمان مصرف كافيين خود را نيز تنظيم كنيد زيرا در بيشتر افراد تأثير كافيين طي شش ساعت از بين مي‌رود،  بنابراين يك قهوه صبحگاهي  يا نوشيدن كافيين در هنگام ناهار موجب بي خوابي شبانه نمي‌شوند اما قهوه،چاي و نوشيدن‌هاي حاوي كولا از غروب به بعد مي‌توانند موجب بي خوابي شوند.

بهتر است بدانيد كه چه غذا‌هايي كافيين بيشتري دارند.به عنوان مثال،در 120سي‌سي قهوه دم كرده 105ميلي گرم كافيين،در 120سي‌سي قهوه فوزي55ميلي گرم و در 120سي‌سي چاي35ميلي گرم كافيين وجود دارد.بنابراين بيشترين ميزان كافيين در قهوه،كولا  و چاي وجود دارد وبر خلاف تصور بيشتر مردم شكلات كافيين بالايي ندارد.بعضي از دارو‌هاي بدون نسخه كه براي سردرد يا سرما خوردگي استفاده مي‌شوند،ممكن است با كافيين تركيب شده باشند،به خصوص اگر به كافيين  حساسيت داريد،حتماًقبل از مصرف از مواد تشكيل دهنده‌ي آن مطلع شويد.

 منبع رو ندارم

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 خرداد1388 توسط شعله |

تو یکی از این کلاسام شنیدم برای تعادل لازمه که زمین بچرخه و شب و روز رو با هم داشته باشه و همین باعث حیات می شه

من فکر کردم اگه زیاد تاریک بمونیم و بدون نور امید، از سرمای یاس می میریم و اگه هم فقط نور و  عشق باشه خیلی زود فرسوده می شیم و زمین خشک می شه و از داغی میمیریم

سرمای یاس و گرمای امید کنار همه که کره زمین داره با ماه و خورشیدش کنار میاد..

اگه اینجوری باشه پس وظیفه ی ما تو شب و روز زندگیمون کمی تفاوت می کنه. یادم نمیاد وقتی خورشید که می ره ناامید و نارحت و افسرده بشیم.. یه جورایی به یه قانون نامرئی الهی اعتماد داریم که دوباره روز میاد و تو شب ناامیدی تنها کاری که می کنیم استراحت و تجدید قوا واسه روزه! شاید واسه همینه نماز شب مستحبه چون تو اوج تاریکی بهتر می شه باهاش ارتباط  برقرار کرد و نماز روز واجب که تو اوج نور و شادی فراموشش نکنیم!

هی علامت تعجب میذارم چون در حین نوشتن دارم هی تعجب می کنم که عجیب نشانه ها رو بغل گوشمون گذاشته و تا حالا دقت نکرده بودم

و چیزی که یادم نمیاد اینه که تو روز هی بترسیم و نگران باشیم که قراره شب بیاد و تاریک شیم

اینم یه قانون ننوشته ی دیگه ای که کاملا به این شرایط خو کردیم و می دونیم روتینه. روز میگذره و شب میاد و شب می گذره و روز میاد.

 شعار قشنگیه ها اما نمیدونم دفعه بعد که دوباره تاریکی ماه تو زندگیم سایه افکند می تونم واسه خودم فکر کنم که بیخیال تو استراحتت رو بکن و بذار دوباره خورشید شادی و امید برگرده یا نه و البته اصلا هم قصد ندارم خودم رو امتحان کنم. اما لااقل فکر کنم حالا بدونم که این کلا فلسفه ی نوع زندگیه  و بشه که تو اوج تاریکی و ناامیدی به خودش سرمامونو هدیه بدیم

ولی خودمونیم قدیمیا خیلی میدونستنا.. به نوعی همه ی این سوالا رو جواب داده بودن و الان داریم دوباره ثابتشون می کنیم که: تاریک ترین لحظه ی شب، قبل از سحره

 پ.ن۱: همین الان خاله م زنگ زد و وقتی حالشو پرسیدم گفت اگه مهم بود بهم زنگ می زدی.. دلم واسه تک تک دوستام تنگ شده اما سرم کمی زیادی شلوغه.. اگه سر نمیزنم به تک تک تون فکر می کنم و تو زندگیم جاری هستید. اینو هم به خاله م گفتم و هم به شما می گم

پ.ن۲: به اصرار داییم کنکور ارشد پیام نور روانشناسی عمومی هم شرکت کردم. ۵ شنبه گذشته اولین جلسه کلاسم تو دانشگاه تهران برگزار شد. امیدوارم ... خیلی دلم می خواد یعنی امسال تموم شه و قبول شم و اگر نشه البته یعنی هنوز کال  هستم!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 اردیبهشت1388 توسط شعله |

نمیدونم چرا این احساس امنیتی که از وقتی از رحم پریدیم بیرون هنوزم داره خفه مون می کنه و نمیذاره راحت نفس بکشیم

همه جا و همه حالت یا عمد و غیر عمد مجبور می شی ازش استفاده کنی و واسه یه پله بالا رفتن کلی یکی دوتا می کنی و هی با اینکه میدونی بالاتر می تونه جای بهتری باشه اما خودت رو تو جای آشنا آویزون نگه داری

اصلا تو بچگی نمی فهمیدیم سالها یکی یکی چطور گذشتن و چطور این همه بزرگ شدیم و البته هنوز دختر کوچیک بابایی موندیم

اما دیگه بابا مثل سابق تحویلت نمیگیره و وقتی خودت  رو واسش لوس می کنه تازه لقب دست و پا چلفتی می گیری به جای دختر کوچولوی بابا

اما آخه گاهی ادم دلش می خواد تو بزرگسالی هم بارش رو رو دوش بزرگترها بندازه و به نظرم این درد بزرگیه که یهو آدم متوجه شه دیگه آدم بزرگتری وجود نداره و خودت شدی آدم بزرگ و حالا وقتشه خودت جورابتو بپوشی که هیچ، بقیه رو هم پوشک کنی

حالا اینکه خودت گاهی باید واسه اینکه خودتو کثیف نکنی کلی برنامه ریزی!! کنی دیگه انگار واسه کسی من جمله خودت هم ارزش نداره

حالا یکهو که فهمیدی آدم بزرگی  و هی آدما هم بهت گفتن چی کار کنم؟ و تو دیگه روت نشد که تو هم از اونا بپرسی. می رسی به جایی که مجبوری از انکار بیای بیرون و بشی آدم بزرگی که دلش می خواد بچه باشه..

خوب البته این یک مرحله بالاتر از قبلیه، اما تو کل ماجرا فقط یه فرق ایجاد می کنه وقتی خوردی زمین دیگه نمی شه زمین رو کتک زد! مهمه. خیلی . چون دیگه مقصر پاهای خودته.. راه خودته  و مغز خودته

باحاله . نه؟

راستش تو حرف آره اما وقتی درگیرش می شی چندان خوشت نمیاد. ماشالا زمین های جورواجور که باید راه رفتنت رو باهاشون هماهنگ کنی که یکی دوتا نیست

نمک ماجرا جایی چاشنی قضیه می شه که ناگهان بفهمی حتی نمی تونی دعا کنی خدا کارت رو درست کنه. چون صلاح اون با صلاحی که تو فکر می کنی ممکنه فرق داشته باشه. مثلا تو بهش می گی مراقب این ماجرا باش اونم مراقبتش یعنی ورشکست شی تا سر از یه ماجرای دیگه دربیای و بیفتی تو مسیری که اون برات درنظر گرفته..

خوب وقتی دوزاریت می افته که نمیتونی با دل قرص بهش بگی خدایا  مراقب مامانم باش و بری سر کار و البته صلاح خدا این بوده که برای مراقبت کلا مامانت رو ببره پیش خودت!! و البته اصلا جرات نمی کنی در چنین صورتی اموری رو به خدا بسپاری. در واقع نمیدونی مشیت و تقدیرش چیه...

.

 اینجا بود که من بعد از یک هفته درگیری ذهنی و ناامیدی کاملا خالص  بالای 80 درصد و سیر تفکری که در بالا خوندید ، نتیجه گرفتم به جای اینکه چیزی ازش بخوام و بخوام کاری برام بکنه. بخوام که خودم رو تو آغوشش بگیره.. دستا بالا. تسلیم. مگه خودش نگفته باز ایستید و بانید که من خدا هستم.. قبوله. خدا خودش و منم دست خودش

نمیدونستم چی می شه اما خودم و به خودش سپردم. اینجوری موظفه اگه مشکلی پیش بیاد اون مراقبم باشه مثل  یه مامان.

هنوز 2 روز از این فکر نگذشته بود که یه روز صبح خوردم زمین و زانوم زخم شد .. اما زانوی شلوارم پاره نشد! اون روز تصمیم گرفته بودم کلا از همه جا استعفا بدم. کاملا ناامید بودم و پازل مشکل مامان و شروین و تنهایی من هیچ جوری به راه حل نمیرسید. دیگه خاله هام هم فهمیده بودن من سرخوش نیستم و تلاش می کردن خوشحالم!! کنن. اما واقعا کاری از دست کسی ساخته نبود . افسردیگی مامان کار کسی نبود و نیست. بعد از 8 ماه دیگه بریده بودم. چیزی بهتر نمی شد. وقتی بلند شدم و زانوم رو نگاه کردم ودیدم داره خون میاد انگار دنیا رو بهم دادن. بال درآورده بودم

خیلی خوشم اومد. کل روز سر حال بودم و هی به همه می گفتم خوردم زمین.. پام زخم شد و من خیلی خوشحالم. تا شب به همه  گفتم و هی همه با تعجب نگاهم کردن. شب به یکی از دوستام گفتم و اون  یاداوری کرد که انگاری وقتی خوردی زمین بچه شدی و مسئولیتات از رو دوشت برداشته شد و حالت خوب شد.

راست می گفت.  اون سنگینی و ناامیدی دیگه نبود. چه زود دعام رو قبول کرد و مامانم شد. حالا هر وقت به زخم زانوم نگاه می کنم که مثل دوران بچگی پوسته کرده و هی می خاره! یه نفس آروم می کشم. حالا گاهی وقتا که دوباره اوضاع میریزه بهم یا سرم شلوغ می شه و تا مغزم می خواد هنگ کنه زودی شلوارم رو میزنم بالا و زخم پامو نگاه می کنم و یا جاهای رسمی!! دستم رو رو زانوم میذارم و زخم رو آروم لمس می کنم. انگاری می خوام مطمئن شم هنوز سر جاشه و خدا هم سر قولش. جالبه که هر وقت درد میگیره من آروم تر می شم

اینطوری بارم سبک تر نشده اما یکی قرص پشت سرمه. حالا وقتی حال مامان بد می شه یا شروین کاری می کنه یا جایی مشکلی برام پیش میاد چون میدونم مامان خدام  مراقبمه. مثل بچه هایی که می خوان ادای آدم بزرگا رو دربیارن و مامانشون رو خوشحال کنن، کاملا ادای فکر کردن درمیارم و نتیجه میگیرم و کاری انجام میدم و درست مثل بچگی که الابختکی کاری می کردی و درست از آب درمیومد اون مسئله حل می شه و منم ذوق زده.

اما اون زمین خوردن کمی منو به فکر برد.

نکنه هر وقت زمین می خوریم معنیش اینه که صبر کن، داری تو کار من دخالت می کنی. بسپار به من و تو سر حال و آروم  راهتو برو و به من اعتماد کن؟ و البته گاهی که یه دردی رو دلمون میذاره یعنی من اینجام؟

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 اردیبهشت1388 توسط شعله |
سال نو مبارک

امروز خسته م ترجیح می دم ننویسم و فقط خاطرات عید رو میگذارم تو ادامه ی مطلب

کمی خستم. ساعت ۵ بیدار می شم و درس می خونم. بعدش می رم سر کار و هزار ویک التماس که شروین مراقب مامان باشه تازگیا عادت بدی پیدا کرده. هی می ره از پشت بوم پایین رو نگاه می کنه. همون جایی که شیرین افتاده بود. خیلی کلافه م. می ترسم. وضع شروین از منم بدتره. پر از اضطرابه. امروز با پدربزرگم صحبت کردم. قراره بیان  ایرانیت نصب کنن و خلاص شم. از بس نمیدونم مامان رو چی کار کنم دیروز با خودم بردمش سر کار. رفت پاساژ های ونک رو گشت و منم رفتم مرکز و برگشتم دنبالش. دختر ۵ ساله بهونه گیر دیدید؟ پاشو می کوبه زمین.. بغض می کنه.. احتمالا پیمانه اینجا درک می کنه چی می گم!! مامانم شده دختر ۵ ساله. امروز عصر کلافه بودم و خسته. از ۵ بیدار شدم و رفتم مدرسه و بعدش خصوصی داشتم و پشت سرش مرکز مراجعه داشتم. می خواستم کمی بخوابم حتی خاله م زنگ زده که شعله قربونت برم حواست که به مامان هست.. نمیره جایی بمونه میگه خونه خودم راحتم. الان دارم با موهای پف بالای سرم و چشمای خسته و صدای بلند منصور ( بی خوابی.. )می نویسم. شانس آوردم رفت ده دقیقه دوش بگیره

امروز  یک لحظه احساس کردم هیچ چیز رو اینجا نمی تونم آرووم کنم و نمی تونم دووم بیارم... جز خودم. یعنی فرار کنم و راحت شم..

این خونه یه جوریه. همه حواسشون به اون یکیه که یهو نمیره! خونه مامان بزرگم اینجوری نبودیم.

یه مامان بی قرار که نمیدونی یه لحظه بعد چه سازی می زنه و چش می شه؛ شروینی که دوباره همش جیغ می زنه و بهونه می گیره، بابایی که صبح می ره و ۱۰ شب میاد و شعله ای که امروز دید هر چی فوت می کنه جایی گر نمی گیره و هوس کرد خودش خاموش شه..

.

همه ی روزها انقدر هم بد نیست.. بگذارید به حساب بی خوابی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 فروردین1388 توسط شعله |
۱.  ۵۰۰ تومن رو گذاشتم کف دست بابا و گفتم بابا من نمیتونم پول پس انداز کنم اینو برام نگه دار تا وقت کنم و سرم خلوت شه برم بانک

دو روز بعد: بابا می خوام یه کلاس تخصصی درمان اختلالات کودکان اسم بنویسم می شه دویست تومن. چی کار کنم؟ بنویسم یا نه؟ خوبه ها اما پول ندارم..

- بیا باباجون اینم پول برو بنویس

-قررررررررررربونت برم بابا.. ماچ

دو ماه بعد: بابا سرم خلوت شد پولو بده برم بذارم بانک.. بیا اینم ۲۵۰ تومن!!؟؟ پس بقیش ؟

- خودت واسه کلاس پول خواستی خوب

۲.  دوست جون ببین میخوام یادم بدی پول پس انداز کنم. تو بلدی دیگه؟

-  آره تا الان انقدر تومن پس انداز دارم

یک هفته بعد: بیا بریم خرید عید .. یه جا رو می شناسم تخفیف و حراجهای تپل داره. حسابی پس انداز می کنی

- می گم دوست جون جان. من خودم پارسال یه کفش از آدینه خریدم ۱۰ تومن و یه مانتو از حدیث ۱۵ تومن.. اما امسال ما اینجا که کلی پول دادیما؟

- کدوم پول؟! وا.. بیا و خوبی کن.. یه کفش ۳۵ تومنی رو خریدی ۲۲ تومن و یه مانتو ۷۰ تومنی رو خریدی ۴۰ تومن.. دیگه اینم پوله؟

۳. با حقوق و پس انداز این ماهم نرسیده خونه دویدم رفتم یه جفت گوشواره طلا خریدم تا وقتی برگشتم خونه پولم رو دست کارشناس ندم که پس انداز شه

.

.

رسیدم خونه دیدم مامان اینا کل وسایل رو بسته بندی کردن و می گن بریم خونه خودمون. دلم هری ریخت.. نگرانم کمی.. واسه شروع لحظه سال تحویل اونم تو خونه ای که شیرین اونجا مرد؟.. شایدم درستش همینه..

یکی از ماهی هایی که خریدیم دیروز مرد. خیلی ترسیدم امیدوارم نشونه بدی نباشه .. پارسال هم دم عید این اتقاف افتاد... خدا خودش بغلمون کنه .می ترسم خیلی

و

سال نو ، اندیشه نو، اهداف نو، امید نو و دل نو و زندگی پر برکتتون مبارک

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 اسفند1387 توسط شعله |

خیلی عجیبه که ۱۰ دقیقه وقت بذاری و کلی تو گوگل بالا و پایین بشی و بخوای یه عکس با موضوع لیاقت، شایستگی، موفقیت، لیاقتم، لیاقت بهترین و از این دست کلمات و جمله ها بگردی و در نهایت متوجه شی ظاهرا تنها چیزی که تو وبلاگ های ماپیدا نمی شه باور شایستگی خودمونه.

.

.

اومدم کلاس دوم . تو کلاس قبلی یاد گرفتم به راحتی خودم رو بروز بدم و بپذیرم با تمام داشته هام و نداشته هام
حالا تو امتحان ترم جدید گیر افتادم. به نظر می رسه چندان باور ندارم که می تونم بهترین زندگی رو داشته باشم. شاید چون زیاد خوب نیستم یا کامل نیستم یا خانواده ی پولداری ندارم.. نمیدونم چیه اما اومدم اینجا تا یاد بگیرم می تونم واسه خودم کسی باشم بدون عذاب وجدان و اینکه کسی درونم داد نزنه خجالت بکش شعله  تو که آدمی نیستی چرا انتظار داری دنیا بهتریناش رو بهت کادو بده

اما بیان راز ها و دردام باعث شد بتونم ببینمشون و همین باعث شد یه عفونت قدیمی رو بشه دیدش و مرحمش گذاشت و خوبش کرد

شدیدا اعتقاد پیدا کردم که اینجا می شه معجزه کرد. حالا آخرین ترسم رو ریختم وسط.

احتمالا از ۱۳ عید به بعد میریم خونه خودمون. این هم خوشحال کننده ایت و هم نگران کننده. اما دلم می خواد برگردم دیگه اینجا کاری نیست که بشه انجام داد . این خونه ماموریتش رو انجام داد و ما نیز هم

.


 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 اسفند1387 توسط شعله |
بچه ها معذرت می خوام

من پشیمون شدم همین جا می مونم. هر چی فکر کردم دیدم همین جا خیلی هم خوبه. هی محیط های مختلف رو سر زدم. موقتی یه دونه ساختم و خوشم نیومد. همین جا در خدمتتون هستم. مگه وقتی ما میریم سال دوم جراح پلاستیک می کنیم؟

همین جا می مونم مابقی یادگرفته و حرف ها و رفاقتم رو همینجا با شما ادامه میدم. ببخشید دو سه روز اذیتتون کردم . شرمنده

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 اسفند1387 توسط شعله |
با این جا و این فضا و این حرفام غریبه شدم نه اینکه دیگه دوستشون ندارم نه. انگاری اینجا مدرسه ی دوران ابتداییمه و من حالا سال آخر راهنمایی ام باید برم دبیرستان . فضاش برام کوچیکه و اما دوستام عزیز و دوست داشتنی و نگه داشتنی

واسه همین تصمیم گرفتم واسه سال جدید خونه بزرگتری تهیه کنم و به اینجا دست نزدنم. گوشه گوشه دیوارهاش برام پر از خاطره است

اینجا درس هامو یاد گرفتم و حالا واسه درس های جدید این فضا قدری کوچیکه. نمی خوام حذفش کنم . همون طور که خاطرات قدیم پاک شدنی نیست. اینجا و درساش و خاطره هاش برام ارزشمنده. روزی که اولین خشت اینجا رو گذاشتم حتی می ترسیدم که به آدمهای گذری اینجا بگم دردم چیه یا درد دلم کدومه

اما الان به راحتی حتی بیرون از اینجا حرف می زنم و خوشحالم . چون اگه همراهی شما دوستای خوبم نبود هنوز تو این مرحله گیر بودم

حالا تو خونه جدید منتظرتونم

اگه خواستید و اگه دوست داشتید.. دوست دارم کنار هم پروازی با پذیرش رو تجربه کنیم

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 اسفند1387 توسط شعله |
Blog Skin