وقتی درونت رو داده باشی دست کودکی به اسم کودک درونت و هی به جات تصمیم گرفته باشه و هی هر جا حرص داشتی بذاری اون جای تو حرف بزنه و اتفاقا خیلی خوب هم از پس این کار بربیاد و کم کم کلا این کار رو واگذار کنی به اون و بری سراغ کارهای دیگرت
وقتی لازم باشه بری تو نقش حمایت و چون بلد نیستی و تنهایی می ترسی تصمیم میگیری شخصیت حمایت گرت رو هم بسپاری به جنبه ی مردانه ی درونت که اونم یه پسربچه معصوم درونیه.
مجبورش کنی نقش مرد رو بازی کنه و هی بگیری بکشیش و اونم اجباری بزرگ شه و بشه پسر 16 ساله ی عصبی که ادای مردها رو درمیاره و واسه همین بیشتر از هر کاری هی داد می زنه و تهدید می کنه. اما ازش خوشت بیاد . چون در ظاهر کارها رو خوب راست و ریست می کنه و واقعا حمایتگری رو خوب نقشش رو باز می کنه.
این قسمت رو هم بسپاری به این و بری سراغ کارهای دیگه
.
.
یه روز متوجه میشی شدی فلسطین اشغالی. دوتا کودک که صاحبخون شدن و دیگه حاظر نیستن جاشونو و شغلشونو پس بدن.
تو تصمیم میگیری کوچ کنی. از خانواده جدا بشی. از زندگی جدا بشی. از اطرافیان جدا بشی
اونم بدون اینکه بدونی داری از درون خودت کوچ می کنی و از اونجا داری بیرون رونده می شی. یهو تصمیم میگیری که بمونی و اونا رو که حالا صاحب خونه شدن جدا سرجاشون بشونی
با یه تشر و دعوای 4 ساعته بالاخره آرومشون می کنی... یعنی درست نمیدونم. شاید فعلا ساکت می شن. اما می ببینی که کودکت اسباب بازی گرفت دستش و نشست به مکعب بازی و مرد درونت هم دوباره رفت تو قالب 7-6 ساله ی خودش و نشست کنار کودک و شروع کرد در و دیوار رو نگاه کردن
شب می خوابی و خوشحالی که سرزمین درونت رو پس گرفتی..
صبح که بیدار می شی حالا باید زندگی کنی و ناگهان
و ناگهان متوجه می شی که یادت رفته!! فقط راهکارهای اونا رو دیدی سالهاست .. 9 ساله که اونا این مسئولیت رو گرفتن دستشون. یه لحظه از دلت می گذره سمت هاشونو برگردونی.. اما نه. نمی ارزه.. بازم حوصله سنگ پرونی نداری واسه پس گرفتن خودت
اما میخوای زندگی کنی و راه حل بلد نیستی. حتی نمیدونی کجا بخندی یا گریه کنی. چی می شه؟
می شه مثل الان من . اولین راه حل به نظرت گریه می رسه و راه حل بعدی اینکه دست به تایپ! بشی و بیای بذاری تو بلاگت که کمک..
راه حل سوم رو هنوز ندارم. قاعدتا بعد از گذاشتن این پست خواهد بود.
قراره نتیجه ی زحمات یکسالشونو تو آخر این هفته برن دنبالش . ما هم یه روزی رفتیم دنبال نتیجه ی زحماتمون.. ما هم درس خوندیم و شب نخوابی کشیدیم. ما هم ذوق زده شدیم و نگران که بالاخره کجا قبول می شیم و چی می خونیم و کجا می ریم سر کار و امنیت داریم و واسه خودمون آدمیم . هی تلاش کردیم و ناگهان سند گوسفندیمونو کوبوندن تخت سینمون.
الان که بهشون نگاه می کنم ذوق و نگرانیشون رو درک می کنم
اما نمیدونم روزی که بفهمن رو آب راه رفتن و زندگیشون حباب بوده اونا چه شکلی می شن؟
اون موقع می تونم بُهت و شکستنشون رو هم درک کنم؟
خیلی وقته نیستم. یه دلیل بیشتر نداره و اونم همون دلیل همیشگیه که بهانش رو نسل جدید از زنها می شنوه نه از مردها..
کار
من خوبم و مامان بهتره از من. تازگیا برعکس شده. اون داره به غذا و خواب و کارهای من می رسه
مامان شده دوباره. ۱۰ ماه زمان برد تا برگردیم به حالت عادی
بابا و شروین هم خوبن. یعنی همه چی عادی شده . ..
جالبه انگاری دیگه حرفی ندارم! خوب پس بریم اینجا:
غذاهاي خوابآور،غذاهاي خواب بر
آيا ميدانستيد خواب شما تحت تأثير آنچه ميخوريد،قرار دارد و يكي از كليدهاي موفقيت در داشتن خواب راحت شبانه انتخاب غذاهاي صحيح است؟آيا از اختلالات خواب رنج ميبريد؟مطلب زير را بخوانيد تا به شما كمك كنيم خوابي سرشار از آرامش داشته باشيد.
براي داشتن خوابي عميق و لذت بخش بايد سعي كنيد مغز را با غذاهاي مصرفي آرام كنيم.بعضي غذاها به داشتن خوابي پر آرامش كمك ميكنند كه آنها را از دستهي خوابآوران ميناميم و تعدادي نيز شما را بيدار و فعال نگه ميدارند كه آن دسته را بيدار كنندهها ميناميم.
خوابآورها،غذاهاي حاوي تريتوفان هستند.تريتوفان آمينو اسيدي است كه بدن براي توليد يك انتقال دهنده عصبي بنام سروتونين به آن نياز دارد.سروتونين مادهاي است كه ترافيك عصبي مغز را كنترل ميكند وموجب بروز آرامش و خوابآلودگي ميشود.بنابراين تريتوفان مادهي خامي است كه مغز با استفاده از آن،انتقال دهندههاي آرامش بخش عصبي را توليد ميكند.
هرچه تريتوفان بيشتري در دسترس بدن باشد،شما بيشتر احساس خوابآلودگي ميكنيد.بر خلاف آن بيداركننده ها،غذاهايي هستند كه مواد شيميايي عصبي را تحريك كرده و موجب سر زندگي و هوشياري مغز ميشوند.استفاده از غذاهاي حاوي كربوهيدراتها به همراه تريتوفان،اين آميتو اسيد به ميزان بالاتري مغز در اختيار مغز قرار ميدهد.ولي مصرف غذاهاي سرشار از پروتيين بدون هيچ كربوهيدراتي شما را بيدار نگه ميدارد زيرا غذاهاي سرشار از پروتيين داراي آمينو اسيدي بنام تيروزين اسيد هستندكه مغز را فعال ميكند.شما متوانيد با در نظر گرفتن خاصيتهاي غذاها در موقيتهاي گوناگون،انتخابهاي درست داشته باشيد .براي مثال بهترين انتخاب براي صبحانه و ناهار دانشآموزان تركيبي از پروتيين بالا و ميزان متوسطي كربوهيدرات است.اما شام و خوراكيهاي قبل از خواب بهتر است حاوي كربو هيدراتهاي مركب و ميزان كمي پروتيين باشد.ولي غذاهاي تهيه شده با قند ساده مانند شكر نه تنها موجب خواب راحت نميشود بلكه با بالا بردن سريع قند خون و ترشح هورمونهاي استرسزا،تأثير آرامش بخش تريتوفانها را از بين ميبرند و شما را بيشتر بيدار نگه ميدارند.بهترين خوراكي قبل از خواب،تركيبي از كربو هيدرات،پروتيين و اندكي كلسيم است زيرا كلسيم به تريتوفانها عمل ميكند تا بهتر مواد آرامش بخش عصبي بسازد به همين دليل غذاهايي مانند شير و ماست انتخابهاي خوبي براي غذاهاي قبلازخواب است.
چه غذاهايي بخوريم؟
غذاهايي كه سرشار از تريتوفانها هستند و به خواب راحت كمك ميكنند شامل موارد زير هستند:لبنات،حبوبات،گوشت ماكيان،تخممرغ،غذاهاي دريايي،غلات كاملو انواع فراوردههاي سويا.
هرچه غذا سبكتر باشد،احتمال رلحت خوابيدن شما هم بيشتر ميشود.غذاهاي پر چرب و مقدار زياد غذا در هر وعده كار دستگاه گوارش را بيشتر كرده و توليد گاز و نفخ موجبات بي خوابي را فراهم ميكند.اگر دچار سوزش معده يا رفلكس مري هستيد به خصوص در وعده شام از ادويه استفاده نكنيد.يكي ديگر از روشها زود شام خوردن است .هيچگاه ديرتر از ساعت9 شام نخوريد زيرا خوابيدن با شكم پر ممكن است به خواب سريعتر شما منجرشود ولي به دليل كار مداوم دستگاه گوارش بارها از خواب بيدار ميشويد.
چه غذاهايي نخوريم؟
كافيين مادهاي است كه بيشترين تأثير را در بيدار كنندهگي دارد.زيرا به عنوان يك مادهي محرك نه تنها فعاليت سيستم عصبي بلكه ساير دستگاهاي بدن مانند ضربان قلب،توليد ادرار،تعداد تنفس و توليد اسيد معده را نيز افزايش ميدهد.علاوه بر آن آزاد كردن قند از كبد به كار مياندازد كه نتيجهي آن احساس تمايل به شيريني است تا اين كمبود ذخيره قند كبد جبران شود.برخي از افراد به كافيين حساسترند.بايد ظرفيت كافيين خود را بدانيدزمان مصرف كافيين خود را نيز تنظيم كنيد زيرا در بيشتر افراد تأثير كافيين طي شش ساعت از بين ميرود، بنابراين يك قهوه صبحگاهي يا نوشيدن كافيين در هنگام ناهار موجب بي خوابي شبانه نميشوند اما قهوه،چاي و نوشيدنهاي حاوي كولا از غروب به بعد ميتوانند موجب بي خوابي شوند.
بهتر است بدانيد كه چه غذاهايي كافيين بيشتري دارند.به عنوان مثال،در 120سيسي قهوه دم كرده 105ميلي گرم كافيين،در 120سيسي قهوه فوزي55ميلي گرم و در 120سيسي چاي35ميلي گرم كافيين وجود دارد.بنابراين بيشترين ميزان كافيين در قهوه،كولا و چاي وجود دارد وبر خلاف تصور بيشتر مردم شكلات كافيين بالايي ندارد.بعضي از داروهاي بدون نسخه كه براي سردرد يا سرما خوردگي استفاده ميشوند،ممكن است با كافيين تركيب شده باشند،به خصوص اگر به كافيين حساسيت داريد،حتماًقبل از مصرف از مواد تشكيل دهندهي آن مطلع شويد.
منبع رو ندارم
تو یکی از این کلاسام شنیدم برای تعادل لازمه که زمین بچرخه و شب و روز رو با هم داشته باشه و همین باعث حیات می شه
من فکر کردم اگه زیاد تاریک بمونیم و بدون نور امید، از سرمای یاس می میریم و اگه هم فقط نور و عشق باشه خیلی زود فرسوده می شیم و زمین خشک می شه و از داغی میمیریم
سرمای یاس و گرمای امید کنار همه که کره زمین داره با ماه و خورشیدش کنار میاد..
اگه اینجوری باشه پس وظیفه ی ما تو شب و روز زندگیمون کمی تفاوت می کنه. یادم نمیاد وقتی خورشید که می ره ناامید و نارحت و افسرده بشیم.. یه جورایی به یه قانون نامرئی الهی اعتماد داریم که دوباره روز میاد و تو شب ناامیدی تنها کاری که می کنیم استراحت و تجدید قوا واسه روزه! شاید واسه همینه نماز شب مستحبه چون تو اوج تاریکی بهتر می شه باهاش ارتباط برقرار کرد و نماز روز واجب که تو اوج نور و شادی فراموشش نکنیم!
هی علامت تعجب میذارم چون در حین نوشتن دارم هی تعجب می کنم که عجیب نشانه ها رو بغل گوشمون گذاشته و تا حالا دقت نکرده بودم
و چیزی که یادم نمیاد اینه که تو روز هی بترسیم و نگران باشیم که قراره شب بیاد و تاریک شیم
اینم یه قانون ننوشته ی دیگه ای که کاملا به این شرایط خو کردیم و می دونیم روتینه. روز میگذره و شب میاد و شب می گذره و روز میاد.
شعار قشنگیه ها اما نمیدونم دفعه بعد که دوباره تاریکی ماه تو زندگیم سایه افکند می تونم واسه خودم فکر کنم که بیخیال تو استراحتت رو بکن و بذار دوباره خورشید شادی و امید برگرده یا نه و البته اصلا هم قصد ندارم خودم رو امتحان کنم. اما لااقل فکر کنم حالا بدونم که این کلا فلسفه ی نوع زندگیه و بشه که تو اوج تاریکی و ناامیدی به خودش سرمامونو هدیه بدیم
ولی خودمونیم قدیمیا خیلی میدونستنا.. به نوعی همه ی این سوالا رو جواب داده بودن و الان داریم دوباره ثابتشون می کنیم که: تاریک ترین لحظه ی شب، قبل از سحره
پ.ن۱: همین الان خاله م زنگ زد و وقتی حالشو پرسیدم گفت اگه مهم بود بهم زنگ می زدی.. دلم واسه تک تک دوستام تنگ شده اما سرم کمی زیادی شلوغه.. اگه سر نمیزنم به تک تک تون فکر می کنم و تو زندگیم جاری هستید. اینو هم به خاله م گفتم و هم به شما می گم
پ.ن۲: به اصرار داییم کنکور ارشد پیام نور روانشناسی عمومی هم شرکت کردم. ۵ شنبه گذشته اولین جلسه کلاسم تو دانشگاه تهران برگزار شد. امیدوارم ... خیلی دلم می خواد یعنی امسال تموم شه و قبول شم و اگر نشه البته یعنی هنوز کال هستم!
نمیدونم چرا این احساس امنیتی که از وقتی از رحم پریدیم بیرون هنوزم داره خفه مون می کنه و نمیذاره راحت نفس بکشیم
همه جا و همه حالت یا عمد و غیر عمد مجبور می شی ازش استفاده کنی و واسه یه پله بالا رفتن کلی یکی دوتا می کنی و هی با اینکه میدونی بالاتر می تونه جای بهتری باشه اما خودت رو تو جای آشنا آویزون نگه داری
اصلا تو بچگی نمی فهمیدیم سالها یکی یکی چطور گذشتن و چطور این همه بزرگ شدیم و البته هنوز دختر کوچیک بابایی موندیم
اما دیگه بابا مثل سابق تحویلت نمیگیره و وقتی خودت رو واسش لوس می کنه تازه لقب دست و پا چلفتی می گیری به جای دختر کوچولوی بابا
اما آخه گاهی ادم دلش می خواد تو بزرگسالی هم بارش رو رو دوش بزرگترها بندازه و به نظرم این درد بزرگیه که یهو آدم متوجه شه دیگه آدم بزرگتری وجود نداره و خودت شدی آدم بزرگ و حالا وقتشه خودت جورابتو بپوشی که هیچ، بقیه رو هم پوشک کنی
حالا اینکه خودت گاهی باید واسه اینکه خودتو کثیف نکنی کلی برنامه ریزی!! کنی دیگه انگار واسه کسی من جمله خودت هم ارزش نداره
حالا یکهو که فهمیدی آدم بزرگی و هی آدما هم بهت گفتن چی کار کنم؟ و تو دیگه روت نشد که تو هم از اونا بپرسی. می رسی به جایی که مجبوری از انکار بیای بیرون و بشی آدم بزرگی که دلش می خواد بچه باشه..
خوب البته این یک مرحله بالاتر از قبلیه، اما تو کل ماجرا فقط یه فرق ایجاد می کنه وقتی خوردی زمین دیگه نمی شه زمین رو کتک زد! مهمه. خیلی . چون دیگه مقصر پاهای خودته.. راه خودته و مغز خودته
باحاله . نه؟
راستش تو حرف آره اما وقتی درگیرش می شی چندان خوشت نمیاد. ماشالا زمین های جورواجور که باید راه رفتنت رو باهاشون هماهنگ کنی که یکی دوتا نیست
نمک ماجرا جایی چاشنی قضیه می شه که ناگهان بفهمی حتی نمی تونی دعا کنی خدا کارت رو درست کنه. چون صلاح اون با صلاحی که تو فکر می کنی ممکنه فرق داشته باشه. مثلا تو بهش می گی مراقب این ماجرا باش اونم مراقبتش یعنی ورشکست شی تا سر از یه ماجرای دیگه دربیای و بیفتی تو مسیری که اون برات درنظر گرفته..
خوب وقتی دوزاریت می افته که نمیتونی با دل قرص بهش بگی خدایا مراقب مامانم باش و بری سر کار و البته صلاح خدا این بوده که برای مراقبت کلا مامانت رو ببره پیش خودت!! و البته اصلا جرات نمی کنی در چنین صورتی اموری رو به خدا بسپاری. در واقع نمیدونی مشیت و تقدیرش چیه...
.
اینجا بود که من بعد از یک هفته درگیری ذهنی و ناامیدی کاملا خالص بالای 80 درصد و سیر تفکری که در بالا خوندید ، نتیجه گرفتم به جای اینکه چیزی ازش بخوام و بخوام کاری برام بکنه. بخوام که خودم رو تو آغوشش بگیره.. دستا بالا. تسلیم. مگه خودش نگفته باز ایستید و بانید که من خدا هستم.. قبوله. خدا خودش و منم دست خودش
نمیدونستم چی می شه اما خودم و به خودش سپردم. اینجوری موظفه اگه مشکلی پیش بیاد اون مراقبم باشه مثل یه مامان.
هنوز 2 روز از این فکر نگذشته بود که یه روز صبح خوردم زمین و زانوم زخم شد .. اما زانوی شلوارم پاره نشد! اون روز تصمیم گرفته بودم کلا از همه جا استعفا بدم. کاملا ناامید بودم و پازل مشکل مامان و شروین و تنهایی من هیچ جوری به راه حل نمیرسید. دیگه خاله هام هم فهمیده بودن من سرخوش نیستم و تلاش می کردن خوشحالم!! کنن. اما واقعا کاری از دست کسی ساخته نبود . افسردیگی مامان کار کسی نبود و نیست. بعد از 8 ماه دیگه بریده بودم. چیزی بهتر نمی شد. وقتی بلند شدم و زانوم رو نگاه کردم ودیدم داره خون میاد انگار دنیا رو بهم دادن. بال درآورده بودم
خیلی خوشم اومد. کل روز سر حال بودم و هی به همه می گفتم خوردم زمین.. پام زخم شد و من خیلی خوشحالم. تا شب به همه گفتم و هی همه با تعجب نگاهم کردن. شب به یکی از دوستام گفتم و اون یاداوری کرد که انگاری وقتی خوردی زمین بچه شدی و مسئولیتات از رو دوشت برداشته شد و حالت خوب شد.
راست می گفت. اون سنگینی و ناامیدی دیگه نبود. چه زود دعام رو قبول کرد و مامانم شد. حالا هر وقت به زخم زانوم نگاه می کنم که مثل دوران بچگی پوسته کرده و هی می خاره! یه نفس آروم می کشم. حالا گاهی وقتا که دوباره اوضاع میریزه بهم یا سرم شلوغ می شه و تا مغزم می خواد هنگ کنه زودی شلوارم رو میزنم بالا و زخم پامو نگاه می کنم و یا جاهای رسمی!! دستم رو رو زانوم میذارم و زخم رو آروم لمس می کنم. انگاری می خوام مطمئن شم هنوز سر جاشه و خدا هم سر قولش. جالبه که هر وقت درد میگیره من آروم تر می شم
اینطوری بارم سبک تر نشده اما یکی قرص پشت سرمه. حالا وقتی حال مامان بد می شه یا شروین کاری می کنه یا جایی مشکلی برام پیش میاد چون میدونم مامان خدام مراقبمه. مثل بچه هایی که می خوان ادای آدم بزرگا رو دربیارن و مامانشون رو خوشحال کنن، کاملا ادای فکر کردن درمیارم و نتیجه میگیرم و کاری انجام میدم و درست مثل بچگی که الابختکی کاری می کردی و درست از آب درمیومد اون مسئله حل می شه و منم ذوق زده.
اما اون زمین خوردن کمی منو به فکر برد.
نکنه هر وقت زمین می خوریم معنیش اینه که صبر کن، داری تو کار من دخالت می کنی. بسپار به من و تو سر حال و آروم راهتو برو و به من اعتماد کن؟ و البته گاهی که یه دردی رو دلمون میذاره یعنی من اینجام؟
امروز خسته م ترجیح می دم ننویسم و فقط خاطرات عید رو میگذارم تو ادامه ی مطلب
کمی خستم. ساعت ۵ بیدار می شم و درس می خونم. بعدش می رم سر کار و هزار ویک التماس که شروین مراقب مامان باشه تازگیا عادت بدی پیدا کرده. هی می ره از پشت بوم پایین رو نگاه می کنه. همون جایی که شیرین افتاده بود. خیلی کلافه م. می ترسم. وضع شروین از منم بدتره. پر از اضطرابه. امروز با پدربزرگم صحبت کردم. قراره بیان ایرانیت نصب کنن و خلاص شم. از بس نمیدونم مامان رو چی کار کنم دیروز با خودم بردمش سر کار. رفت پاساژ های ونک رو گشت و منم رفتم مرکز و برگشتم دنبالش. دختر ۵ ساله بهونه گیر دیدید؟ پاشو می کوبه زمین.. بغض می کنه.. احتمالا پیمانه اینجا درک می کنه چی می گم!! مامانم شده دختر ۵ ساله. امروز عصر کلافه بودم و خسته. از ۵ بیدار شدم و رفتم مدرسه و بعدش خصوصی داشتم و پشت سرش مرکز مراجعه داشتم. می خواستم کمی بخوابم حتی خاله م زنگ زده که شعله قربونت برم حواست که به مامان هست.. نمیره جایی بمونه میگه خونه خودم راحتم. الان دارم با موهای پف بالای سرم و چشمای خسته و صدای بلند منصور ( بی خوابی.. )می نویسم. شانس آوردم رفت ده دقیقه دوش بگیره
امروز یک لحظه احساس کردم هیچ چیز رو اینجا نمی تونم آرووم کنم و نمی تونم دووم بیارم... جز خودم. یعنی فرار کنم و راحت شم..
این خونه یه جوریه. همه حواسشون به اون یکیه که یهو نمیره! خونه مامان بزرگم اینجوری نبودیم.
یه مامان بی قرار که نمیدونی یه لحظه بعد چه سازی می زنه و چش می شه؛ شروینی که دوباره همش جیغ می زنه و بهونه می گیره، بابایی که صبح می ره و ۱۰ شب میاد و شعله ای که امروز دید هر چی فوت می کنه جایی گر نمی گیره و هوس کرد خودش خاموش شه..
.
همه ی روزها انقدر هم بد نیست.. بگذارید به حساب بی خوابی
دو روز بعد: بابا می خوام یه کلاس تخصصی درمان اختلالات کودکان اسم بنویسم می شه دویست تومن. چی کار کنم؟ بنویسم یا نه؟ خوبه ها اما پول ندارم..
- بیا باباجون اینم پول برو بنویس
-قررررررررررربونت برم بابا.. ماچ
دو ماه بعد: بابا سرم خلوت شد پولو بده برم بذارم بانک.. بیا اینم ۲۵۰ تومن!!؟؟ پس بقیش ؟
- خودت واسه کلاس پول خواستی خوب![]()
۲. دوست جون ببین میخوام یادم بدی پول پس انداز کنم. تو بلدی دیگه؟
- آره تا الان انقدر تومن پس انداز دارم
یک هفته بعد: بیا بریم خرید عید .. یه جا رو می شناسم تخفیف و حراجهای تپل داره. حسابی پس انداز می کنی
- می گم دوست جون جان. من خودم پارسال یه کفش از آدینه خریدم ۱۰ تومن و یه مانتو از حدیث ۱۵ تومن.. اما امسال ما اینجا که کلی پول دادیما؟
- کدوم پول؟! وا.. بیا و خوبی کن.. یه کفش ۳۵ تومنی رو خریدی ۲۲ تومن و یه مانتو ۷۰ تومنی رو خریدی ۴۰ تومن.. دیگه اینم پوله؟
۳. با حقوق و پس انداز این ماهم نرسیده خونه دویدم رفتم یه جفت گوشواره طلا خریدم تا وقتی برگشتم خونه پولم رو دست کارشناس ندم که پس انداز شه
.
.
رسیدم خونه دیدم مامان اینا کل وسایل رو بسته بندی کردن و می گن بریم خونه خودمون. دلم هری ریخت.. نگرانم کمی.. واسه شروع لحظه سال تحویل اونم تو خونه ای که شیرین اونجا مرد؟.. شایدم درستش همینه..
یکی از ماهی هایی که خریدیم دیروز مرد. خیلی ترسیدم امیدوارم نشونه بدی نباشه .. پارسال هم دم عید این اتقاف افتاد... خدا خودش بغلمون کنه .می ترسم خیلی
و
سال نو ، اندیشه نو، اهداف نو، امید نو و دل نو و زندگی پر برکتتون مبارک

خیلی عجیبه که ۱۰ دقیقه وقت بذاری و کلی تو گوگل بالا و پایین بشی و بخوای یه عکس با موضوع لیاقت، شایستگی، موفقیت، لیاقتم، لیاقت بهترین و از این دست کلمات و جمله ها بگردی و در نهایت متوجه شی ظاهرا تنها چیزی که تو وبلاگ های ماپیدا نمی شه باور شایستگی خودمونه.
.
.
اومدم کلاس دوم . تو کلاس قبلی یاد گرفتم به راحتی خودم رو بروز بدم و بپذیرم با تمام داشته هام و نداشته هام
حالا تو امتحان ترم جدید گیر افتادم. به نظر می رسه چندان باور ندارم که می تونم بهترین زندگی رو داشته باشم. شاید چون زیاد خوب نیستم یا کامل نیستم یا خانواده ی پولداری ندارم.. نمیدونم چیه اما اومدم اینجا تا یاد بگیرم می تونم واسه خودم کسی باشم بدون عذاب وجدان و اینکه کسی درونم داد نزنه خجالت بکش شعله تو که آدمی نیستی چرا انتظار داری دنیا بهتریناش رو بهت کادو بده
اما بیان راز ها و دردام باعث شد بتونم ببینمشون و همین باعث شد یه عفونت قدیمی رو بشه دیدش و مرحمش گذاشت و خوبش کرد
شدیدا اعتقاد پیدا کردم که اینجا می شه معجزه کرد. حالا آخرین ترسم رو ریختم وسط.
احتمالا از ۱۳ عید به بعد میریم خونه خودمون. این هم خوشحال کننده ایت و هم نگران کننده. اما دلم می خواد برگردم دیگه اینجا کاری نیست که بشه انجام داد . این خونه ماموریتش رو انجام داد و ما نیز هم
.

من پشیمون شدم همین جا می مونم. هر چی فکر کردم دیدم همین جا خیلی هم خوبه. هی محیط های مختلف رو سر زدم. موقتی یه دونه ساختم و خوشم نیومد. همین جا در خدمتتون هستم. مگه وقتی ما میریم سال دوم جراح پلاستیک می کنیم؟
همین جا می مونم مابقی یادگرفته و حرف ها و رفاقتم رو همینجا با شما ادامه میدم. ببخشید دو سه روز اذیتتون کردم . شرمنده
واسه همین تصمیم گرفتم واسه سال جدید خونه بزرگتری تهیه کنم و به اینجا دست نزدنم. گوشه گوشه دیوارهاش برام پر از خاطره است
اینجا درس هامو یاد گرفتم و حالا واسه درس های جدید این فضا قدری کوچیکه. نمی خوام حذفش کنم . همون طور که خاطرات قدیم پاک شدنی نیست. اینجا و درساش و خاطره هاش برام ارزشمنده. روزی که اولین خشت اینجا رو گذاشتم حتی می ترسیدم که به آدمهای گذری اینجا بگم دردم چیه یا درد دلم کدومه
اما الان به راحتی حتی بیرون از اینجا حرف می زنم و خوشحالم . چون اگه همراهی شما دوستای خوبم نبود هنوز تو این مرحله گیر بودم
حالا تو خونه جدید منتظرتونم
اگه خواستید و اگه دوست داشتید.. دوست دارم کنار هم پروازی با پذیرش رو تجربه کنیم
ما دو تا دفترچه داشتیم. آمار و زبان و دو تا درس دیگه تو دفترچه اولی بود و سه تا از درس های تخصصیم هم تو دفترچه دومی
ماجرای دفترچه اول:
اولین درس تخصصی با ضریب ۳ رو شروع کردم به زدن و هر چی پیش می رفتم جواب سوالات را یکی پس از دیگری بلد بودم. رو ۳ تا دونه شک کردم و نزدم. رفتم درس دوم از نصف که گذشت یهو متوجه شدم اینم دارم هی جواب می دم اولش گفتم دارم اشتباه می زنم اما دقت کردم دیدم نه همه چی سر جاشه. ناگهان چنان دلشوره ای منو گرفت که تو عمرم تجربه نکرده بودم. دل و روده و سر و کف پام میپیچید به هم
هی به خودم دلداری می دادم که شعله جان حالا سکته نکن عزیزم ایشالا سوال بعدی رو بلد نیستی و با ترس می رفتم سوال بعدی و بازم با کمال ناباوری بلد بودم
میدونم به نظرتون مسخره میاد. الانم به نظر خودم مسخره ست اما سر جلسه اصلا مسخره نبود من واقعا ترسیده بودم
با کلی بدبختی دفترچه اول تموم شد و از هر ۲۵ تا تقریبا ۲۰ تا رو جواب داده بودم. دیگه داشتم از تهوع می مردم
یک ربع کشید تا نوبت دفترچه دوم شد..کمی به خودم مسلط شده بودم
اولین سوال نظریه ها رو نتونستم بزنم. رفتم دومی دیدم بلد نیستم و ناگهان نفس عمیقی از راحتی کشیدم!!!
بی خود نگید مثلا خودت روانشناسی .. بابا خودم داشتم از تعجب شاخ در می آوردم که چه مرگمه
این دفعه از هر ۵ تا سوال خودمو می چلوندم و یکی جواب می دادم. با بدبختی دفترچه دوم رو تموم کردم اگه خیلی خوشبین باشم نهایتن هر کدوم رو ۴۵- ۵۰ زدم اما انقده آرامش داشتم که نگو. انگاری این چلوندن سبک عادی زندگی منه
از جمعه تا الان درگیر این ماجرام و چند تا سوال.
یعنی خودم رو لایق خوب بودن نمیدونم؟
یعنی نمی شه همه چی خوب و راحت و بی دردسر پیش بره؟
یعنی شایستگی عالی بودن رو در خودم نمی بینم؟
یعنی برام عادیه که همه کارهام با سختی نتیجه بده و وقتی همه چی خوبه یعنی یه جای کار ایراد داره؟
نمیدونم نتیجه چی می شه چون آمار و زبان رو هر کدوم رو ۳۰ درصد زدم ۷ یا ۸ تا سوال که مطمئنم درست بودن
اما این برام چندان مهم نیست گیرم اینه که درسته که همیشه مسائل من با سختی جلو رفته.. همیشه واسه داشتن یه تیکه جای کوچولو واسه خودم کلی جون کندم. واسه خریدن یه تیکه لباس از پول کفشم یا کتابم زدم و یا برعکس
اما اینا لااقل دو سالی می شه که تموم شده و الان خیلی اوضامون بد نیست. البته اگه ماجرای شیرین رو فاکتور بگیرم که البته جریان شیرین همه ی ۲۸ سال نداشته هام رو عزیز کرد چون بالاخره اون وقتا شیرین زنده بود
اما می خوام اینو بگم چرا یه چیزی درونم به اسم ضمیر ناخوداگاه فکر کرده که محکومه همیشه همین باشه؟ چرا نمی خواد یا نتونسته بپذیره زندگی عوض می شه.. هیچ وقت اعتراض نکردم و آرزو نکردم جای فرد دیگه ای باشم حتی اون زمانهایی که واسه دانشگاه رفتن پول نداشتم و اون روز از خیر کلاسم می گذشتم و شب زیر پتو از درموندگیم گریه می کردم. همه ی اینا واسه رشدم و روحم مفید بوده
اما الان خیلی چیزا فرق کرده.. خیلی چیزا.. الان من همزمان چند تا کلاس ثبت نام کردم که هزینشون میلیون رو رد کرده. چون دارم حالا و می خوام کامل و متخصص تر شم و هزارتا چون دیگه...
اما چرا ترسیدم و اینکه مهم از همه چه کار کنم تکرار نشه؟ واسه دو سه نفر بیشتر تعریف نکردم اما فقط خندیدند. حق داشتن خودم هم با خنده تعریف می کردم اما مکث پشت نگاهم برای خودم هم سنگینه
بگذریم. بر گشتم با یه عالمه حرف نگفته و دوست سر نزده و کار تلمبار شده
مثل گذشته چاکریم
از کلاس هایی با قیمت ساعتی چهل هزار تومن تا ۵ جلسه ۱۵۰ تومن
هی تخصصی
هی کارگاه
هی درمان و تشخیص اختلال و هی دارم دنبال تخصص بیشتر می رم
امروز سر کلاس تخصصی افسردگی که یکی از دکترای معروف تهران داشت تدریس می کرد یهو فهمیدم چمه
اونم وقتی ته افسردگی رو شروع کرد تدریس و از خودکشی حداقل یک ساعت حرف زد و توضیح داد
فقط تمام تلاشم این بود که دردم نگیره و یاد شیرین نیفتم
اما دیدم تمام دویدن ها و حرص های من مال منه. مال احساس گناه من، مال نبودنم برای شیرین و برای بودنم برای بقیه
انگاری یه جوری شده معنای زندگیم و انگاری تسلی پیدا می کنم تو این کلاس ها
انگاری دیگه بعدن کسی نمی تونه بهم بگه نفهمیدی یا خودم بگم نتونستم
حالا با این همه مدرکی که دارم جمع می کنم وهی اسمم رو میذارم کنار نفرات برتر یعنی بامم بیشتره
و بیشتره و نمی تونم نادیده بگیرمش
یه دره می خوام برای ساعتها هوار زدن و یه دریا واسه ساعتها غرق شدن و یه کوه واسه ساعتها تکه تکه برداشتنش
ادعای زیادیه؟ الان پس داریم چه کار می کنیم؟ چرا نبینمش؟
حوصله کردید یه سر به آنامهر بزنید
جایی که دخترکم به سیاهی ها خندید...
می دونی الان باید بری بتمرگی سر یه کاری اما از جات تکون نمی خوری. خودت رو فحش می دی.. قربون صدقه می ری . چشم غره می ری وعده وعید می دی اما این باس ن مبارک تکون نمی خوره
هی رو در و دیوار می نویسی انتقاد و بی ارزشی مسامحه ایجاد می کنه بازم این ککت که باید بگزنه، نمی گزه
تمامی درس ها رو فوتی و فقط دوره لازم داره
نمیدونم کجام چه مرگشه که فقط دستم رو میزنم زیر چونه و ماتم می بره به سقف روی دیوار!
با این خرکی بازیام می خوام ارشد بخونم و ملت رو هم ارشاد کنم. حال می کنید با این فرهنگ جدید ادبیاتی ام؟
بابام می گه مال این کلاس هاییه که می ری. آخه دو سه تا کلاس ربط و بی ربط به کنکور اما کاملا مرتبط با روانشناسی ثبت نام کردم و دارم عشق می کنم. شاید همینه که ذوق کنکور رو پرونده و شاید نوعی اضطراب پنهان از نوع کلون بادکرده می باشد.. نمیدونم کلون چیه.. جایی دیدم
کنکور داده هاش بفرمایند این دو هفته ی آخر دقیقا چه گلی با چه خاکی ترکیب شده و با چه مایعاتی مناسب این جانب می باشد؟
نمیدونم اونور چه خبره و داره چه کار می کنه اما از اخبار واصله این طور به نظر می رسه که همه جا سرک می کشه و حالش خوبه.دیگه کم کم داره حسودیم گل می کنه. به نظرم من به این راحتی نمی تونم هوس کنم بمیرم و به همین سادگی جرات کنم برم اون ور و بگم چند بار پای رهگذر ها رو لگد کردم . اصلا جراتش رو ندارم
بگذریم.. نیومدم دلداریم بدین ، از صبح انقدر گریه و ناله و اشک دیدم که سد کرج تا ۱۳ مرداد سال دیگه پر آبه
چند روزیه یا بهتر بگم چند شبی هست که دارم اتفاقات خاصی رو تجربه می کنم. مثلا شب می خوابم و صبح که بلند می شم اسمم عوض شده. تو پست قبلی کمی توضیح دادم و نه کسی جدی نگرفت و نه خودم. وسط تونل نامریی راه می رم؟ نه پرواز می کنم چون وزن ندارم. کل گذشته یک طرف با خنده ها و غصه های محوش که مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شه نمیدونم کجا می ره و یک زندگی و صبح متفاوتی که چشمام درون اون باز می شه؟ چیه. شفاف حرف نمی زنم؟ خیله خوب از اینجا بخونید.
شعله طلوعی داره ساقه های نحیفش رو جلوی نور خورشید که تازه دیده ورانداز می کنه. تا حالا پس کجا بوده؟ ای بابا معلومه دیگه.. زیر خاک. الان همین چند روز پیش بعد از یه فشار و دردی که کمتر از (واسه خانمها زایمان و واسه مردها کلیه درد) نبود و چند تا جیغ ممتد یهو حس کرد که نه از فشار خبریه و نه از فشار قبلی. بالاخره که چشماشو باز کرد ، دید اینجا خاک بالای سرت نیست.. زیر پاته. بالای سرت یه چیزی تو مایه های رگه های کمرنگ آبیه که تو رو سیراب می کرد تا نمیری و حالا اون بالا تا بی نهایت اون معدن تغذیه داره نگاهت می کنه و از همه مهمتر گرمت می کنه. اون پایین تو چیزی به اسم گرما نمی شناختی و این بالا چرا گرمه مثل گرمای خون تو رگهای آدمی که چشماش یه حس متفاوت تو چشمای یه غریبه رو درک می کنه . پر از قد و قامت های مختلف و کوتاه و بلنده.. انگاری هنوز انتخاب نکرده این قراره جز کدوم دسته باشه ؟ درخت، سبزه یا گل
الان این ساقه ی نحیف حواسش به تکیه گاه نیست.. نخیر تکیه گاه نداره آسمونی که با جاذبش تو رو به تنهایی بالا می کشه و می تونی چشماتو ببندی و اعتماد کنی بهش. مثل اولین دوچرخه سواری که چاره ای نداشتی جز اعتماد به رکاب زدن خودت
حوصله هم نداره سرشو بکنه زیر خاک و چهار ساعت از خوبی های نور برا اون زیرزمینی ها تعریف کنه و اونا هم با ناباوری فقط تو سکوتشون تردیدشون رو به رخ بکش و در نهایت بچسبن به ریشه های محکم همسایه بغلی
کوچولو کوچولو جوونه هایی رو می بینه که سر براوردن و هنوز چشماشون بسته ست. از ترس نور یا شایدم دیدن عمق جریانی که می پندارن فاجعه ست.. به اینا نزدیک تره. با اینا می تونه بالا بیاد و اما حواسش باشه که پاهای کسی رو ازش نگیره.. نه الان و نه هیچ وقت دیگه اجازه نداره جای کسی قدم برداره - کنارش چرا
کل قصه ی زندگی پروازه. پرواز هدف نیست. درابتدا می تونه ناامید کننده باشه و دوباره در همون ابتدا می تونه یه چیزی رو درونت به جوشش در بیاره
حتما باید با چیزی .. جمله ای، این پست تموم شه؟ ببخشید من خودم هنوز آخرش رو نمیدونم
به نظرم آدما به راحتی می تونن جلوی ویترین های پر زرق و برق وایسن اما نمیدونم چرا وقتی یه لباس شیک گرون می بینم یا از جلوی یه ماشین خیلی شیک رد می شم یا در خونه ای بازه و اتفاقی چشمم به باغ پر گلش می افته طوری درونم آه می کشم که انگاری مال من نیست و همیشه هم ته آهم رو قورت می دم و با تعجب فکر می کنم که چرا آخه انقده برات زندگی این شکلی داشتن دور از دسترسه
نمیدونم شاید چون الان دارم تو خونه ای زندگی می کنم که توالتش تو حیاته و سقف راهروش چکه می کنه و صبح به صبح لحاف دوزی از جلوی در رد می شه اینجوری شدم
میدونم این شرایط الان موقته و نهایتا یکسال دیگه ادامه داره (۲۶ دی تولد شیرینه.. اینم به سلامت رد کنیم به نظرم داریم وارد زندگی عادی می شیم. اما هنوز توان برگشتن تو خونمون رو نداریم.. فکر کن.. چند ماه تو همون خونه قدم می زده و به مرگ فکر می کرده.. وای )
اما می گم نکنه یه چیزی داره درونم رو قلقلک می ده و اونم عادت تو همچین محیطیه. خونه خودمون کوچیک بود اما آدم حسابی بود و البته عشق نداشت و اینجا مخروبه ای لبریز از عشقه..
در کل نمیدونم چرا وقتی یه لباس شیک گرون می بینم یا از جلوی یه ماشین خیلی شیک رد می شم یا در خونه ای بازه و اتفاقی چشمم به باغ پر گلش می افته طوری درونم آه می کشم که انگاری مال من نیست و همیشه هم ته آهم رو قورت می دم و با تعجب فکر می کنم که چرا آخه انقده برات زندگی این شکلی داشتن دور از دسترسه (میدونم تکراریه)اینم اضافه کنم که وقتی هم که یه آقای شیک رو کنار یه دختر می بینم بازم اینجوری می شم!! نکنه منم یه همسر می خوام و خودم خبر ندارم؟
می گم وقتی سر کارم و هی بهم می گن خانم دکتر معجزه می کنه و منم هی یاداوری می کنم که دکتر نیستم و بهم می گن معجزه که می کنی و منم آه می کشم.نکنه معجزه می کنم و خبر ندارم. بهم می گن بهت اعتقاد داریم و می تونی و اینم هزارتا دلیل که قبلا هم تونستی و منم آه می کشم که اگه معجزه بلدم پس چرا اینجوری ام
اما چه جوری ام آخه که آه می کشم هی؟ و هی دلم می خواد و نمیدونم چی؟
هر کی بگه اینجا درونم چه خبره به عنوان جایزه براش معجزه می کنم و البته لابد بعدش هم آه می کشم دیگه
.
.
ناگفته ها درباره ریزعلی خواجوی.. اینا رو الان برید ادامه مطلب مطالعه بفرمایید
تا الان شده وقتی بیدار شدید، قبل از اینکه چشم باز کنید آرزو کنید که تغییر جنسیت داده باشید و ببینید که خودتونید؟
نخیر. جدیدا کتاب مسخ رو نخوندم. این ماجرا کاملا واقعیه
دختری رو دیدم که تا دو سال پیش توی تختش وقتی بیدار می شد پسر بود
و مردی رو دیدم که تا ۵ سال پیش زن بود
.. آدمهایی که تغییر جنسیت دادن. آدمهایی که با بدن اشتباهی دنیا اومدن. فقط به خاطر یه جهش ژنتیکی.. آدمهایی که تو ۵ سالگی یهو متوجه می شن که روحشون با جسمشون فرق داره و هرچی بیشتر می خوان خودشونو ثابت کنن ، با نفرت و مخالفت بیشتری از طرف جامعه و اطرافیان مواجه می شن
میدونم به عنوان مشاور حق ندارم احساساتی بشم اما به عنوان یه آدم وقتی داشتن از زندگیشون می گفتن چند باری بغضم رو قورت دادم
کسی با سیلی دامن تن ما نکرده یا با باتوم نیروی انتظامی کسی روسری مونو در نیاورده
آدمی که توی ۲۵ سال زندگیش ، فقط ۲۰سال گذشته رو از زمین و زمان حرف شنیده که چرا عوضیه و حالا که با عمل درست شده خانواده از خونه پرتش کرده بیرون که چرا عوضی شدی؟
دختری که با نجابتش داره کار می کنه و تنها زندگی می کنه و اجاره خونه می ده.چون خانواده گفتن پسرمون مرده و براش سالگرد وفات هم هر سال می گیرن
نشسته بود روبرومون و می گفت فقط دلش آرامش یه زندگی خانوادگی رو می خواد. می گفت وقتی به پدرش گفت باید عمل کنه و بره تو قالب خودش.. پدرش می گه داراییمو به اسمت می کنم اما آبرومو نبر. چند بار تکرار کرد: "کدوم بی آبرویی؟ مگه دست منه اینجوری دنیا اومدم؟"
و در مقابل تهدید پدر که اگه عمل کنی باید از خونه بری بیرون.. تنهایی رو به ثروتی رویایی ترجیح داد.
درکش کردم. نمیدونم چه جوری. چون من هیچ وقت واسه زن بودنم نجنگیدم
اما وقتی گفت خدا رو دوسش دارم چون خوشبختم.. به سختی .. باور کنید درکش سخت بود یا بهتر بگم درک ایمانش
از ۵ شنبه تا الان هر وقت یاد مشکلی چیزی می افتم فقط یه کلمه به خودم می گم:"تو هیچیت نیست دختر. این فقط یه مساله ست. حلش کن"
امروز صبح هم قبل از رفتن بیرون از خونه هی صبر کردم جمله ای از اهل خونه بشنوم که خبری نشد و رفتم پی کارم
شب که برگشتم حوصله م سر رفت. به مامان گفتم تولدم مبارک
گفت روز خوبی نیست . فردا سیزدهمه (سیزدهم ی رو گفت که شیرین فوت شده)
و من برای اولین بار تو این ۵ ماه از بی تفاوتیش نسبت به خودم رنجیدم و فکر کردم اگه مرده بودم منم الان تولدم مهم می شد
مامان: بردار هر کی بود بگو من نیستم
بچه: ام تو که اینجایی
مامان: ایناش به تو مربوط نیست
و بچه یاد می گیره که اگه دلش یه چیز بگه و در ظاهر کار دیگه ای انجام بده بهش مربوط نیست
یاد می گیره تو مهمونی خودمونی کراوات بزنه و برقصه و تو مجالس رسمی یقه ایستاده بپوشه و صلوات بفرسته
تو خونه تا نصف شب کانال های ماهواره رو زیر رو کنه و صبح درباره ی سریال های خودمون جواب پس بده
یاد می گیره بیرون با هر تیپی خواست بره و تو ارگان های مهم هم مثل امام زاده ها چادر سر کنه
خودش بگه موبایل و اس ام اس و هلکوپتر و ... تلویزیونشون بگه تلفن همراه و پیامک و بالگرد
می ره حقوق می خونه و گرافیست می شه
می ره پزشکی می خونه و موبایل فروشی می زنه
یاد می گیره دو تیکه بشه. دو تا نقش رو بپذیره.
وقتی بزرگ شد اون وقت تعجب می کنیم چرا با یه دختر مانکن رفیقه و وقتی زنش می شه می خواد طالبانی باهاش رفتار کنه
به هیچ پسری نگاه هم نمی کنه و اما تو خفا عاشق داییش یا پسر خواهرش می شه و از شدت علاقه ۱۱ کیلو کم می کنه
می شنویم دختره رو دوست داشته اما وقتی بهش گفت نه، عکساشو تو اینترنت پخش می کنه تا دختره له شه
نمیدونه کیه. می خواد چی کار کنه، احساساش رو گم می کنه
یه روز یکی رو تا حد بت بالا می بره و دو هفته بعد تو سرش می کوبه که آخر حماقته یارو
این ما هستیم. مردمی به قول تلویزیون عاشق و شهادت طلب و وفادار و به قول خودمون دزد و دو دره باز و تنها
.
.
وسط مشاوره گیر می کنم. تنها کار کردن روی فرد مثل این می مونه که یه معتاد رو ترکش بدی وبدون کار و آبرو بفرستی وسط جامعه
اون وقت هی می گیم چرا ژاپنی ها... اونا مجبور نیستن واسه یه لبخند جامعه پسند دیدن خودشونو چپکی نشون بدن
بگذریم
- حالم خوبه میثم جان. به اشلی هم گفتم درگیر درسم. می خوام امسال کنکور ارشد بدم این ماجرا خیلی نمی ذاره این ورا بیام. جملاتت تکان دهنده بود. نوشتی "به جا پات نگاه کن، ببین، چند وقتیه که اینا جای پای تو نیستنا" کمی نگرانم کرد. دوباره نگاه کردم و الان مطمئن باش پاهام محکم روی زمینه. هنوز مسافرم و باید برسم. در ضمن ممنونم که آمار بازدید کننده هامو این همه بالا بردی..!
خود دکتر دو ماه یکبار وقت می داده و یک هفته بعد از مرگ شیرین نوبت ویزیت دوباره بوده
گرفتید چی شد؟ دکتر می گه دوماه بود ازش بی خبر بودم در حالیکه خودش دو ماهه وقت می داده
یعنی اگه دوماه فاصله واسه تبرئه خوبه خودش چرا دو ماهه وقت می داده؟
بعد از گرفتن نتیجه به منشی می گم خودش وقت می داده می گه باید اعتراض بدید و دوباره پیگیری شه
مامان خیلی قاطعانه به من گفت ولش کن شعله. دیگه نمی کشم هی بیام اینجا و برگردم
مامان راست گفت. خودم هم شب قبلش خوابم نمی برد..بابا هم همین نظر رو داره. منم تنهایی نمی تونم کاری کنم چون - ولی دم- اونا هستن.
اما اینجا این سوال برای من می مونه.. شیرین خودش خواست بمیره یا کشته شد؟
انقدر گیج شده بودم که نمی دونستم باید عصبانی و ناکام باشم یا نه
باید غصه بخورم یا نه
یک هفته وقت داریم که در خواست تجدید نظر کنیم.. دو روزش رفت و وقتی به بابا می گم تو سکوت محض به یه گوشه خیره می شه
- یه دکتر که نسخه های شیرین رو برده بودم پیشش، بهم گفت داری دنبال چی می گردی؟
گفتم می خوام از زبون دکترش بشنوم که شیرین رو داروهاش پرت کرد یا حواسپرتی ما
۲. اوباما اومد. قطبی رفت!
از این ور و اون ور می شنوم موسوی می خواد کاندید شه. به خاتمی رای نمیدم ولی به اون آره. نه اینکه کاری می کنه واسه پوز زنی فقط.. این بهتر از اونه که یه بار آزمون پس داد و عین قطبی له و لوردش کردن، وقتی قطبی رفت بابت فرهنگ خاله زنکمون سرم دو سه ساعتی پایین بود
۳. حق با شما بود. با همتون. داشتم جانشین شیرین می شدم حتی برای خودم
امروز دیدم برام سخته همراهی کردن با آدمهایی که تو یه گره گیر افتادن
بعد از یک ماه بستری شدن مامان تو آی سی یو .. ورشکستگی و افسردگی ۲ ساله ی بابا... مرگ خواهر کوچولو
. دیگه یه گره ی کوچولو تو زندگی به تنهایی نمی تونه حواسم رو پرت کنه
شغلم خوبه. می شنوم.. درد و حرف آدما رو می شنوم. فقط گاهی وقتها احتیاج به شنیده شدن دارم که کسی نیست. اما خداوکیلی خدا جد مانا و زم بور رو بیامرزه که اس ام اس های نصفه شبم رو جواب می دن و البته خوش خواب تر از فانتازیو تو زندگیم سراغ ندارم
موندم معطل که اشلی که اومد تهران واسه ثبت اختراع چرا به من یه خبر نداد برم ببینمش؟ ؟ جدا جواب ندارم و البته شماره هم ندارم وگرنه سه چهارتا اس ام اس بد و بی ادبانه و عصبیانانه تحویلش می دادم
بدجوری دلم می خواد به جواب کلاس مشترک رقص با سانتاماریا جواب مثبت بدم ولی کمی حسش نیست هنوز. این روزا هم که تو خونه وقتی کمی می رقصم عین احمق ها وسطش گریه می کنم!
خوشم میاد لیتیوم میاد میخونه. گاهی وقتا دلم می خواد خودم رو براش لوس کنم. در ضمن حالم خوبه و همون خودمم هنوز
واسه سگ سیبیل نگرانم اما نمی تونم کاری کنم .
و مدتیه از میثم خبری نیست.. انگاری قهر کرده باهام
پیمانه و آفرین رو هوس کردم برم ببینم . اما انگاری باید تا بعد از کنکورم صبر کنم
از یه آدم هیچ خبری نیست. یعنی منم ارشد قبول شم غیبم می زنه؟
همه ی کسانی رو که اسم بردم و همه ی کسانی رو که اسمشون یادم نبود مثل مرجان و.. دوستشون دارم. سر نزدنم رو به حساب نمی دونم چی من بگذارید. گاهی اوقات فکر بهشون اوقاتم رو پر می کنه
توی بن بست غربت زخمی از آوار پاییز
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
.
.
.
به نظرتون ماجرای دکتر و شیرین رو چه کنم؟
نمی دونم چه جوری. اما داره این اتفاق می افته
۱۰ سال کوچکتر شدم. رفتارام.. حرف زدنم. لوس کردنم
تو خیابون از مامان پول می گیرم تا پیراشکی بخرم
وقتی از برنامه درسیم عقب می افتم میرم پیش مامان و درد دل می کنم و اونم دلداریم می ده
امروز خواستم حرکات رقصمو تمرین کنم ببینم چیزی یادم مونده یا نه که تو آیینه به جای خودم شیرین رو دیدم
حرکات اون بود
ترسیدم.. خودمو جمع و جور کردم و اومدم دوباره شروع کنم که دیدم قیافم هم شبیهش شده
لباس پوشیدنم.. رنگ لباسم.. هی خواستم یه تغییر تو ماجرا بدم که دیدم حتی گردن کج کردنم هم شبیهش شده
این طوری نبودم. ما اصلا شبیه هم نبودیم.. دارم چه کار می کنم؟
تو خیابون بهش فکر می کنم. تو رختخواب بهش فکر می کنم. وسط مشاوره ها بهش فکر می کنم
یه چیزی برام حل نشده
هنوز انگاری نه
انگاری یه ... نمیدونم سقوطش داغونم کرده
دائم خوابش رو میبینم که دارم تلاش می کنم نذارم بیفته
آخرین بار خواب دیدم روی فرش خونه لکه های بزرگ خون خشک شده بود و من باز مواظبش بودم پرت نشه
اما شده بود.. حتی خونش خشک شده بود
روز حالم خوبه. شبا قاط می زنم. رفتم دکتر ،بهم آرامش بخش داد بهم برخورد. باهاش جر و بحث کردم و قرصا رو نخریدم
به خانواده که نگاه می کنم همه انگاری خوبن.. ظاهرا دارن به زندگی عادی برمی گردن. منم که از اول خوب بودم.. یعنی اولش خوب بودم
حالا چرا انقدر دارم شیرین می شم؟ چرا نقشش رو بازی می کنم؟ می ترسم
رازهایی طلایی برای بردن در بازی زندگیخیلی مهم
اگر می خواهید در مرحله دوم اسپایدر زندگی برنده باشد، نکات زیر را رعایت فرمایید:
۱. در آن واحد فقط یک کار را انجام دهید ( در مرحله قبلی می شد حتی بستنی خورد. آهنگ گوش کرد. با تلفن حرف زد) تمرکز
۲. هیچ زمان حتی وسط کار ، یا حتی زمانی که مطمئن شدید همه چیز خوب پیش می ره، بازم تمرکزتون رو از دست ندهید. (چون با یه حرکت اشتباه امکان داره تمام جریان به ضرر شما بچرخه) توجه دائم
۳. همه ی شرایط رو بسنجید حتی اگه در آغاز کار جدی به نظر نرسن یا فکر کنید این موقعیت به دردتون نمی خوره، اما باز به همین موقعیت ها هم فکر کنید
۴. حتماً کمک و مشورت بگیرید(کلید M) ممکنه تعدادی از شرایط از دستتون یا محل دیدتون خارج باشه
۵. تا آخرین زمان باز هم جدی و امیدوار ادامه بدهید
۶. خاطرتون باشه این مرحله یک مرحله ی عمقی هست و اگر بخواهید سطحی بازی کنید حتماً با مشکل مواجه می شید و ناگهان در شرایطی قرار می گیرید که هزارتا کار سرتون ریخته و نمی دونید باید چه کار کنید
۷. حتی زمانی هم که شرایط امیدوار کننده نبود، ناامید نشوید و تمامی راه های موجود را ارزیابی کنید. حتی مسیرهایی که به نظرتون غیر عادی میاد
۸. اگر یه خانه رو در ابتدای کار برای خودتان بتوانید خالی کنید، گاهی اوقات می توانید به عنوان کمک از آن استفاده کنید . . ـ کمک بزرگی خواهد بود ـ (یک روز خالی یا نصف روز خالی در هفته همین حکم را دارند
۹. الگو داشته باشید..فردی که هنوز موفق است نه اینکه زمانی موفق بوده
(فردی که قبلاً موفق بوده و الان درجا می زند مسموم کننده است:۱. شرایط جدید را نمی شناسد. ۲. مغرور شده ۳. توصیه هایش به درد زمان حال نمی خورد۴. برای شما انگیزه ی حرکت ایجاد نمی کند ۵. چون خودش در حال درجا زدن است، بیشتر از لحن گفتاری ایراد گرفتن استفاده خواهد کرد)
۱۰.به یک چیز ایمان داشته باشید: باید موفق شوید و خود را مقید کنید
منبع: ش ع ل ه
و اینک در این قسمت ماجرا با هم تکه هایی از متن ترانه ی کمکم کن را می خوانیم:
۱. تن به موندن نمیدم.. موندنم مرگ منه
۲. عاشقم مثل مسافر عاشقم..عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه ی کوچ.. تو سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم.. رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد..مثل یک عشق پرآوازه شدن
۳.خرمن رخوت من شعله می خواد
۴.من و تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیکه برامون.. ما باید بریم به دریا برسیم
۵.دل ما دریاییه
چشمه زندونمونه
چکه چکه های آب مرثیه خونمونه
پ.ن: کنکور آزمایشی اولم رو خیلی بد نمره آوردم. واسه همین این دو هفته که نیومدم حسابی درس خوندم.. البته روزی یکی دوبار (شما بخوانید ۵-۶ بار ) اسپایدر بازی کردم
البته مدتیه فقط شعار دادم
خوب فکر کنم اینم واسه خودش نوعی درد و مرض من بوده دیگه
امروز متوجه شدم بازی اسپایدر کامپیوتر سه مرحله داره. من مدتهاست خودم رو درگیر مرحله اول کردم. به قدری حرفه ای ! شدم که تمامی برگ ها رو با هم به صفحه می ریزم و می برم. اما از رفتن به مرحله ی متوسط ابا دارم
اینم مدل منه دیگه. شدم یه حرفه ای در سطح مبتدی و هی افه و ناز و ادا که عالی ام
اما امشب که رفتم مرحله دوم از هر سه تا بازی دو تاش رو باختم.
دستم اومد که اینجوریام نیست
می خوام برم یه پله بالاتر و انگاری شوخی بردار نیست. باید زمان بگذارم. یاد بگیرم. یاد بگیرم سطحی نگری رو کنار بذارم . اینجا بیشتر از هر چیزی عمق احتیاج داره و از اونجایی که تا الان تو مرحله ی ساده من با همون سطح بازی کردن همیشه بردم برام سخته معنای عمق رو درک کنم و تنبلیم میاد. یعنی چی؟ یعنی ترجیح می دم بدون فکر برم جلو.. یعنی بدون اضافه کردن هیچ فکر و دردسر و قاعدتاً جواب نخواهد داد. اینجا زمینه ها و رنگ ها و توقعات فرق داره و لازمه که مسلط تر عمل کنم و لازمه که زمان برای یادگیری بگذارم و عمق رو بازی کنم. تازه فهمیدم چرا ارشد قبول نمی شم
افتخار برنده بودن تو مرحله ی اول آدم رو برای بالا رفتن می ترسونه. آخه وقتی می رم مرحله ی بعدی با کلی اِهن وتو لوپ بازم می بازم و باید دوباره بلند شم. خوب آدم زورش میاد دیگه..
بدبختی ماجرا اینجاست که وقتی همین جا تشویق می شی زیاد انگیزه نداری بری بالاتر و یه مدت سکوت رو تحمل کنی
اما چاره ای نیست عزیز دل برادر. باید رفت یا موند و بوی مانداب شدنت رو زیر هزار آرایش و قهقهه افراطی قایم کرد و در ضمن و از همه مهمتر چشمانت رو هم به پریدن عده ای آی کیو جلبک نما بست. قاعدتاً اینو نمی خوام و باید تکونی به هیکل چاق شده از تشویق و ماندن و پرتغذیه ی ظاهری خودم بدم.
چون مدتیه دیگه هر چی می خورم ، غذاهای این پله سیرم نمی کنه و هی گرسنه ام و صدام رو درنمیارم.
اولا پر حیرت بودم که این شکلات که قبلاً سیرم می کرد اما نمی دیدم دارم دچار سوءتغذیه می شم و جداً انرژی لازم دارم. باید بجنبم و یه غلطی بکنم . نمی خوام با دیدن لاک پشتهایی که از این خرگوش بازیگوش جلو می زنن به غلط کردن بیفتم
تو ادامه ی مطلب یه سر به زندگی اپرا وینفری بزنید.. تو مجله ی کوربس ثروتمند ترین فرد جهان انتخاب شد.. دقت کنید.. اولین نفر بین همه، نه فقط زن ها
دوتا کار رو نمی شه با هم انجام داد، منظورم فکر کردن و حرف زدنه! همراه زمین رو کاویدن، نمی شه حرف هم زد
از تک تک راهنمایی هاتونو با دقت می خونم. بعضی از جملات مثل یه مشت آب آدمو بیدار می کنه
کمی افکارم و فلسفه ی زندگیم و اهدافم جابه جا شده
مثل یه کلمه ی تازه که هی نوک زبونته و یادت نمیاد افکارم تبدیل به جمله نمی شن
اون وقت وقتی گریه زاریش تموم شد و به شرایط خو گرفت ، آرووم می شه و سکوت اطرافش رو فرا می گیره
بعدشه که تازه شروع می کنه دنیا رو با چشمای تازه تماشا کردن و تازه این انطباق و بیرون آوردن قشنگی ها و موقعیت ها از دل زندگی به آدم احساس خاصی می ده
سرت رو برمی گردونی و به داخل خودت نگاه می کنی
به کارهایی که کردی و نکردی .. مسیرهایی که رفتی و نرفتی..
چیزی به اسم پشیمونی رو نمی بینی. فقط خودتو کامل نگاه می کنی مثل یه فیلم با تمام سایه روشن ها و دخمه ها و ماندابهاش
انگاری آدم با چشم دنبال راههایی واسه باز کردن رودخونه های درونش می گرده که الوارها راهش رو بستن و تا الان فرصت نداشت این الوارها رو ببینه
اونجا هم رود هست، هم آب و هم الوار
آب و خاک. باد و آتش
اما انگاری تا الان اینا رو اشتباهی ترکیب می کردی
گِل درست می کردی و آتش رو خاموش
آب و باد سونامی درست می کنه؟
نمی فهمم. مگه تنهایی دیدنشون چه ایرادی داره؟
الان این سوال رو می پرسم از خودم و جواب ندارم و بهت زده ام
می دونید چی شده؟
رفتم لب رودخونه آب بخورم دیدم خودم یه دونه قو هستم و خبر نداشتم
تازه فهمیدم وقتی می رفتم تو جمع قوها که یه تازه وارد رو بهشون معرفی کنم و برگردم ازم می پرسیدن چرا نمی مونی؟
و اردک ها تعجب می کردن چرا همیشه پیش اونا برمی گردم
شما هم کمی متوقف بشید
تشنه نیستید؟ شاید هستید..دنیا رو سیراب کردید، فکر کنم وقتش رسیده از این تشنگی هلاک کننده خودتونو رها کنید
تو آب برکه.. یه نگاه بندازید
گمونم شما رو هم اشتباهی داخل گروه اردک ها دیده بودم
اما این سرعت رو توی شصت ثانیه حفظ می کنه و اگر بیشتر از این مدت با این سرعت ادامه بده حتما می میره
واسه همین معمولا می ذاره آخرین لحظاتی که به شکار نزدیک شده و با این سریع دویدن خودش رو به شکار می رسونه و کار رو تموم می کنه
اگه هم تو این مدت به شکار نرسه و شصت ثانیه سر برسه، شکار رو رها می کنه
.
قبل تر هم شنیده بودم یک دونده ی ماراتن تنها دور آخر سرعتش رو زیاد می کنه. اینطوری مقاومت بدنش پایین نمیاد و خودش رو خسته نمی کنه و در نهایت می تونه مابقی رو جا بذاره و اول شه
.
اما انگاری ما آدمای معمولی یادمون می ره که فقط زمان خاصی رو می شه با سرعت دوید
و انقدر خودمون رو درگیر می کنیم و با سرعت جلو می ریم که می بریم و تازه تعجب می کنیم
درگیر کار
درگیر درس
درگیر عشق
درگیر خانواده
حتی اگه یه ماشین بدون وقفه کار کنه، به مرور کاراییش کم می شه
همون جریان اره تیز کردن معروف...
اما چرا اینا رو اینجا گفتم؟ به یه دلیل ساده
چراغ قرمز خودم روشن شده. انرژیم ته کشیده
مشکلات شروین تمامی نداره و جدای تمامی نداشتنش اخلاقش...
به خودش حق می ده سرم داد بزنه. به خودش اجازه می ده وقتی خوابم با داد و هوار بیدارم کنه و بپرسه که مثلا وسایلش کجاست.. وسایلی که خودش جابه جا کرده و حواسش نیست
و در انتهای هر داد بگه من بدبختم که شما خانوادم هستید
امروز که آمپر منم بالا رفت و سرش داد زدم. مامانم به من گفت باید قرص بخوری تا عصبانی نشی
منظورش قرص آهن بود. فکر کرده بود آهن خونم پایین اومده که داد می زنم.
یک لحظه به اوج درموندگی رسیدم. لحظه ای که مغز آدم از کار می افته و حس اعتراض و گریه و حتی عصبانیت رو از آدم می گیره. این دومین بار تو زندگیم بود که این احساس رو تجربه کردم
امشب که دوباره شروین داد زد و جوابش رو دادم و مامان به من اعتراض کرد( از شروین می ترسه. دو سه بار وسط دعوا گفته منم می رم خودمو می کشم)
امشب فهمیدم ۶۰ ثانیه ی من تموم شده و باید رها کنم
اما شکار رو نه. انگار باید فضا رو یه مدت رها کنم و به خودم برسم. بذار مشکلات شروین رو مشاورانش که براش ردیف کردم حل کنن یا پول نداشته ی بابا که شروین تو قرون آخرش رو مال خودش می کنه
دیگه بهم نگید: آفرین عجب دختر خوبی هستی که حواست به خانوادت هست. هر خانواده ای رو نمی شه رسیدگی کرد، خصوصا اگه براشون نقش مزاحم رو بازی کنی تا حامی
جالب اینجاست که احساسم عجیبه. حتی حال گریه هم ندارم
میدونم خدا داره همه چیز رو می بینه. پس اینم بهم نگید
و میدونم که مثل احمق ها یا مثل آدمها دو ساعت دیگه همه چیز رو فراموش می کنم و باز برنامه ی شروین رو می ذارم جلوم و هی بالا و پایینش می کنم تا ببینم چه جوری می شه ردیفش کرد
- خوب منم فقط دارم با این فکر بازی می کنم.. هنوز کاری نکردم که
.
- تو خیلی آدم با معرفتی هستی. خیلی به من کمک می کنی
- خوب راستش نه. دارم تلاش می کنم با کمک کردن به تو بار خودمو به منزل برسونم
.
- فلانی یادته؟ اون یکی چی؟ یکی دیگه هم بودا؟ آها همشونو یادت اومد؟.. همشون تو این مدت طلاق گرفتن... حالا چرا ماتت برد؟ وقتی فهمیدی راهت غلطه، باید یه جا قطعش کرد و خاتمه نداد دیگه
- اصلا چرا اولش باید یه راه غلط رو انتخاب کرد؟ چی می شه که اشتباه می کنیم؟
- آره منم می خوام یه کتاب درباره ی ازدواج و خوشبختی بنویسم
- تو که خودت الان گفتی داری از همسرت جدا میشی؟!
.
- با فلانی رفته بودم بیرون واسه معرفی کتابش به فلانی واسه فروش
- اِ؟ پس می خواد با تو عروسی کنه؟ معلومه تو هم بدت نیومده
- ؟!؟!؟!
.
- اگه مشاور و دبیر همکار شن عالی میشه.. تیم مکمل همدیگه میشن
- آره خوب. اما ... نمیدونم. خدا کنه
.
- می خوام جزوه هاتونو ببرم واسه همکاری
- ما هم خوشحال می شیم با هم کار کنیم
- پس باید رو کارتم غیر از سراسری و آزاد، پیام نور هم بنویسم... چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم
.
- جمعه صبح باید برم سخنرانی فلانی...
- میام دنبالت. منم می خوام بیام اونجا.. مادرت رو چی کار می کنی؟
- بابام پیششه. امروزم مامانش اومده بود پیشش..
.
- تسلیت می گم خانم طلوعی. وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم
- پس چرا دارید لبخند می زنید؟ فکر کردم می خواید بابت چیزی بهم تبریک بگید (تو دلم گفتم و انقدر تو سکوت به چشمای هیزش زل زدم تا تونست حالت غم رو تقلید کنه.. اگه این کار رونمی کرد تف می کردم تو صورتش. قسم می خورم)
.
امروز روز شلوغی بود. با چهار نفر قرار کاری داشتم
جملات نوشته شده حاشیه ی صحبت های رسمی ما چهارنفر بود!
.
.
دوست عزیز ( . ).. من ایمیلی از شما ندارم