از همتون ممنون. خیلی کمکم کردید.
چند روزی نبودم چون:
- همه چی که یه عمر تلاش کرده بودم فراموش کنم دوباره زنده و داغ شد.
- تمامی دلتنگی هام، غصه هام، نفرت و آرزوهام رو اومد.
- دیگه نمیدونستم چی بگم یا چی بنویسم.
اولش خواستم به سوالاتتون جواب بدم. اما دیدم خیلی از نظر ذهنی درگیر شدم، ترجیح دادم یه سوال بپرسم خداوکیلی جوابم رو بدید:
اینجا با من همراهی کردید -ممنونم- آیا بیرون از این دنیای مجازی اون آدمهایی که بیرون هستند هم همین طور به قضیه نگاه خواهند کرد؟
یا اصلا چرا آدم از آدمهای بیرون می ترسه و اما اینجا همه با هم صمیمی و مهربون هستند؟ اصلا نکنه آدمهای اینجا واقعی اند و آدمهای بیرون مجازی؟
اما قول میدم کمی که بهتر شدم -به زودی- همه ماجرا رو تعریف کنم.
بالاخره منم یه روزی قاطی کردم دیگه! اونم پارسال بود...
و اما چرا من روانشناسی خوندم؟
بعد از اینکه شیرین قاطی کرد همه جور دکتر بردنش و هر چی دکترا گفتن مریضه من بیشتر از خانواده و روانشناسا متنفر شدم.
اون موقع از نظر من شیرین بریده بود چون تنها بود. حامی نداشت. کسی نمیدونست چه کار کنه. حقش نبود بره تیمارستان. خواهر کوچولوی چشم بادومی من بستری شد و وجود منو تا سالها بعد نفرت از بابا، مامان، خودم، روانشناسها و ... پر کرد. یادمه اون روزا عاشق ترانه ی پرنده های قفسی بود...............................
نمیخوام ناراحتتون کنم. اما من همه ی این روزا رو دیدم اما بیدار نشدم و به مسخره بازیام ادامه دادم تا اون سال عید که برام خواستگار اومد و تو دوتا پست پایین تر توضیح دادم.
خواستم مشاور شم تا به همه ثابت کنم اشتباه کردن و شیرین مریض نبود.
خواستم مشاور شم تا مامانا رو خوب کنم تا بچه ها اینطوری رو هوا بزرگ نشن.
خواستم مشاور شم تا وقتی یه نفر کسی رو نداشت بتونه پیش یه نفر حرف بزنه و خالی شه. آخه من تا امروز که ده سال میگذره واسه کسی حرف نزدم.
خواستم مشاور شم تا جلوی باباهای زورگو رو بگیرم و بهشون بفهمونم بچه هاشون حق انتخاب دارن. حتی تو گرسنگی
خواستم مشاور شم تا نذارم کسی رو به زور بفرستن رشته ای که علاقه نداره و...و...و....
.
.
. تا الان خیلی زور زدم و همه جا بودم.میگن تو کارم حرفه ای شدم. حتی تا حالا دوبار لوح تقدیر مشاور نمونه گرفتم.
اما تو زندگی خودم زورم به مریضی شیرین. مامان و ... نرسید. علامت افسوس چه شکلیه؟
حالا دلم میخواد بدونید چرا شیرین مریض شد؟
شیرین خواهرمه. سه سال از من کوچکتره.
اگه قبلی رو خونده باشید تو دوران بی هدفی من برعکس من شیرین بسیارباهوش و زرنگ بود و دلش نمیخواست بی هدف باشه. رفت رشته ریاضی. عاشق فیزیک بود. تو المپیاد رتبه دوم آورد. میخواست فیزیکدان شه. اما یه روز اومد خونه و دیگه مدرسه نرفت و بعدش متوجه شدیم قاطی کرده. بستری شد. حل نشد. شوک دادن حل نشد. قرص میخوره و حل نشده و الان لااقل 9 ساله منتظریم همه چی حل شه.
اما تا اینجای قضیه رو اگه کل فامیل و .. میدونن مهم نیست. مهم اینه که میخونید:
مامان افسرده بود و دارو مصرف می کرد و می خوابید. منم که همش یا تو کتابخانه ها دنبال کتاب های مفید(رمان!) بودم و بابا سر کار.
مامان زورش به من نمیرسید. شیرین رو مجبور میکرد کارهای خونه رو بکنه. چه طوری؟ شیرین دایم درس داشت. یادمه روزی چهارده ساعت یا حداقل هفت ساعت می خوند. مامان ازش میخواست غذا بپزه ، ظرف بشوره و …
یادمه راه مدرسه اش دور بود چون تیزهوشان میرفت. دائم تو خونه دعوا داشتیم که بره یه مدرسه عادی تا به کارها برسه! حتی بابا کتکش میزد. یه بار هم چند تا از کتاباشو پاره کرد چون بدون اینکه ظرفها رو بشوره رفته بود کتاب بخره. حیوونی حتی وقتی یه خرگوش کوچولو خرید … باورتون نمی شه بابا چه کار کرد.
تو رو خدا منو فحش ندید. اون موقع خودم حال و روز درست حسابی نداشتم. تازه چند ماه بود که چهلتا قرص دیازپام خورده بودم و … میترسیدن طرفم بیان. به نوعی از من قطع امید کرده بودن. من قرص خوردم تا از دست فشارهای بابا و مامان خلاص شم. نمردم اما ترسیدن و دیگه کاری بهم نداشتن. البته دیگه دیده نمیشدم. اما همینش بازم غنیمت بود.
واما بابای من مرد بدی نیست فقط بی پول بود و بی حوصله . راه بهتری هم بلد نبود.
کوتاه میکنم چون همه چی یادم افتاد و حالم بد شد…
این زندگی سگی ما ادامه داشت تا اینکه شیرین برید. و هنوز …………………………
سلام. واقعا غافلگیرم کردید. نمیدونم چه طوری تشکر کنم.![]()
جالب اینجاست که وقتی می نوشتم دستهام داشت می لرزید که عکس العمل شما چی هست؟ اما حتی عده ای تون گفتید که شهامت دارم یا صادقم!!!!
حالا امشب ترسم ریخته راحت تر می تونم بگم:
من یه روز بهاری متولد شدم. یادمه خشایار اعتمادی تازه خواننده شده بود و هی تلویزیون ترانه اش رو پخش می کرد... تعجب نکنید. اما من تازه بعد از دیپلمم دنیا اومدم. تا قبلش درس خونده بودم . از فرط بیکاری و بی هدفی و پوچی سابقه یه خودکشی ناموفق داشتم. همه کتابهای فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی و دانیل استیل رو خونده بودم. و کار مفید روزانه ام خرید پوستر ابوالفضل پورعرب و تکمیل کاست های گوگوش بود و با 5 تا تجدید قد و نیم قد داشتم زهرترک میشدم که اگه اینبار هم رد بشم اسمم میشه دیپلم ردی. البته بازهم چندان مهم نبود.
تا اینکه...
سر و کله یه خواستگار سمج و پولدارپیدا شد که میخواست زنش رو ببره شهرستان.
اینجا بود که از منطقه امن منو پرت کردن بیرون. برخلاف انتظارم پدرم، پدربزرگم، مادرم، مادربزرگم و خلاصه کل فامیل موافقت کردند. همه می گفتن تو که کاری نمی کنی و برنامه ای نداری. دیگه چی میخوای؟
و ناگهان من متوجه شدم که آدم حساب نمیشم. مثل هیچ وقت دیگه . قبلش برام مهم نبود اگه دوستام . مدرسه ام . رشته دبیرستانم و یا هر چیزی رو بابا برام انتخاب کنه. میگفتم منکه تو دنیا اومدنم دخالتی نداشتم. پس بقیه اش هم مهم نیست.
اما اون شب خونه داییم اینا وقتی داشت خشایار اعتمادی می خوند یهو متوجه شدم می خوام خوشبخت باشم. خودم تصمیم بگیرم و اون پسر که از زن اولش بچه داشت و خیلی زن قورمه سبزی پز میخواست این کاره نبود.![]()
اما هیچکس گوشش بدهکار نبود قرار نامزدی گذاشته شد – نیمه شعبان- مونده بودم معطل. هیچ اعتباری پیش هیچکس نداشتم که بقبولونم منم هدف دارم. بیشتر شبیه جوک بود و وقتی به داییم گفتم، پرسید هدفت چیه؟
و
من
جوابی
نداشتم
.................................................... .![]()
بعد دو روز فکر کردن گفتم میخوام برم دانشگاه. سرتون رو درد نیارم. از پدربزرگم خواهش کردم
و اون کمکم کرد و بالاخره گفتم نه.
بعد از یک ماه دعوا و ... یه روز نشسته بودم می خواستم هدف تعیین کنم.
دیدم خیلی عاجزم. به خودم گفتم چقدر بده آدم تو زندگیش پشتیبان و حمایتگر یا مشاور نداشته باشه که به یه همچین روزی بیفته... مشاورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
خلاصه قصه اش طولانیه. کوتاه بگم. تغییر رشته دادم کتابهای انسانی رو خوندم . روانشناسی قبول شدم. رفتم دانشگاه. کار کردم خرجش رو دادم. اولش بازاریاب بودم تا... 6 سال بعد، بعد از اینکه شبکه جام جم از من به عنوان مشاور برنامه ای دعوت کرد و فامیل منو تو تلویزیون دیدن... بالاخره باور شدم. بقیه اش رو که تو پست قبلی خوندین.
اما نکته اینجاست که چطور از یه آدم بی دست و پا یکهو همچی آدمی متولد شد؟
به نظرم چون قضیه حیثیتی بود و باید نشونشون می دادم.
تنها بودم و ناچار شدم روی پای خودم وایسم.
اما الان که نگاه میکنم به من اعتبار شاید داد. اما زندگیم پشتش گم نشد و اینه که داره منو داغون می کنه؟ نمیگین چرا خواهرم مریض شد؟... پس تا ادامه...![]()

