بابا من اومدم اینجا بگم خیلی بیچارم
همه چی خرابه
زندگیم درهمه
حالا که من زندگیم اینطوریه و یه عمر از همه قایمش کردم و شما فهمیدین باید مسخره ام کنید
باید ازم فاصله بگیرین
اما
بابا شما وبلاگیا چرا اینطوری هستین آخه؟
ببخشیدا
اما دارم از شدت تعجب شاخ درمیارم
نظرتون چیه که کلا بی خیال قصه زندگیم شم 
و مثل آدم حسابیا حرف بزنم و شروع کنم باهاتون دوست شدن؟
دلم میخوادا 
خوب . من خیلی وقت ندارم. یعنی فقط میام می نویسم . جواب نظرها رو میدم و میرم. پس اد کردن ایدی رو شرمنده![]()
میدونم خوب نیست اما سرم مثل آدم بزرگا شلوغه دیگه بخشید...
اما اگه کسی کارم داشت.. حرفی داشت .. درددلی داشت.. یا حتی سوال می تونه برام ایمیل بذاره
قول میدم تک تکشونو بخونم. جواب بدم. حتی اگه سوالی داشتید در هر رابطه ای کاری. درسی.زندگیم ... چه میدونم هر چی دلتون خواست...
اینجا تو همین وبلاگ یا از طریق ایمیل یا حتی اگه شمارتونو بذارید اس ام اسی حاضرم یا حتی تلفنی
هر کسی هر جوری که راحته
اومدم تا بشنوم. تا اخرش هم هستم.
لطف هم نمی کنم. فقط جبرانه. همین![]()
باور کنید
خودکشی کار سختی نیست
خودکشی فقط به مردن نیست
تو میتونی مجازی بمیری....چطوری؟
وبلاگت رو حذف کنی
گوشی موبایلت رو خاموش کنی
ایمیلت رو تغییر بدی
از کارت استعفا بدی
یا حتی یه مرخصی یه ماهه بگیری
و...
وبلاگ جدیدی درست کنی
شماره ات رو عوض کنی
...
اما تو دنیای واقعی با مردنت به همین سرعت نمیتونی توی یه قالب دیگه برگردی
فرقی نمی کنه
همش می تونه به خاطر فرار و نجنگیدن باشه
چون طاقت نداری وایسی و حل کنی
چون می ترسی وایسی
چون فرار و شروع زندگی جدید راحت تره
اما یه بار یه پدیده، یه اتفاق باعث می شه بفهمی پریدنت، می تونه تبدیل به یه...
توی پشت سرت همه چی رو خراب کردی و پریدی.
اما آوار روی سر آدمهایی ریخت که دیگه نخواستی ببینیمشون و دیگه نفهمیدی چی سرشون
اومد

معذرت میخوام
یه نگاه به نوشته هام انداختم و حالم به هم خورد.
زیادی انگار له شدگی نشون دادم
به هر حال زنده ام و دارم زندگی می کنم.
تموم شد .
من دارم تلاشم رو می کنم. اون قسمتهایی که به خودم مربوطه سعی می کنم نقص نداشته باشه. قسمتهایی هم که در محدوده ی اختیارات من نیست... خوب نیست. نمی تونم کاری کنم. دیگه نمی خوام به خاطرش خجالت بکشم.
اگه یه مرد پیدا شه و بفهمه که فهمیده. اگه هم نمی تونه این اختیار و اجبار رو ببینه. بره جایی که هیچ اجباری رو مجبور نباشه درک کنه.
تمام تلاشم رو با توجه به وقتهای خالی ای که داشتم انجام دادم و ارشد قبول نشدم. پس هنوز باید برای رفتن به مرکز مشاوره و کار کردن در اونجا(فوق لیسانس لازم داره) صبر کنم. باشه
همین جا . همین بیرون با همین امکانات اندک ادامه میدم و دیگه مهم نیست چی کمه؟
به همه ی داشته هام چنگ میندازم و درستش می کنم.
بهتون قول میدم.
محکم و مردونه
یه مدت نبودم. میبخشید.
اما اصلا به خاطر عکس العمل شما یادم رفت واسه چی اومده بودم یا
اصلا چرا و واسه چی اومدم کمک بگیرم.
این همه یه جا حمایت نشده بودم.
روزی که اومدم فکر می کردم مشکلم بزرگترین مشکل دنیاست و من بدبخت ترین دختر روی زمین. اما با حرفهای شما- اصلا واسه اینکه حرفهای دلم رو گذاشتم تا کلی آدم بخونن. آدمهایی که ندیدمشون و مهربونن. شوخی می کنن و حتی ادمهایی که بی تفاوت رد شدن و نظر ندادن. حالا بهر دلیل.
یادم رفت مشکلم چرا بزرگ بود. گم کردم که از چی ناراحتم.
از نقابم؟
از بابا؟
از شیرین؟
از خودم که از همه چی فرار می کردم؟
حالا چی شده مگه؟ در یک نگاه هیچی. اصلا هیچی نشده. از اولش هم هیچی نبوده.
شیرین مریض هست. بابا خشنه. یه دوره من خودکشی کردم. بعدش عوض شدم. دوباره افسرده شدم. روی پای خودم وایسادم. عاشق شدم. تو عشق زمین خوردم. تنهام.
خوب که چی؟ همش باید پیش می اومد چون باید پیش می اومد. مثل اینکه بشینم غصه بخورم چرا امیرکبیر رو کشتن. چرا... یه چیزایی مال خداست. سر در نمیاریم. اما دلیل نمی شه چون نمی فهمم گله کنم.
من دارم سعی خودم رو می کنم.
نمیگم یهو پهلوون شدم. دیگه نمی ترسم. دیگه از کسی خجالت نمی کشم. دیگه از خواستگارا فرار نمی کنم... نه قاعدتا به این سرعت زندگی شیرین و رویایی نشده
اما میخوام خودم رو ببینم. خودم. دستهای خودم . توان خودم. می خوام ببینم تو تنهایی و درموندگی هام همون کسی که همه چی رو در ظاهر ریخته به هم. بلد هست که خودش جمع و جور کنه.
مثل اینکه رفته باشی خیاطی و هی بهش گیر بدی آقا چرا پارچه رو خراب کردی. چرا پاره اش می کنی و ...
نمیدونم می خوام چه کار کنم. اما میدونم می خوام ببینم و صبر کنم و بذارم هر چقدر خواست پارچه رو پاره کنه و ببره...




