تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................
سلام

حک شدم (بلاگم تو پرشین بلاگ)

ویروسی شدم

ویندوزم پرید

کلیه اطلاعات پرید

دوباره نصب شدم

یه خبر توپ ADSL هم شدم!

خلاصه متفاوت

خسته از یک ماه کار شبانه روزی - منظورم 7 صبح تا 8:30 شب بود- اومدم تا با هم ادامه بدیم

کلیه شکلکهام هم پرید. اشکال نداره دوباره پیداشون می کنم

به همه ی دوستان از اینجا سلام می کنم. خیلی خوابم میاد انشاءا... از فردا ادامه میدهیم زندگی را...........

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 تیر1386 توسط شعله |
امروز رییس محترمه (خانم تشریف دارن) به ما فرمودند:

این روزا چیزی شده؟

خیلی متفاوت با همکارا رفتار می کنی

دیگه حس ریاست و قدرت و ... اذیت و .. نداری؟

با همه مهربون شدی

اصلا بزرگ شدی . چه خبره؟

کمی بر و بر ایشان را ملاحظه نمودیم و عرض فرمودیم که :

"بله. متحول شدم. راستش چند روز پیش فهمیدم بزرگ شدم"

ایشان به شدت خنده فرمودند و گفتند: دختر تو دست از شوخی بر نمیداری....!!!

 

اما اینبار من کاملا جدی گفتم 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 تیر1386 توسط شعله |
بچه ها یه خبر جالب

امروز من یه موضوع عجیب فهمیدم

من

.

.

بزرگ

.

.

شدم

خوب نخندین دیگه

آخه تا امروز به این واضحی ندیده بودم

راستش وقتی فهمیدم به زودی سی ساله خواهم شد!

اولش ترسیدم. بعد گیج شدم. بعدش دست و پامو گم کردم. آخرش هم افسرده شدم. چون به همه ی خواسته هام نرسیدم

بعدش کلی فکر کردم که یه آدم بزرگ چه طوری رفتار می کنه

بعدش تلاش کردم مثل آدم بزرگا برای خودم برنامه ریزی کنم

بعدش به جامعه فکر کردم که برخوردش با آدم بزرگا چیه

بعدش...

آخرش نتیجه ای که حاصل شد...

کمی خندیدم

کمی گرییدم

کمی رقصیدم

و حالا یکی به من بگه یه آدم بزرگ نمی تونه رویاهای بچگی شو دنبال کنه؟

ببخشید... چطوری باید بزرگ شد؟

من بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد نیستم

من هنوز دلم میخواد پیتزا بخورم

برم مغازه ها رو نگاه کنم

کافی شاپ برم

یه دوست خوب داشته باشم

می خوام با بلاگ نویسا اس ام اس بازی کنم. کسی حاضره شماره بده؟!!!!

می بینین چقدر بزرگم؟

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 تیر1386 توسط شعله |

امروز برگشتنی خونه، دو تا راننده با هم دعواشون شد( سر مسافر) زیر پل سید خندان 
یکی زد با مشت زد دماغ اون یکی رو شکوند و اون یکی هم واسه تلافی رفت رو سقف ماشین اون و بالا پایین می پرید.
آخرش یه سنگ بزرگ برداشت و رفت اون یکی رو بزنه . از اون طرف همکاراش افتادن به جون مرد و داشتن واقعا گردنشو می شکوندن که یکی از مسافرین( پسر جوونی بود) طاقت نیاورد. دوید و رفت جلوشون رو گرفت. راننده- همونی که بینی اون یکی رو شکونده بود. تونست فرار کنه. اما مرد دماغ شکسته! با یکی از همکاراش افتادن به جون پسر مسافر که تو حق نداشتی نجاتش بدی و زدنش!!!!
دیگه نتونستم تحمل کنم. یه دربست گرفتم و پسره رو هل دادم تو ماشین و به راننده گفتم برو....
و تا برسم خونه به این فکر می کردم که این پسر مسافر دیگه به هیچ کس کمک نخواهد کرد.............

نمیدونم حق با یکی بود اما هر دوتاشون غیر عادی دعوا می کردن.

افرادی که دخالت کردن:

یه پیر زن

یه زن جوان

یه پسر جوان

 

اونجا حداقل ده دوازده تا مرد دیگه وایساده بود..........

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 تیر1386 توسط شعله |

از همتون که تو این مدت تنهام نگذاشتین تشکر می کنم

نمیدونید چه خبر بود

بچه ها روزهای آخر حسابی قاطی کرده بودن و عصبی بودن

اکثرا یکی یه تسبیه دستشون بود و صلوات می فرستادن 

یا اینکه دعا می کردن و ...

نمیدونم چرا آیندمون بستگی به یه آزمون چند ساعته داره

به هر حال ههمون یه بار طعمش رو چشیدیم بمـــــــــــــــــــــــــــــــاند.

شماها چه طورید؟

منکه بعد از چند روز کار فشرده حسابی خسته شدم و واقعا می خوام چند روز بخوابم

بالاخره تا اومدن نتایج و انتخاب رشته براشون یه ماهی فرصت هست..

بگذریم

البته کمی هم نگران هستم

هنوز دقیقا نمیدونم برای سال جدید کاری چه برنا مه ای بذارم؟ و کجا برم؟

قاعدتا مشاوره ی خصوصی تحصیلی خواهد بود

اما آیا دوباره برای ارشد بخونم؟

امسال خیلی خوندم. با توجه به کار و مشغله های فکری که داشتم خیلی سخت بود

با همه ی تلاشی که داشتم متاسفانه با اینکه مجاز شدم، رشته ای که می خواستم قبول نمیشدم( مشاوره خانواده - روزانه0-) انتخاب رشته نکردم و البته واضح و مبرهن است که خیلی

غصه خوردم

به هر حال سریع باید تصمیم بگیرم . چون تا آخر هفته باید یا قراردادهامو با جاهایی که کار می کنم تمدید کنم یا... برم دنبال رویاهام و ارشد و...

اعترافی بکنم؟ برای کمی غیر ممکن شده

دیگه توان درس خوندن و کار کردن روبا هم و تازه  توان مطالعه تو خونمون ندارم.

اگه پستهای قبلی رو خونده باشید یا دوست قدیمی باشید، حتما منظورم رو درک می کنید..

ببخشید خسته و گیج  برگشتم

اما

برای ارشد واقعا امیدوار بودم و برنامه ریزی داشتم

 

 اما الان واقعا نمیدونم باید چه کنم؟

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 تیر1386 توسط شعله |
Blog Skin