تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................
آنهایی که نمی دانند گلریزان چیست در یک جمله باید گفت زمانی که یک فرد و خانواده نیازمند در جمعی وجود دارد در یک وهله ای که نیاز به کمک جدی مثلا در مورد ازدواج، مسافرت، آزادی از زندان و ... دوستان و آشنایان به عنوان گلریزان، هر کس به اندازه توانش پولی را وسط می گذارد برای حل مشکل آن مظلوم و آسیب دیده!

حالا وبلاگ فرياد سبز باني اين گلريزان اينترنتي شده است.

خانواده ای در گوشه خیابان محله افسریه نیازمند کمک هستند هر کس از دستش کاری برمی آید کمک کند از ریختن پولی در حسابی تا لینک دادن به این مطلب و دعوت دوستان دیگر جهت نشر این مسئله.

بسم الله...

اعوذبالله من نفسی

خدا روزی بعضی از شما را از بعضی دیگر افزون کرده است. پس آنان که فزونی یافته اند از روزی خود به بندگان خویش نمی دهند تا همه در روزی یکسان شوند؟ (سوره نحل آیه 71)

 تصاویر گویا نیست. عکاس بینوا رویش نشد نزدیکتر شود. مادر دخترک هم نخواست که از نزدیک از چهره دخترک تصویری تهیه شود.

خانواده اي در پياده رو

زن بینوا می گفت " وقت قرارداد اجاره خانه که تمام شد، صاحبخانه که می بیند مستاجرهایش آهی در بساط ندارند به بهانه اینکه در خانه باجناقم اتاقی برای شما تهیه کرده ام اسباب و اثاث مان را بار ماشین کرد وقتی از اطراف محل قدیمی مان دور شدیم به ناگاه راننده ترمز کرد و به همراه صاحبخانه اسباب مان را بر روی خیابان خالی کردند و رفتند."

الان ده روزی است که در پیاده رو کنار دیوار مدرسه ای که نامش علی بین ابیطالب است سکنی گزیده اند.

"مرد خانه مان راننده سرویس کارکنان ایران خودرو می باشد. پیمانی کار می کند. ماشین از خودمان نیست."

دخترک رنگ پریده است و ده دوازده سالی بیشتر ندارد ودر فضای اطراف بین وسیله های خانه نشسته است. 

روزها مرد درخانه (پیاده رو) نیست سرکار است و شبها ... .

تا کنون از طریق مساجد محل و شهرداری منطقه 15 و کمیته امداد اقدام موثری انجام نشده است.

نشانی محل اقامت: تهران، افسریه، شهرک مسعودیه،اسلام آباد، خیابان مسلم، پیاده رو جنب مدرسه علی ابن ابیطالب.

*****

1-  از تمامی عزیزان خواهش می شود به هر گونه ای که خود صلاح می دانند در تکثیر و پخش این خبر همکاری نمایند. اگر مقدور است در پست های وبلاگتان کار کنید.

۲-  از تمامی دوستانی که به نوعی در اطرافیان خود از اصحاب قدرت و ثروت آشنایی دارند عاجزانه تقاضا می شود نسبت به انتقال مطلب حاضر اقدام فرمایند، شاید که در این بین از وزیری و وکیلی و تاجری و ورزشکاری و ... کسی پیدا شود که بتواند مشکل این بندگان خدا را حل نماید.

۳-  در صورتی که عزیزی توان کمک دارد(به هر شکلی) خواهش می شود سریع اقدام نماید. تا امروز (۲۹مرداد، ۱۱ روز  از پیاده رو نشینی این خانواده می گذرد).

۴-  دوستانی که تمایل به کمک و همیاری این بندگان خدا را دارند، از طريق كامنت اطلاع دهند.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 مرداد1386 توسط شعله |

این منم

غریبه با من

...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 مرداد1386 توسط شعله |
سلام

یه دختر کوچیک رو می شناسم که به خاطر خشونت زندگی، یه زندگی ایده آل نداشته

حالا سر و کله یه پسر کوچیکی پیدا شده که اونم تو یه دنیای خشن بزرگ شده

دو ماه پیش از زنش جدا شده

تا آخر عمرش باید قسطهای مهریه ی زنش رو بده

یه بچه داره که باید تا آخر عمرش پدرش باشه. هر چند بچه پیش مادرش باشه

یه قلب شکسته داره که می خواد یه روانشناس خوبش کنه

در عین حال به دختر کوچیک قصه ی ما قول داده که خوشبختش می کنه

حالا پیدا کنید پرتقال فروش را؟؟؟؟؟؟!

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 مرداد1386 توسط شعله |
یه نفر آرزو می کنه دائم پول بشمره، کارمند بانک می شه

انگار زندگی نفمیده که منظور طرف پولدار بودن بوده

در نتیجه باید درست و واضح آرزو کرد

چند روز پیش گفتم می خوام واسه خودم خانمی بشم نه اینکه فقط کار کنم...(قابل توجه دوستانی که اشتباه فکر کردند...) آرزو کردم بتونم کمی به خودم برسم و ... منظورم این بود که بدو بدو نرم سر کار و خسته برگردم خونه و .... حتی وقت نکنم ناخنهامو سوهان بکشم و آخر سر بی خیال ناخن بلند بشم و با دندون بکنم و با خودم راجع به موفقیت فلان طرح فکر کنم........!

البته خیلی سریع آرزوم برآورده شد

۱. چهار شنبه عروسی دعوت شدیم

۲. پنج شنبه مامان و خواهرم رو آرایش کردم که برن پا تختی و ... (یه کم خودآرایی یاد گرفتم.اما به دگر آرایی تعمیمش میدم! به هر حال خلاقیته دیگه) اما خودم رو نبردن چون گفتن خونه رو مرتب کن

۳. جمعه از صبح ساعت۱۱ مهمون اومد واسه نهار، بعد مهمون اومد واسه شام. یعنی بنده دو وعده آشپزی کردم و مابقی مخلفات..............

یعنی من غلط بکنم که بخوام زن بودنم رو تجربه کنم

همون حالت قبلی که تو اتاقم کتاب می خوندم بهتر بود که. لااقل خستگی تو تنم نمی موند و شنبه ها سرحال بودم

به هر حال اینبار سعی می کنم درست آرزو کنم

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 مرداد1386 توسط شعله |

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 مرداد1386 توسط شعله |

اینروزا می خوام زن بودنم رو تجربه کنم

در آستانه ی 30 سالگی دارم می فهمم که تا حالا همه چی برام مهم بوده جز زن بودنم

همیشه کار و تلاش و موفقیت

همیشه فرار از خانه و خانواده!

تا ثابت کنم می تونم غلبه کنم

غلبه کنم به:

تنهایی

و حالا در این آستانه فکر می کنم که باید زن بودنم را فراموش نمی کردم

می بایست با موهای رنگ شده و لاک و باشگاه بدنسازی سر کار می رفتم

اینا جلوی پیشرفتم را نمی گرفت

برعکس بدون اینها در استانه ی 30 سالگی بدجوری تمایل دارم بازنشسته شم و دو سه روز در هفته وقتم رو با چند شاگرد خصوصی بگذرونم و مابقی وقتم رو به اشپزی، کوپلن، رقص و خرید و تلویزیون و کتاب بگذرونم

پیر شدم

نمیدونم

افسرده شدم

نمیدونم

اما میدونم تمام عمر دویدم تا به جایگاهم برسم اما هنوز یه چیز کمه

یه چیزی تو قلبم نیست

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 مرداد1386 توسط شعله |

احساسمان را حلق آویز می کنیم...

روی انتظار قدم می زنیم...

وساعت زنگ می خورد

وباز دلمان خوش است که زندگی می کنیم

شعار می دهیم که اگر آفتاب طلوع کند دیگر بزرگ می شویم

وکارهای بزرگ می کنیم

وفردا صبح دلیل تمام نا کرده ها را امتناع خورشید از طلوع می نامیم

وسرانجام هر روز یک جور عادت زنده ماندن را تمرین می کنیم

وباز ساعت زنگ می خورد ،

و خودمان را تکرار می کنیم

وشاید فقط عادت را

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 مرداد1386 توسط شعله |

میدونم دوباره عکس گذاشتم

اما این عکس...

سوال می کنم:

این عشق، این اصالت مال ما بوده

آیا حافظش هستیم؟

یا ...

تو میدانی چه می گویم..

میــــــــــــــــــــــدانی

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 20 مرداد1386 توسط شعله |

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 20 مرداد1386 توسط شعله |
۱. پسری با رتبه ی ۶۰۶ انتخاب اولش رو باستان شناسی زد.

۲. پسری دیگر با رتبه ی ۲۴ شیمی محض انتخاب کرد

۳. یک نفر با رتبه ی سه رقمی انتخاب اول رو فلسفه زد

۴. دختری با رتبه ی ۱۰۰۰ انسانی رشته ی جغرافی روزانه رو به مدیریت شبانه ترجیح داد.

۵. امسال باید به لطف دانشگاه پیام نور رتبه ۸۸۰۰۰ ریاضی هم اجازه ی انتخاب رشته داشت.

چه می کنه این علاقه.....

 در  حواشی مشاوره ها

به خیال خودم مشاوره ی خصوصی برای انتخاب رشته با قیمت بیست هزار تومان که می گرفتم خوب بود که متوجه شدم یک همکار ۰۰۰/۱۵۰ تومان دستمزد می گیرند..

دو روزی افسرده شدم. هر شب فکر کردم که چه کاری می کنه که من بلد نیستم....

تا الان متوجه شدم کار فرق چندانی نداره.. پس چی می مونه.؟ نمیدونم...

به هر حال تا سال دیگه وقت دارم بفهمم. حتی اگه شده بهشون پول بدم یادم بده، این کار رو می کنم

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 مرداد1386 توسط شعله |

 

دیدم با کلاغ بیشتر حال می کنید تا با نوشته های من

این بود که بر آن شدم تا آخر انتخاب رشته

سر مبارکتان را گرم بنمایم!

کلاغ و مترسک

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 مرداد1386 توسط شعله |

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 مرداد1386 توسط شعله |
 

توی قسمت نظرات پست قبلی سودابه ی نازنین نظرش رو درباره ی خودکشی بیان کرده بود:

"  جسارت و بی ادبی حرفی که میخوام بزنم رو عذر خواهی میکنم اما فقط یه نظره ...
به نظرم خودکشی مال ادمای ترسویه ادمایی که شاید لحظه ای که به هیچ رسیدن
انسانیت خودشون رو خداشون رو و همه چیز رو فراموش کردن و فقط به فکر رهایی
هستن خدا ما رو به وجود نیاورد که از زیر امتحاناش در بریم و به کلاسش نریم
ما باید بمونیم و با سعی و تلاشمون بدترین کنکورای زندگی رو پشت سر بگزرونیم چون ما ادمیم عقل داریم به خاطر همین با خودکشی موافق نیستم حالا در هر شرایط بدو سخت و طاقت فرسایی که باشه
زندگی باید کرد به چیزای قشنگشم باید فکر کرد میدونم سخته اما ترجیع میدم به جای اون کار به خودم زندگیم رنگ امید بزنم هر چند کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ
خدا بهم روح دمید من وارد دنیای جدید شدم و زندگی میکنم با تمام سختیها مریضی ها مشکلات و دردایی که دارم   "

متشکرم سودابه جان

خودکشی یعنی از بین بردن تمام فرصت هایی که خدا برای دیدن بهت داده. یعنی پاک کردن خود سوال

همیشه این کار رو کردیم

  • قهر می کنیم.. چون به نتیجه نمی رسیم
  • خیانت می کنیم چون نمی تونیم تو رابطه ی قبلی به راه حل برسیم
  • آدم می کشیم چون مزاحم شده
  • دزدی می کنیم چون بلد نیستیم چطوری از راهش وارد شیم
  • خودکشی می کنیم چون بلد نیستیم مشکلمون رو حل کنیم

خلاصه پاک می کنیم چون تو مدرسه به جای راه حل مسائل و صبر کردن، بهمون فرمول صابون رو یاد دادن...

الان اگه فقط یادمون باشه پشت تموم اتفاقات ما ،یه دست محافظ نگهمون داشته... یکی هست که می خواد ما رو تو مسیر درست بندازه و اگه فقط کمی صبر کنیم راهمون دیده می شه ..دیگه فقط چشمامون رو باز می کنیم تا راه جدید رو ببینیم. نه اینکه ...

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مرداد1386 توسط شعله |
یه اتفاق عجیبی برام افتاد که می خوام حس سکوتش رو با شما به اشتراک بذارم

.

.

.

سال اول دبیرستان کارم با یه دبیر مرد گره خورد که بسیار مسلط و ومغرور بود. هنوز یادمه که وقتی حرف میزد تو چم ما نگاه نمی کرد. نه اینکه متین باشه، ما ها رو آدم حساب نمیکرد...

یکی دوبار که به مشکل برخوردم با بدترین حالت ممکن جواب داد. معتقد بود من بسیار لوس بار اومدم و وقتشه یه نفر منو آدم کنه.

چون درسم خوب بود و سر و زبون داشتم، معلم و ... باهام خوب بودن. واسه همین بهم گفت لوس..

دو سه بار بدجوری اذیتم کرد. البته منم کمی کرم داشتم. البته فقط کمی()

خلاصه ثلث دوم که من سرخچه گرفتم و امتحان ندادم برام ۲۵٪ رد کرد.... در حالیکه می تونست غیبت بزنه تا دوباره ازم امتحان بگیرن. ولی باید آدمم می کرد دیگه................ همون روزا مصادف شد با خودکشی من که قضیه اش رو میدونید.(برای اونایی که نمیدونن: به پوچی رسیده بودم..)

سالها گذشت. چند هفته پیش یه آموزشگاه کنکور ازم دعوت کرد که کارهاشونو ببینم و کارشناسی کنم و برای کار  ایده بدم.. (قرار بود مشاورشون باشم)

برای اون موسسه مهم بود. چون قبلا با دوست رییس شرکت کار کرده بودم و نتیجه گرفته بود. یعنی آمار قبولی بالا رفته بود، می خواست که حتما با هم همکاری کنیم...

ساعتی برای ملاقات مشخص شد و من رفتم... وقتی رسیدم. رییس شرکت جلو اومد و با کلی احوال پرسی منو به سالن دعوت کرد. گوشه ی سالن پیرمردی پشت میز نشسته بود و چیزهایی می نوشت. مسن، شکسته با یه عینک ته استکانی...

وقتی قرار شد پشت میز بشینیم،پرسیدم کجا خنک تره.. همون گوشه ی سالن رو نشون داد که ناگهان چشمش به پیرمرد افتاد. با عصبانیت بهش گفت چرا اینجایی. مگه نمیبینی خانم میخوان بشینن. خجالت کشیدم. پیرمرد بلند شد. آروم ببخشیدی گفت و از اتاق بیرون رفت.

همون موقع آبدارچی داشت بهم شربت تعارف می کرد.. هنوز حواسم به پیرمرد بود، ازش پرسیدم:اون آقا کی بود.

گفت اینجا کار می کنه......!

-قبلا دبیر نبوده؟

-چرا فکر کنم. اما الان بازنشسته شده....

دیگه گوش نکردم . از سالن دویدم بیرون. تو پله ها بهش رسیدم. پشت سرش که رسیدم آروم صدا زدم آقای ...

برگشت نگاهم کرد... خدای من

گفت من عذرخواهی می کنم. نباید مزاحمتون میشدم

گریه ام گرفت. گفتم منو یادتونه.... من شعله هستم. شاگرد کلاس اول دبیرستان مدرسه ی ....

کمی نگاهم کرد..

کمی تعجب کرد..

کمی خیره موند و آخرش گفت همون که خودکشی کرد...

گفتم خودمم

با سکوت نگاهم کرد و گفت واسه خودت خانمی شدی... فکر نمیکردم.

داشتم فکر میکردم چی بگم که دوباره مدیر آموزشگاه اومد و با تندی بهش گفت مگه نگفتم وقت خانم رو نگیر. بابا ایشون واسه همین یه ساعت ملاقات کلی پول میگیرن. مزاحمشون شدیم. برو به کارت برس...

- -------- کمی نگاهم کرد و رفت تا مزاحم دختری که قرار بود آدمش کنه نباشه..

خدای من

خدای من

نمیدونین الان چه حالی دارم

 

 

 

 

......

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 مرداد1386 توسط شعله |

سلام

امروز اومدم چند تا ایمیل رو جواب بدم

روزی که ایمیل رو گذاشتم و گفتم هر کسی که حرفی، درددلی، سوالی و یا ... من هستم..

اصلا فکر نمیکردم وقتی ایمیلم رو باز کنم با ۱۵تا ایمیل روبرو بشم

برای بعضی ها جواب رو فرستادم و مابقی رو دیدم اینجا می شه جواب داد.

البته اگه کسی نخواست بگه تا شخصی بهش جواب بدم:

نرگس و سونیای عزیز

به سوال شما دوتا پست پایینتر جواب دادم. امیدوارم مطالعه کره باشید. چون پاکش کردم و فقط عکسها مونده

bozorgmardekoochak

تنهایی همیشه قابل تقسیم نیست. تو داشته هامون با کسی شریک نمی شیم که اگه کم وسط گذاشت یا به قول تو رو نکرد یعنی به ما حقه زده..

بذار به حساب ترس یا کمبود اعتمادبه نفس یا حتی عدم اعتماد ما آدمها

قرار بذاریم که تو داشته ها و نداشته هامون شریک بشیم. نداشته ها کیفش بیشتره. چون نقطه ی مشترک ما می شه و برای بدست آوردن با هم تلاش می کنیم

سنگ سیاه :

پرسیدی چه طوری عکس تو وبلاگت بذاری... من حرفه ای نیستم. خودم از این طرف،اون طرف یاد گرفتم.

اما یه آدرس دارم شاید کمکت کنه:http://www.sadtasalam.blogfa.com/

اشلی:

نوشتی بعد از قبولی تو کنکور دیگه مثل سابق انگیزه ای برای ادامه نداری....:

طبیعیه.. یه هدف تعیین کردی و بهش رسیدی. هدف تو وارد شدن به این فضا بوده. خوب .. وارد شدی دیگه

حالا نوبت یه انتخاب هدف چند تا پله بالاتره. احتیاج به مسیری برای حرکت داری. الان داخل فضایی قرار گرفتی که بهت اجازه میده از هر چیزی در رابطه با رشته ات سردربیاری. توصیه ی اول: رشته ات رو دوست داشته باش

۲. راههای کار کردن با اون رو دربیار

۳. استادهای فن این رشته رو بشناس

۴. باهاشون در تماس باش. سمیناراشون برو. نزدیک اساتیدت باش. اینطوری باعث می شه اول کارهای سبک بهت بسپارن و کم کم راه می افتی

رفتی دانشگاه تا با یاد گرفتن یه حرفه به طور تخصصی وارد زندگی بشی. خود حرفه که زندگی نمی شه

۵. دائم تو اینترنت سرچ کن. بذار بهت ایده بده که چکار می تونی بکنی.

یه کار حتی اگه کمی متفاوت باشه اما راه توست و می تونه تو رو به خیلی راههای جدید رهنمون کنه.

۶. یادت باشه باید با دست پر به شهرتون برگردی و باعث افتخار خانواده باشی. بذار الگوی بچه هایی باشی که با چشمهای گرد به اونایی که میرن دانشگاه و به قول اونا به ته دنیا رسیدن امید بدی..

یه رویا دارن که تهش به تمامی قشنگی های دنیا ختم می شه. فقط یه الگو لازم دارن. یه نمونه ی زنده

یکی که این راهو رفته باشه و باعث بشه تا همون کوچولوهای نازنین یه نفس راحت بکشن و به خودشون بگن دیدی میشه؟

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته           جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست    جواب هم صداییـــــــــها پلیس ضد شورش نیست

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره        دیگه هیچ بچه ای پاشــو روی مین جا نمی ذاره

همه آزاد آزادن همه بی درد بی دردن                   تو روزنامه نمی خونی نهنگا خود کشـــــی کردن

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت               بدون ظلم خود کامه بدون وحشت و تابــــــــــوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی

لبا لب  از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه                    اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانست         تمام جنگای دنیا شدن مشمـــــول آتش بس

کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم                  دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گنــــــدم

بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا

 

تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا

 

ببخشید یکهو احساساتی شدم

اینم ایمیل من:   azarakhshetarsoo@yahoo.com

 

خوب دوستان عزیز

توجه شما را به ادامه ی زندگی جلب می کنم:

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 7 مرداد1386 توسط شعله |
گاهی اوقات هر چی می خوای زندگی آرومی داشته باشی و کار به کار کسی نداشته باشی،

شرایط کمی سر به سرت میذاره...:

یه روزایی هم می شه که دیگه نمیدونی کجایی و داری چه کار می کنی...:

 

به هر حال زندگیه دیگه!!!

اما دوستان خیالشان راحت باشد که ما میدان را خالی نمی نُماییم

فقط کمی خسته شدم.. به نظرم باید چند روزی

بی برنامه ادامه بدم تا حوصله ی گرامی به خانه برگردند

یه اعتراف کوچولو:

دوستتون دارم

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 مرداد1386 توسط شعله |

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 مرداد1386 توسط شعله |
وقتی می خوای که رویاهات تبدیل واقعیت بشه

.

.

.

.

.

.

.

....

وقتی رویا جای واقعیت رو می گیره

.

.

.

تا اینکه یه روز////////

یهو بیدار می شی و می بینی:

.

.

.

.

.و دوباره

و

 د

و

ب

ا

ر

ه

...

 ببخشید که مطلب رو پاک کردم. اذیتم می کرد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 مرداد1386 توسط شعله |

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مرداد1386 توسط شعله |

سلام علیکم

بنده از اونجایی که عقده ای تشریف دارم

انقدر

دوست دارم پستهای قبلیم خونده بشه که

نگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!

کارخدا رو می بینی...

- یک کار خدای دیگه:

یکی از روسای سابق که به خاطر بی عدالتی از سیستم خارج شد... امروز در یک جلسه ی دوباره به عنوان رییس یک شعبه(مقام سه برابر بالاتر) انتخاب شدند...

داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم. آخه خیلی خسته بود و بد خداحافظی کردن باهاش...

- یک کار خدای دیگه:

یکی از شرکای تجاری که درباره حساب کتاب با کارمندان بسیار ناعادل بود، پسرش تصادف بدی کرده و لگنش شکسته...

فقط نمی فهمم چرا چوب خدا به خانواده ی این آدما می گیره؟

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 مرداد1386 توسط شعله |
 

به نظرم رسید ممکنه سوال پیش بیاد چرا دست از همه چیز کشیدم.. شایدم خودم خواستم بالاخره توضیح بدم:

زلزله ی بم یادتونه؟ اون موقع من تو اوج قدرت بودم . فقط با تاسف عکساشو نگاه می کردم و مثل مردم منهم قاطی کمکهای مردمی شدم...

اردیبهشت  یعنی چند ماه بعد شمال تهران لرزید و در تهران هم لرزشش احساس شد. شاید این زلزله چیز مهم نبود

هر چند تو جاده چالوس -اگه درست خاطرم باشه.. چند نفر مردن- اما تهران فقط لرزید و این ترس از زلزله و خاطره ی زلزلهی بم عده ای رو بیشتر از حالت عادی ترسوند

البته این واقعه به اسم زلزله ی من بین دوستان معروف شد..

توی شرکت بودم(میدونم جمعه بودم اما برای من روزهای هفته معنا نداشت. فقط کار مهم بود).

داشتم می گفتم توی شرکت داشتم برای قیمت یک خبر چونه میزدم و می خواستم تا جاییکه

امکان داشت پول بیشتری بگیرم. چون دیگه حرفه ای کار می کردم..

داخل یک گالری عکاسی بودم . با تابلوهای شیشه ای به دیوار

وقتی زمین لرزید.. دیوارها بدجوری صدا کردن. شیشه ها به شدت لرزیدن. رفتم تو بالکن. چون ساختمان قدیمی بود. و به بالکن چندان نرسیده بودن.. کمی از کاهگلهای سقف بالکن زمین ریخت...

بعد از زلزله همه در حالت عادی به کارشون برگشتن و جالب اینکه جلسه داشتیم. قشنگ خاطرم هست که در حالیکه به چشمهای مدیرعامل نگاه می کردم. اصلا حواسم به حرفاش نبود. داشتم فکر میکردم...:

بابا برای یه مراسم تشییع یکی از اقوام کرج بود و چون کار مهمتر بود. من نرفته بودم

مامان و شیرین رفته بودن به پدربزرگم که مریض احوال بود سر بزنن و من ....

برادرم باشگاه بود.. من این پسر رو فقط شبا موقع خواب میدیدم و دائم هم بهش می گفتم به جایی نمی رسی چون ...(به ۱۰۰۰ دلیل)

واگه الان میمردم. هرگز به برادرم نگفته بودم که بهش افتخار می کنم

به مادرم نگفته بودم دوسش دارم

به پدرم

به شیرین

من هرگز استراحت نکرده بودم

هرگز پارک نرفتم. بستنی نخوردم. ویترین نگاه نکردم. قدم نزدم. تلویزیون نگاه نکردم.

چون وقتم تلف می شد و من کارهای مهمتری داشتم.

یاد طرحم تو بیمارستان افتادم.

یک بار که با یک بیمار اسکیزوفرن کار می کردم( دکترای فیزیک داشت.. یه شب فهمیده بود پادشاه جهان شده و ... بیمارستان بود)

وقتی ازش پرسیدیم توصیه ات برای جوانان چیه -توجه داشته باشید که این سوال از یک پادشاه پرسیده شد. فردی که تمام زندگیش تلاش کرده بود جهان رو نجات بده-

من واقعا انتظار داشتم بگه راه منو ادامه بدن.. بیشتر درس بخونن.. و ...

بلند شد و قدم زنان گفت:

بیشتر آب آناناس بخورن

قدم بزنن

از زندگیشون لذت ببرن

..... خلاصه من اون روز کلی گریه کردم و نفهمیدم چرا...

اما بعد از زلزله فهمیدم چرا گریه کردم.. چون اگه ادامه میدادم خودم میشدم پادشاه!

خلاصه همه چیز رو رها کردم. از همه جا استعفاء دادم... دو ماه کاری نکردم.

بعد رفتم یک موسسه به عنوان مشاور تحصیلی فرم پر کردم و حرفی از گذشته نزدم.

الان هم مشاورم

با تعداد کمی از دوستای قدیم در ارتباطم. غیر از دوتاشون مابقی منتظرن آدم شم و برگردم.

اما من نه پستی می خوام. نه اعتبار و نه حتی پادشاهی جهان

می خوام راحت کنار خانوادم باشم. همین

در انتها از تموم عزیزانی که همراهم هستن متشکرم.

از: سکوت شب- مریم - ماریا - زم بور - شیک - وروجکهای هفتادی - و 24un

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 مرداد1386 توسط شعله |
Blog Skin