
آخه تا حالا یادم رفته بود که کار می کنیم تا زندگی بهتری داشته باشیم.. منم خیر سرم کار می کردم

اما رییس مرکز ازم خواست زمان بیشتری بذارم .. منطقش این بود که یه روز کمه و مردمی که یه روز مثلا سه شنبه رو نتونن بیان تو دردسر می افتن...
اما تو چشماش کیسه دیدم...![]()
کیسه چیه؟ یعنی اینکه کیسه دوخته برام... می گفت تو حرفه ای هستی.. مطرح هستی.. حیفه حرووم شی. می تونی این کار و این کار و... بکنی و می تونی...
اما نهایت ته جمله هاش این بود که می تونم رو تو واسه مرکز حساب کنم و به درد من می خوری که کیسه م رو پر کنم... عملا نگفت.. اما خوب میدونین که
بعد ۹ سال کار کردن دیگه لحن ها رو می شناسم
داشتم فکر می کردم چی کار کنم که هم روزهام و ساعت هام مال خودم باشه و هم کارم طبیعی پیش بره...
آخه یه قولی داد که بدجوری منو وسوسه کرد.. یعنی خوب طعمه ای انداخت وسط![]()
بهم گفت مهم نیست که لیسانسم.. اگه کارم رو بلد باشم میذاره غیر از مشاوره ی تحصیلی هم انجام بدم و من می دونین که چه حالی شدم؟![]()
حالا هی دارم فکر می کنم که همچین وضعیتی وجود داره یا بازم دارم تو دام می افتم؟![]()
راستش یه مدت بود که اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم و فکر می کردم تو مرکزهای مشاوره واسه کار راهم نمیدن![]()
اما من یه دایی دارم که می دونم بازم اگه بشنوه مثل همیشه می گه دختر داره سرت کلاه میره و از این حرفها![]()
گاهی وقتها دلم می خواد بهش بگم بابا جان.. ما تسلیم
اگه خودت کار داری رو کن دیگه.. البته بدم نمیاد این جمله رو با عصبانیت بگم و کمی هم داد بزنم!![]()
می بخشیدا.. منم اینجا رو کردم یه جا واسه فکر کردن و حرف زدن.. البته واضح و مبرهن است که اکثر ماها که تنها هستیم و جایی را برای فکر کردن نداریم...
اینجا حاضر می شیم..
نظر شخصی بود... اما خداوکیلی گاهی وقت ها همین جا آدم جواب هایی می گیره که تو دنیای بیرون خبری ازش نیست... موافق نیستین؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه دارو ساز ماه پیش ازم خواست که با هم حرف بزنیم...
داره از زنش جدا می شه و یه پسر بچه داره که می مونه پیش مامانش. ۸۰ میلیون از مهر زنش می مونه که باید حالا حالاها قسطش رو بده... این دکتره هم یه جا کار می کنه و حقوق ماهانه چهارصد تومانی می گیره...
می گفت زنش قومی قبیله ای بودن و همش درگیری های فامیلی و...
می گفت حالا که یه روانشناس پیدا کردم و می تونه زندگیمو سر و سامون بده.... ازش خواست رو پیشنهادش فکر کنم و بهش زنگ بزنم...
یه ماه گذشت و من فکر کردم. بشتر از همه به این فکر کردم چرا آدما فکر می کنن روانشناسا پهلوونن و می تونن همه جا مشکلات رو حل کنن.. مگه خود روانشناسا اجازه ی اشتباه کردن.. درددل کردن.. غر زدن و یا یه زندگی معمولی رو ندارن... ![]()
مگه یه خیاط نباید لباس بخره؟ اون می تونه ایرادات لباسش رو برطرف کنه.. اما لباس اونم خراب می شه دیگه.. بهر حال/
یه ماه گذشت و دوباره راهم افتاد همون جا «ناچار بودم برم.. آخه داروهام رو باید برای بیمه تایید می کردن و دقیقا این کار خودش بود..» احساس ادمای فراری رو داشتم...![]()
بدون حرف وقتی نشستم سلام داد و داروها رو تایید کرد.. فقط یه کلمه پرسید"زنگ نزدی؟" منم گفتم نه..... شرمنده حالتم دیدنی بود. سرم یه وری پایین بود و داشتم از شرمندگی و خجالت لبخند می زدم
هیچی نگفت و با لبخند آروم و سکوت بدرقه کرد......
و من از اون روز تا الان که حدودا چهار روز می شه همش دارم فکر می کنم چرا ناخودآگاه بهش گفتم شرمنده
شاید فکر می کنم که از مشکلات یه آدم فرار کردم و نخواستم کمک باشم.. اما آخه جای من تو اون زندگی بود؟ هر چی فکر می کنم نمی تونستم.
حالا دوتا حس مختلف افتاده به جونم..
همش یه حس خفیف درونم می گه فرار کردی...
اما یه حس دیگه دایم رژه می ره که این طوری می افتادی وسط یه جنگ خانوادگی... اون باید خودش مشکلاتش رو حل کنه...
اما این شرمندگی ... هنوزم باعث می شه تو تنهایی گاهی وقتها سرم رو متفکرانه خم کنم![]()

گفتیم کمی هم شاد زندگی نماییم...
تو دو سه روز گذشته دیدم هنوز حرفهام رو دلم باد کرده.. رفتم پیش رئیس کل و حرف هام رو زدم که چرا اومدم بیرون و چرا استعفا دادم و ...
امروز بچه ها «مراد همکاران هستند» فهمیدن و هی تماس می گرفتن که آفرین شعله.. کارت عالی بود. هیچ کس به فکرش نرسیده بود. کار خوبی کردی... حالا درباره ی ما هم گفتی؟ گفتی ما اینجا مشکلاتمون چی؟ از ما دفاع کردی؟....
خیلی دلم می خواست بگم که خودتون زبون ندارین؟ همین جماعت وقتی من برای جریمه ای که اشتباهی شده بودن وایسادم جلوی معاون ... معاون ازم پرسید کی معترضه که داری ازش دفاع می کنی؟ برگشتم طرف «همان همکاران محترم» و خواستم بگم اینا که دیدم یا سرشون پایینه یا خودشونو زدن به اون راه...
یکی که بعد از رفتن من کارها رو سپردن بهش و کلی داره حال می کنه«از لحن بیاناتش حدس زدم» هی می پرسید شعله جان آفرین. خوب از حقت دفاع کردی... ولی نمی خوای برگردی که نه؟؟!!!
هیییییییییییییییییییییییییییی (علامت دل گرفتگی) خلاصه اینکه همه ی همکاران امروز با من تماس گرفتن و کلی نگرانم بودن که آیا ازشون دفاعی شده یا نه... همون جماعتی که وقتی یکی از روسا بهمون گفت گوسفند و من بهم برخورد و سر و صدا راه انداختم. سرشون رو انداختن پایین و بعد از جلسه با من دعوا کردن که تو چرا حیثیت ما رو لکه دار کردی؟ چرا اعتراض کردی؟ اگه هممون رو اخراج می کردن چی؟...
کلی فکر کردم و دیدم غصه دار شدم. این بود که این عکس رو گذاشتم که یادم باشد
«زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره...»
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها لواشک بین هم تقسیم می کردند
آن یکی در گوشه ای دیگر؛جوانان ورق می زد
دلم می سوخت
به حال او که بیخود های وهوی میکرد
و با آن شور و اشتیاق تساویهای جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تخته این تساوی را نوشت:
یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یک نفر به پا خاست
همیشه یک نفر باید برخیزد
به آرامی سخن سرداد:
این تساوی اشتباهی محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت
معلم مات بر جای ماند
و او پرسید:
اگر یک نفر انسان واحد یک بود
باز هم یکی با یکی دیگر برابر بود؟
سکوت موحشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری باز هم..
یک با یکی دیگربرابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک نفر انسان واحد یک بود
آن که زور داشت بالا بود؟
وآن که قلبی پاک و دستی فاقد از زر پست تر می بود؟
اگر یک نفر انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو میشد
حال می پرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوارچین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
یا که پشتی زیر بار فقر خم می شد
یا که زیر ضربت شلاق له می شد
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کسی آدمیان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا:
بچه ها در جزوه های خود بنویسید که:
یک با یک برابر نیست

(شهید جاودان خسرو گلسرخی )
.
.
.
امروز بهترم و به نظرم می رسه که دارم نظم پیدا می کنم
![]()
بهتون گفتم که می خوام یک یا دو روز برم سر کار که فعلا یه روزه... یه بعد از ظهر هم یه کلاس روان شناسی اسم نوشتم و دو تا بعد از ظهر یه کلاس زبان... چی شد می خوام برم کلاس؟ امروز ظهر یه اقای خارجی ازم آدرس پرسید و منم اصلا اعتماد به نفس حرف زدن باهاش رو نداشتم. فکر نکنیدبلد نبودما....
خلاصه اینکه چهارتا بعد از ظهر پر شد
خوب ....
هنوز نمیدونم ارشد رو چه می کنم...
اما میدونم دیگه مثل سابق سر کار نمی رم. دیگه ن م ی ر م

در زمن یه بلاگ پیدا کردم باهاله... خاسطین یه صر برید:
اگه اجازه بدید.بعدن هرف بذنیم. خوب نیصطم...
برخورد ماموران گشت ارشاد با سه دختر.. عجب ارشادی بود.. خونی...خونی...خونی......
بدجوری حالم گرفته شد... هر وقت دختر خاله هام می گفتن اون طرف بهتره. هم درس می خونی و هم آرومی(خارجه تشریف دارن)
من از امنیت و آزادی و آرامش زن ایرانی سخنرانی می کردم... خدا کنه اونا هوس سرچ به سرشون نزنه....
نمیدونم چی بگم. کلافه شدم
چرا زن رو فقط برای رختخواب و آشپزخونه می خوان؟
چرا کله ی زن فقط در چهارچوب خانواده باید کار کنه؟
سوادش. دلش............... نمیدونم چند روز پیش تلویزیون داشت یکی از این شوینده ها رو تبلیغ می کرد و زنه با خوشحالی می گفت که از وقتی با این شوینده کار می کنه شوهرش راضی تره...
و زن رو در حال انواع و اقسام کارهای حمام شویی. توالت شویی. ظرفشویی. رختشویی. مبلمان شویی. فرش شویی و شیشه پاک کردن با لبخند ملیح نشان می دادددددددددددددددد
خوب اگه زن اینه. لطف کنن مثل پسر بچه که دنیا میاد و عملش.... می کنن. تو همون بچه گی عقل زن رو هم بردارن دیگه خیال هممون راحت شه

«میخوام یک سوآل بکنم و نظر شما را بدونم. فرض کنید شما جایی کار میکنید و مثلن ماهی X تومان حقوق میگیرید. مهم هم نیست که کارتان چه هست. یک روز رئیستان شما را صدا میزند و میگوید که شرایط کار عوض شده است و برای ادامهی کار باید از شرایط جدید تبعیت کنید. شرایط جدید کار این است.
1-حقوق شما n برابر میشود.
2-نتایج کار شما دور انداخته میشود.
3-شما تعهد میکنید که برای ۱۰ سال کارتان را ول نکنید.
بگذارید مثال بزنم. فرض کنید شما معلم هستید. رئیستان به شما میگوید حقوق شما از امروز ۲برابر میشود ولی باید بروید و در کلاس خالی درس بدهید. یا مثلن شما یک مهندس هستید و حقوق شما ۵برابر میشود. ولی باید چیزی را طراحی کنید و آخر کار همهی طرحهای شما راهی سطل آشغال میشود. توجه کنید که شما باید کار کنید. مثلن نمیشود به کلاس خالی بروید و برای خودتان بنشینید.
شما شرایط جدید را قبول میکنید یا نه؟ فکر میکنید بزرگی n تأثیری در تصمیم شما دارد یا نه؟ ممنون میشوم که نظرتان را بگویید»
دلم گرفت دیدم ندارمش واسه حرف زدن
روزگاری کسی بود که همه ی حرفهامو گوش می کرد. اما حالا نیست. تا حالا شده تو بخوای یه دوست واسه خودت داشته باشی و دوستت تو رو برای ساعتهای بیکاریش بخواد چون و چون و چون های بی شماری که هیچ وقت دلیل واقعیش گفته نمی شه و با هزاران بهانه قضیه رو ماسمالی می کنیم و می ره پی کارش.
درد من خنده داره. برای کسی درد حساب نمی شه. درد من اینه که قد من تند تند بلند می شه و کم کم تو جمع انگشت نما می شم و طرد می شم و یا خودت از دولا وایسادن خسته می شی . می ری دنبال سقفهای بلندتر و دوباره همه چی از اول تکرار میشه
یادمه تو یه مجله که کار می کردم. اولش یه صفحه داشتم . بعد کم کم طی دو سال زیاد شد و یه روز شدم معاون سردبیر. همه چی خوب پیش می رفت تا روزی که سردبیر احساس ناراحتی کرد و یه پاپوش و... پرت شدم بیرون
یه شرکت خصوصی کار می کردم . شدم مسئول دفتر . بعدش مدیر داخلی . بعدش وقتی با شرکتهای بزرگتر قرارداد بستیم رئیسم هی می ترسید خودم با اونا برزیم رو هم و با چند تا بهونه ی ساده عذرمو خواست
یه روزنامه مشاور تلفنی بودم و بخش جدیدی که دایر شد . منو دبیر صفحه کردن و دوباره سردبیر....خداحافظ
یه آموزشگاه مشاور بودم و بعد از مدتی وقتی رئییس کل توجهش جلب شد و قرار شد شعبه ی جدید رو به من بسپرن....
یه موسسه خیریه کمک می کردم . دیدن رواطب عمومی خوبی دام. برای قسمت امور خارجه خواستن منو بذارن که...
یه دوست پیدا کردم که خیلی دوست بود و کم کم به این نتیجه رسید که در مقابل من کم میاره ... انگار زندگی مسابقه س...
دیگه این اواخر از ترسم نمی گفتم تو محل کار چی بلدم یا چی کار کردم و ... یا حتی وقتی با کسی آشنا می شم نصفه نیمه پیشش حاضرم!
حالا یه سوال هی تو کله ام وول می خوره....
یادمه یه روز یه مشاور بزرگ که تو کارش حرفه ای بود برام توضیح داد که وقتی توی تیمی که داری کار می کنی قدت از همه بلند تر شد باید بری تیم استانی و اگه بازم رشد کردی باید بری تیم ملی.. نمی تونی اعضای تیم رو دنبالت بکشونی..
تو تغییر کردی نه اونا..
اما بهم نگفت پس وابستگی ها و دلتنگی ها رو می شه چه کار کرد. اصلا اگه آدم دلش بخواد توی یه تیم کوچولو بازی کنه .. چرا نمی شه...
تا جایی خوبی که سرت رو خم کنی و بزنن تو سرت
بعدش که این کار رو نمی کنی. تحسینت می کنن اما دیگه جایی نداری. خداحافظ
شاید همه جا خودم گفتم خداحافظ.. اما خوب به نوعی مجبور شدم. بماند که بعدش موقعیت بهتری بود. اما این تغییرات و تحولات پدر آدم رو درمیاره.
به قول دوستی یک سوم زندگیم تموم شده و حالا که فکر می کنم هنوز به آرامش نرسیدم. جالب اینجاست که جور دیگه زندگی کردن رو بلد نیستم. دوست دارم ... کار کردن . مفید بودنم. درس. کتاب. قدم زدن و فکر کردن و ...
شاید باید از این سیستم شرکت های دولتی و خصوصی ایران بیام بیرون و خودم کار کنم. این طوری لااقل با کسی مقایسه نمی شم و رو کارم قیمت نمی ذارن و می تونم هر کاری خواستم بکنم
تنهایی من ظاهرا تمومی نداره
امیدوارم کسی نگه بخواب. صبح که پاشدی خوب می شی ... یه عمره دارم می شنوم
دارم می شنوم.................................. دارم می شنوم... اینبار تو گوش کن...
پ.ن:محض اطلاع دوستان روز ۱۳ شهریور از کارم استعفا دادم و سه شنبه ی هفته ی آینده تو ی یک مرکز مشاوره قرار شد فعلا یه روز در هفته برم سر کار ... خودم خواستم یه روز باشه
پ.ن: من برای کار اقدام نکردم. شنیدن اومدم بیرون.. خودشون تماس گرفتن......الان باید خوشبخت ترین باشم.. نه؟(علامت تمسخر و با کنایه خندیدن)

ساعت کاری اینجانب از ۷ صبح می باشد تا ۳۰/۸ شب
کار من: سخنرانی.. مشاوره...
پس خسته می شوم!
امروز صبح خسته بودم و بدنم درد می کرد.نتونستم
۳۰/۵ بیدار شم (راهم دوره) خلاصه خواب موندم...
فقط یه اس ام اس زدم که خسته ام و دیگه غش کردم
ساعت ۱۱ که کمی بهتر شدم(تموم عضلاتم گرفته بود
و درد می کرد) زنگ زدم به رئیسم که من خوب نیستم...
پرید وسط حرفم که چون بی مسئولیتی و تنبلی کردی
تا الان ۲۰هزارتومان جریمه شدی... اگه تا یک ساعت دیگه خودتو نرسونی می شه ۵۰هزارتومان..............!
نکته: کاملا جدی گفته شد
کمی ماتم برد. بعد نگاهی به خودم انداختم که با خودم چه کرده ام و بعد ...
۱. گرفتم خوابیدم
۲. ساعت ۶ از دکتر وقت گرفتم ببینم این عضلات از چه رو همکاری ندارند...
۳. هر وقت بتونم درست راه برم، میرم شعبه ی مرکزی استعفا میدم
۴. اگه حوصله کردم میرم بیمه شکایت می کنم....اگه...
نتیجه ی اخلاقی: .....................
نمیدونم شما بگید
یادم رفت بگم که لوح مشاوربرتر هم گرفته ام...
(محض اطلاع بابت بی مسئولیتی و تنبلی ام عرض کردم)
از یه بلاگ ایده گرفتم
اگه کاری رو که می تونی انجام بدی و ندی
دزدی
اینو می دونستین؟
خوب. من نمیدونستم. من فکر می کردم که
فقط نمی گم
گاهی وقتها پیش یاد دلت می خواد به یکی بگی
راهش خیلی درست نیست. تو میدونی ته این راه چه خبره
اما بنا به دلایل زیر گفته نمی شود:
- شاید می دونه و خودش دلش می خواد بره
- اگه بگم می گه به تو چه؟
-شاید من راه رو اشتباهی رفتم و این بره درست از اب درمیاد
-ولش کن. کی حوصله داره چهار ساعت توضیح بده. هی توضیح بدی و طرف به خودت شک کنه که نکنه حسودیش می شه
- بذار بره خودش بفهمه.. مگه وقتی من خواستم برم کسی گفت نرو..
- تو مسیر شخصی دیگرون دخالت نکنم بهتره. آخرش اگه نتونه میاد میگه تقصیر خود تو بود
-اولش باید خودت رو جابندازی براش که کارت درسته و اگه نتونی پدرت رو در میاره
در کل خفه خون می گیری و پشت سرش رو نگاه می کنی و با خودت می گی که کاش گفته بودم...
کاش یکی دیگه بهش بگه... و خبر نداری یکی به پشت سر تو زل زده و می گه کاش این بهش گفته بود.
...
می بخشیدا. سرم شلوغ بود. دارم کم کم هوس می کنم بی خیال کارم بشم و بیام برم یه جا منشی نیمه وقت مطب! بشم تا انقدر سرم شلوغ نباشه
در حال حاضر تو جایی که دارم کار می کنم نامبر وان! شدم
اما عوضش توقعاتشون سر به فلک زده. ۵شنبه عالم و آدم تعطیلن.
ما یه رییس نمونه داریم
یه منشی نمونه
یه مشاور نمونه
همگی نمونه ها فردا باید سرکار باشن!
خیلی دلم می خواست تا لنگ ظهر می خوابیدم. میدونم الان می گین خوب پولشو میدن که. از چی ناراحتی....
نه. نمیدن. فقط ۰۰۰/۱۰ تومان اضافه کاری می ریزن....چه طوره؟
دیگه نمیدونم از چی براتون حرف بزنم
میرم بخوابم تا فردا سرحال برم سر کار و هی با خودم فکر کنم کی استعفا بدم... اگه استعفا بدم کجا برم کار کنم... اگه کار نکنم اصلا چی می شه... کی قراره برای خودم وقت داشته باشم... برم دنبال یه کار نیمه وقت.... اما اینجا معروف ترین آموزشگاهه. دیگه مثل اینجا پیدا نمی کنم... اما اینجا تو رو آدم حساب نمی کنن چون معتقدن که آدم باید از خداشم باشه که داره یه جا به این معروفی کار می کنه.... وقتی خوب کار می کنی چون کارت رو دوست داری مسئولیت بیشتر بهت میدن با همون حقوق سابق... نمی تونی اعتراض کنی می گن به این زودی خسته شدی... ساعات زندگیت دست خودت نیست...چون کارت شب و روز نداره. تعطیل و غیر تعطیل نداره...همش خستگی و کار
اما این ور و اون ور مردم با احترام بهت نگاه می کنن و دوست دارن
تو هم کارت رو دوست داری
این ساعات کاری لعنتی
انگار همه ی دلبخواهی ها یه جا جمع نمیشن
می بخشید غرغر کردم. بذارین به حساب خستگی
از بیرون که آدما به تو نگاه می کنن...میگن خوشبحالت، خیلی خوشبختی...موفقی.......
و تو احتیاج به ساعتی خواب بیشتر داری


گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کردو همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پطروس چت می کرد.
پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پطروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.
پطروس در حال چت کردن غرق شد
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود
ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد
کبری و مسافران قطار مردند
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد
او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد
برگرفته از بلاگ










