مراجع پسری بود 18 ساله.. برای اضطراب کنکور اومده بود..(محمد) عاشق گیتار بود و حرفه ای کار می کرد و چند بار هم کنسرت داده بود.. به نتیجه رسیده بود که موسیقی جز تفریحات ناسالم می باشد و در دوران کنکور حرام است.. گیتارش رو فروخته بود و با پولش کتاب کنکور خریده بود.. حالا از درس متنفر بود و حالش از کنکور به هم می خورد..
تازه متعجب بود که چرا انگیزه نداره..
خیره نگاهش می کردم و با خودم فکر می کردم که چرا نمی تونیم آدمای سیاه و سفید و مطلق نباشیم..
وقتی بهش گفتم که می خوام نصف روز در هفته (دقت کنید در هفته) موسیقی تمرین و کار کند.. اول به صلاحیت کاری من شک کرد و گفت یه کنکوری باید فقط درس بخونه.. بعد که از بچه هایی که با من کار کرده بودن و الان دانشگاهن.. براش حرف زدم دیدم چشماش برق خوشحالی و تردید رو با هم داشت..
بهش گفتم یا باید تمرین کنی یا واسه آرامشت باید بفرستمت دارو درمانی...(کمی غلو کردم) اما داشت سکته می کرد که این طوری از زندگی و درس و کنکور می افتم...
براش تعریف کردم که
برای کارآموزی بیمارستان.. کار می کردم.. اونجا مردی بود 56 ساله و دکترای فیزیک داشت و استاد دانشگاه بود که یه شب قاطی کرده بود و فکر می کرد پادشاه جهانه...
وقتی که مصاحبه تموم شد و استادمون از پرسید دانشجوها رو نصیحت کن...
من منتظر بودم که بگه زیاد تلاش کنن. کار کنن. درس و ... از این حرفها
از جاش بلند شد و شروع کرد قدم زدن و گفت:"تا می تونین آب میوه بخورین..قدم بزنین..توچمن ها بدوید.. بازی کنین و..."
مابقی یادم نیست چون داشتم گریه می کردم
بدجوری مات زده نگاهم کرد و گفت اون مرد دلش می خواست قدم بزنه...
همیشه از نتیجه اخلاقی آخر قصه ها خوشم نمی اومد.. آخر این ماجرا هم با خودتون...
۲-یه ایمیل رسیده از فاطمه
خواستی شرایط دانشگاه پیام نور رو بدونی
هر سوالی که به ذهنت برسه تو ادامه ی مطلب گذاشتم + لینک دانشگاه پیام نور
ادامه مطلب...

يه غلطي کردم و دارم مي کنم همچنان
دور و بر ۱۵ سالگي رفتم نوار کاست بخرم.. نميدونم فروشنده گفت چند که من بهش گفتم الان قيمتش گرون شده.. شما داريد ۱۰۰ تومان ارزون مي فروشيد. موقع حساب کردن از منم بيشتر گرفت...
.
.
يه دکتري مي رفتيم نزديک خونمون"جنوب غربي تهران" با ويزيت ۲۰۰۰ تومان .. دکتر خوبيه
يعني مي گن خوبه.. دو روز بعدش رو بهم وقت داد که برم مطب اصليش تو خيابون يوسف آباد چون نزديک محل کارم بود -محل کار سابقم- اونجا ۷۰۰۰ تومان مي گيره تازه کراوات هم مي زنه ..
وقتي اونجا رو با اون عظمت ديدم بهش گفتم چرا تو محله ي قديمي هم کار مي کنيد؟ برام از يه شراکت قديمي و دوستانه گفت که حالا تو رودربايسي مونده و از اين حرفها ...-اصلا انگيزه ي خيرخواهانه توش نبود-
۲شنبه بود رفتم مطبش همين دم خونمون... منشي گفت ديگه اينجا نمياد.. گفته براش سود نداره... اگه مي خواين پيش خودش برين. بايد همون يوسف آباد برين.. امروز رفتم مطبش گفت راست مي گفتي .. تونستم تصميم بگيرم!!
.
.
درس اخلاقي ماجرا : اينکه دفعه ي بعد اگه خواستم چيزي بگم حتما به طرف مي گم که دارم تحسينش مي کنم نه انتقاد
تازه فهمیدم این خستگی مال کار نیست
همون قصه ی همیشگی دعوای دختر و مادر
شایدم نامادری و دختر یا شایدم دختر خونده و مادر
تازگیا شیرین دستش کج شده.. عادت کرده به عروسک خریدن
اولا با پول ماهانش می خرید حالا دیگه چون خیلی عروسک لازم داره و پولش نمی رسه
از جیب ماها برمیداره
اولا فقط خانوادگی بود..حالا فامیلی هم شده از جیب خاله . دایی و دیروز پدربزرگم
امروز داشتم خیلی فکر می کردم که چی کار کنم.. با اینکه میدونم دست خودش نیست اما عصبانی ام
خیلی.. اما نمیدونم از چی.. هنوز نفهمیدم این دیگه چه جور اسکیزوفرنی ای که حواسش جمع و مشغول جمع کردنه پوله
اولا خیلی مهم نبود.اما الان جدیدا فامیل جیغشون دراومده..دیگه روم نمی شه تو مهمونیا برم.. چون مطمئنن یه چشمه میاد
دیدین آدم معتاد فقط به مواد فکر می کنه و نمی تونه به چیز دیگه ای فکر کنه؟
الان پس شیرین معتاده ....
امروز داشتم هی نگاهش می کردم و به مغزم فشار می اوردم که چی کار کنیم. دیدم ازش متنفرم در حالیکه این یه بیماریه و عمدی نیست
اما از نفرت و عصبانیتم چیزی کم نکرد
مامان می گه بهش نپر.. یه وقت همچین بلایی سر خودت میاد و بچه ت این طوری می شه و من می مونم معطل که چرا باید دو طرفه بخورم
می گن هر زحمتی که به مومن می رسه نتیجه ی عمل خودشه
قبول
پس دیگه جهنم چرا وجود داره؟
همین کافی نیست؟
جالب این جاست که ته ماجرا مقصر منم .. امروز شیرین بهم گفت همش سرم داد می زنی.. راست می گفت.. لااقل روزی دو بار این اتفاق می افته
موندم چرا مثل عقده ای ها برخورد می کنم
اون دزدی می کنه..قبول.. عصبانیت من واسه ناکامی منه؟ واسه اینه که راه حل ندارم؟
واسه اینه که احساس بدبختی صرف دارم؟
امروز بهم گفت یعنی سرم داد زد که من اگه دیونه نباشم به خاطر رفتارهای شما دیوونه می شم..
.....................................................................
ته قصه ی من به کجا می رسه خدا می دونه

قراره الان به من بخندیم..![]()
همیشه در طول ماه در طول روزهای خاص دلم می خواست از کارم استعفا بدم و به پوچی می رسیدم و از این حرفها
قدیما گول می خوردم.. اما بالاخره یه دوست ربط این موضع را با حالات ماهانه ی زنانه برام توضیح داد و من دوزاری م افتاد که این همون یه جور افسردگیه این دورانه!!
حالا که سر کار نمیرم..
چند روزپیش بد جوری به این نتیجه رسیدم که هیچی ارزش موندن نداره و... ناگهان هوس کردم از دنیا بروم!!![]()
آره.. بمیرم.. همش به مردن فکر می کردم و اینکه چرا باید دیگه به زندگیم ادامه بدم.. از اونجایی که نمی خوام خودکشی کنم !!! همش به مرگ ناگهانی و حتی سرطان و ... فکر می کردم
تا اینکه دیشب دم خواب ناگهان متوجه شدم که دوباره می خوام استعفا بدم و اما اینبار از زندگی![]()
شما الان اجازه دارین هر جور دلتون می خواد به من بخندید..البته من خودم نخواهم خندید![]()

برگزاری نماز جماعت با لباس هایی با آرم شرکت آمریکایی نوشابه سازی کوکا کولا
این تصویر توهین آمیز که در آن کوکاکولا (Coca Cola)، نماز ـ عبادت پنج گانه مسلمانان را به ابزاری تبلیغاتی برای خود تبدیل کرده است، میتواند زمینهساز حرکتی برای تحریم این محصول آمریکایی ـ صهیونیستی در بین مسلمانان باشد.
گفته می شود تصویر آینه ای آرم بزرگترین شرکت تولیدی نوشابه در جهان، به جمله ضد اسلامی «لا محمد لا مکه» شبیه است!

خداوند تعالی را نود و نه نام است که به آنها اسماءالحسنی گویند هر کس به این اسماء الهی تمسک جوید و ختم درست انها را بجا آورد هر کدام برای مطلبی و درمان دردی و حل مشکلی کار ساز است و هرکس همه اسماء الحسنی را بطریق تکسیر ورد خود کند وارد بهشت میشود .
یا الله یا هو : هرکس در یک مجلس دوازده هزار نوبت یا الله یا هو گوید همه انس و جن با او انس گیرند
در قرآن در بیست وهفت موضع لا اله الا هو است بعضی از علمای ربانی گفته اند که اسم اعظم خدای تعالی در این آیات است هر کس بخواهد تسخیر قلوب و سلاطین نماید و تمام خلایق مطیع او گردند و هر کس چشمش به او بیفتد محب او شود و صفای ظاهر و باطن پیدا کند بعد از هر نماز قبل از انکه از قبله روی برگرداند و حرفی بزند شروع به خواندن این آیات بکند و هرکس این آیات را را با مشک و زعفران بر کاسه چینی بنویسد و با آب باران بشوید و بخورد هر چه را که بخواند و یا بشنود در حافظه او باقی میماند و اگر کسی را سحر کرده باشند یا عقد السان داشته باشد از این آب بخورد دفع گردد . و هر کس این آیات را بنویسد و با خود دارد از همه بلاها ایمن شود و بر دشمنان ظفر یابد و اگر کسی را مرضی باشد که دکتر ها از ان عاجز باشند در صبح روز جمعه پیش از طلوع افتاب این ایات را به مشک و زعفران بر کاسه چینی بنویسد و با اب باران یا گلاب بشوید و ان اب را یبخورد شفا یابد اگر کسی کارش بسته و مقروض باشد و در کار خود فرو مانده باشد این ایات را 41 بار بعد از نماز جمعه بجهت گشایش بخواند .
و اما نود و نه نام پروردگار که ذکر هر کدام خاصیتی دارد را در ادامه ی مطلب بخوانید..
ادامه مطلب...

انجمن باور
اگه برنامه ی ماه عسل امشب رو دیده باشید...
آرزو قنبری
من فکر کردم با برنامه ی علی اکبر گریه کردم... ولی امشب هم...
رفتار همسایه ی علی اکبر قبل از برنامه و بعد از برنامه ی ماه عسل....
چی بگم.. منم همون همسایه ام؟
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.
مرد به آرامی گفت :”مايل هستيم رييس راببينيم .”منشي با بي حوصلگي گفت :”ايشان تمام روز گرفتارند.”خانم جواب داد :"ما منتظر خواهيم شد.”
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.
اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت :”شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.”
رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمیآمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.
خانم به او گفت :”ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.”رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... او يکه خورده بود. با غيظ گفت :”خانم محترم ما نمیتوانيم براي هرکسي که به هاروارد می آيد و می ميرد ، بنايي برپا کنيم.
اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان میشود .”
خانم به سرعت توضيح داد :”آه ، نه. نمیخواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .”رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت :”يک ساختمان ! میدانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.”
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا میتوانست ازشرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت :”آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟”
شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمی و حيرت بود. آقا و خانم”ليلاند استفورد”بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد ،
يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
بعضی ها مثل ستاره ها سپید رفتن و تکیه به آسمون دادن
بعضی ها رو پشت بوم خونشون موندن و ماه و به هم نشون دادن
نماز روزه تون قبول
یا علی




بسم الله الرحمن الرحیم
***
مگه گفتنش فایده داره.. یا فکر کردید و یا فکر نکردید دیگه![]()

اولا فکر می کردم وقتی یه فکر یا ایده میاد تو کله م خیلی اتفاق مهمی افتاده.. تا تهش می رفتم
حتی وقتی با یه آدم جدید آشنا می شدم
یا حتی وقتی یه محیط تازه پیدا می کردم
همه چی باید امتحان می شد.. حتی اگه از سرم گنده تر بود
همیشه هم همینا باعث می شد توهم ورم داره که خیلی بزرگتر شدم
و مهم تر شدم و حالا آدم حسابی ام

اصلا دیگه کم کم داشتم دور بر می داشتم که من واسه هدف مهمی اومدم
و رسالتی دارم ... یه رسالت مهم
و اومدم تو این دنیا که کار مهمی انجام بدم

حالا نه چیزی رو انکار می کنم
نه برام مهمه و نه اصلا کاری به این کارا دارم
فکر می کنید گذاشتمتون سر کار؟
نه.. واقعا نه
الان می بینم خودم تو کار خودم موندم.. هزارتا کار و درس و نخوابیدن و خوندن و کار کردن و ...
هنوز خودم گیرم.. خودم دنبال یه حامی ام
دنبال یه.. نمیدونم خودم .. یه جورایی کم آوردم

همش یه جمله... تا کی؟
تا کی باید ادامه داد؟ تا کی باید جنگید؟ تا کی باید شاد بود و ادامه داد؟ تا کی باید؟
دقیقا تا کی؟
دوران بازنشستگی رو هیچ وقت انقدر نزدیک احساس نکرده بودم..

اما یه چیز دیگه ای که دست از سرم بر نمیداره...فقط کاش این همه یادش نمی افتادم...
دیروز پریروز به یکی از دوستام می گفتم دلیلی واسه ادامه ندارم.. همه چی تموم شده
گفت مثلا چیا؟ گفتم خوب زندگیم: زندگی =کار+درس +عشق
گفت مگه عشق هم تموم می شه؟؟؟؟؟؟
................................
یاد من می افتی هیچ وقت یا که نه؟/وقتی که آهنگی که با هم می شنیدیم و گوش می دی یادم می افتی؟/ جایی که با هم رفتیم، میری یادم می افتی؟/ وقتی دوستای قدیمو می بینی ازمن می پرسی؟/ خیلی دوست دارم بدونم که حالت چه طوره راستی؟/.. یاد من می افتی هیچ وقت؟

میدونم دیگه.. الان می گید خسته شدی شعله.. احتیاج به استراحت داری... خودمم میدونم
باشه قبول.. این دفعه هم استراحت می کنم تا بازم به این زندگی کوفتی ادامه بدم

الان باز میاین و می خونین و می گین چرا از غم و غصه حرف زدی
یه عکسی بذار بخندیم..
ماه رمضونه.. نمی تونم براتون رقص زنده پخش کنم!!!
پس فعلا اینو داشته باشین


یه جا یه نفر رو یه صندلی می گه: کاش کار نمی کردم و خونه می موندم .تو پیش خودت می گی مگه زندگی فقط تفریحه؟
یه جا یکی دیگه رو صندلی می گه تمام زندگیم کار کردم و پول درآوردم. تو با خودت می گی زندگی مگه فقط کاره؟
یه جا یکی رو صندلی فقط درس خونده و زندگی نکرده و می گی آخه مگه فقط درس؟
یه جا یکی رو صندلی می گه رفتم دنبال مذهب و باز تو پیش خودت می گی پس چرا زندگی نکرده؟
پس زندگی چیه؟
اگه درس و تفریح و پول و مذهب به آدم آرامش نمی ده پس چی این کار رو می کنه؟
۱-تعادل ؟
۲-همه؟
۳-هیچ کدوم؟
۴-......................
ندارم. نمیدونم. شما بگید
... من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا (مائده ۳۲)
... و هر کس جانی را زنده گرداند گویی همه انسانها را زنده کرده است.

برای اهدای عضو در این سایت فرم را پر کنید. کارت به آدرس شما ارسال میشود
............................................................
دو سالی می شه دارم به این موضوع فکر می کنم.. اما هنوز جراتش رو ندارم.. از چی می ترسم خودم هم نمیدونم.. گذاشتم اینجا شاید تردید خودم بریزه...

سال گذشته یکی از دوستام گفت که کمیته امداد امام خمینی طرحی به اسم طرح اکرام داره و می شه سرپرستی کودک رو قبول کرد... یعنی کمک خرجش بود...
لینکش رو گذاشتم تا اگه کسی خواست عضو سایت بشه و بعدش در طرح اکرام ثبت نام کنه.. ماهانه حداقل ۱۰/۰۰۰ هزار تومان....
فقط نمیدونم این پول به جایی هم می رسه؟ اصلا یه بچه با این پول می تونه کاری کنه یا نه؟
و این یعنی اینکه هستن خانواده هایی که همین قدر پول هم ندارن
عجب...
چی بگم

مرد بيکاري براي شغل آبدارچي در مايکروسافت، فرم تقاضاي استخدام را ارسال كرد. رئيس هيئت مديره با او مصاحبه کرد و تي كشيدن زمين و دم كرده قهوه را - به عنوان نمونه کارش- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي استخدام مربوطه رو براتون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين...»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين، و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشتهباشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جیبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجهفرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجهفرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت -پخشمحصولات- داشت. پنج سال بعد، اين مرد ديگه يکي از بزرگترين خردهفروشان امريکا شده بود. شروع کرد تا براي آينده خانوادهش برنامه ریزی کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگیره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبتشون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه آدرس ايميل مرد را خواست تا فرمهاي اوليه رو ايميل كنه. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.» نمايندهي بيمه در نهایت تعجب پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت
این سایت حاوی مطالب بسیار زیبای روان شناسی برای علاقه مندان می باشد..

خوب تبلیغ کردم؟![]()
ولی از حق نگذریم مطالبش جالبه که شامل:
- رهايي از چنگال افسردگي
- راهکارهايي ساده براي جلوگيري از احساس کسالت و بيهودگي
- گوشزدهايي براي کاهش يا حذف فشارهاي عصبي
- 16 روش براي ضربه فني کردن کسالت
- اعتياد به س ك س
و
|
کلی گوييم تا سقوط |
|
|

اشلی با ملانی عروسی کرد، مادرش به یکی کمک کرد...ازش حصبه گرفت و مرد، پدرش دیوانه شد،
از زور گرسنگی زمین رو می کند که یه دونه ترب کوچیک پیدا کرد...
بلند شد و قسم خورد که دیگه نه خودش گرسنگی بکشه و نه خانوادش.. حالا از هر راهی که می شه..
یادتونه؟ برباد رفته رو می گم...
می پرسین ربطش به شعله چیه؟
تا حالا شده قسم بخورین کاری رو انجام بدین و تا آخرش وایسین؟
حالا من می خوام قسم بخورم
درباره ی چی؟ خوب... همینه دیگه
یه جور روزه... روزه ی سکوت... اینکه همه جا ساکت باشم جز اینجا
درباره ی کارها و برنامه ها و اهداف و زندگی و نشونه ها و ... حرف نزنم
می گین این با قسم اسکارلت فرق داره؟ نه. نداره... می پرسین چرا؟ خوب... منم می گم نیمیدونم!
این اولين ارگ دنيا هست که به وسيله دريا نواخته ميشه ...

لوله هاي اين ارگ در زير پلکان بتوني قرار گرفته. امواج با برخورد به اين لوله ها و دميدن هوا به آنها ... اصوات تصادفي ولي هارمونيکي ايجاد ميکنند. صداي اين امواج بسته به شدت و سرعت و بزرگي آن نت هاي متفاوتي را ايجاد ميکند ... بازديد و شنيدن صداي اين ارگ دريايي از آوريل 2005 براي عموم ممکن شده است.
برای شنیدن صدای این ارگ دریایی کلیک کنید
امروز داشتم به یکی از دوستام (کلا یه دوست و هم صحبت بیشتر ندارم! که تلفنی با هم در ارتباطیم)
می گفتم که : "قرار شده تو مرکز بهم یه فضایی رو بدن برای کار.. یه استاد قرار شده باهام شریکی کار کنه و رییس هم گفته مجوز یه موسسه آموزشی رو می گیره و کم کم دارم خودم ثبات پیدا می کنم... ولی می ترسم که سرم دوباره شلوغ شه.. نگرانم.. بازم دور و برم داره شلوغ می شه" ووو
پرید وسط حرفم که: "شعله داری از دست کی غر می زنی؟ حواست هست؟ تو الان داری از خودت می ترسی که سرت رو شلوغ کنه!!!"
خنده دار بود. اما راست گفت من از خودم ترسیدم.. همیشه همین طور بوده انگاری.. سر خودم رو شلوغ می کنم و بعدش داد و هوار راه می ندازم که نمیذارن نفس بکشم.. حالا کی نمیذاره ... خوب... خودم![]()

سکانس دوم:
داشتم با یه دوستم حرف می زدم (در بالا توصیف دوست ذکر شد!).. لابلای صحبت بهش گفتم چرا کسی باور نمی کنه که خسته شدم و الان دلم می خواد مثل بازنشسته ها تفریحی کار کنم و زندگی کنم ؟
طبیعتا دوستم تعجب کرد و گفت دوباره درست می شه.. دوباره سر حوصله میای و از این حرف ها... اما آخه من که ناراحت نیستم.. احتیاج به درد دل هم ندارم.. مگه الان وضعیتم چشه؟ فقط می گم احساس یه آدم بازنشسته رو دارم. اتفاقا سر ظهری به دلم افتاد نکنه با یه پیرمرد تو خواب عوض شدم؟!!!
![]()
سکانس سوم:
منشی مرکز دوشنبه ازم پرسید تو تا حالا شده احساس کنی هیچی سر جاش نیست؟ آخه به نظر می رسه هیچ مشکلی نداشته باشی؟
و اینک جواب من:!
سه تا چیز تو زندگی برام مهم بود.. یکی کارم که بهم احساس قدرت و موفقیت بده
درسم که باهاش بفهمم یه چیزی شدم
عاطفه ام که فرد ایده آلم رو پیدا کنم و به آرامش برسم
کارم که فربونش برم شده بود مخل آسایش... خوب اولا حسابی باهاش حال می کردم. اما کم کم منو از آدما جدا کرد و فقط موند و کار و کار و کار و تنهایی ناشی از قدرتی که بهم داده بود و احترام مصنوعی اطرافیان
درسم که اون حس یه چیزی رو بهم نداد. حتی وقتی ارشد مجاز شدم(البته رتبه ام به درد رشته ای که می خواستم نمی خورد!) اون یه چیزی هه پیداش نشدددد
و زندگی عاطفیم که اگه خاطرتون باشه یه فرد ایده آل که ایده آل هم نبودیم.. دو تا همکار یا دوست فوق العاده..
خوب پس من الان خیلی خوشبختم.../ بماند... ولش کن...
فقط من حرف زدم.. خوب شما چه طورین؟

| ||
| ||
|

نمیدونم دیشب برنامه ی ماه عسل رو دیدید یا نه؟
مصاحبه با یه شاعر معلول بود به اسم علی اکبر... اسم کتابش هم ماورای سکوت بود...
باید می دیدید که علی اکبر با چه جون کندنی حرف می زد.. زبون تو دهنش نمی چرخید.. با بدن یه طرفی، گردن کج، دستهای خارج از اراده، و گردنی که حرکاتش اصلا مطابق و به فرمان او نبود....
باید می دید که چطور شعر می خوند.. حرف میزد.. از معنویت می گفت...
پدرش می گفت دکتر گفت بذارش جلوی در یه خونه و برو... اما حالا من به واسطه ی علی اکبر با افرادی آشنا می شم... اشخاص مهمی (معنوی) خونه ی ما رفت و آمد دارن و همین الان من به واسطه ی اون اینجام...
وقتی مجری ازش سوال کرد اگه بخوای از مردم یا من همین جا یه سوال بپرسی چی می گی؟ گفت از خودت می پرسم... موقعی که معروف و محبوب شده بودی و حال می کردی و اون زمان علی اکبر تنها بود و ته چاه تو کجا بودی؟
تو کجا بودی؟
وقتی مجری از علی اکبر پرسید می خوای پا جای پای کی بذاری؟.. فکر می کنید چی جواب داد؟ گفت:
"می خوام خودم جای پا باشم"
علی اکبر فقط یه مشکل داشت... جسمش... ناقص خلق شده بود...
جسم من سالمه...سالم... شاید این تنها مشکل من باشه..........و شاید...

این عکس پسر یکی از همکارای ماست... اسمش خشایاره
محیط کار قبلی من یه محیط فرهنگی بود... مملو از اساتید حرفه ای، مشاورین کارکشته و افرادی که به نوعی در زندگی موفق بودند و یا لااقل این طور به نظر می رسید...
و این پسر لابلای جمعیت متفکر و مشتاقان علم می گشت و بازی می کرد. همیشه برام سوال بود حالا که این پسر داره تو این محیط رشد می کنه پس مادرش اصلا نباید نگران آینه ی این بچه باشه، حتما راه علم رو پیش می گیره و ...
زیاد طول نکشید که خشایار قصه ی ما به کار یکی از همکاران علاقه مند شد و دایم از حرکات و رفتار اون فرد تقلید می کرد و در جواب کسانی که می پرسیدن می خوای چه کاره بشی می گفت :" مثل مهدی"..
مهدی کی بود؟... نیروی خدماتی ما...............خشایار می خواست تی بکشه و زمین ها رو تمییز کنه
من حسابی شوکه شده بودم. اما جوابش ساده بود؛ خشایار کسی رو پیدا کرده بود که مهربون بود. موقع کارکردن زیرلبی آواز می خوند. باهاش بازی می کرد. همیشه خنده بر لب و سرحال بود و هیچ شباهتی به جماعت متفکر و خوددار اساتید و یا مشاورین همیشه پرمشغله نداشت... اساتیدی که به قدر یه زنگ تفریح هم وقت با آرامش چایی خوردن رو نداشتن و مشاورینی که با جماعت زیاد مراجعه کننده همیشه در حال دویدن بودند.. و یا حتی مدیری که به سختی لبخند می زد و ...
بچه ها خوشبختی و خوشحالی واقعی رو می بینن و دنبال اون میرن

تصویر دوم

می گن ما ایرانی ها خیلی راحت می خندیم... اثبات لازم نداره.. نه؟






