بـايـد از سنـگر بي سنـگ تــو بر مي گشتم
از مــدار عـشق کمـرنـگ تــو بر مي گشتم
بـايـد آن شــب کــه فــرو تـنـــانـه در ميدانت
من من کشته شد از جنگ تو بر مي گشتم
بـايـد از جـنـگ تـو و هـر چه کـه از من مانده
ترک اسب دست و پا لنگ تـو بر مي گشتم
بـايـد از لـحـن بـد آهـنـگ تـو بـر مي گشتم
شـعـر سـر سـپردن از هـجوم دلـتـنگي بود
بـايد از شـعـرک دلـتـنـگ تـو بـر مي گشتم
کـاش بـر مي گشتم کــاش بـر مي گشتم
کـاش بـر مي گشتم
امشب هم حرفی نیست
تنها سکوتی ساکت
غمی غریب
و
تنهایی ای روشن و خیره شده در چشمانم
من خوشبختم
گاهی فکر می کنم اگه بلاگم رو از خودم بگیرم، از من چی می مونه؟

امشب کارتون ماداگاسکار رو دیدم
چهارتا حیوون گنده که تو باغ وحش خوشبخت بودن... گورخر روز تولدش متوجه شد که طبیعت وحشی وجود داره
و وقتی اون و دوستاش وارد طبیعت وحشی شدن، شیر علی رغم تموم مخالفت هاش طبیعتش بیدار شد و بهترین دوستش رو به شکل غذا دید
یه جا به گورخر می گه من تبدیل به هیولا شدم.. چرا؟ چون طبیعت واقعیش رو دید؟
اونجا کمی دلم سوخت برای همه ی خانواده هایی که خودشون و بچه هاشون رو از اصلشون جدا می کنن و وقتی بچه یا خود ما با طبیعت واقعی روبرو می شیم به نظرمون فاجعه میاد
هر چند اونا با گوشت ماهی حواس شیر رو پرت کردن و اونم علاقه نشون داد.. اما همه ی اینا موقعی بود که با همون طبیعت خشن دوستاش رو نجات داده بود
اما نفهمیدم چرا خواستن برگردن خونشون تو باغ وحش
![]()
اون پنگوئن ها هم جالب بودن.. وقتی وارد قطب شمال شدن شوکه شدن.......
در نهایت کرم آفتاب به دست رفتن به یه جزیره ی آفتابی /-:
چه می کنه این دنیای مدرن با اصلیت ما
این قصه مال ۴-۵ سالگی منه و فراموش شده بود تا سه شب پیش که داشتم با خودم می خوندم و دیدم فراموشش کردم
صبحش دایم از مامانم و بابا و همه می پرسیدم بقیه ی قصه چیه... اونا یادشون نبود.. رفتم تو گوگل سرچ کردم و ـخدا پدر گوگل رو بیامرزه- داستان رو تو یه بلاگ پیدا کردم و بسیار شوکه شدم
چرا؟ چون من چیز دیگه ای تو حافظه ام حک شده بود. الان براتون می گم
من یادم مونده بود: نخودی نگو بلا بود خوشگل خوشگلا بود اما فقط یه غم داشت یه چیز تو دنیا کم داشت همدل و همزبون نداشت یه یار مهربون نداشت
خلاصه نخودی می ره به جنگ دیو و باهاش دوست می شه و آقا دیوه می شه یار مهربونش..
اما واقعیت داستان اینه که نخودی وقتی می ره به جنگ دیو، اونو می کشه و با دود شدن دیو ابرا آزاد می شن و بهار میاد .. حالا دیگه نخودی تنها نیست
و حتی چند مصرع تحریف شده ی اون :
تو ذهن من:یه یار مهربون نداشت
واقعیت داستان: یار هم آشیون نداشت
شاید واسه اینه که من همیشه دنبال یه یار مهربون بودم نه هم آشیون
یه مصرع دیگه:منم اگر زرنگم ، ميرم با ديو ميجنگم!
و هر وقت شکست می خوردم این زرنگی و زبلی من بود که اشکال داشت
حلا چرا برای من مهمه؟
به خاطر این که من تمام عمرم وقتی با دیو های زندگیم روبرو می شدم (روسای بد.. کار سنگین.. مشکلات.. آدما.. مردها) همیشه فکر می کردم اگه باهاشون حرف بزنم و صبوری کنم اون دیوا خوب می شن و زندگی من بهار می شه..
طبیعیه که هیچ وقت نمی شد و من سرخورده از رابطه می اومدم بیرون و فکر می کردم که تقصیر منه...
در حالیکه نخودی برای اومدن بهار دیو رو می کشه.. بدون یه کلمه حرف
فکر کنم بتونین حدس بزنین که من چقدر شوکه شدم
پ.ن:معتقدن که داستان های کودکی به طور ناخودآگاه باعث جهت دادن به زندگی ما می شه و در بیشتر موارد باعث حل شدن تعارض های ما می شه... اگه کسی اطلاعات بیشتری خواست رجوع کنه به کتاب افسون افسانه ها - برونو بتلهایم(نویسنده)،اختر شریعت زاده (مترجم) - اولش که خوندن این کتاب رو شروع کردم حتی فکرش رو هم نمی کردم منم واسه خودم یه داستان کودکی داشته باشم
اما الان این دوسه روزه دایم دارم به نخودی فکر می کنم/
اگه کنجکاو بودین، همون مقدار از داستان نخودی رو که توی یه بلاگ پیدا کردم، تو قسمت ادامه ی مطلب گذاشتم
ادامه مطلب...
عكس حاوي 2 دلفين كاملاً متشابه مي باشد كه در مطالعات روي سطوح استرس در بيمارستان St. Mary استفاده مي شود.
به هر دو دلفين كه از آب بيرون پريده اند نگاه كنيد. هر دو دلفين كاملا شبيه يكديگر هستند. يك مطالعه دقيق نشان داده كه عليرغم اينكه هر دو دلفين شبيه يكديگر هستند شخصي كه استرس دارد اختلافاتي را بين آنها پيدا خواهد كرد.
هر چه فرد اختلافات بيشتري را بين اين دو دلفين پيدا كند تحت استرس بيشتري قرار دارد.
اكنون به عكس نگاه كنيد و اگر شما بيش از 2 اختلاف بين دو دلفين پيدا كرديد نياز به مرخصي داريد.
برای دیدن عکس لطفا به ادامه ی مطلب بروید
ادامه مطلب...
توضیح برای پست قبلی:

من منم.. با خوب و بدم..
اگه یه بازیگر نقش خودش رو خوب بازی کنه، همه چیز خوب پیش می ره ، اما اگه شروع کنه به تقلید کردن و... چی می شه؟
اگه یه مادر بخواد نقش یه دختر خونه رو بازی کنه و به لاک و رنگ جورابش برسه، اون بچه چی می شه؟
اگه یه زن بخواد تو محیط کار، مردونه کار کنه..؟ خودتون بگین .. همین تناقض انگشت نماش می کنه و بیشتر اذیت می شه
اگه یه مرد، زیادی به جزییات گیر بده و قاطی همه ی بحث ها بشه بهش می گن خاله زنک...
بگذریم/ دارم دور می شم
حالا این قضیه چه ربطی به من داره؟

وقتی بدون تعصب یه نگاه کلی به خودم انداختم، متوجه شدم قبول.. خوب نیستم.. بلد نیستم لری حرف بزنم.. راحت نیستم.. گیر می کنم.. بلد نیستم یکی بشم و تو دوتایی خودم گیر دارم..
هنوز یه روشن بینی نسبت به اطرافم و زندگیم ندارم....
باشه، قبول. ندارم.. همین - ندارم-
این طوری اول می بینمش و بعد ازش فاصله می گیرم.. تا وقتی انکار می کنی، بهش چسبیدی
آقا اصلا چه ایرادی داره آدم از وسایلی که داره به نفع خودش استفاده کنه
اصلا ایرادش چیه که آدم مثل لوله بخاری سیاه باشه و این سیاهی خودش رو دوست داشته باشه و به سفید برفی هم حسودی نکنه؟
اصلا کی گفته بده که یه زن برای پیشبرد کارهاش با جنبه ی زنانه ی وجودش کارهاش رو راه بندازه؟
من یه بره ی ضعیفم .. چرا باید برم تو جلد یه شیر و ادای اونو دربیارم و آخر سر هم مسخره شم و خودم هم اذیت بشم؟
یا حتی برعکسش.. آقا شیر بده.. وحشیه... نااهل... کسی دوسش نداره.. عیب نداره : طبیعتم این جوریه

یه عمر اسکارلت دوید تا به خودش و اشلی ثابت کنه که اون بهتر از ملانیه
اسکارلت مغرور بود، هرزه بود، بدجنس و خودخواه بود... اما خودش بود
اون حتی نمی تونست لباسهای ملانی رو بپوشه.. چه برسه به اینکه بخواد بره تو قالب اون
آدم دیو باشه.. اما از دیو بودن خودش راضی باشه اون وقت دوست داشتنی می شه
آدم وحشی باشه... اما عاشقانه طبیعتش رو قبول داشته باشه
آدم زن باشه و زن بودنش رو نه حراج کنه و نه انکار
خلاصه اینکه آدم، آدم باشه نه فرشته
![]()
تو بلاگ یه دوست تازه یافته به اسم دنیا یه جمله ای خوندم که عالی بود.. عالی..
می خوام شما هم بخونید:
وبلاگ ما
"جشن تنهایی" ماست، جاییه که می شه بیان
حقیقت رو تمرین کرد و "خود" رو بیشتر شناخت.
دلیلی نداره با پنهان کاری و
نگفتن حقیقت "تنهایی" خودمون
رو خط خطی کنیم
خیلی راست می گه.. راستش این خونه ی شعله از وقتی چراغش روشن شده .. بسیار بسیار روی خودم تاثیر گذاشته و خیلی چیزها رو دربارشون حرف زدم، فکر کردم، تمرین کردم
و خیلی خیلی یاد گرفتم.. وجود اینجا باعث شده زندگی رو راحت تر ببینم، بشنوم، بفهمم و جالب تر از همه اینکه احساس تنهایی نکنم
یه آهنگ قشنگ هم این بلاگ داره که نمیدونم اجازه دارم یا نه...
اما حیفم اومد نشنوین.. براتون میذارم.. با اجازه ی دنیا صاحبخونه ی زندگی زیباست

....
چندتا عکس هم هست که دلم می خواد تفاوت آرایش رو به صورت حرفه ای ببینید.. نه این رنگ آمیزی که ما می کنیم.. اما چون صفحه سنگین می شد لطفا به ادامه ی مطلب رجوع کنید


ادامه مطلب...
من خوب نیستم
۱)
همین دیروز داشتم به یکی از بچه ها می گفتم این آقای فلانی که با هم کار می کنیم و شاگرد به هم معرفی می کنیم.. خیلی خوبه.. مهربونه.. فهمیدس.. تازه اینکه زنش رو هم خیلی دوست داره
امروز آقای فلانی زنگ زد و من رو به شام دعوت کرد.. گیج شدم.. بهونه آوردم که کار دارم.. گفت میام دنبالت.. گفت.......................
مهم نیست که چی گفت، مهم اینه که کرک و پرم ریخته.. مهم اینه که فکر می کردم این با بقیه فرق داره.. مهم اینه که..
کاش اشتباه کرده باشم.. اما لحنش...

۲)
وقتی از محل کار قبلیم استعفا دادم یکی از روسا خیلی اصرار می کرد که بمونم و ...
امروز عصر بهم زنگ زد.. گفت یه آموزشگاه خصوصی داره.. گفت داره استعفا میده و می خواد دیگه خودش کار کنه و پیشنهاد داد برم اونجا رو ببینم و اگه خوشم آومد با هم کار کنیم
احتمال می دم آبمون توی یه جوب نره.. در واقع به خاطر اخلاقیاتش تو محیط کار قبلی می گم. آخه اونم معتقد به کار زیاد با حقوق کم بود
اما قسمت جالب ماجرا اینجاست که خودش هم داره از اون موسسه میاد بیرون
مردی که دو ماه پیش با اصرار از من می خواست بیرون نیام و اونجا بمونم
۳)
دارم گیج می زنم
دیگه مجبورتون نمی کنم مزخرفاتم رو بخونید
- راستی امشب شرک ۲ رو دیدم
خیلی جالبه که نخوای خوش قیافه باشی و عوضش عشق رو داشته باشی

خط قرمز مسیر خرید رفتن زن ها رو نشون میده و خط آبی مسیر مردها
نتیجه هم که پایین جدول سمت راست و چپ پایین نوشته شده
هم ساعت صرف شده و هم مقدار پول خرج شده
.. چیزی که نمی فهمم اینه که چرا باید به عادتهای هم گیر بدیم؟
زن با خرید حال می کنه، مرد با خواب
زن با دیدن جزییات زندگی می کنه و مرد خوب می تونه دید کلی داشته باشه
زن با حرف زدن و درد دل کردن تخلیه می شه، مرد با فریاد کشیدن موقع تماشای فوتبال
.. هیچی بابا
پ.ن : الان کارتون دامبو رو نگاه می کردم.. همون بچه فیلی که گوش هاش خیلی بزرگه..

این فیل کوچولو یه نقطه ضعف داره که باعث تمسخرش شده و ظاهرا همه چیزش رو از دست داده و نمی تونه یه زندگی نرمال داشته باشه...
اما همین چیزی که در وهله ی اول بهش می گیم نقطه ضعف ، باعث پروازش می شه و یه زندگی عالی برای خودش.. خانوادش.. محیط اطرافش ایجاد می کنه

با تمامی عشقم دنیا رو به شما تقدیم می کنم
با تمامی گرمی احساسم زندگی رو بهتون می بخشم
با تمامی وجودم بهتون اجازه می دم از زندگی لذت ببرید و همه ی کارهایی رو انجام بدید که گذاشتین واسه روز مبادا..
نترسین حالم خوبه.. احساس مالکیت جهان هم بهم دست نداده
یعنی چرا... آخه لج آدم درمیاد وقتی هممون می شینیم یه گوشه و منتظریم خوشبختی دنیا رو بهمون کادو بدن و واسه اینکه به داشتنش افتخار کنیم و عذاب وجدان نداشته باشیم ، هزار و یه جور کار می کنیم که لیاقتش رو داشته باشیم..می ریم دنبال پول درآوردن.. مدرک گرفتن..خوش تیپ شدنو یادمونم می ره که همین طوری درونمون چنان گرمه که به تنهایی و بدون مغز استدلال گرمون لیاقت همه ی دنیا رو داریم
جای دور نریم از خودم شروع می کنم..

خوب دوستان؟ از این سلف سرویس چی دلتون می خواد؟
ماجراش رو شنیدید؟ مردی در یک کشور بیگانه میره رستوران و پول غذا رو پیش از نشستن ازش می گیرن و هرچی منتظر می شینه کسی واسه گرفتن سفارش غذا سراغش نمیاد.. عصبانی می شه و به خانمی که میز بقلی نشسته می گه " شما که دیر تر از من اومدید، پس چرا بشقابتون پره؟"
اون خانم بهش می گه اینجا سلف سرویسه.. خودت باید بری برداری.. هرچی که می خوای...
مرد با خودش فکر می کنه که دنیا هم همین شکلیه.. همه چی رو روی میز چیدن و هر کی سهم خودش رو برمی داره.. هر چی که بخواد
اما آدما منتظر گارسون نشستن و گله می کنن
خوب.. پس زود باشین سفارش بدین و بردارین
اگه تنهایی سخته.. تو قسمت نظرات بنویسین تا خودم براتون مهیا کنم..
از زندگیتون چی می خواین؟
همین طوری .. بی دلیل
راستش یه کم از تفسیر کردن های خودمون راجع به زندگی دلم گرفته
ها ها ها ... الکی گفتم.. شیطونیم گرفت![]()
راستی دیروز یه ایمیل برام رسید که تبلیغ موبایل جدید الیاسل بود

کلی خندیدم..
به خدا ما ایرانی ها آخر ساختن
سوژه و جوک از موضوعات دور و برمون هستیم
![]()
همین اس ام اس های جوکی که ماه رمضون
درباره ی سریال ها ساخته شد...
تازه یه ایمیل تکذیبیه ی شیطان هم برام اومده
که به شدت تکذیب کرده اصلا شبیه الیاس
نیست، کلی هم بهش برخورده بود![]()
.
.
.
.
خیلی دلم می خواست سخنرانی کنم.. اما الان حوصله نوشتن ندارم.. اما چون همین الان یه سخنرانی توپ تو یه بلاگ دیدم همون رو کلا کپی می کنم اینجا:
هميشه سياه و سفيد زشت نيست

نداری.. چاره ای نداری هنوز باید لبخند زد به کسانی که درخت را با چوب عوضی می گیرن که به درد سوختن می خوره
اما فکر کنم بشه به جای سیاه و سفیدی اون مه و خاکستری رو هم دید..
همون چیزی که یه روز می ره کنار و تو خورشید رو می بینی
.
.

دارم نتیجه می گیرم که خودمون همدیگر رو
زندونی می کنیم و از دنیا یه زندون می سازیم..
با دیدن چند تا مانع می گیم زندونی شدیم
با دیدن دو نفر کور جلوی یه شهر می گیم همه ی
مردم شهر کورن
.
.

از کی فراموش کردیم می شه از دل سیاهی ها قشنگی ها رو بیرون کشید؟
مگه نه اینکه عشق باعث می شه آدما دنیا رو قشنگ تر ببینن؟ پس چرا وقتی حسش می پره اون دید کم قبلی رو هم از دست می دیم و کلا نابینا و منفی می شیم؟؟؟
خیلی سواله برام
.
.
فکر می کردم فقط دندون عقل توهم میاره.. اما ظاهرا اگه کسی خواب باشه و همه ی دندوناش رو هم بکشن بیدار نمی شه.. ظاهرا یه چیزی درون ما خونه کرده و اونم به حق بودن خودمون و اشتباه دائمی دیگرونه.. شاید گاهی وقتا فقط لازمه کمی بچرخیم و درون رو یه نگاه بندازیم .. شاید یه حس تسلط شدید درونی نمی ذاره آدمها رو بشنویم و ببینیم و لمسشون کنیم.. چون اون طور که ما می خوایم نیستن و نبودن و زمانی هم که تموم می شه و اطرافیان به خاطر فشار میله ها ی ما غیبشون می زنه.. میندازیم گردن زمونه و عشق و بی وفایی و ...
پ.ن۱: گفتم شاید.. قطعیت نداره.. اما اگه به کسی برخورد ،احتمالا دچارشه
پ.ن۲: این مطلب مخاطب خاصی نداره.. بیشتر ایده گرفتم
................................................................................................................./
دیگه ... سلامتی![]()
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " " خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد ."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان![]()
لوگوی زیر را محمدرضا رهبر

اگر به حذف نام کشورتان از لیستهای یاهو معترض هستید، به این صورت، سایت "سلام یاهو" را در وبلاگ یا سایتتان لینک کنید: Yahoo mail تا مردم دنیا

متن اعتراضآمیز
آن را بخوانند
همه هم مسیر هم...

یکی از سنگینی بار خسته شده..

پس برای سبک تر شدن صلیبش رو کوتاه می کنه..

حالا بهش خوش می گذره

اما الان به همون بلندی صلیب احتیاج داره تا بتونه از دره رد بشه

اما اون که طاقت سنگینی رو نداشت....

.........
این جاست که می گن مشکلات پلی برای داشتن یه زندگی آرومه..

علاقمندان فیلم راز یه سر اینجا بزنید.. میدونم متعجب می شید
هنوز متعجبم از تاثیر قانون جاذبه.. جاذبه ای که حتی تو ذهن خودمون هم جریان داره
قشنگی این فیلم اینه که سالها بود روانشناس های زیادی از این راز حرف می زدن.. اما الان در یک فیلم مستند تمامی علوم کنار هم این راز رو تایید می کنن
از دکترای فیزیک کوانتوم گرفته تا فیلسوف و زن خانه دار
![]()
در عصر جدید که گوگل حرف اول را میزند!! این زدن ها و رقصیدن های ما هم باید یک فرقی داشته باشد آخر..
اما خوب بنده به شخصه ترجیح میدهم منتظر زدن تو نباشم و خودم به تنهایی یه فکری به حال رقصیدن تک نفره ی خودم بنمایم
و حتی شاید با رقصیدنم تو را به زدن وادارم
شاید که نه ....حتما
والبته این حالت ممکن است به دیدمان مختلف تعبیر شود.. اما احتیاجاتی به توضیح نمی باشد حتی برای خود تو
پ.ن۱: کلمات "من" و "تو" لزوما من و تو نمی باشند!
پ.ن۲: حالم خوبه
پ.ن۳:با تشکر از جناب اشلی سایت ازدواج تضمینی رویت شد و البته ربطی به موضوع فوق الذکر نداشت و بیشتر تشکری بود ، من باب تشکرات واجبه.. چرا که پیشنهادات ایشان همواره رویت می گردد اما فراموش الذکر می شود!
پ.ن۴:![]()

دیروز نگار دوست دوران دبیرستانم بهم زنگ زد(عکسم رو تو مجله دیده بود و از اونجا شماره ی منو گرفته بود) .. بعد از سالها قرار گذاشتیم همدیگر رو ببینیم
امروز ساعت ۱۱ صبح:
همون موقع که دانشگاه قبول می شه ازدواج می کنه و الا ن یه پسر بچه داره.. حین خانه داری و بچه داری و دانشگاه می ره سر کار و بعد از یه مدت می شه رییس یه بخش و سپس بر اثر یک زیر آب زنی ماهرانه (که از زور تمییزی ای ول داشت) می شه کارمند جزء و دوباره تلاش می کنه و ....
امروز نگار خسته و فرسوده و له شده اومده بود و لحظاتی به جای حرف زدن داد می زد..
لحظاتی گیج می شدم که پسرش...
و خود نگار هم معتقد بود که دیگه اعصاب نداره
خلاصه.. لابلای حرفها دوتایی به یه موضوع اعتراف کردیم که (لطفا آقایون نخونن) تمام ادعاهای مرد ستیزی و موفقیت شدن و نامبر وان بودن با یه بچه بغل کردن همراه با آرامش قابل تعویض نیست..
نمی شه هم رییس نمونه باشی و هم مادر نمونه
نمی شه هم کارمند نمونه باشی و هم دانشجوی ممتاز
نمی شه هم خر باشی و هم خرما!
یعنی می شه ها... اما یه چیزی این وسط رو باید بدی بره..
......................................................................................................../////
سال گذشته یکی از مراجعینم (یه دختر کنکوری) که مادرش خیلی آدم مهمی بود.. یه روز بهم گفت کاش مامان یه زن بی سواد خونه دار بود ولی مامانم بود
نه راهنما و مشاور و همه چیز دان زندگیم که تا می خوام حرف بزنم ساعتها مقاله ها و کتاب دانشگاه تحویلم میده و خیلی ادعا داره که درکم می کنه و نمیذاره اشتباه و تجربه کنم و وقتی که به یه دلتنگی اشاره می کنم.. با دقت گوش می کنه و بعدش متفکرانه سر تکون می ده که خوب شد باهام حرف زدی.. موضوع سخنرانی بعدی من دراومد عزیزم...
//
راستی زن ها کی به این نتیجه رسیدن واسه اداره ی زندگی و خودشون بهتره برن سر کار؟ و کی به این نتیجه رسیدن که زن بودن یعنی آشپزی و کلفتی؟
همکار دیگری میداشتم که دایم گله می کرد که پسر دو ساله اش همش بهش میگه با من بازی کن و کنارم باش و نمیذاره به کارهای مهم زندگیش برسه؟

می شه به من احمق که دیگه این چیزها رو نمی فهمم یکی بگه که از بچه واسه یه زن چی مهم تره؟
درباره ی دانشگاه مجازی یکی از دوستان سوال داشت..
اطلاعات کاملی پیدا کردم اما مربوط به سال گذشته هستند.. در ادامه مطلب می تونید مطالعه کنید (برای ناهید.خ)
و هم چنین درباره ی لیسانس یکی از بلاگرها به نام آقای یگانه اطلاعاتی در اختیارم گذاشت - دانشگاهی به اسم کالج مجازی پارس- که این دانشگاه هم معتبر هست.. در ضمن شما هم می تونید با شماره ی ایشان تماس بگیرید.. خیلی خوب توضیح می دهند. جالب اینجاست که این دانشگاه احتیاج به مدرک دیپلم نداره
اما درباره ی ارشد رشته ی روان شناسی چیزی پیدا نکردم.. اگه دوستانی که مطالعه می کنن اطلاعاتی داشتن، ممنون می شم به من لطف کرده و بگویند (مودبانه گفتم
)
ادامه مطلب...
"بنام مهربان ترین مهربانان
سلام
ممنونم از این همه مهر و لطفی که به وبلاگ من داری
خیلی نظرات سازنده بودند
در ضمن در مورد این پستتون باید بگم که چقدر زیباست که بجای اینکه فکرمان را به ناخوشی های زندگی متمرکز کنیم ، به زیبایی های زندگی متمرکز کنیم.
زیبایی باید در نگاه تو باشد ، نه در آنچه که می بینی
ایام بکام"
می خوام جواب بدم به همین دوست عزیز که نصیحت کردن زیبایی باید در نگاه من باشد
سلام دوست عزیز
تمرکز روی ناخوشی های زندگی...
محکومم کردی به این
خوب بذار برات چند تا نکته رو یادآوری کنم
وقتی سال دوم راهنمایی بودم و بابام از زور اعتیاد چنان مادرم رو زد که همه فکر کردیم مرد تو کجا بودی؟
سال اول دبیرستان وقتی خودکشی کردم چون فکر می کردم زندگی هیچ قشنگی جز سرخوردگی برام نداشته کجا بودی؟
سال دوم دبیرستان وقتی مادرم از شدت افسردگی بستری شد و چند دوره شوک دریافت کرد کجا بودی؟
سال چهارم (من نظام قدیم خوندم) وقتی خواهرم تیزهوشان درس می خوند و زیر فشار خانواده قاطی کرد و بستری شد و گفتن حالا مهر اسکیزوفرن روش خورده ،تو کجا بودی که از قشنگی ها برام حرف بزنی؟
یه سال بعد از دیپلمم وقتی از زور بی پولی، تو یه روستا بابام شد سرایدار یه درمانگاه چی؟ بودی؟
رفتم سر کار و درس نخوندم و حین کار درس خوندم و دانشگاه آزاد قبول شدم...
وقتی وسط درس و دانشگاه مجبور بودم دوجا کار کنم تا خرج دانشگاهم در بیاد، خبر داشتی تا ساعت ۱۱ شب کار می کردم و وقتی شبهای امتحان می رسیدم خونه تا صبح بیدار می شستم و می خوندم و از زور خستگی گریه می کردم؟ کجا بودی دوست خوب من؟!
............................................................................................................... بگذریم
حالا سالها از اون روزا گذشته/ یه لیسانس روانشناسی شده تمام دارایی من+ یه پوست کلفت مثل کرگدن/
من - شعله - ۳۰ ساله - ساکن جنوب تهران - خوشحالم که دارم نفس می کشم.. خوشحالم که بابا تونست ترک کنه- خوشحالم که مادرم با قرص یه زندگی کنترل شده داره- خوشحالم که خواهرم توی خونه ست - هرچند همون مهر اسکیزوفرن رو پیشونیش مونده- خوشحالم که پدرم بعد از بازنشستگی یه کار پیدا کرده.. درسته که ۴ صبح بیدار می شه و می زنه بیرون و ۹ شب برمیگرده..، اما با جیب نسبتا پر- خوشحالم که برادرم سالمه و درس می خونه- خوشحالم که بالاخره یه خونه خریدیم هر چند ۴۶ متری-خوشحالم که درس خوندم و حالا دارم کار می کنم و شدم یه کمک خرج کوچولو....
حالا برادر عزیز و دوست گرامی : می خوام بهت بگم که زیبا نگاه کردن رو به من یاد نده
یاد گرفتم برای دیدن سپیدی به سیاهی خیره بشم و ازش فرار نکنم
یاد گرفتم زندگی سیاه و سفید نیست و یه رنگی به اسم خاکستری می شه ازش درآورد
از صمیم دل آرزو می کنم که ایام به کام تو هم باشد.. به کام من هست

دوباره امروز تو میدون ونک گشت ارشاد رو دیدم.. اما چند تا سرباز خنده رو ی مهربون شهرستانی بودن که بدشون نمی اومد دخترا رو ارشاد کنن...
من ازشون می ترسم.. شاید به خاطر چیزهایی بوده که شنیدم.. اما از تحقیرکردنشون می ترسم..
از اینکه دوتا مرد یا یه خانم چادری به خودش اجازه بده به من بگه که چی کار کنم..
اگه واقعا به حق کار می کردن ..آدم ناراحت نمی شد اما آخه ... بگذریم
گوش هممون از این غر زدن های یواشکی پر شده
برگشتنی روی پل عابر ساعت ۳۰/۹ شب داشتم به گوشی برادرم زنگ می زدم و حواسم پرت بود که یه جوون کاملا موجه (اصلا شبیه اراذل و اوباش نبود) اومد از کنارم رد شد و بدجوری به من تنه زد.. یعنی کار از تنه زدن گذشته بود.. ![]()
چون برادرم همون لحظه گوشیشو جواب داد گیج شدم.. سرش داد بزنم(برادرم می شنوه)- تو گوشش بزنم(روی پل عابرم.. مثل اون ماجرای قدیمی هولم نده پایین)- ازش شکایت کنم(به کی؟ پلیسی که انقدر درگیر لباسمه که صدامو نمی شنوه)- خفه شم و راهم رو بکشم و برم(غرور له شدمو چه کار کنم؟)
آخرش اینکه تقصیر خودمه تو اون ساعت بیرونم دیگه..
اصلا چه معنی داره دختر اون موقع شب تو خیابونا ول بیفته
راه حل بعدی هم اینه که تو چادر خودمو بپیچم تا جوونای مملکت منحرف نشن
و راه حل آخر همیشه با یک صاحب بیرون برم تا مابقی افرادی که مایملک از جنس مونث ندارن دست درازی نکنن
این بود انشای من درباره ی نقش زن در جامعه و تاثیر ارشاد در آن


