تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................

هر کسی یه عادت های عجیب غریبی داره

من تو حالت عادی خیلی کم آرایش می کنم.. در واقع اصلا آرایش نمی کنم و می رم بیرون

حالا اگه حال روحیم چندان مساعد نباشه مقدار رنگ آمیزیم اضافه می شه

اصلا اگه فلسفه ی آرایش زیاد رو بدونید: روانشناسا معتقدن آرایش ارتباط با اعتماد به نفس و خودباوری داره.

یعنی هر چی تغییر و دست بردن تو چهره بیشتر باشه اون فرد اعتماد به نفس کمتری داره و این آرایشه که براش این کار رو انجام میده

البته واضح و مبرهن است که بنده الان مشکل اعتماد به نفس ندارم..

الان حال و حوصله ندارم.. تو پست بعدی حتما باورهای غلطی که درباره روانشناسا وجود داره می نویسم...

خلاصه من الان این شکلی ام

۱. رنگ لاک: بادمجونی

۲. رنگ سایه: سه رنگ!! از آبی فیروزه ای شروع شده و به بنفش ختم شده

۳. خط چشم: حمیرایی!!

۴. رنگ رژ: بادمجونی( با لاکم ست کردم!)

۵... چیه؟ دیگه باید چی کار کنم؟

خلاصه امروز این شکلی دارم می رم مرکز (....) این نقطه چین ها احتمالا نوع نگاه رییس مرکز خواهد بود که به خاطر احترام به سلایق فردی چیزی نخواهد گفت و اینطوری نگاهم خواهد کرد. در طول تاریخ زندگانی ام بار اول خواهد بود به خدا..( آخه همین دیروز خریدم!!)

فهمیدین چقدر حالم خوبه؟

نمیدونم چه مرگمه.. عصبانی ام

۱. چند روز پیش اون همکار آقاهه که باهاش کار می کنم.. ساعت ده شب زنگ زد و بعد یه خورده چرت و پرت گفتن گفت: اینا که بهانه بود دلم براتون تنگ شده بود... منم دلم می خواست بپرسم ببخشید الان زنتون کجاست...؟... نپرسیدم/ عصبانی شدم

۲. رفته بودم کافی شاپ یه قهوه بخورم( اصولا تنها می رم) یک آقای با کلاس و محترمی که به همراه دختری اومده بود به بهانه ای جاش رو عوض کرد و تو چشمام زل زد. (به جون مامانم اصلا نگاهش نکردم)موقع رفتن هم که قبلش خواست بره دستشویی مثلا... از کنار میز من که رد شد باز مثلا حواسش نبود و گیر کرد به صندلی و کاملا اتفاقی کارتش افتاد روی کیفم/ عصبانی تر شدم

۳. اگه امیر رو یادتون باشه.. تو چند تا پست پایین تر بود. مطلبی که اسمش موهام فره. رنگش مشکیه. تا سرشونه هام می رسه.. حالا حرفامو گوش کنید!! بود..همونی که بهم پیشنهاد داد با هم دوستان صمیمی باشیم... دیروز به یکی از دوستهای من زنگ زده و ازش دعوت کرده که برن قدم بزنن و شام بخورن/  عصبانی تر تر شدم

خلاصه هی بگید چرا آپ نمی کنی .. خوب عصبانی ام دیگه

- وقتی بیرون می رم اصلا بادمجونی نیستما.. نگین تقصیر خودته که می میرم

.

.

پ.ن: یه سر هم به  اینجا  بزنید.. اشلی لینکش رو گذاشته.. نمیدونم اجازه داشتم یا نه اما توضیح خودش عالی بود:

"کاش اصلا این ساعت رو نمیدیدم. خدا وکیلی آدم حتی نمیتونه فکرشم بکنه که به این سرعت داره دما میره بالا و نفت میاد پایین و ملت دارن میرن هوا و بچه داره میاد زمین و دی اکسید کربن داره میره جای اکسیژن و ایدزیها دارن زیاد میشن و … خیلی آمار وحشتناک دیگه که با سرعت فضایی در حال رشد هستن.

اونوقت من و تو داریم وبگردی میکنیم!"

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 آذر1386 توسط شعله |

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 آذر1386 توسط شعله |
هیچی

همین طوری

امروز سر کلاس زبان دبیر خواست از آرزوهامون حرف بزنیم و اینکه هر کی دلش می خواد چی داشته باشه.. رویاهاش رو بگه.. مثل ماشین.. خونه آینده ی شغلی و خانوادگی...

من/خوب/ من هیچ رویایی نداشتم.. تقلب کردم

از همون تقلب هایی که یکی بهت می گه نقاشی بکش و تو ، نقاشی بچگی هات رو کپی می کنی تو صفحه.. یه درخت.. یه خونه با دودکش و ...

حسابی تعجب کردم

هم از بی رویایی خودم هم از پر رویایی بقیه

دلم کمی گرفت

اما خوب شیلا می گه طبیعیه.. می گه آدما بعد از ضربه رویاهاشونم می شکنه

منم با تعجب ازش پرسیدم مگه من ضربه خوردم؟

اونم فقط لبخند زد.

 این طراحی کار خودمه.. تو اون یکی بلاگمه. یه بلاگ واسه حرفهای تنهایی

.

.

 تو ادامه ی مطلب لینک دانلود چند تا ترانه از خواننده های قدیمی گذاشتم/پری زنگنه. پریسا.مهرپویا. روانبخش.سیمین غانم و ...

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 آذر1386 توسط شعله |
یادتون باشه خوب کار نکنید..:

اون وقت باید برید غاز بچرونید.. مثل من

شاگرد خصوصی دارم و برنامه ریزی می کنیم برای کنکور

همیشه هفتگی برنامه می دم.. این دفعه داشتم برنامه می نوشتم یهویی حال کردم برنامه ی یک ماه رو تو دو هفته جا بدم و دو هفته ی باقیمانده رو مباحثی که از قبل مونده کار کنیم

تا این دختر جلو بیفته/خیر سرم خواستم رتبه ش بره بالا/ برنامه ی دو هفته رو هم یه جا بهش دادم.. پیش خودم گفتم سر هفته که اومدم اشکالاتش رو برطرف می کنم..

بعد از یک هفته.. جلسه ش رو به هوای کار ضروری کنسل کرد و آخر هفته ی دوم هم زنگ زد که دارم می رم تا سر ماه دبی

گیج شدم گفتم پس درسهات چی؟

گفت بابا گفته انقدر برنامه تون خوبه که اتفاقی نمی افته اگه دو هفته درس نخونم. چون به برنامه ی امتحان که رسیدم.. پس اگه دو هفته برم مسافرت که چیزی نمی شه

حسابی گیج شدم و ماتم برد و بعد از خداحافظی حسابی خندیدم:

بابام گفت فکر کردی بناها و نقاش های ساختمانی بلد نیستن دو روزه کار رو تموم کن که ۱۵ روز طولش می دن

۱. جلسه ی ۳۰ هزار تومان می گیرم که ضربدر ۴ می شه ۱۲۰هزار تومان

با این حرکت ماهرانه عملا ۹۰هزارتومان رو پروندم

۲. هی می خوام شب امتحانی نشه و بچه ها به روز باشن که این خاصیت دقیقه نود بودن کار دستشون و دست من می ده

۳. حالا باید بشینم حرص بخورم که دو هفته بعد همه چی از کله ش پریده و دوباره باید تو برنامه بذارم

۴. دیگه دستم بشکنه بخوام با برنامه حال کنم و بعدش برم غازچرونی

.

.

ادامه ی مطلب عکسای "گرونترین های سال رو گذاشتم" جالبه..

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 آذر1386 توسط شعله |

 

چندى قبل و صبح يك روز بهارى كه اهالى روستاى «جيرده» فومن سرگرم كار روزانه بودند ناگهان مردى را ديدند كه با موهاى بلند، ظاهرى ژوليده و لباس هاى پاره وارد روستا شد.

 

مرد غارنشين كه ۴۶ سال قبل به خاطر ناكامى در عشق، سر به جنگل گذاشته همچنان ادامه زندگى در غار تاريك را به حضور در خانه روستايى و ميان مردم ترجيح مى دهد. ۲۰ سال بيشتر نداشت. با اين حال هر روز در مسير رفت و آمد دختر مورد علاقه اش مى نشست تا لحظه اى او را ببيند.اگر يك روز او را نمى ديد تا فردا خوابش نمى برد. چند بار از او خواستگارى كرد اما هر بار خانواده «نگار» به او جواب رد دادند.با اين حال «عزيز» با ديدن دختر جوان ضربان قلبش تندتر مى شد و پاهايش قدرت حركت نداشت. اما يك روز هر چه منتظر ماند از او خبرى نشد. همزمان با غروب خورشيد، غمزده و بى روحيه به خانه برگشت. صبح به محض طلوع آفتاب سريع خود را به نزديك خانه آنها رساند. ساعت ها گذشت اما باز هم از «نگار» خبرى نشد. دلشوره و اضطراب يك لحظه هم رهايش نمى كرد. تمام آبادى را به دنبالش گشت. اما هيچ كس جرأت بيان حقيقت به عزيز را نداشت. همه خود را از موضوع بى اطلاع نشان مى دادند.پسر جوان هر روز افسرده تر و گوشه گيرتر مى شد.

يكى از دوستان «عزيز» كه طاقت ديدن غم و انتظار بيهوده او را نداشت سرانجام حقيقت را به او گفت: «عزيزجان، دختر مورد علاقه ات از اسب افتاد و مرد»! باور موضوع برايش امكان نداشت اما عصر چند روز بعد در پى اطمينان از مرگ دختر مورد علاقه اش ديوانه وار برآشفت و راهى جنگل شد.بلافاصله جست وجو ها براى يافتن جوان عاشق پيشه آغاز شد. اما هيچ ردى از او به دست نيامد. در پى ناپديد شدن جوان عاشق هر كس حرفى مى زد. يكى مى گفت عزيز به خاطر ناكامى در عشق خودكشى كرده. ديگرى مى گفت حيوانات وحشى او را دريده اند و...

سال ها گذشت و كم كم ماجراى عاشق گمشده به فراموشى سپرده شد. اما چندى قبل و صبح يك روز بهارى كه اهالى روستاى «جيرده» فومن سرگرم كار روزانه بودند ناگهان مردى را ديدند كه با موهاى بلند، ظاهرى ژوليده و لباس هاى پاره وارد روستا شد. مرد غريبه با تعجب و حيرت به اهالى و خانه هاى روستا خيره مانده بود. كودكان با ديدن او از ترس به خانه ها دويده ويا كنار والدين شان پناه مى گرفتند. مرد غريبه شبيه مردهاى جنگلى كتاب هاى قصه و فيلم ها بود. او زير سايه درختى نشست و ناگهان مشغول شعر خواندن شد. يكى از اهالى برايش غذا برد اما او فقط مقدارى نان و ماست خورد. پس از خوردن غذا، بدون اين كه حرفى بزند دوباره راهى جنگل شد.

از آن روز به بعد مرد جنگلى هر چند روز يك بار به روستا مى آمد و از اهالى نان و ماست مى گرفت. سرانجام او يك روز مهر سكوتش را شكست و سرگذشت تلخ زندگى اش را بازگو كرد. او عزيز بود. جوانى كه در ۲۰ سالگى به خاطر ناكامى در عشق، دل از خانه و خانواده كنده و راهى جنگل شده بود.

عزيز هم اكنون ۶۶ پائيز از عمرش را پشت سر گذاشته و در غارى ميان جنگل هاى انبوه روستاى جيرده از توابع دهستان «آليان» فومن زندگى مى كند.يكى از دوستانش وقتى متوجه شد دوستش هنوز زنده است در ۲۰۰ مترى غار براى او كلبه اى چوبى ساخت. اما او علاقه اى به زندگى در روستا ندارد و همچنان اصرار دارد در غار كوچكش زندگى كند.عزيز علاقه زيادى به عكس گرفتن دارد اما نمى تواند چند دقيقه يك جا ثابت بايستد. روزها در جنگل و روستاهاى اطراف گشت مى زند اما با غروب آفتاب هر جا كه باشد به غار بازمى گردد.

او مى گويد: «۴۶ سال است كه در غار زندگى مى كنم. ديگر به آنجا عادت كرده ام و دل كندن از غار تاريك برايم سخت است. تنهايى را دوست دارم و زندگى در ميان مردم آزارم مى دهد. در اين ۴۶ سال هرگز غذاى گرم نخورده ام. روزها را با خوردن آب و ميوه ها و گياهان جنگلى به شب مى رسانم.»اما يك روز هنگامى كه عزيز در حال عبور از كوچه اى در روستا بود با يك موتوسيكلت تصادف كرد. بنابراين اهالى او را به درمانگاه بردند. در آنجا مرد جنگلى مجبور شد پس از ۲۶ سال حمام كند. عزيز در مدت ۴۶ سال غارنشينى فقط يك بار به حمام رفته است. او چند روز قبل، پس از پنج سال سرانجام راضى شد موهايش را كوتاه كند. ظاهر ژوليده او و غده اى كه پشت گردنش قرار دارد، باعث ترس كودكان مى شد كه با اصرار اهالى سرانجام رضايت داد سرو وضعش را مرتب كند. «دوست نداشتم موهايم را كوتاه كنم اما اهالى روستا مجبورم كردند برخلاف خواسته ام عمل كنم

به گزارش ایران، عزيز كه در بين اهالى به «عزيز غارنشين» شهرت يافته حافظه خوبى هم دارد. تا كلاس چهارم دبستان درس خوانده و هنوز چند بيتى از شعرهاى كتاب هاى درسى سال هاى تحصيل مقطع ابتدايى آن موقع را حفظ است.عزيز همچنين يك بيت شعر درباره عشق خود سروده است كه هر وقت دلگير مى شود آن را زمزمه مى كند.

او درباره سرگذشتش مى گويد: «تا ۲۰سالگى مثل بقيه اهالى در روستا زندگى مى كردم. اما مرگ ناگهانى دختر مورد علاقه ام زندگى ام را عوض كرد. به همين خاطر در سوگ يگانه نگارم آواره كوه و جنگل شدم

اهالى روستا به زندگى با مرد غارنشين عادت كرده اند. او به كسى آسيب نمى رساند. تنها مشكل اهالى، نوع رفتار عزيز است. يكى از اهالى مى گويد: او همانند ۴۶ سال قبل رفتار مى كند و رفتارهايش انسان را به ياد انسان هاى عصر حجر مى اندازد. خورشيد كم كم خود را از سينه كش كوه پائين مى كشد. عزيز در سياهى جنگل ناپديد مى شود. او در غار سكويى درست كرده كه تختخوابش است.

 .

.

پ.ن۱: با تشکر از اشلی که این مطلب رو در اختیارم گذاشت

پ.ن۲: نظری ندارم. از دیشب که این مطلب رو خوندم فکرم رو مشغول کرده.. یه سوال:

اگه مجنون به لیلی می رسید چی می شد یا این آدم به نگار؟ اصلا انگار یه عده قابلیت عاشق معروف

 شدن رو دارن

نمیدونم اما "ریوزو " آخرش خودکشی کرد چه با "اوشین".. چه بی اوشین   

 ...

اینم پوسترهای نیروی انتظامی درباره ی مبارزه با بدحجابی/برید ادامه مطلب..

    
 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 آذر1386 توسط شعله |
گاو پیشونی سفید دیدید؟

اگه ندیدید منم

شوخی نمی کنم به خدا از بچگی لقبم بود

دانشجو هم که شدم همه تا می فهمیدن کجا درس خوندی کجکی نگاهت می کردن.. ما هم که خودمون مثل هویج تمام ۴ سال رو نفهمیدیم چرا دانشگاهمون با وجود حراست با اون عظمت انقده معروف بود

این محله ای هم که خونه خریدیم ظاهرا زمان شاه پاتوق دو گروه خلاف بوده و حسابی واسه خودش سرگردنه بوده/ اما خوب به نظرم ۳۰ سالی گذشته.. چه میدونم والا تو ذهن مردم انگاری تموم نشده/

البته مامان بزرگ مادری و پدری هم تو همین محله زندگی کردن.. اونا دزد و قاچاقچی نیستن.. اما لابد یه چیزی بودن دیگه.. وگرنه که اسمش بد نمی شد

بگذریم

دوتاخیابون اون طرف تر می رم کلاس زبان

۱. واسه رفع بیکاری

۲. برای مفید بودن برای جامعه

۳.می رم دیگه

یه خانم معلم داریم خیلی خانمه. ازش خوشم میاد همه چی تمومه. همون سال اول دانشگاه شوهر کرده و بچه داره . باشگاه و بدنسازی و شنا و مهمونی و مسافرت خارج و کار و تحقیق از برنامش قطع نمیشه. خوشم میاد ازش

این اواخر هر وقت می اومد کلاس می گفت شوهرم گفته:۱.ماشین نبر ممکنه فلان و فلانش رو بدزدن

۲. با این لباسا نرو ممکنه بهت حمله کنن

۳. اصلا نرو اونجا محله ی خوبی نیست

از بس هر جلسه گفته بود. از در می رفت بیرون بهش می گفتیم مواظب خودتون باشید و یادمون می رفت خودمون هم داریم تو این محل زندگی می کنیم. خداییش هر وقت کلاس زبان داشتم یادم می افتاد محله ی خطرناکی داریم. مابقی موارد به پیرزن ها کمک می کردیم و کمک می شدیم( آخه منم پیرزنم دیگه)

امروز از آموزشگاه زنگ زدن که کلاستون امروز تعطیله

آخه ماشین خانم معلم رو دزد برده

حسابی ترسیدم.. اولین سوالم این بود تو این محل بوده که منشی با خوشحالی گفت:

نه. همون نزدیک خونشون. سعادت آباد. خیلی خوب شد شعله جان. نه؟ اگه اینجا بود شرمندگیش واسه ما می موند

یه چند دقیقه ای گیج زدم و بعدش حسابی ماتم برد. کار خدا رو می بینی؟ حالا بدون دزدی نمی شد بهش ثابت شه که زمین خدا همش یه جوره؟

با مزه ی قضیه اینجاست که تا فهمیدیدم دزدی شده.. خود ماجرا مهم نبود. نگران بودیم تو این محل نبوده باشه. دروغ نگم یک ربع بعدش یادم افتاد که ماشین یه نفر رو دزد برده.. دیگه این نهایت انسانیت منو ببخشید

حالا از ساعت ۵ تا الان دارم فکر می کنم که...

به جهنم به چی باید فکر کنم خوب

بی خیال

راستی بهترم.

نوشته شده در تاريخ شنبه 24 آذر1386 توسط شعله |

اومدم غر بزنم

من چرا خوب نمی شم؟

خوب شم که چی بشه؟

همیشه بعد از یه شوک بد می شم و دوباره خوب می شم و همه چی از اول شروع می شه/ حالا نمی شه دوباره ای نباشه

به کی بگم این روند زندگی رو نمی خوام

دیگه بسه

دیگه بسمه دنبال نشونه ها دویدن و ذوق کردن و عوضی رفتن و کشون کشون برگشتن

با چه زبونی به کی چطوری بگم همه چی تموم می شه

دیگه حوصله ندارم. دیگه نمی خوام.

نوشته شده در تاريخ جمعه 23 آذر1386 توسط شعله |

شروع

 
-ما که می خوایم با هم ازدواج کنیم دیگه چه فرقی داره قبلش با هم بخوابیم یا بعدش؟مهم اینه که همدیگرو دوست داریم این هم بستری رابطمون رو مستحکم تر می کنه.

- نه!گناه داره

-ای بابا چه گناهی؟دیگه دوره ی این حرف ها گذشته. تاریخ مصرف دین و این چیزا گذشته.بهشت خدا رو خودم واست می سازم آدم عاقل نقدو ول نمی کنه بچسبه به نسیه.اینقدر بی کلاس نباش

- اگه خدا گفته حتما یه حکمتی توش هست

-کدوم خدا؟ اون که به زور با یه عقل ناقص پرتمون کرده تو این دنیا بعد هم می خواد بندازتمون تو آتیش؟

-(سکوت)

....

- چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟

- کار دارم نمی فهمی؟

-تو سرد شدی.تو می گفتی رابطمون بهتر می شه

-ببین عزیزم تو دختر خوشگلی هستی همه چیز تمومی بهترین اندام رو داری ولی واسه من زیادی من نمی تونم خوشبختت کنم.

-من که ازت چیزی نمی خوام می ریم یه گوشه با هم زندگی می کنیم.با همه چیزت می سازم.فکر آبروی منو نمی کنی؟ همه می گن چرا به خواستگارام جواب نمی دم

- اه.چرا نمی فهمی من نمی خوام ازدواج کنم ازدواج یعنی محدودیت چقدر بدم واسه ترمیم؟

-چیزی رو که از من گرفتی با پول نمی شه جبران کرد.تو به من قول داده بودی من فکر می کردم تا آخر عمر با توام

....

(کنار خیابون.تلفن سکه ای)

-الو.ببخشید خانوم با آقا.... کار داشتم

-امروز گوشیشون با منه

-معذرت می خوام شما؟؟؟

-خانمشون هستم!!!!

.....

(همونجا)

-هی خوشگله امشب به ما یه حالی میدی؟

-آره(با بغض)

پ.ن:گاهی اینجوری شروع می شه

.

.

.

.

منبع1:(روسپی بی گناه)

منبع ۲:(یعنی جایی که این مطلب رو استفاده کرده بود)

نوشته شده در تاريخ جمعه 23 آذر1386 توسط شعله |

بعدا نوشت!!:

من در حال حاضر کمی خیلی آنفولانزا می دارم و هیچی اصلا حال نمی دارم

داشته ها: تب. استخوون درد. سر درد و انواع دردهای موجود

نداشته ها: حوصله. بیداری . اشتها و همه چی

از گیجی مفرط آمپولهامو یه طرف زده ام و فعلا کج شده می باشم

فعلا  /:



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 آذر1386 توسط شعله |
تحلیلتون رو بگید

من دارم توش گیج می زنم

" دوتا دوست به اسم سام و مارتا چند سالی با هم زندگی کردند. یه روز عصر سام به مارتا گفت دیگه بسه.. بیا از هم جدا شیم. ادامه دادن برام معنایی نداره..

مارتا گفت اما من الان آمادگی ندارم.. اگه الان جدا شیم من خیلی آسیب می بینم.. تازه الان فصل امتحانها هم هست.. یه مدت به من مهلت بده تا آماده شم

سام قبول کرد/ چند ماه بعد...

یه روز عصر وقتی سام جلوی تلویزیون نشسته بود.. مارتا با تلفن حرف می زد. حرفش که تموم شد اومد کنار سام و گفت مرسی که صبر کردی.. الان می تونم. خونه هم گرفتم. فردا ماشین میاد وسایلم رو می بره

سام از جا پرید.. گفت اما من الان آمادگی ندارم. این کار رو نکن. مارتا مبهوت نگاهش کرد و گفت اما قراره ما این بود

هر چی سام اصرار کرد مارتا نپذیرفت و فرداش برای همیشه از خونه ی سام رفت

و سام دیوانه شد"

خوب.. چی می گید؟

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 آذر1386 توسط شعله |

این متن رو از وبلاگ یکی از دوستام برداشتم. تا دیشب بهم نگفته بود که از نظریه ی من!!! تو وبلاگش استفاده کرده

اون آدم فضایی منم و راوی دوست منه:

" يه نفر رو ميشناختم که فکر می کرد آدم فضاييه، ۴۰۰ سال بود که سفينه ی اونها تو دريا سقوط کرده بود. و از اون وقت مجبور شده بودن لای آدما زندگی کنن. خوب تو سياره اون آدم فضايی ها سه تا اصل مهم بود که همه رعايت می کردن. ۱.هر چيزی که فکر ميکردن ميگفتن ۲. اون طوری زندگی ميکردن که دوست داشتن و يه اصل ديگه که من يادم رفته، آخه من آدم فضايی نيستم. به هر حال اصل خيلی خوبی بود. اما اون آدم فضايی ها ديدن با رعايت اين سه اصل کاراشون تو اين دنيا به هم نميرسه. يعنی هر کاری می خوان بکنن گند ميخوره توش. خيلی فکر کردن تا به اين نتيجه رسيدن که مثل آدمای ديگه زندگی کنن. يعنی يه جايی فکر ميکنن عجب آدم جفنگيه اين آدمی که دارن باهاش حرف می زنن، اما چون لازمه ازش تعريف کنن. يا کاری رو بکنن که اصلا دوست ندارن. ميدونی يه جای خيلی شاعرانه نشسته بوديم که اين داستان رو برای من گفت. و خودش رو اينجوری توجيح کرد که اگه کار بدی ميکنه بايد بخشيدش چون به هر حال غريبه اييه که از خونش دور مونده و آدم به اون معنا نيست. من ازش پرسيدم تو سفينه اونها چند نفر بود. گفت: چهارصد پونصد نفر. خنديدم، عصبانی شد. اون آدم فضايی هميشه از خنده های من عصبانی ميشد. فکر کرد دارم مسخره اش ميکنم و موضوع بحث رو عوض کرد. ازم نپرسيد چرا ميخندم و من هم نگفتم. اما ميدونی من مسخره اش نمی کردم فقط با خودم فکر ميکردم احتمالا هيتلر هم از همون آدم فضايی هاست. چون با اون استدلالی که اون آورده بود ميشد بدون عذاب وجدان هيتلر هم بود. زمين مامن ماست و ما آدميم. اين رو بايد قبول کنيم و بايد قبول کنيم که اگه قراره فضيلتی به وجود بياد نه در سنگ و چوب که در انسان بايد به وجود بياد. من دوست ندارم بحث اونم از نوع اخلاقی بکنم حداقل نه توی اينجا اما فضيلت آدم توی اين خلاصه ميشه که پسر نا خلف خداست. همون پسر ناخلف تو انجيل که سهم ارثش رو به باد داد و به انواع نابکاريها دست زد اما چون به خانه بر گشت پدر تحويلش گرفت و برای اون لباس نو و غذاهای لذيذ آماده کرد. ما هممون شکار خداونديم و شکارچی او . ياد يه شعر از بيدل افتادم

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است            ديده هر جا باز می گردد دچار رحمت است

خواه ظلمت کن تصور خواه نور آگاه باش             هر چه انديشی نهان و آشکار رحمت است 

در بساط آفرينش جز هجوم فضل نيست             چشم نابينا سپيد از انتظار رحمت است

قدر دان غفلت خود گر نباشم جرم کيست؟         آنچه عصيان خوانده ای آيينه دار رحمت است

وحشی دشت معاصی را زمانی سر دهيد         تا کجا خواهد رميد آخر شکار رحمت است

يادمون باشه ما همه سازهای يه کنسرت بزرگ هستيم چه چپ کوک چه راست کوک. آدما رو دوست داشته باشيم ."

.

.

نمی گم با تحلیلش موافقم یا مخالف

اما اگه همون روز بعد از همون خنده ای که منو عصبانی کرد این تحلیل رو می کرد حتما باز هم عصبانی می شدم

آخه آدم فضایی بودن همیشه به من کمک می کرد که راحت تر با مسائلم کنار بیام

این متن بهمن ۸۴ نوشته شده و من تا دیروز از وجودش بی خبر بودم

پ.ن۱: راستی اصل سوم این بود که وقتی می خندیدن تمام صورتشون شکل لبخند می شد

پ.ن۲: یه طالع بینی اینترنتی تو سایت روزنه دیدم خوشم اومد.. اگه خواستید یه سر به ادامه ی مطلب بزنید

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 آذر1386 توسط شعله |
سلام

 امروزم نیستم!

یعنی من هستم. خونمون نیستم. بنایی داریم. تبریک نگین.. لوله ترکیده!!

فردا میام

یه خبر توپ.. امروز همون دوست قدیمی (دیگه حالم داره از این کلمه به هم می خوره)

اس ام اس از خودشون در کردن که فلان جا.. فلان کار .. فلان روانشناس.. فلان همکاری..

منم یه لیست بلند بالا ردیف کردم از هر کی که هم تخصص منه و براش فرستادم با این جمله که یه لطفی کن، هر جا گیر کردی به اینا زنگ بزن

اما دلم خنک نشد. ایشالا تو اولین فرصت زورم رو جمع می کنم و بهش می گم برو پی کارت.. البته با عصبانیت (اِِِ  ِ.. اینجا شکلک عصبانیت نیست!!)

بگذریم.. می گم عجب بعد از چهارسال ندیده بودم چقدر ضعیف و عجیب غریبه این آدم.. و خودم شاید به نوعی..

تا بعد

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 آذر1386 توسط شعله |
ماه رمضونی تو طرح اکرام اینترنتی ثبت نام کردم. چندان به وضعیت مالیم مطمئن نبودم و درخواست یه دختر کردم..

نامه اش رسید.. همین چند روز پیش.. اسمش زهراست.. دختر من زهراست

دیروز داشتم مدارک رو چک می کردم و شماره حساب و از این حرفها که چشمم افتاد به تاریخ تولدش

۱۳ اردیبهشت.. و عکسی که و صورتی که: یه لبخند کمرنگ که غم چهره رو به زحمت پوشونده..

تماس که گرفتم گفتن پدرش تازه فوت شده و تا سه ماه آینده هم اجازه ندارم ببینمش

اما ۱۳ اردیبهشت تا حالا برای من روز وداع بود. روزی که رسما گفتم دیگه بسه.. بیا ادامه ندیم. من دارم داغون می شم و خداحافظ...

و حالا دختر من درست سیزدهم دنیا اومده..

گاهی وقتا آدم از کار خدا حیرت می کنه. بین این همه روزهای خدا این دختر دقیقا باید همچین روزی دنیا اومده باشه

حالا این روز داره به من حس تولد می ده نه مرگ

.

.

خنده دار قضیه این جاست که روی برگه ها اسم من به عنوان حامی نوشته شده.. در حالیکه اون حامی احساس من شده

خنده داره نه؟  حیوونی به کی قراره پشتش گرم باشه.. به من؟ منی که واسطه شدم تا دستای آسمونی گرمش کنن. منی که خودم یخ بستم

از پریشب هر وقت عکسش رو نگاه می کنم، عکسش تار می شه

این بغض لعنتی رهایم کند اگر...

 ++++                                                   

تو ادامه ی مطلب عکس هایی رو گذاشتم که در زمان خودش بسیار تاثیرگذار بوده. تمامی عکس ها توضیحات هم دارن.

۴۷ عکس و ۴۷ بار شوک به جهان..



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 آذر1386 توسط شعله |

۱. ببینید

۲. یه سر بزنید:

هفت گناه کبیره (پائولو کوئلیو)

 

۳. هماهنگی کهنسالی..

 

 

۴. قصه ی ماهي وجفتش از ابراهيم گلستان رو تو ادامه ی مطلب گذاشتم. قشنگه... بخونید

۵. دیگه سلامتی..   (:

 

پ.ن: برای دوستی که معنای عکس اول رو پرسیده بودند:

این عکس تو یه نمایشگاه عکس برنده ی بهترین عکس خبری شد و عکاسش به شدت به این اقدام اعتراض کرد. معتقد بود این عکس رو شرکت فرستنده بدون اجازه ی وی در مسابقه شرکت داده. در واقع وقتی عکس رو انداخته شرکت نه عکس رو به وی تحویل داده و نه مبلغی.. سپس 5 ماه بعد این عکس از یه نمایشگاه سر در میاره
.
.
اما برای من این عکس یه معنای دیگه ای داره:
هر دست گرفتنی معناش حمایت نیست
منصور می خوند جایی که "دستمو بگیر ترسی نداره.. یه بار دیگه.. بازم دوباره.."
من می گم چرا. ترس داره

شما تو این عکس دست حمایت کننده ای می بینید؟



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 آذر1386 توسط شعله |

 من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

 

بخشش قاتل20 ثانيه پس از اعدام

 

به گزارش «جهان»، روابط عمومي دادگستري فارس اعلام کرد: متهم به قتل 32 ساله كه طي دادنامه صادره شعبه پنجم دادگاه كازرون به اتهام قتل عمد جهانگير 29 ساله، به قصاص محكوم شد و راي صادره پس از تاييد در شعبه 23 ديوان عالي كشور امروز در ملاء عام در كازرون اجرا شد.
اما پس از 20 ثانيه که طناب دار گردن متهم به قتل را مي فشرد، اولياي مقتول با رضايت خود اجراي حكم را متوقف کردند و
زندگي دوباره(؟!) را به او بخشيدند.

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

نتیجه ی اخلاقی تعریف این دو جریان کاملا بی ربط به هم:

هیچی..  تلخم.. من هنوز..

/-:

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 آذر1386 توسط شعله |
سلام.. قرار بود بیام دیگه، اومدم اصلا هم عصبانی نیستم.. یعنی دیگه ولش کن..

امروز عصر دو تا مشاوره ی وقت گیر داشتم خسته شدم. فردا هم سه تا خصوصی.. پاسداران. فلکه دوم. پارک وی.. به نوعی بیشتر وقت در راه خواهم بود. خسته می باشم. با شرمندگی فراوان می رم بتمرگم و گذر زندگی ام را بشمارم!

اما واسه خالی نبودن عریضه اینو داشته باشید

می بخشید بچه ها.. اما دارم از خستگی می میرم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 آذر1386 توسط شعله |
من خرم؟

نه. شوخی نمی کنم. بهم جواب بدید . من خرم؟

می بخشید که دارم فحش می دم. اما اون مرتیکه ی احمق که همین ۵ شنبه عقدشه

امروز ساعت ۹ صبح به من اس ام اس زده که فلان مرکز یه همکار می خواد . اگه کسی رو سراغ داری معرفی کن..

به من بگید این چه معنایی داره؟

خوب. لابد سخت گرفتم .نه؟

اما نه. این آدم درباره ی من چی فکر می کنه؟ حالا که کاراش درست شد و زندگی شیرین شد پیش خودش گفته برگردیم دوباره همکار شیم؟

احتمالا نمی دونه یه چیزی به اسم قلب هم من می تونم داشته باشم. و تمام اون حرفهای عاشقانه رو فراموش کرده و منم باید فراموش کنم و بازم بشیم خانم و آقای همکار؟

دارم از عصبانیت منفجر می شم. بعدا میام

فعلا

.

.

------------------------------------------------------------

پ.ن: سلام الان ساعت نه و نیم شبه.. از صبح از بس حرص خوردم که یادم رفت جواب اس ام اسش رو بدم. بعدشم دیدم که همین بهترین کاره.. منظورم جواب ندادنه.

وای شماها چقدر دقیق راهنمایی می کنین. الان که داشتم می خوندم. دیدم اسمش اینه که من روانشناسی خوندم. همتون یه پا مشاورین..

راستی از  پردیس هم خیلی خیلی ممنونم که حوصله کرده و خونده

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 آذر1386 توسط شعله |

مانا

دنیا مثل سوهان می مونه.اگه تنتو بذاری خوب صیقل بده بری/خوشحالم که خیلی این سوهانه بهت سخت نگرفته

 

پیمانه (پرنیان یعنی لطیف، حریر)

انگار آدمایی که خودشون رو مهربون تر و نرم تر نشون میدن سخت تر و بدترن ...

 

امیر مهدی (سکوت شب)

زندگی یعنی همین یه وقتی هم باید فرمت بشیم تا قدر چیزهایی رو که داریم بیشتر بدونیم.

 

پیمانه

گریه کردن چه اشکالی داره . اگه صد روز گریه کنید مشکلتون رو عاقلانه حل کنید ارزششو داره .

 

یه آدم (حرفهای خودم با خودم)

همیشه باید برای هر کاری مرز داشت

 

مجید

بهترین وعزیزترین حسی که خداوندبه ماداده حس تشخیص است واین تشخیص زمانی کاملاکاربردداره که مادرمشکلات باشه انسان نمی تونه مثل پرنده هروقت خواست به هرکه وهرکجاپربزنه چه بسادراین پروازها نصیب کرکسی بشه وشایدنصیب عقابی تنهافایده اش قربانی است

 

هیچ کس

هر اتفاقی که می افته یه درسی برای ما داره ما باید اونو خوب یاد بگیریم اما یه چیزی نباید یادمون بره ( توکل )

 

مرجان (اشکی از جنس خدا)

خيلي وقتا پيش اومده اين قدر بدبختي كشيد كه از زير كاري كه ميخوام بكنم و صبري كه بايد بكنم و تلاشم در برم ولي بعدش نشستم فكر كردم واقعا اگه صبر ميكردم ، اگه تلاش ميكردم اگه كارم و درست انجام ميدادم خيلي آسون تر بود

 

زم بور(روژان)

به حس هات اعتماد کن و شک نکن که همین راه درست است..

 

بنیامین

شاید آدم آرزو داشته باشه نقش یکی دیگه رو بازی کنه تا ازش لذت ببره
اما زمانی به آرامش میرسه که خودش رو همون جور که هست بپذیره و بخواد نقش خودش رو بازی کنه

 

عاطفه(احلام)

اول باید انکار کرد تا بعد بشه اثباتش کرد. اینطوری اثباتش خیلی می چسبه و فراموش نمی شه

 

امیر مهدی(سکوت شب)

مردها و زنها دو تا آینه اند که روبروی هم قرار می گیرند. تبلور رفتار مردهاست که زنها رو وادار به کارهای افراطی می کنه و برعکس

 

امیر مهدی

من یاد گرفتم برای دیدن سفیدی باید خودم قوطی رنگو به دست بگیرم. زندگی سرشار از قوطی رنگ سفیده. نقاش من و شماییم

 

کاوه(فانتازیو)

آدم باید اول خودشو دوست داشته باشه بعد دیگری رو حتی تو عشق!

 

آفرین(زمزمه ی عشق)

یه تجربه ی عالی داشتی از یه حس بی نظیر... و زندگی همچنان ادامه دارد...

.

.

. 

 

پ.ن۱:

خیلی دلم می خواست از مطالب سینا هم استفاده کنم.. اما چون شخصی بودن و اجازه نداشتم

صرف نظر کردم

 

پ.ن۲:

یک عدد اشلی گم شده است. از یابنده تقاضا می شود که ایشان را به صندوق ایمیل بیندازد

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 آذر1386 توسط شعله |
سلام

"دقیقا همین طور منگل منو تصور کنید"!!!

مرسی که منو محکم تصور کردید. این اصلا تخصص بنده است که خودم رو از دردسر نجات بدم

البته لازم به ذکر است که این دردسرها رو قبلش خودم برای خودم ایجاد نموده ام

وگرنه یه آدم حسابی که انقده باحال نمی شه که هر روز یه ماجرا درست کنه و فرداش حلش کنه که..

بگذریم.. این الان دقیقا مقدمه ای بود برای تعریف یک ماجرا

امیر رو یادتونه؟ همونی که قبل از آخرین پیغام دوست قدیمیم داشت حضورش پررنگ می شد و ازش مهلت خواستم تا اول این ماجرا رو حل کنم، بعد

جونم براتون بگه.. تو آخرین باری که با هم رفته بودیم بیرون نشانه هایی از یک دوستی فابریک(به قول خودش) و رابطه ی زیادی صمیمانه (به تعبیر خودم) رو دیدم. لازم نیست آدم باهوشی باشی. همه ی خانم ها منظورم رو درک می کنن.. منظورم نگاه کاملا علاقه مند به طرف مقابل می باشد که ما خانمها خودمان را به خنگی می زنیم و تصور می کنیم که واقعا علاقمندانه به خودمان است. در حالیکه کمی تفاوت  دارد و آن علاقه به جنسمان است

لطفا به کسی برنخورد. منظورم فقط آدمهای بد هستند نه خوانندگان این متن. آدمهایی که فقط جنسیت را می خواهند..

داشتیم با هم حرف می زدیم که به نظرم رسید توجهی به حرف هام نداره.. برای اولین بار حرفمو قطع کردم و پرسیدم چی شده؟

گفت هیچی بگو.. گفتم نه تو بگو.. گفت دعوام می کنی.. گفتم نه.. گفت می خوام ماچت کنم..

دیدم انگاری خودتو به کوچه علی چپ زدن بهتره!! اما دیگه نمی شد عقب نشینی کرد. با تعجب کاملا ساختگی پرسیدم چرا... بعد به نظرم رسید سوال چرتی بود..- خوب چیکار کنم، بار اولم بود تو همچین مکالمه ای گیر افتادم-

به خاطر همین کمی مکث کردم و داشتم دنبال جمله می گشتم که یهو متوجه شدم با دقت تمام به دهنم زل زده.. این یعنی اینکه منتظر جواب بود

یادتون باشه رابطه ی ما خیلی تازه بود و تو جلسه ی سوم معمولا مردها به زبون نمیارن.. واسه همین هضمش کمی سخت بود

دروغ گفتم.. خیلی هضمش سخت یود

خیلی دلم می خواست بپرسم که با یه بار مشکلش حل می شه.. یا این تازه شروع یه ماجراست؟

البته واضح و مبرهنه که نپرسیدم

چون نتیجه نگرفتم به سکوتم ادامه دادم و با کمی اخم که به علت مشغله ی ذهنی بود به میز خیره شده  بودم..

بالاخره خودش شروع کرد به حرف زدن.. اما از در و دیوار حرف زد. من نمی خواستم بحث عوض شه و دوباره یه جا دیگه گیر بیفتم. باید میفهمیدم به من چه جوری نگاه می کنه.. به خاطر همین به همون رفتار قبلی کماکان ادامه دادم.

آخرش گفت: باشه. تو دربارش حرف بزن و نظرت رو بگو.

نامردی کرد. این سوال اون بود نه من.. بالاخره شروع کردم و حرف زدم.. از دوستم

از رابطه ی سه نفره ی من و دوستم و نسترن

از آدمهای قبلی زندگیم.. از اینکه با این موضوع مشکل ندارم اما فقط تو خونه ی خودم !!و با کسی که جرات کرده خودش رو بدبخت کنه!! و با من محرم بشه

اما همون جا شک کردم که الان مسخره م می کنه و می گه خیلی املی.. اما خوب ادامه دادم

چشمام رو از میز بلند کردم و نگاش کردم. چشماش توی حلقه ی موی من ثابت مونده بود..

پرسیدم:امیر؟ گفت موهات بلنده؟ رنگش همین طوری قهوه اییه؟

۱. وا رفتم

۲. گِل های لگد شده رو ریختم سطل آشغال

۳. گفتم نخیر. رنگ کردم. موهام مشکیه

بهم گفت: من دنبال یه ...... می گردم و یک ساعت و نیم سخنرانی که بهتره دست از افکار احمقانم بردارم و درکش کنم. بهم گفت چون امکان ازدواج نداره نمی تونه که از نیازهاشم بی خیال شه.. انقده دلم می خواست بهش بگم خوب برو سر خیابون  اهلش رو سوار کن

خلاصه ی کلام پس از اتمام سخنرانی گفت برو فکراتو بکن که دیگه منفجر شدم. جواب دادم اعتقاد که تردیدبردار نیست

یهو تو چشمام زل زد و گفت واسه همین دوست قبلیت ولت کرد؟

ماتم برد (می گن واسه کسی رازهاتونو نگین، یعنی این) گفتم آره.

گفت تو ترسویی.. گفتم آره.. گفت تو حتی جرات روبرو شدن با ترس هاتم نداری.. گفتم آره

خلاصه هی خواست لجم رو دربیاره و هی منم گفتم آره!!

کمی مکث کرد. گفت شعله جان. مرسی واسه امشب به من لطف کردی و اومدی. اما بهتره برسونمت. فردا خیلی کار دارم. دیرم شده

گفتم امیر جان متشکرم. اما الان می گم برام آژانس بگیرن..

و از اون روز تا همین لحظه دیگه تماس نگرفت. و من متاسف شدم که بلد نبودم نیازهاشو برآورده کنم!!

اما خداییش رک حرف زدن خوبه.. فکر کنید تا ته ماجرا می رفتم و آخرش بعد از یکی دو ماه یه قل دو قل بازی کردن تازه حرفشو میزد. منم که حساس.. احتمالا وابسته ش هم شده بودم. دیگه اون وقت خر بیار و باقالی بار کن

الانم که در خدمت شماییم..

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 آذر1386 توسط شعله |

 

منصور روزی برای من نماد عشق پاک بود. شاید چنین روزی بچه گانه نگاه می کردم. اما دوسش داشتم

تمامی ترانه هاش رو دوست داشتم و گوش می کردم و هر سال وقتی عید می شد و  نوار ویدیویی عید رو می خریدم و می دیدم منصور هنوزم با همون مانکن اسپانیایی می رقصه، ذوق می کردم

من هنوزم عاشق کلیپ آرزومه هستم.

اسمت رو لبامه بی اراده/چشمای تو از سرم زیاده

از قسمت دیدن تو شادم/ از بخت خوشم دل به تو دادم

از خدامه خونه خوشبو بشه با عطر نفس هات/از خدامه که بشه مال من اون چشمای زیبات

هر جوری که فکر کنی باهاتم/ راضی به رضای اون چشاتم

خوش صورت و خوش نقش و نگاری/غم و غصه ای نیست تا منو داری

 

چند وقت پیش با تلویزیون پی ام سی مصاحبه داشت. اونجا گفت اون دختر فقط یه مدل بود. اگه صلاح بدونیم از افراد دیگه ای از این به بعد استفاده می کنیم.

و بالاخره صلاح دونستن و اون دختره سبزه رو جای این مدل اسپانیایی رو گرفت

دلم خیلی سوخت. این دختره رو دوست ندارم. هنوز دلم واسه قبلی تنگ می شه.

دیگه ترانه های منصور برام معنای صداقت و عشق رو از دست داد

خلاصه اینکه تنها امیدم به حضور یه احساس داغ از بین رفت

       

اگه دلتون خواست عکس ها با سایز بزرگتر تو ادامه ی مطلب هست :)



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه 9 آذر1386 توسط شعله |

 

و

 

پ.ن: سلام. این دو تا انیمیشن رو گذاشتم تا اعلام وجود کنم که زندم تا نگرانم نباشید و باکس خصوصی رو نترکونید. تا سرحال بشم و بتونم حرف بزنم!!

می بخشید که بدجنسی کردم ولی خداوکیلی اولین بار در عمرم بود که ۳۲ تا کامنت خصوصی داشتم

حسابی باهام همدلی کردید. به خدا همه جوره ممنونتونم

از امیر مهدی گلم که با اولین کامنتش حسابی گرمم کرد و یادم انداخت که باید رو زانوهام وایسم

پیمانه ی نازنین من که بارها کامنتت رو خوندم و بارها باهاش گریه کردم.. اما خیالم راحت بود که کارم درسته. فقط گریه کردم تا خالی شم

آفرینم که همدلی فوق العادش تاثیر گذار بود و یه عذرخواهی بهش بدهکارم که نرفتم بازدید پس بدم. اما نمی گم که کسی مستحق تقاص پس دادنه. نسترن عملا با ابن انتخابش بیچاره شد عزیز دلم. تو این طور فکر نمی کنی؟

و مرجان خانم گل که حوصله کرد و خوند و غم رو رو همون چند تا جملش دیدم

یه آدم ، دوست نازنینی که خیلی خوب و منطقی ماجرا رو تحلیل کرد. خیالت راحت باشه.. هنوز کمی عقل تو سرم هست و از مقاله بازی خبری نیست. راست می گی شانس آوردم

مانا این دوست تازه یافته که درک کردم چی  می گه.. قبوله.. آدما تو لحظه خوب حرف می زنن و بهش اعتقاد دارن. اما به قول یه آدم حق ندارن وعده ی آینده بدن. نگران نباش مانای من، کینه ای در کار نیست و بخشیدمش. اصلا می گم تقصیر من بود. وصله ی ناجور من بودم که به حمدا... از سر راش رفتم کنار

و سینای مهربان که با تحلیل کاملا روانشناسانش و یادآوری شغلم به من تلنگر خوبی زد. از تحلیلت ممنونم. کاملا موافقم. کاملا. اما یه نکته ی ظریف که روانشناسا تو زندگی خودشون می شن یه آدم معمولی . چون اینجا احساسات غالبه

نگین خوبم که به ماجرا به شکل تجربه نگاه کرده و من اجبارا باهاش مخالفت می کنم. نه اینکه اهل تجربه نیستم. نه. بلکه این ماجرا عملا زندگی منو درگیر کرد.. فقط برام یه تجربه ی صرف نبود

نگار گلم.. نگران لحن تندت نباش. آمپیسیلین دردناکه.. اما سرعت فوق العاده ای برای جلوگیری از پخش  عفونت داره

و هیچکس مهربان که توصیه اش بسیار به موقع بود.. قول میدم هیچ وقت فراموش نکنم که بالایی بهتر از هر کسی بلده کارها رو راست و ریست کنه

و همه ی عزیزانی که خصوصی کامنت گذاشتن و منم خصوصی جوابشون رو دادم و ازشون ممنونم

کاوه جان حضور نامرئی ت عالی بود! با اینکه تعطیلات بودی.. مرسی که دائم پیگیری می کردی

خوب دوستان. اینم پایان این ماجرا.../

دوباره به زندگی روزمره برمی گردیم

تا بعد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 آذر1386 توسط شعله |
سلام

دوستانی که پست قبلی رو خوندن، درباره ی پیغامی حرف زده بودم که یه دوست قدیمی برام گذاشته بود... این پست اخبار بعد از اون جریانه..

امروز وقتی مشاوره ی خصوصیم تموم شد بدون اینکه لحظه ای دیگه فکر کنم با شماره ی دوست قدیمی تماس گرفتم.. تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن

با اولین بوق جواب داد.. وقتی سلام دادم منو نشناخت. ناچار شدم خودم رو معرفی کنم (با اسم فامیلم) خیلی سرد حال و احوال کرد...... خیلی سرد

حالش رو پرسیدم، گفت که خوبه. از کارش پرسیدم.. شاید دو سه دقیقه ای گزارش وار از کار جدیدش.. از دفاع پایان نامه ش و از سربازیش حرف زد

بهش گفتم موضوع چیه؟ گفت می خواستم مطالبت رو فلان جا استفاده کنم....

بهش گفتم یه وقت بذار ببینمت تا...

پرید وسط حرفم که : من دیگه نمی خوام ببینمت.. دارم می گم موضوع کاریه

گفتم منکه چیزی نگفتم . فقط خواستم بگم همدیگر رو ببینیم که...

دوباره پرید وسط حرفم که: نکنه دچار همون کنجکاوی های همیشگیت شدی؟ (لحن گفتاریش با پوزخند بود)

گفتم کنجکاوی که نه.. خوب می خواستم ببینمت تا....

باز پرید وسط حرفم که راستی این ۵ شنبه نه.. ۵ شنبه ی بعدی دارم عقد می کنم..

گفتم: مبارکه. با کی؟

گفت همون که می شناسیش.. نسترن دیگه

سعی کردم از تک و تا نیفتم. گفتم بهش از طرف من تبریک بگو.. بگذریم. ظاهرا از دستم خیلی عصبانی هستی.. به نظر می رسه که نمی خوای منو ببینی .. می خواستم باهات درباره ی....

و باز پرید وسط حرفم که آره یه روزی عصبانی بودم.. اما دیگه مهم نیست.. بهر حال اگه خواستی با هم کار کنیم ایمیل منو داری برام مطلب بفرست تا به اسم خودت چاپ کنم

چند تا جمله ی دیگه هم گفت که درست یادم نیست

بهش گفتم خوب .... جان. خوشحال شدم صداتو شنیدم. خوشحال شدم ارشدت رو گرفتی.. خوشحال شدم سربازیت درست شد. خوشحال شدم قراره با نسترن عروسی کنی.. تو لیاقت خوشبختی رو داشتی. هنوزم نظرم عوض نشده.. هنوزم بهت افتخار می کنم. هر جا هستی موفق باشی.

با حیرتی که سعی می کرد معلوم نباشه گفت توکل به خدا

این بار از این تکیه کلام همیشگیش خوشم نیومد

منم گفتم خداحافظ و گوشی رو قبل از اینکه اون بتونه روم قطع کنه،قطع کردم.

خیلی مودبانه به مشاوره ی خصوصی بعدیم رسیدم و تا ساعت ۶ کار کردم

بعدش راه افتادم تو خیابون و ساعتها قدم زدم و گریه کردم

الانم که اومدم خونه و دارم براتون می نویسم

میدونین چرا گریه کردم؟ میدونین نسترن کیه؟

من و دوستم عاشق هم بودیم.. یعنی می گفت دوستم داره.. یه گروه بودیم که همیشه با هم بیرون می رفتیم.

من. دوستم. نسترن (همکارش). برادر نسترن. خواهر نسترن. دوست نسترن و چند نفر دیگه

بهم می گفت اونا میان . چون اگه تنهایی بریم ممکنه بگیرنمون. آخه تورهای یک روزه می رفتیم

نسترن میدونست اون دوسم داره و میدونست که منم اونو دوست دارم

بعد از ۵-۶ ماه.. یه روزی دوستم بهم گفت تو آدم خیلی موفق هستی.. من هیچ وقت حرفی واسه گفتن به تو ندارم. تو نمی تونی به من تکیه کنی.. چون من ازت آویزونم. واسه همه ی کارهام از تو مشورت می گیرم. عاشقتم. اما نمی تونم بدبختت کنم. قول بده تا آخر عمر مثل دوست کنارم بمونی..

کمی غریزم تحریک شد.. احساس خطر کردم. اما جدی نگرفتم

تا اینکه چند روز بعد تو شوخی و خنده بهم گفت اگه بخوام زن بگیرم نسترن دختر خوبیه.. نه؟

چی باید می گفتم.. به شوخی ادامه دادم

اما دیگه نمی تونستم راحت بخوابم. نمی تونستم نفس بکشم. دیوانه وار دوستش داشتم اما اون حواسش و فکرش... سه ماه فکر کرئم و آخرش یه روز بهش گفتم ما باید از هم جدا شیم. حسابی شوکه شد و ناراحت شد. گفت چرا.

گفتم دیگه نمی تونم ادامه بدم. تو به نسترن فکر می کنی. دیگه داری منو فراموش می کنی

برگشت محکم کوبید توی گوشم و گفت خفه شو. من تو رو دوست دارم

حتی اگه با اون ازدواج کنم. باز عاشق توام. تو باید تا آخر عمر کنارم بمونی. مطمئنم نسترن اینو می فهمه

همون شب تصمیمم رو گرفتم.. بعد از یک ماه گریه و زاری بهش زنگ زدم و گفتم دیگه بسه. خداحافظی کنیم

تا ۲ ماه بعدش گریه می کردم. هر جا که می رفتم یاد اون می افتادم.. یک کلام پدرم دراومد تا آروم بگیرم

و حالا اون امروز پای تلفن محکومم می کرد که من رهاش کردم. که من اشتباه کردم و با این حال با نسترن ازدواج کرده

می خواستم ببینمش بهش بگم از اولش تو زندگیش وصله ی ناجور بودم. ازش ۶ سال بزرگتر بودم. اولش رییسش بودم. اما اون زمان حاضر بودم برای اون باشم

نمی تونستم با حضور نسترن دوسش داشته باشم. مرد نیستم که فقط یه دوست براش باشم.

خیلی راحت به من می گه.. نمی خوام ببینمت.

بهم میگه همیشه کارت همین بوده

چرا نمی بینه با من چه کار کرد

و من خر چرا سه سال دوسش داشتم؟

بازم داره ازم انتقام می گیره؟ از من؟

من؟

همه چی تموم میشه.. فراموش می کنم که تو گوشم زد که چرا بهش مشکوکم. فراموش می کنم که نسترن با ما می اومد تا کنارمون باشه.. هر چند ظاهرا من داشتم با این دو تا بیرون می رفتم

فراموش می کنم که الان داره مثل یه احمق بهم می گه اگه مطلب بدی چاپ می کنیم..

اما خیلی دلم می خواد بهش بگم که باید اون سیلی رو پس بگیره

فقط نمیدونم نسترن هم اون روزا رو می تونه فراموش کنه یا نه؟

اینو گوش کنید

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 آذر1386 توسط شعله |
ساعت سه و نیم شب

 تو اتاقم.. داشتم تو نت می چرخیدم که سری هم به وبلاگ تخصصی و کاریم زدم و یک پیغام خشکم کرد:

"سلام خانم.... تماس گرفتم محل کارتون، گفتن که از اونجا رفتین.. می خواستم اگه اشکالی نداره مطالبتون رو با اسم خودتون جایی چاپ کنم"

خود این پیام مشکلی نداشت.. جیزی که من رو شوکه کرد اسم نویسنده ی این پیام بود

آدمی که.. دوستی که.. همونی که...

نمیدونم خودش بود یانه. هنوز هم نمیدونم.

شوکه شدم چون یک هفته ای بود که فکر می کردم دیگه دوستش ندارم. یک هفته ای بود که فکر می کردم تموم شده و حالا می تونم بدون اون هم نفس بکشم

نمیدونستم چکار کنم. فکرم همه طرف رفت.. به اینکه چرا باهام تماس نگرفته.. چون شماره گوشیم عوض شده و اون این شماره ی جدید رو نداره

اما شماره ی خونه رو داشت.. آدرس بلاگ رو از کجا آورده؟ خوب، کافیه اسم منو سرچ کرده باشه و اونو پیدا کنه

مطالب من که به درد اون نمی خوره؟ اون تو یه روزنامه اقتصادی کار می کنه و مطالب من روانشناسیه..

خوب این یه معنی دیگه هم می ده.. ممکنه بخواد پیدام کنه؟ حالمو بپرسه؟ دلش برام تنگ شده؟

می خواد دوباره منو ببینه؟

اصلا اگه یکی به اسم اون منو سرکار گذاشته باشه چی؟

اونم الان.. الان که فکر می کردم دیگه دارم فراموشش می کنم

خلاصه اینکه احساس کردم دارم دیوونه می شم.. خواستم با دوستم (شیلا) تماس بگیرم که یادم افتاد ساعت سه و نیم شبه..

خواستم اس ام اس بزنم که در کمال تعجب متوجه شدم دقیقا دیشب باید گوشیم یک طرفه شده باشه

یه کتاب دارم که اینجور مواقع آرومم می کنه (چهار اثر از فلورانس اسکاول شین) که پیداش نکردم

دلم می خواست به در و دیوار لگد بزنم

نشستم وسط اتاق و سرم رو گرفتم میون دستام

هیچ چاره ای نداشتم .. باید تا صبح صبر می کردم

دراز کشیدم و به سقف خیره شدم که تو ی ۵ دقیقه بعدیش برق رفت و همه جا تاریک شد!!!..

چند لحظه به نظرم رسید الانه که دیوونه شم..............

پتو رو کشیدم رو سرم و خوابیدم

.

.

امروز به قدری فکرم مشغول بود که از خونه بیرون نرفتم. همش رو خوابیدم تا الان

نمیدونم باید چه کار کنم.. می خوام بهش زنگ بزنم؟ مسلما با تلفن خونه نه/ چون شماره می افته و می تونه جواب نده/ اصلا شاید اون پیام از طرف اون نبوده و یکی سر کارم گذاشته ( که البته به خوبی هم موفق شده)

تموم روز در لحظات کوتاه بیداری به این فکر می کردم که دوستش دارم؟ باهاش تماس بگیرم؟ آخه چرا الان؟

اونم الان که داشتم سعی می کردم به ازدواج با یکی دیگه فکر کنم... مردی که تو یک ماه گذشته داشت آروم آروم جای اون رو برام پر می کرد و دقیقا یک هفته بود که داشتم خودش رو می دیدم، فارغ از شباهت و تفاوتهاش با مردی که ۶ ماه پیش از زندگیم بیرون رفت و سه سال دوسش داشتم

صبح بین یکی از بیداری هام با شیلا تماس گرفتم. بهم گفت چند روز با امیر (مردی که تازه باهاش آشنا شدم) حرف نزن .. برو با اون حرف بزن و ببینش . نهایتش اینه که می گه اون پیام از طرف من نبوده و تو خلاص می شی......

اما اگه بوده باشه چی؟ اگه سرد باهام برخورد کنه؟ اگه تحقیرم کنه؟ یا حتی اگه استقبال کنه چی؟ باید دوباره با هم شروع کنیم؟ پس امیر چی؟ نه دوباره شروع نمی کنم چون دوباره با هم به همون نتیجه می رسیم.. دوباره من هلاک می شم

اما از صبح به امیر زنگ نزدم.. اگه باهام تماس بگیره ازش خواهش می کنم یه فرصت چند روزه بهم بده.. نمی تونم هم زمان به دو نفر فکر کنم..

باید یه کاری کنم

نمیدونم چی کار.. به محض این که فکرم جمع و جور شد و کاری کردم بهتون می گم

اما امیر کیه؟

سه سال از من بزرگتره.. یه کلاس می رم که بررسی و تحلیل ادبیات کلاسیکه. مثل رساله های افلاطون. یا حتی بررسی داستانهای هزار و یکشب و گاهی حتی نقد قصه های پریان مثل شنل قرمزی

از بچه های اونجا بود.. من از اونجایی که بسیار صفر کیلومتر بودم و امیر قدیمی بود.. ازش خواستم کمک کنه تا راه بیفتم.. اما جلسه ی دوم صحبتمون دیگه اصلا درباره ی کلاس حرف نزدیم!!

میدونست که کسی رو دوست داشتم و هنوزم درگیرشم ( تو کلاس درباره ی زندگیمون هم حرف می زنیم)

شاید روی هم ۵ بار همدیگر رو دیده باشیم. فکر کنم هنوز یه ماه هم نشده..

اما ذهنم کم کم  داشت آرووم می شد و تقریبا مطمئن بودم تا یه هفته ی دیگه فراموشش کردم

تا اینکه این پیام...

وقتی پیام رو دیدم با تعجب تمام به امیر گفتم. گفت چه جوری تعبیرش می کنی؟ جواب دادم

انرژی و فرکانسهایی که دایم داریم به فضا می فرستیم، آدما به طورناخودآگاه می گیرن و بهش عادت می کنن. چون چند روزی بود که دیگه همچین حسی نداشتم و فضا خالی شده بود.. احتمالا اون ناخودآگاه درک کرده و اون این فضا رو تلاش کرده پر کنه

نمیدونم چقدر درک کرد.. اما حرفی نزد. از این بابت ازش ممنونم. چون اگه ادامه می داد گاف می دادم!!!

زیادی باهوشه و زیادی درکم می کنه.. همینش نگران کنندست

می ترسم بازیش باشه.. می ترسم بهش وابسته شم..

خلاصه اینکه امیدوارم تونسته باشم تصویری از افکار الانم بهتون بدم

بالاخره تو تحقیقات جانور شناسی می تونه کمکتون کنه (:

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 آذر1386 توسط شعله |

»

سه عضو القاعده يک نگهبان مدرسه و همسرش را در استان ديالي عراق سر بريدند و

بچه هاي آنها را مجبور کردند صحنه سر بريدن پدر و مادرشان را نگاه کنند.

به گفته پليس يکي از اين افراد پس از دستگيري گفته است يوسف الهيالي نگهبان

 يکي از مدارس نماز نمي خواند و شلوار لي مي پوشيد به همين دليل از نظر ما او کافر بود.

پ.ن: کافر...؟ اصلا دلم نمی خواد دربارش حرف بزنم...

دیدن بریدن سر خانواده توسط مدافعان اسلام چه حسی برای بچه ها داره؟

اونا مسلمون می شن؟؟؟؟ می شن؟

به نظرتون گشت ارشاد اونا خیلی غلو شده کارش رو انجام نمی ده؟!!

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 آذر1386 توسط شعله |
يك نهاد عمومي با انجام نظرسنجي از بانوان هجده تا پنجاه ساله تهراني، مهمترين عوامل مزاحمت در تهران از نظر خانم‌ها را ارزيابي كرد.

به نوشته سایت «الف»، در اين نظرسنجي كه هزار خانم در جريان آن مورد پرسش قرار گرفته‌اند، پرسشگران، با نام بردن مزاحمت‌هاي رايج براي بانوان در تهران، از پرسش شوندگان خواسته‌اند تا درجه اين مزاحمت را بين چهار گزينه خيلي زياد، زياد، كم و خيلي كم ارزيابي كنند.

بنا بر اين گزارش، بانوان تهراني مزاحمت «بوق زدن اتومبيل و اصرار به سوار شدن» را با 85 درصد انتخاب گزينه خيلي زياد، بيشترين مزاحمت براي خود دانسته‌اند.
پاسخ‌هاي بانوان به ديگر مزاحمت‌هاي مطرح شده در اين ارزيابي عبارتند از:
  • انتشار تصاویر خصوصی افراد، 80 درصد زیاد و خیلی زیاد
  • تنه زدن عمدی به زنان، 83 درصد زیاد و خیلی زیاد
  •  متلک گفتن، 76 درصد زیاد و خیلی زیاد
  •  شنيدن الفاظ رکیک، 75 درصد زیاد و خیلی زیاد
  •  ویراژ دادن و حرکات نمایشی موتور سواران، 72 درصد زیاد و خیلی زیاد
  •  تعقیب زنان توسط مردان در اماکن خلوت، 72 درصد زیاد و خیلی زیاد

منبع: سایت تابناک

 .

یه نظر سنجی هم درباره ی بهترین خواننده های زن و مرد ایرانی سایت آهنگ ها انجام داده

 که می تونید کاملش را در ادامه ی مطلب ببینید

هایده و اندی!! در صدر هستند



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه 3 آذر1386 توسط شعله |

داره بارون می باره

با رعد و برق

با صدا

و من دارم فکر می کنم چطور 2 روز زیر این بارون با خودم قدم زدم

خودمی که از کارم می زنم

خودمی که واسه غرورم می زنم بیرون

خودمی که پولمو می ریزم تو جوب

خودمی که رو خودم حساب می کنم یا نه؟

خوب... اوتیس۱ خودش مالی نبود اما تونست کارها رو ردیف کنه با کمک همون مثل خودش

این خیلی امیدوار کنندست

اینکه مهم نیست که مهم باشی

بازم می تونی از پس کارا بربیایی

حالا اگه خواستی و بچه بودی می تونی پز ریاستش رو هم بدی و اگه هم که عقده ای نیستی بی خیال افه اومدن

حالا اگه می تونه مشکلات مال دو نفر باشه

خوب فکر کنم این قشنگه

لااقل از به من چه الکی گفتن و حرص خوردن یواشکی که بهتره

.

.

.

روزی که می فهمی هیچکی به جای تو با دیو سیاه بد ادا۲ نمی جنگه و هیچ معجزه ای هم درکار نیست و طوفان هم نمیاد که ببرتش اولش آدم هول برش می داره و از زمین و زمان ناامید می شه

بعدش یه غصه ی عجیب می شینه تو دل آدم که آخه من که تنهایی نمی تونم/ آخه من می ترسم/ آخه چرا زندگی این شکلیه/

 

البته از این آخه ها زیاد گفتم مثلا روزی که فهمیدم برای ممتاز بودن باید درس بخونم وگرنه تو مدرسه جریمه می شم

یا روزی که فهمیدم برای خواستنم باید صبر کنم تا بپزه و خمیر خام رو نمی شه به جای نون خورد

حالا هی تو داد و بیداد راه بنداز که به من چه که کشکش بعد از انگوره.. من اول کشمش می خوام/

اینجاها آخه های من بروز می کنه و اعصابم رو حسابی داغون می کنه

 

اما در نهایت یه روز به خودت میای و متوجه می شی برای چیزی که تمام لحظاتت رو پر کرده ، تو دقیقا 7 سال صبر کردی و البته تمامش رو هم غر زدی

اونجاست که خفه می شی و نمی دونی از زور حرص بخندی یا لگد به دیوار بزنی

بگذریم.

پرت نشیم

داشتم می گفتم یه روز به خودت میای و متوجه می شی بهتره به جای هوار زدن و منتظر منجی وایسادن بهتره یا از سوراخ دیوار بخزی تو و یا اینکه نه وایسی و روبرو بشی.. چون در هر حال ناچاری دوباره از همون در رفت و آمد کنی..

البته در یه صورت هم می شه رفت و آمد نکرد.. اونم زمانیه که مُرده باشی

 

نتیجه اینکه دارم .. که نه.. می خوام کمتر حرص بخورم.. حالا که یه آیینه دارم باید ببینم می شه باهاش چه کار کرد

یه وقت دیدی نتیجه گرفتم که بزنم زیر بغلم و باهاش تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کنم

یه وقت هم شاید به خاطر قلب پاکم!! خدا اجازه داد که یه قاب طلا براش بسازم

 

.

.

خلاصه اینکه این پست مال خودم بود.. باید تو دفتر خاطرات می نوشتم.. اما خوب اومد اینجا ..

 

 

۱: اوتیس.. کارتون رییس مزرعه

"اوتیس پسر رییس مزرعه، ظاهرا مسئولیت پذیری پدرش رو به ارث نبرده و دنبال خوش گذرونی خودشه

تا اینکه پدرش می می ره و حیوونای مزرعه اوتیس رو جانشین می کنن.. اولش خیلی می ترسه.. گند می زنه.. جا می زنه.. اما کم کم به کمک همون دوستاش و با همون ترس هاش و با همون دست و پا چلفتی بودنش از پس کارها برمیاد"

۲: همون دیو قصه ی نخودی

نوشته شده در تاريخ جمعه 2 آذر1386 توسط شعله |
سلام

اومدم بگم اگه یه بار دیگه دنیا بیام اینبار روانشناسی نمی خونم

اینبار دنیا رو با چشمای خودم می بینم نه با فرمول های انسان شناسی

اینبار با حس خودم حرف می زنم نه از زبان واژه های همه چیز در قالب کن روانشناسی

اینبار با دستهام دنیا رو لمس می کنم نه با کمک قطر کتاب های قطور جامعه شناسی

 

اومدم بگم دلم می خواد زندگی رو با تک تک قدم های پام راه برم

خودم وجب به وجبش رو بگردم

به آدما سلام بدم

حرف پیرزن ها رو فارغ از دویدن ناشی از دیر شدن گوش کنم

ساعت ها زیر بارون قدم بزنم

توی ترافیک توی ماشین بدون عجله بشینم

اگه یه بار دیگه دنیا بیام به حس های خودم اعتماد می کنم و با اونا زندگی می کنم

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آذر1386 توسط شعله |
امشب سیندرلای ۳....

یک کلام

به نظرم خواست بگه جادو هم به تنهایی فایده نداره

نه جادو، نه منطق.. احساست اگه درگیر بشه بردی

ماجرا اینه که نامادری چوب جادویی فرشته ی مهربون رو بدست میاره، زمان رو به عقب بر می گردونه و کفش رو اندازه ی پای دختر خودش می کنه.. حتی در نهایت دخترش رو کاملا شبیه سیندرلا می کنه

اما بازم این سیندرلای واقعیه که عروس می شه

دلم می خواست نشون می دادن که جادو نمی تونه کار کنه وقتی که تو قلب پاکی نداری....

اما خوب، نظر نویسنده و کارگردانش چیز دیگه ای بوده

اصلا نمیدونم چرا نامادری و دختراش انقدر بدجنسن.. دلم براشون می سوزه

مثل آدمایی که می خوان با تقلب به خواسته هاشون برسن

بگذریم/ افتادم تو خط کارتون دیدن..

اگه کسی کارتون خاصی مد نظرشه و راهنماییم کنه، حتما می بینم

پ.ن: یه چیزی درباره ی همین کارتون یادم افتاد.. اونم جنگیدن سیندرلا بود..

عملا نمی تونست خیلی رو کمک شاهزاده حساب کنه، چون اون جادو شده بود

اما تلاش خودش برای اثبات خودش برام جالب بود

اگه من بودم، به نظرم نمی جنگیدم.. چرا؟ حالش رو نداشتم یا شاید هم چندان خودم رو بر حق نمی دونستم

تو یه صحنه به دوستاش ( اسب و موش ها)

میگه نمی خوام عروسیم رو از دست بدم

خوب اگه من بودم...

احتمالا می نشستم تو خونه و گریه می کردم که از دست دادم!!

همون اولش.. دقیقا همون اولش

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آذر1386 توسط شعله |
Blog Skin