اول یه معذرت خواهی بزرگ از فانتازیو که اشتباه به دار توبیخ آویخته شد
بعد یه سوال بزرگ:
من ـ شعله - از چی می ترسم؟
اصلا شوخی نکردم. روانکاوم ازم پرسید و قراره براش بنویسم
اما هیچی پیدا نمی کنم. مصرو جدی معتقده که خیلی چیزها هست که می ترسم و درونی شده و خودم نمی بینم. بهم وقت داده پیدا کنم. از شنبه تا الان دارم فکر می کنم اما هیچی به هیچی
البته تا الان فهمیدم از زلزله می ترسم. از سوسک و از پول درآوردن زیاد!! خوب می ترسم دیگه نخندید خوب/:
خواهشا دوستان و آشنایان و بستگانی که این فراخوان را دیده اند یاری بفرمایید
اما از شوخی گذشته می خوام نظراتتون رو بدونم شعله از نظر شما کیه؟ و از چی می ترسه؟
.
.

سایز بزرگشون تو ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
می دونی چیه شعله دیگه مجردی بسه
می خوام یکی پیدا شه همه چیز رو بهش بسپرم و تکیه کنم و خودم وا بدم. می خوام بشینم . خسته شدم ![]()
.
.
درد دل یه پسر مجرد:
یه جایی آدم به این نتیجه می رسه که تنهایی مسئولیت زندگی رو کشیدن دیگه بسه. می خوام زن بگیرم و بارم رو باهاش قسمت کنم و کمی استراحت کنم![]()
.
.
اینم قیافه ی من:![]()
..
نتیجه ی اخلاقی این ماجرا این می شه که پس از مدتی زن و شوهر به این نتیجه ی مهم تاریخی می رسن که با هم تفاهم ندارن
باور بفرمایید عین دو جمله ی بالا رو با گوش های خودم شنیدم. نمیدونم چقدر قابلیت تعمیم داره. ولی اگه واسه همین دو نفر هم فقط درست باشه یعنی تو وقتی می خوای شروع کنی که کلات پس معرکه ست. لطفا متاهلین محترم هم فکری بفرمایند و بگویند آیا خاک تمیزی برای حل این ماجرا جهت مصارف خاص خودش پیدا می شود یا خیر؟![]()
پی نوشت:
از جواب پیمانه خیلی خوشم اومد، اینجا براتون می ذارمش![]()
نتیجه این ماجرا اینه که بعد از یه مدت 1 یا 2 ساله زن و شوهر از هم نا امید می شن وبعدش مجبورن هر کدومشون خودشون وظایفشون رو انجام بدن و بارشون رو بکشن . ولی خوب تنهاییشون رو که با هم تقسیم کردن لااقل .!!!
.
در زمینه تقسیم کردن تنهایی یه عکس پیدا کردم..

![]()
یه دختر خانم باکلاس ندیدید از فرط شلوغی دور خودش گم شه؟
الان براتون می گم تا بفهمید چه خبر مرگمه
صبح اول وقت رفتم خونه شاگردم. بعدش رفتم زیر پل سیدخندان آموزشگاهی که کار می کردم واسه یکی از همکارا چند تا از کتاب ای ارشد رو بردم. سه تا اداره پست تو سه تا خیابون رفتم دفترچه بخرم که نبود و آخرش دست به دامان پیک شدم و هفت تومن هم پیاده شدم. (از عوارض دقیقه نودی بودن)بعدش دویدم رفتم مرکز خودم جلسه روانکاوی داشتم با مشاورم. تا تموم شد سه تا مراجعه داشتم. بعدش بازم تا میدون ونک تقریبا دویدم و سوار شدم رفتم کلاس زبان تا ۸ که آخر کلاس یهو دیدم دارم می افتم یادم افتاد نهار نخوردم.
رفتم یه ذرت مکزیکی خریدم و با ذوق خوردم و اومدم خونه. فحش های شما رو خوندم که چرا دوباره غیبم زده . بعدش چهار تا تلفن کاری ۲۰ دقیقه ای زدم و بهم زده شد. همین چند ثانیه پیش هم در اثر انفجار نور در کله ام در آزمون ارشد آزاد ثبت نام کردم. زدم واحد علوم تحقیقات رشته ی مشاوره
(توضیح نخواهید خودم هنوز دلیلی ندارم)
رفتم دستامو شستم از زور گرسنگی یه سیب خوردم و اومدم خدمت شما تا براتون توضیح بدم کدوم گوری بودم
.
.
محض خالی نبودن عریضه اینو داشته باشین

![]()
خوب...
امروز مشاورم به این نتیجه رسید من خیلی تنهام
خواستم بهش بگم یه وب دارم و توش می نویسم اما به نظرم رسید شاید براش جالب نباشه![]()
بهم گفت آدمای اطرافم جذب قدرت ظاهریم می شن درحالیکه درونم خیلی تنهاست و قلبم مثل گنجیشکه
نمیخواد دلسوزی کنید. خودم یواشکی بغض کردم/
یه حرف هم پشت سر خودم از زبون یکی از آدم مهم ها شنیدم که فلانی (یعنی من) تو کار نه روابط براش مهمه نه پول نه هیچ چیز دیگه
فقط می خواد به مراجعش کمک کنه تا مشکل طرف حل شه
همچین نفهمیدم تعریف خوبی بود یا بد.. ولی خوب درباره ی من بود و این خوشحال کننده بود![]()
.
و هم اینک توجه شما را به هفت نقطه ی مهم بدن آقایان که خانمها به آن توجه می کنند جلب می کنم.. (به خدا اصلا بی ادبانه نیستا)
البته در ادامه مطلب..
شب و روزتون خوش![]()
ادامه مطلب...
۱. جلسه ی مشاوره ی این هفته م کنسل شد.. حسابی حالم گرفته شد. عادت کردم انگاری برم تو اتاق و حرف بزنم... اما از حق نگذریم در طول هفته منظمم می کنه و انگیزه می ده.. اصلا انگار هفته ی من از بعد از کلاس شروع می شه
۲. ست بادمجونی و نقره ای رو رها کردم و چسبیدم به طلایی فیروزه ای(قابل توجه فانتازیو برای تغییر متلک ها)
۳.یه قول قدیمی داده بودم . حوصله ندارم توضیح بدم. هر کی توضیح خواست بگه تا براش بگم:
باورهای غلط درباره روانشناسان
1. روانشناسان عصبانی نمی شوند
2. خودشان دیوانه اند
3. ما خودمان روانشناسیم
4.روانشناسان حلال مشکلاتند
5. نیاز به مشورت ندارند
6. با یک نگاه همه چیز را درباره دیگران می فهمند.
7. روانشناسان دانای کل هستند.
8. سرنوشت را تغییر می دهند
ادامه مطلب...
دهقان فداکار پیر شده
فداکاری اوت شده
چوپان دروغگو عزیز شده
شنگول و منگول گرگ شدن
کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه
روباه مکار با کلاغ دستشون تو یه کاسه شده
حسنک رفته شهر دنبال کار ولی معتاد کراکی شده
ما ایرانیا چه مون شده؟
منو ببینین
نه.. نبین
منو فقط منو ببین
یکی تو خودم هست که کارشکنی می کنه/اونو نبین
از پسش برنمیام/ فقط منو ببین/ تو ببینش و بعدش ما رو از هم تشخیص بده
یا یه کار دیگه کنیم
منو نبین/اونو ببین
این طوری هم خوب نیست
داره خفه م می کنه.. داره غر می زنه.. دائم می گه مال منه.. همه چی مال منه/ تو عوضی صاحب شدی
چی کار کنم ساکت شه. نمیدونم
مهم نیست انگاری می میرم.. می ترکم. تپش قلب می گیرم./ اون جاش خوبه.. مشکلی هم نداره
فقط یادت باشه اون احمق زودباور منم.. اونی که کارشکنی می کنه اونه
آخه اون یه تیزهوش کشف نشدست
یادت باشه

با حضور مسوولان رسمي از جمله امام جمعه و فرماندار بهبهان و نيز ماموران انتظامي در محل، اين قضيه بتدريج جنبه رسمي تري بخود گرفت.
مسئولان بهبهان هرگونه اظهارنظر در خصوص علت بروز اين پديده را منوط به مشخص شدن نتايج آزمايشات تخصصي تر دانستند.

رييس شبكه بهداشت و درمان بهبهان نيز در اين خصوص گفت: با آزمايش اين مايع تاييد مي كنم كه بر اساس نتايج كارشناسان ما در اين شبكه، مايع مذكور خون بوده اما خون انساني نيست.
فرماندار بهبهان به همراه برخي مسئولان اين شهرستان در محل تجمع مردم حاضر شده و دستور مشخص شدن علل بروز اين پديده را از سوي مسوولان مربوطه صادر كرد.

حسن حائري از مردم درخواست كرد از هر گونه ابهام و انتشار شايعه و انحراف در مسايل مذهبي پرهيز شود.
شایان ذکر است منطقه ای که این خون ها از آن به بالا جریان داشته است با دستگاه بیل مکانیکی حفر شده و هیچ چیز خاصی وجود ندارد.
نکته قابل توجه دیگر اینکه برخی از مردم تکه هایی از زمین حفر شده را به عنوان تبرک میان خود تقسیم می کردند و همراه خود می بردند.
از دیگر نکات قابل ذکر تجمع و ازدحام بیش از حد مردم در منطقه مذکور در تمامی ساعات روز شد به صورتی که رفت و آمد وسایل نقلیه از آن قسمت بسیار کند و همراه با ترافیک بسیار شدیدی بود.
امامزاده شاه فضل بهبهان بنا به روايتي فرزند حضرت موسي بن جعفر (ع) است و همواره به عنوان يك مكان زيارتي براي مردم اين شهرستان مورد توجه بوده است.
بزرگترین سایت رسمی بهبهان
www.Behbahanweb.com
MBP
آیا این جور وفایع دلیل بر اثبات حقانیت امام حسین و مظلومیت ایشان است.
آیا این چنین دین را پذیرفته ایم.
جان من این خون نیست بلکه پدیده ای طبیعی است.
بیایید به دین ضربه نزنیم.
سید حسن ابوصالح
حالا نمی شد به جای خون، که نجس و به درد نخور است. شیری، عسلی چیز به درد به خوری بیرون می آمد؟.....مهدی
چقدر جلب شاید نفت قرمز باشه بیشتر برسئ کنید شاید هم مایه سوخت از زیر زمین در بیاد تا احتیاج به خرید سوختئ بوشهر نباشیم
تشکر از امام زاده
کامران جعفری
از خونه شاگردم اومدم بیرون.. شالم رو کشیدم تو صورتم و رفتم کنار خیابون واسه ماشین وایسادم
کمی بعد یه ۲۰۶ نقره ای جلو پام ترمز زد.. خودم رو زدم به اون راه و داشتم جام رو عوض می کردم که یه صدای زنونه از تو ماشین اسمم رو صدا کرد..
شاگرد ۴ سال پیشم بود.. وای چقدر خانم شده بود.. سوار شدم و تا یه مسیری با هم بودیم
این بیتا خانوم روزگاری دمار از روزگار من درآورد تا درس بخونه و آخرش هم نخوند. پیش دانشگاهی بود و اصرار داشتن (مادر) حتما همون سال قبول شه.. اینم که نمی خوند/ اصلا به هیچ صراطی مستقیم نبود
موقع انتخاب رشته آزاد بهش گفتم تو نخوندی نمی شه رشته های خوب و معروف و دهن پر کن زد. بهم اجازه بده یه چیزی بزنم که هم خوب باشه و هم قبول شی/ قبول کرد و منم براش جغرافیا/برنامه ریزی شهری/ شهر ری زدم
میدونید که معمولا کسی حاضر نمی شه جغرافی بزنه . اما این گرایش و گرایش کارتو گرافی واقعا متفاوته..
اون روز تو ماشینش که خودش خریده بود برام تعریف کرد که همون سال سوم تحصیلش تو یه شرکت مهندسی مشغول شده و از شهرداری پروژه می گیرن و همه چی خوبه/ تقریبا ۱۰ متر به ۱۰ متر تشکر می کرد که باعث شدم آینده درخشانی داشته باشه!!
خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. خیلی خدا رو شکر کردم که حواسم رو جمع کردم و به حساب اینه (خوب اینکه آدم بشو نیست باهاش رفتار نکردم)
خیلی خوشحال شدم که موقعیتش رو دید و ازش استفاده کرد.
می گفت ترم اول پشیمون شدم که چرا بیشتر درس نخونده بودم و .../ اما بعدش تصمیم گرفتم به جای اینکه انصراف بدم یا غصه بخورم. بهترین امکان رو از کارم و رشته م بکشم بیرون
به نظرم این یه نشونه بود برام که حواسم همیشه جمع باشه که هر کسی حتی اگه الان علاقه ای نشون نمی ده و وضعیت الانش رضایت بخش نیست واقعا قابلیت تغییر و رشد عالی خودش رو داره




سلام
.
.
نمیدونم چی بگم.. الان داشتم کامنت ها رو می خوندم.. کاملا شوکه شدم. فکر نمی کردم این طوری باعث دردسر بشم. انقدر شرمنده م که حرفی ندارم بزنم
خصوصا پیش کاوه و اشلی و پیمانه خیلی خجلم
این اشلی که باید بره کارآگاه خصوصی بشه.. خیلی با استعدادی پسر
از کجا شروع کنم نمیدونم..
اولش فقط کمی بی حوصلگی بود که خودتون هم دیدید و دربارش باهاتون حرف می زدم
اما یهو ریختم بهم.. نمیدونستم چی می خوام یا باید چه کار کنم. بریدم
تمامی کتاب هام و ... بسته بندی کردم و گذاشتم یه گوشه/ دیدم درست نشد
فیش کامپیوتر رو درآوردم و سی دی من و ام پی فورم رو انداختم یه گوشه./بازم حل نشد
موهام و ابروهامو رنگ کردم (عسلی روشن).. حتی تو آیینه خودم رو نمی شناختم / بازم نشد
پتو رو کشیدم رو سرم و چند روز خوابیدم./نشد که نشد که نشد
دیگه نمیدونستم باید چه کار کنم.. هیچکسی نبود باهاش حرف بزنم..
یه روز که رفته بودم مرکز، رییس مرکز خودش یه روانشناسه و خانمه.. بهم گفت به نظر می رسه رو فرم نیستی
گفتم نه خوبم. فقط دیگه دلیلی واسه ادامه ندارم/ هیچ دلیلی
گفت دچار خلاء شدی..
با اینکه این همه کار کردم و درس خوندم، نفهمیدم چی می گه
فرداش خیلی مودبانه از منشیش وقت گرفتم و مثل مراجعه کننده رفتم تو اتاقش و ...
هنوزم این روند ادامه داره..
از این به بعد هر کی بگه روانشانسا خودشون دیوونن انکار نمی کنم
امروز فیش های کامپیوتر رو وصل کردم و می خوام دوباره شروع کنم.. نمیدونم چه کار می کنم
اون وبلاگی که آدرسش رو دادم حرف های دلتنگیه.. وبلاگ تخصصیم فرق داره.. اجازه بدید اسمش رو نگم
فقط شعله اسم واقعی من نیست کاوه جان
به قدری شرمنده پیمانه شدم که نمیدونم باید چطوری جبران کنم
به قدری کاوه رو عصبانی کردم که نمیدونم تو کدوم سوراخ باید قایم شم
اشلی جواب ایمیل آخرت رو ندادم .. چون تصمیم گرفتم کتابی رو که ایمیل کرده بودی بخونم و بعد بهت بگم که نشد
.
.
احتمالا می پرسید چه مرگته؟
حالم خوبه/ کارم خوبه/ زندگیم خوبه/
اما خودم دارم می میرم
مشاورم!!! می گه آدمایی که به همه جا می رسن: موفقیت کاری و مالی و تحصیلی ناگهان به خلا می رسن و می برن و خودکشی می کنن
اما خوب من که نمی خوام خودکشی کنم. یعنی از جهنم می ترسم
نمیدونم چه بلایی سرم میاد
اما دلم می خواد یه روز بیدار شم و بشم همون شعله ی پر هیجانی که دنبال آرزوهاش بدو بدو می ره و هر کاری از دستش برمیاد انجام میده
.
.
می بخشید که ماجرا اصلا پلیسی نبود و بوی افسردگی می داد
فقط می تونم بگم... نمیدونم باید چی بگم




