تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................

نام: سوسن تسليمي
تاريخ تولد: 1325

محل تولد: رشت

فرزند منير وخسرو تسليمي (بازيگرتئاتر و سينما)
همسر سابق داريوش فرهنگ (بازيگر و كارگردان)
خواهر سيروس تسليمي ( تهيه كننده)

ليسانس بازيگري از دانشكده هنرهاي زيبا

فيلمشناسي
چريكه تارا (1357)
مرگ يزدگرد (1360)
سربداران (مجموعه، 1363)
ماديان (1364)
طلسم (1365)
باشو غريبه كوچك (1365)
شايد وقتي ديگر (۱۳۶۶)

 

 شنبه 09 ژوئن 2007 - 19 خرداد 1386

سپیده زرین پناه

روزنامه
نگار در سوئد

 



مرور کارنامه سوسن تسلیمی در گفتگو با خودش

 نمایش "مدیرعامل" به کارگردانی سوسن تسلیمی چندی پیش در گوتنبرگ سوئد به روی صحنه رفت که با استقبال خوبی روبرو شد، اما تماشاگران سینما او را برای بازی در برخی از بهترین فیلم های ایرانی در دهه شصت به یاد می آورند. متن زیر گفتگویی است با خانم تسلیمی:


تسلیمی، فعالیت سینمایی خود را با بازی در فیلم چریکه تارا ساخته بیضایی در سال ۱۳۵۷ آغاز کرد. فیلم شاید وقتی دیگر آخرین بازی او در سینمای ایران بهشمار می
آید.

شروع فعالیت سینمایی تسلیمی، همزمان شد با دوره انقلاب ایران. در زمان فیلمبرداری چریکه تارا، اعتراضهای اجتماعی به اوج خودش رسیده بود. او میگوید: "بعد از انقلاب، سدی که در برابر ابراز اندیشهها وجود داشت برای مدت زمان کوتاهی برداشته شد. ولی آن شیرینی آزادی بیان، امید به عدالت اجتماعی پایدار نبود و خیلی سریع جای خود را به نگرانی داد و قوانین جدیدی وضع شد که آثار هنری آن دوره را که سعی در مطرح کردن مسائل انسانی و اجتماعی داشتند زیر سئوال
برد."

فیلم چریکه تارا پس از انقلاب به نمایش عمومی در نیامد. در زمان فیلمبرداری مرگ یزدگرد هم در سال ۱۳۶۰، بحث اجباری شدن حجاب برای زنان مطرح شد: "ما فکر میکردیم میتوانیم زیر بار این تحمیل نرویم ولی فیلم توقیف شد. این فیلم فقط در سال ۱۳۶۰ در جشنواره نشان داده شد. بعد از آن، آقای بیضایی هر فیلمنامهای را که برای تصویب دادند، رد
شد."

در آن دوره، سوسن تسلیمی به عنوان بازیگر در استخدام تئاتر شهر بود. وی سال ۱۳۵۹ در پی اعتراضی به سیاست فرهنگی این مرکز، به اتهام "کمکاری" پس از ۱۲ سال کار، اخراج میشود: "آن سال در نمایشی بازی نکرده و به پیشنهاد مدیر وقت آنجا به جای بازیگری در کتابخانه مشغول کار شده بودم. در پایان سال مدیر جدیدی آمد. اولین کاری که کرد این بود که حقوق ماهیانه مرا که ۲۴۰۰
تومان بود قطع کرد.پرسیدم علت چیست؟ جواب آمد که باید گزارش بدهی چرا در طی این سال بازی نکرده‌ای. من نوشتم که پیشنهادی در بهار همان سال داده‌ام که رد شده. تئاتر شهر هم به دلیل تعمیرات تعطیل بوده. طی تابستان و پاییز آن سال هم دو بار توسط افراد معترض اشغال و بار آخر برای مدتی تعطیل شده... به این دلایل توجهی نشد و حکم اخراج من داده شد. پس از آن هم تا اسمی از من برای بازی در کاری پیشنهاد می‌شد مورد مخالفت قرار می‌گرفت."

وی ادامه می دهد: "تا اینکه سال
۱۳۶۲ بازی در مجموعه "سربداران" ساخته محمدعلی نجفی را شروع کردم. نقش "فاطمه" را بازی کردم که زن پرقدرتی بود. او مردپوشی می‌کرد و سوار اسب می‌شد و رهبر گروهی از جنگجویان بود. اما بی توجه به زحمتی که برای این نقش کشیدم، تعداد زیادی از صحنه‌هایی را که در آن بازی کرده بودم کوتاه کردند. در مجلس آن زمان اعتراض شده بود که نقش فاطمه برای زنان ما گمراه‌ کننده است."

نگاه به مرد ممنوع

پس از مجموعه "سربداران"، علی ژکان، برای بازی در فیلم مادیان(
۱۳۶۳) به تسلیمی پیشنهاد همکاری می‌دهد: "باز از سوی مسئولان با حضور من مخالفت و سپس، با شرط و شروطی موافقت شد. در اواسط فیلمبرداری، فیلم متوقف شد. چون مسئولین راش‌های بخشی از فیلم را دیده بودند و به نظرشان "حضور" من در صحنه‌ها خیلی زیاد بود. گفتند هنرپیشه را عوض کنید. خودم هم به آقای ژکان گفتم کسی را برای این نقش بیاورد ولی سرانجام، ایشان موفق شدند اجازه بازی مرا بگیرند. شرط این شد که در پوششم از رنگ‌های زنده استفاده نکنم، تار مویی از من بیرون نباشد. و زاویه دوربین هم به گونه‌ای نباشد که حضور مرا در صحنه برجسته کند. شخصی را هم برای نظارت، به محل فیلمبرداری فرستادند. گفته بودند هنگام بازی با بازیگران مرد نباید توی صورتشان نگاه کنم."

وی می گوید: "در آن سال داوران جشنواره فجر اعلام کردند که به هیچ بازیگر زنی جایزه نمی‌دهند چون هیچکدام از نقش‌ها با موازین اسلامی منطبق نبوده. ای کاش شخصیت‌های زن فیلم‌های آن سال، از سوی یک پژوهشگر مورد بررسی قرار بگیرد تا بدانیم شخصیت‌های زن فیلم‌ها در آن دوره واقعاً چگونه بوده‌اند."

 



در ستایش صلح و دوستی

سال
۱۳۶۴، در گیرودار جنگ ایران و عراق، تسلیمی ایده فیلم باشو غریبه کوچک را در طرح کوتاهی، با بیضایی در میان می ‌گذارد و او هم که در آن زمان در اندیشه ساخت فیلمی درباره بچه ها بوده، آن را می‌ پذیرد و پرورش می‌ دهد: زنی گیلانی، بچه جنگ‌زده ‌ای از جنوب را در پناه خودش می ‌گیرد: "این فیلم را با تمام وجودم می‌ فهمیدم. البته به دلیل اینکه نقش اول فیلم زن بود، همان مشکلات همیشگی در کار وجود داشت. محدودیت‌های فراوان در سینمای ایران نمی‌گذارد بازیگر زن با خودش و طبیعت جسمانی‌اش راحت باشد. یادم می‌آید در این فیلم، نوعی از دویدن را اختراع کردم که بدنم تکان نخورد تا صحنه‌های فیلم سانسور نشود!"


 


سوسن تسلیمی می گوید در سال 1359 از تئاتر شهر اخراج شده است

باشو غریبه کوچک، در سال ۱۳۶۹، پس از پنج سال توقیف، اکران می‌شود: "من آن موقع دیگر در ایران نبودم. این فیلم، به دلیل نگاه انتقادی به اصل و نفس جنگ، در زمان خودش نمایش داده نشد. فیلمی بود در ستایش صلح و دوستی. خیلی دلم می‌خواست آن را در ایران و در میان تماشاگران ایرانی می‌دیدم. بخصوص اهالی گیلان، چراکه اولین بار بود که در تاریخ سینمای ایران، در یک فیلم ایرانی به طور جدی از زبان گیلگی استفاده می‌شد. بدون اینکه از این زبان به عنوان وسیله‌ای برای ایجاد خنده و شوخی استفاده شود. برای من بازی در این فیلم، ابراز ستایش و قدردانی‌ای بود از مادربزرگم که مرا از کودکی و پس از مرگ نابهنگام مادرم، منیره تسلیمی که از بازیگران مهم تئاتر و سینمای ایران در سال‌های ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ بود، بزرگ کرد. برایم این فیلم ادای احترامی بود به همه بازیگران زن تئاتر گیلان که در آن سال‌ها با وجود همه مشکلاتی که برای بازیگران زن وجود داشت روی صحنه رفتند و تهمت‌های ناروا را به جان خریدند ولی به دلیل عشق به حرفه نمایش به راهشان ادامه دادند.

این را هم بد نیست بگویم که من به جز فیلم مادیان، دیگر فیلم‌هایی را که در ایران بازی کرده‌ام در شرایط معمولی و در کنار تماشاگران عادی روی پرده ندیده‌ام. فیلم شاید وقتی دیگر را در سال ۱۹۹۰ در جشنواره فیلم گوتنبرگ دیدم که گرچه در جمع تماشاگران ایرانی بودم اما دلم می‌خواست شرایط حاکم بر وطنم معمولی بود و می‌توانستم کارم را در ایران ببینم".

.

.



مابقی را لطفا در ادامه ی مطلب مطالعه کنید

و اگر علاقمند به مصاحبه ای دیگر هستید، اینجا هم سری بزنید



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 اسفند1386 توسط شعله |

زندگي به روش آمريكايي

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟

مكزيكى: مدت خيلى كمى!

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟

مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟

مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم! با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده ميچرخم! و باديدن طبيعت به فكر فرو مي روم و از اين همه نعمت غرق لذت ميشم. بعد با دوستام شروع ميكنيم به صحبت كردن و گپ زدن و كلي از زندگيمان لذت مي بريم! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!

مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترى ها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟

آمريكايى: پانزده تا بيست سال!

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟

آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى! با زنت خوش باشى! برى تو دهكده يچرخي! و باديدن طبيعت به فكر فرو بري و از اين همه نعمت غرق لذت بشي. بعد با دوستانت  صحبت كني و از زندگي لذت ببري.

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 اسفند1386 توسط شعله |

۱.

۲.

 ۳.

۴.لطفا نظرات در سه قسمت باشد!!

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 اسفند1386 توسط شعله |

دمكراسي اين نيست
كه مرد نظرش را درباره سياست بگويد
وكسي هم به او اعتراض نكند
دمكراسي اين است كه
زن نظرش را درباره عشق بگويد
وكسي هم او را نكشد!

(سعاد الصباح)

 

 

من از سرندیپیتی چیز زیادی یادم نیست

اما اگه دلتون می خواد بدونید من چه شکلی ام. می گن شبیه سرندیپیتی هستم

خود همین صورتی بزرگه ها..!!

همیشه به آدم لبخند زنو خوش اخلاق و اجتماعی(همان تو سری خور خودمان)معروف بوده و می باشم

.

.

راستش حوصله م سر رفت و می خوام بزرگ شم. از یه جمله ی سگ سیبیل خوشم اومد اونجا که گفتش:

آدم اگر بميره بهتر از اينه كه تو پيله حبس باشه ولي زنده!

.

.

نمیدونم چرا دم عیدی اظهار فضلم نمیاد و حرفهای معمولی می گم.

به هر حال فرمایشات وسط خونه تکونی این شکلی می شه دیگه

اجالتا نامه ی آبراهام لینکن را به معلم پسرش در ادامه مطالعه فرمایید. باشد که..

چه میدونم والا برم راه پله مونو بشورم

 

 

 

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 اسفند1386 توسط شعله |

اَه

حوصله م سر رفت بسکه هی فکر کردم تقصیر منه

بسکه هی زور زدیم و هی خرابتر شد و هی فکر کردم تقصیر خودمه (اندر احوالات تاثیر گرفته از پست سگ سیبیل و کامنت گذاشته توسط آفرین) که باعث گردید:  

البته سوای ماجرای بالا بنده عادت دارم خودم رو خرابکار دنیا بدونم و فکر کنم همه چی تقصیر منه

از کسی خوشم نیاد و هی بیاد و بره و بعدش طلبکار شه و منم بگم ببخشید

خیانت ببینیم و دم بر روی کول برویم دنبال زندگی و یارو بیاد بگه تو منو رها کردی و من از دست تو یه زن دیگه گرفتم.. منم بگم ببخشید

بخوام تو کار پیشرفت کنم و از مجموعه جدا شم بهم بگن تو دزدی که کار رو یاد گرفتی حالا که قراردادت تموم شد و بازم نمی خوایم پول بدیم داری می ری (۴ سال پیش ) منم بگم ببخشید

به اسم یه آدم پ...ز (فحش) معروف کتاب بنویسم و به جای یه تومن توافق شده، سی هزار تومن بذاره کف دستم و بگه مگه چی کار کردی  و منم با خودم فکر کنم آره منکه کار مهمی نکردم. آدم مهمه اون بوده خوب..

.

.

یکی از من پرسید از کسی متنفر هستی هر چی فکر کردم یادم نیومد.. گفتم نه، هیچکی

پ.ن۱: درگیر تکاندهی خودمان و گهگداری نیز خانه می باشم ..

پ. ن۲: کسی از دنیا خبر داره؟

پ.ن۳: مرسی مانا که هستی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 23 اسفند1386 توسط شعله |

Click for Full Size View

سال داره تموم می شه

۶ ماه اول همش خداحافظی بود و ۶ ماه دوم شروع

اما شروعی که قبلا هیچ وقت جرات فکر کردن بهش رو هم نداشتم، اما وقتی ناکامی و ناامیدی و خستگی اومد سراغم، راه دیگه ای برام نموند

و

الان خوشبختم

چون کارم رو دوست دارم

زندگیم رو دوست دارم

خانوادم رو دوست دارم

و دارم حرکت می کنم

بدون سد. بدون گیر و مزاحم و بدون هیچ عامل بازدارنده ای

۶ ماه اول سال که دقیقا تا ۱۳ شهریور (زمان استعفای رسمیم) همراه شد پر از درد بود

امروز که بهش فکر می کردم دیدم بعد از یه درد کشنده که تقریبا مطمئن بودم می میرم

پیله م پاره شد و واقعا مُردم

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 اسفند1386 توسط شعله |

داری با هیجان از پیشرفتی که تو کار کردی حرف می زنی و به بابات می گی اینطوری شده و اون طوری شده

قراره فلان برنامه رو هم به کارهات اضافه می کنی که یهویی کج نگات می کنن و می گن اتاقت چقدر کثیفه

این یعنی تو آدم بشو نیستی

.

.

و یک دعوای جانانه که تو که هنوز رختخوابت چروک داره و در گنجه ت باز می مونه این قرتی بازیا چیه

و تو می مونی این وسط که اون به به  مردم بیرون و این غرهای خونگی یعنی چی

..

چرا باباها بلد نیستن تشویقت کنن؟

یعنی نمی فهمن اگه بگن آره تو تا آخر دنیا پرواز می کنی و واسه خوشحالیشون تا ته قله می دوی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 اسفند1386 توسط شعله |

مودبانه حرفم رو پس می گیرم

نتیجه گرفتم آدم نمی تونه زمانی که درگیر احساس می شه، منطقی عمل کنه و اینو امروز صبح بر اثر یک حرکت فیل گونه که از خودم سر زد فهمیدم..

شب خواب دوستم رو دیدم دوستی که ۱۱ ماهه جداشدیم و صبح که پا شدم یادم رفت دیگه نیست خیلی راحت بهش اس ام اس زدم و حالش رو پرسیدم و وقتی جواب نداد تازه یادم افتاد که خواب بود نه واقعیت

 

نتیجه اخلاقی: هیچ وقت فکر نکنید اصلی رو که کشف کردید مطلقه. قانون نسبیت رو به یاد داشته باشید. به شخصه خودم دیگه گ.. بخورم یادم بره زت زیاد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 اسفند1386 توسط شعله |

 

وقتی که جات تنگ باشه و دلت کوچیک باشه و یه ریشه همه ی وجودت رو بگیره و بخواد وجودت رو از هم بپاشه

وقتی که داری می بینی آروم آروم له می شی و چیزی ازت نمی مونه و سیاره ت داره ترک می خوره و ریشه جز مزاحمت کاری نداره

وقتی که ببینی داری خودتو و سیارت و وجودتو به یه زیبای مزاحم می فروشی

اون وقته که تو هم از هر چیزی یه بیل می سازی ووو

نمی فهمم چرا هی به من این ور و اون ور می گن خیلی صبوری.. خیلی منطقی هستی

مگه شماها سیارتونو می ذارین تا جلو چشماتون ترک برداره و پرت شین رو فضا؟

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 اسفند1386 توسط شعله |

بچه ها این چطوره؟

فقط مسخر هم نکنید ها

سمت چپ بالا روبروی عکس غیر از اسمم موندم دیگه چی بنویسم

.

.

این فعلا یه طرحه .. اگه خوشتون نمیاد بهم بگید  یا ایده بدید

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 اسفند1386 توسط شعله |
سلام

خوابم نبرد

میدونم که خوابی/ مثل همیشه

مثل همه ی شب هایی که دلم می خواست مثل اولا تا صبح حرف بزنیم و بهم می گفتی خوابت میاد برو بگیر بخواب. اینو می گفتی تا خودت بخوابی و من باور می کردم که من خوابم میاد

مثل روزایی که می گفتی تو داری خراب می کنی.. تو نمی سازی و منم باور می کردم که رفتنت طرف اون یه جور جواب بداخلاقی های منه..

مثل اون روزا که گفتی بیا تموم کنیم چون می خوام هزارتا دلیل مسخره و منکه پشت قضیه رو گرفتم سرم داد زدی و گفتی نمی شه با تو یک کلمه حرف زد و من باور کردم که بی جنبه م

مثل اون روز که بعد از ۵ ماه بهم زنگ زدی و کلی غر زدی سرم که تو خواستی جدا شیم و آخر حرف یه جمله ی بی معنی کوچولو هم به قول خودت گفتی

گفتی ۸ شنبه عقد می کنی. تو با اون

فقط نمیدونم چرا وقتی گفتم مبارکه و خندیدم تعجب کردی

 

امشب دلم هواتو کرد بدجوری

دلم می خواست بهت ایمیل بزنم و بگم دارم خفه می شم. دارم از زور حرف نزدن خفه می شم. دارم از زور بغض رفتنت که به اسم من تموم شد له می شم. مگه همه ی رفتن ها باید با پا باشه؟

دلم می خواست بهت بگم هنوز عکست تو گوشیمه. هنوز دلم برات تنگ می شه. هنوز تقصیر من نیست

.

.

مرا

با تنهاییم تنها بذار

همانطور که ترا به راحتی و با چه جان کندنی تنها گذاشتم

بهانه ام آن روزها ندیدنت بود

  تنهایی دائمی ام را می گویم

نمی خواستی ببینی یا نمی توانستی آنروزها چندان فرقی نداشت

حال...

بیا از گناهم در گذر

منم ترا می بخشم 

بگذار بتوانم لحظه ها را نفس بکشم

بی هوای تو

در آسمان خودم

می بخشمت

مرا ببخش

تا انقدر ابرها را شاهد دلتنگی ام نگیرم

تا انقدر اشک را به اسم باران نفروشم

آیا اصلا ...

آیا هیچ...

نمی فهمم چرا باید همه را سند زد و وقتی فروشی نیست رها کرد

این قانون کدام دهکده ی جهانی ست؟

آهای.. با توام... مرا می شناسی؟

بگذار بتوانم لحظه ها را نفس بکشم

بی هوای تو

در آسمان خودم

می بخشمت

مرا ببخش

می خواهم با هر بار نفس کشیدن نگران بغض فروخورده ام نباشم...

این خواسته زیادی نیست

"آنامهر"

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 اسفند1386 توسط شعله |
سلام سلام

۱. گوشی خریدم اینه:

البته ۴۹ رنگ عوض می کنه و می تونی به جای صورتی رنگ های دیگه بذاری..

منم این عکس رو گذاشتم رو بک با شماره گیر سبز

نمی خوام پز بدما.. خیلی هیجان داشتم. بهتون گفتم

دیگه جونم براتون بگه هر کی درس نخونده این روزا مشاور می خواد تازه اونم ارزون که خوب نونی واسه ما در نمیاد

البته چند تا خصوصی خوب هم گیر آوردم..

تصمیمم رو گرفتم می خوام بشم خانم دکتر شعله.. حالا هر چقدر که طول بکشه یه سختی داشته باشه با کار کردن و خرج کردن آدم به جایی نمی رسه

.

.

این عکس یانگوم مال صحنه ای که برمی گرده تو ده و می بینه اونجا رو تخلیه کردن و آتیش زدن.. از بهت و ناامیدی می شینه گریه می کنه..

نمی گم منم اینجوی ام ا.. هنوز انقدر خودشیفته نشدم. اما آدما نمی فهمن داری براشون زور می زنی داری هر کاری می کنی تا کارشون راه بیفته بدجوری دل آدم رو می شکنن

توضیح عکس: چشمهاش..

از تمامی بچه ها که بهشون سر نزدم عذرخواهی می کنم. در اولین فرصت حتما میام دیدنتون

الان باید برم مرکز. یک دانه مراجعه ارزان دارم. اما از اون مراجعینی که خستگیت رو در میارن بسکه خوبن..

دو ماهه با هم شروع کردیم عین تراکتور داره درس می خونه.. ازش خوشم اومده

راستی دوستانی که ارشد امتحان دادن بیان بگن چه خبر؟

و دیگه اینکه می خوام کارت ویزیت طراحی کنم. کسی ایده ای داره؟

همتون لطفا نظر بدید، برام مهمه

.

.

بازی طراحی کارت ویزیت برای مشاوره تحصیلی

شرکت کنندگان ( به ترتیب حروف الفبا)!:

آفرین / اشلی / امیر مهدی / پیمانه / دنیا / زم بور / کاوه / لیمو / یه آدم

برنده طبق رای و نظر اکثریت انتخاب می شود و معرفی شده و جایزه ای به رسم یادبود دریافت می دارد

شرکت برای عموم نیز آزاد می باشد

هم نظر هم طراحی آماده و هم طراحی دست ساز قبول است

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 اسفند1386 توسط شعله |

 

 

اینو حتما ببینید

حتما

http://louzi.ir/clip/labkhand-khoda/

 

امشب دختری به اسم مژگان:

حمید بهم گفت فردا برم ببینمش.. منم که دلم براش تنگ شده.. می خوام برم.. اصلا هم مهم نیست که با سحر دوست شده یعنی دوست بوده و هی به من هم می گفت اصلا مهم نیست که اون هست و همین هفته ی گذشته هم بهم گفت ببین دیگه نمی تونم.. من با سحر می مونم (با اینکه خیلی ناراحتم و تو رو دوست دارم) و بهتره با کمال غصه ازت جدا شم

- داری از شدت عصبانیت بعلت گرمای هوا (هیچ ربطی به حماقت مژگان نداره) نفس نفس می زنی و نمی تونی کاری کنی

.

.

دیشب پاساژ ... خیابان ....:

می خوای بری داخل پاساژ که می بینی جلوی در دو تا ماشین گشت وایساده و چند تا مرد گنده (واقعا گنده) بی سیم به دست قدم می زنن

تا آخرش واقعا فکر می کردم یه جانی از زندان فرار کرده و اینا آمار دارن که اومده اینجا

حتی وقتی پسر موبایل فروش گفت زنی رو در حالیکه چک پولاش رو میز ولو بوده کشیدن بیرون و بردن که ارشادش کنن بازم با خوشباوری می گفتم احتمالا آمار داشتن که اون بمب گذار بوده

.

.

تماس منشی مرکز با پدر یک مراجعه کننده

دخترتون طبق جواب این آزمایشات و نظر کارشناسی روانپزشکمون دچار اسکیزوفرنیه.. سریعا باید اقدام به درمان کنید و ...

پدر: اگه یه بار دیگه زنگ بزنید و مزاحم شید میام شیشه های اونجا رو خرد می کنم.. لابد یه نفر بهتون پول داده که رو دخترم اسم بذارید تا شوهر نکنه..

.

.

یه حسی تو مایه های نفرت .. سرخوردگی و اینا دارم

.

.

چرا تو سری خور شدیم؟

چرا بی حس و حال شدیم؟

چرا دیگه هیچی مهم نیست؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 اسفند1386 توسط شعله |

چند سال پیشا تازه تو یه موسسه آموزشی کار گرفته بودم.

بهم گفتن باید بچه ها ازت حساب ببرن. پس زنگ تفریح واسه اینکه بفرستیشون کلاس حتما سرشون داد بزن

تا اون موقع من داد نزده بودم. یه روز بالاخره تمام زورم و شجاعتم رو جمع کردم و هوار کشیدم برید تو کلاس الان دبیرتون میاد.. یهویی همشون مثل مورچه که رو کابینت جمع شده باشن و فوت کنی ، غیبشون زد

خوشم اومد.. خندیدم

یه نگاه بهو انداختن و دوباره ریختن تو سالن

اینطوری شد که فهمیدم بعد از داد زدن نباید خوشت بیاد که کار تموم شده و بخندی و همچنان تا دقایقی باید قیافه ی جدی ت رو حفظ کنی

حالا که بزرگ تر شدم فهمیدم هنوز هم وقتی نه می گی دیگه نباید به روی طرف بخندی.. چون فکر می کنه داری ناز می کنی و دیگه ولت نمی کنه که هیچ، دیگه واسه دادت هم تره خرد نمی کنه. آخه این آدم بزرگه دیگه

دیگه فهمیدم که تو کار حق نداری کوتاه بیای و دلسوزی کنی. چون چنان سوارت می شن که یادت می ره تو از اول اصلا خر نبودی

و

همچنین فهمیدم به هیچ وجه نباید تخفیف بدی. چون یا جنسی که عرضه می کنی خوب نیست یا اراده استقامت نداری یا... بالاخره دیگه بهت اعتماد نمی کنن و دستت میندازن. اصلا هم مهم نیست که تو دیدی بابای دختره کفشش پارست و دلت سوخت و خواستی پول کمتری بگیری

دیگه فهمیدم وقتی می گی دوشنبه وقت ندارم. اصلا نباید اگه طرف جلوی تو خودش رو دار زد هم وقت خالی کنی. چون دفعه ی آینده که می گی وقت ندارم با پوزخند نگاهت می کنه و می گه ای بابا. بازم کلاس میذاری؟ اون دفعه که وقتت خالی بود و هیچ وقت نمی تونه بفهمه تو از کلاس زبانت به خاطرش زدی و یه نمره از پایان ترمت کم شد

و

باز فهمیدم که هر کسی یه روح خدایی داره. تو درون اون فرد با اون روح اگه حرف بزنی بیشتر از حرف زدن با خودش جواب می گیری

همینا. ..

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 5 اسفند1386 توسط شعله |

 

....................... /  ........................

 

من اینور خط.. تو برو اون طرف

نیا اینور .. اینجا مال منه.. خودم ساختمش.. حسابی جون کندم تا این از آب دربیاد.. اگه بیای خرابش می کنی

برو کار خودت مال خودت .. نیای ا..

شب نوشت در دفتر خاطرات:

 دارم از تنهایی خفه می شم. نمیدونم چرا کسی روزهاشو با من تقسیم نمی کنه.. چرا کسی از خط کشی من رد نمی شه.. چرا آدما نمی فهمن بهشون احتیاج دارم و دارم از تنهایی خفه می شم...

فردای همون روز:

آهای مگه کوری؟ چرا خط کشی رو نمی بینی. مگه نمیدونی نباید بیای این طرف؟ مگه کسی بهت یاد نداده وارد حریم خصوصی آدما نشی؟

.

.

پ.ن:مخاطب خاص یعنی فقط خط کشی دارها اجازه دارن بخونن و خط کشی ندارها اجازه دارن پاک کن ارایه بدن

با تشکر

مدیریت صنف خط کش فروشان

(بعلت تغییر شغل تمامی خط کش ها با پاک کن معاوضه می شود)

نوشته شده در تاريخ شنبه 4 اسفند1386 توسط شعله |

یه آدم با اتیکت بدون کوچکترین بهم خوردگی خط اتو وقتی می خواد بره دستشویی یا بشینه زمین چی کار می کنه لباسش چروک نشه؟

۱. نمیره

۲. لباسش رو درمیاره

۳. با لباس دیگه ای می ره

۴. وایساده دستشویی می کنه/ رو زمین نمی شینه

به نظر من باید گزینه ی ۳ درست باشه

در این صورت ناچاره واسه اینکه کسی نفهمه لباسش بده. یواشکی بره

اینطوری می شه که دچار یه زندگی یواشکی می شه واسه هر کثافت کاریش یه لباس می دوزه و خودش رو توجیه می کنه

.

نتیجه ی اخلاقی: هر کسی احتیاج به دستشویی داره. پس به آدمایی که اتوی لباسشون هیچ وقت تکون نمی خوره اعتماد نکنید

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 3 اسفند1386 توسط شعله |
یه روز غروب

وقتی که از سوز سرما سرت رو پشت یقه لباست داری به زور قایمش می کنی

وقتی صدای قدمهات رو می شنوی که داره با عجله دنبال یه جای گرم می گرده

دستات از شدت سرما همدیگر رو گرفتن و بازم شدت سرما مجبورترت می کنه که از هم جداشون کنی و توی جیب های پالتوت از هم قایمشون کنی

باد با گوش هات بازی می کنه و تو آرزو می کنی که کاش شالت گرمتر بود و این لمس اتفاق نمی افتاد

تو همون غروب

تو همون سوز

ناگهان متوجه نکته ی غریبی می شی

سردی

تو سردی نه هوا

پس پناهگاه ....پَر

.

- همین.. تموم شد!

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 اسفند1386 توسط شعله |

تا حالا شده یهویی بفهمین عوضی دارین میرین؟

یعنی این راه اسمش رو به شرق بوده داشتی میرفتی جنوب؟

کی گفته تنهایی ها حل شدنیه؟

اگه حل شدنی بود و ذوق و عشق و حالی توش بود پس چرا خود خدا واسه خودش جفتی نذاشته؟

اگه لذتی توش بود چرا علی تو چاه درد دل می کرد نه با فاطمه

اگه

.

.

اگه... فایده نداره دارم حرف مفت می زنم. اما می زنم..

موندم گله کنیم از تنهایی یا ذوق کنیم که تنهاییم؟

خداوکیلی همیشه تو اوج بی کسی آدما بهتر رشد کردن .. آدما که نه.. لااقل خودم که آره

موندم / سر جام موندم/ بعضی وقت ها به سرم می زنه مثل تجار  بی پول که اعلام ورشکستگی می کنن اعلام کنم که بالاخونه اجرا رفت و خودم و بقیه رو خلاص کنم

قبول کنم همراهی نیست و خودم کوله م رو بذارم رو دوشم و بار بقیه هم روش؟

همراهی فقط که به آدمش نیست.. به راهشه

نگران نشین تو رو خدا.. وقتی نگرانتون می کنم ناچار می شم درد دلامو قورت بدم

می خوام بگم خسته م.. تنهام.. بی حوصله م..  اما آخه کی نیست؟

همه که همینیم.. پس یه چیز دیگه چیه؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 اسفند1386 توسط شعله |

سلام

حال شما؟ چطورین شما؟

من به لطف شما خوبم. میدونید چی شده؟ کنکور ارشد آزاد ثبت نام کردم و اگه قبول شم باید پول خون باباشون رو بدم! واسه همین دارم تلاش می کنم بیشتر پول دربیارم. واسه همین نمیتونم زیاد بیام نت

یعنی میام. وقت نمی شه آپ کنم

یه پالتو چرم بلند سیاه خریدم. خوشگله.البته چرم اصل نیست. اما آدما وقتی می بیننت که نمی دونن اصل نیست

جالب اینجاست که با این پالتو میزان متلک ها به طرز چشمگیری کاهش پیدا کرده. در واقع به صفر رسیده!!

بابت جمع آوری ترس هام ممنون که کمکم کردین. تو هفته ی جدید وقت می گیرم و می رم پیشش و می گم کمک داشتم

دوستتون دارم

خیلی

 

               - "دختره خجالت نمیکشه بدون روسری اومده بیرون!"

 

با تشکر از اشلی بابت ترجمه ی نوشته ی عکس!

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 اسفند1386 توسط شعله |
Blog Skin