بچه ها با یه سوال اومدم
تو کامنت های خصوصی یه سوال داشتم که توش گیر افتادم.
یه آقایی ازم پرسیدن که
دوستی دختر و پسر قبل از ازدواج خوبه یا نه؟
خودشون معتقد بودن که این رابطه باعث شناخت بیشتر طرفین می شه. من چون خودم ذهنیت منفی نسبت به این ماجرا دارم. صلاح دیدم نظر جمع رو بدونم. برای خودم به شخصه تجربه ی خوبی نبود و کمی بدبینم کرده.. البته بذارید الان چیزی نگم تا ذهنیت ندم.
می خوام نظراتتون و تجربیات شخصیتون رو اگه امکان داره بگید تا به یه نتیجه ی نسبی برسیم
قربونتون برم
فرارو:کار سنگین بود. از روز 13 به در که قسمت آخر مجموعه را به پخش تحویل دادیم تا 16 فروردین به استراحت مطلق پرداختم. اینها اولین جملات از نخستین اظهار نظر مهران مدیری درباره مجموعه تلویزیونی"مرد هزار چهره" است که واکنش های فراوانی را درجامعه برانگیخت، اما شاید هیچ کس بهتر از خود او نتواند در مورد هدف و پیام این مجموعه سخن بگوید. مهران مدیری که چند روزی بیشتر از سالروز تولدش نمی گذرد در مورد هدف و حرف اصلی مجموعه ای که کارگردانی کرده می گوید: می خواستیم در کنار جنبه های سرگرم کننده سریالی اینچنینی حرف هایی هم بزنیم.
وی در یک گفتگوی اختصاصی با فرارو می گوید : «حرف اول ما طرح این مساله بود که یک انسان چگونه با تمایل به شهرت ،ثروت و قدرت که درهمه ما هست ، آن گونه سرگرم می شود که یادش می رود جایگاه و کار اصلی اش چیست.»
مدیری افزود: «هدف دوم ما نشان دادن این موضوع بود که چگونه روابط غلط اجتماعی ما را اشتباهی در جایی که قرار نیست باشیم قرارمان می دهند و ما هم بدمان نمی آید! در مجموع نقد روابط اجتماعی و ضعف های شخصی انسان ها هدف مجموعه "مرد هزار چهره" بود.»
وی درباره تفاوت های این مجموعه با کارهای قبلی اش گفت: «گروه بازیگرانمان را در این مجموعه می خواستیم قوی عرضه کنیم.تیم خوبی تشکیل شد. هر بازیگری سر جای اصلی خودش قرار گرفت و 90درصد بازیگران هم بازی درخشانی ارائه کردند.»
مدیری اظهار داشت: «هر بازیگری با خودش نوع بازی خاص خودش را آورد . کار من نزدیک کردن جنس بازی بازیگران به نوع کار خودم بود که این کار گاهی در حد رد وبدل کردن چند جمله انجام می شود. من فقط هماهنگ کننده بودم.»
وی با رد شایعه اختلاف جواد رضویان با توجه به حضورش در سریال "جایزه بزرگ" و عدم حضور رضویان در مرد هزار چهره به فرارو گفت: «این امر موضوعی کاملا اتفاقی است . دلیلی وجود ندارد که دو نفر همیشه با هم کارکنند. این احتمال وجود دارد که در کارهای قبلی بازهم کنار یکدیگر قرار بگیریم.»
کارگردان مجموعه مرد هزار چهره افزودن حواشی مانند حضور سیاهی لشکر زیاد، انفجار ماشین و حضور حیوانات در سکانس های مختلف مجموعه را باعث جذابیت بیشتر کار دانست و گفت: دلم می خواست کاری بسیار عظیم تر نسبت به کارهای گذشته ام بسازم.
وی در مورد بازی اش در نقش مسعود شصت چی نیز اظهار داشت: «بازی این نقش خیلی سخت بود،چون هم کارگردان مجموعه بودم و هم جزئیات شخصیت این آدم بسیار زیاد بود. سعی کردم تا یک شخصیت یکنواخت از شخصیت شصت چی در طول سریال ارائه کنم.»
مدیری افزود: «وقتی شبکه 3 برای نوروز از ما کار خواست خیلی طول کشید تا با پیمان قاسم خانی طرح را بنویسیم، چون پیدا کردن طرح جدید بدون تکرار گذشته ها خیلی سخت بود. هدفمان رسیدن به ساختار جدید بود.»
وی در پاسخ به این سوال که با توجه به اینکه موضوع 2 زنه بودن شخصیت های مرد سریال ها به تازگی مد شده چرا او از این موضوع استفاده نکرد گفت: «من هیچ وقت موضوع 2 زنه بودن را در هیچ کاری مطرح نمی کنم و آن را دستمایه طنز قرار نخواهم داد.»
مدیری در پایان در مورد کارهای کنونی و آینده اش نیز اظهار داشت: «فعلا کاری برای تلویزیون در دست ندارم، اما 10 قسمت از "گنج مظفر" آماده است که در قالب CD به زودی عرضه می شود. پیش تولید آرام یک فیلم سینمایی را به نویسندگی پیمان قاسم خانی و کارگردانی خودم را شروع کرده ایم.»
وی در پایان ، طرح هرگونه شکایتی از مرد هزار چهره را رد کرد.

۱. غزال بهم زنگ زد
میدونم نمی شناسینش
اما برام مهم بود این روز رو ثبتش کنم
گاهی وقتا یه اشتباهاتی که فکر می کنی هیچ جوری جبران نمی شه بدجوری آدم رو می ریزه به هم..
صمیمی ترین دوستم بود. تو مرکز.. باهاش آشنا شدم. بهترین مشاور بود. مشاور منم شد. همه چی رو یادم داد.. زمانی که من تیله بازی می کردم اون از کار مشاوره خصوصی پول درمی آورد
با ... که رفیق شدم از این دل خوشی نداشت. معتقد بود ذهنیتم رو خراب می کنه و
البته حق داشت چون اون موقع غزال تشخیص داد که این منو سر ِ کارم خواهد گذاشت ..
واسه همین ... نذاشت دیگه باهاش حرف بزنم. منم گوش دادم. حتی وقی مادرش فوت کرد بهش زنگ نزدم تسلیت بگم
بعد ۲ سال که حالا واسه خودم کاره ای شدم و می گم کاربلدم. اسمم رو شنیده و امروز زنگ زده بود که بهم تبریک بگه
تقریبا آب شدم از خجالت. نمیدونم چه جوری جلوی گریه م رو گرفتم. از شهریور می خواستم بهش زنگ بزنم معذرت خواهی کنم اما مگه روم می شد؟. کاش بهش زنگ می زدم شرمندگی الانم شدید تر بود
دیگه کسی رو به کسی ترجیح نمیدم. باید یاد بگیرم .
۲. هی می خواستم بنویسم نمی شد. ظاهرا الان وقتش بود. یه مدته دیگه ... تموم ذهنم رو اشغال نمی کنه. دیگه ترانه ها اشکم رو درنمیارن. به نظرم صاف وایسادم و از پایین به ماجرا نگاه نمی کنم
خلاصه دیگه دوسش ندارم انگاری. فکر کنم باید بگم خدا رو شکر. حالا مونده یه گل رز سیاه که پارسال برای ولنتاین براش خریدم و ندادم که موندم چی کارش کنم. نه اینکه مثل بچه لوسا بخوام قهر کنما. یه مدت این گل برام مظهر یه عشق از دست رفته بود. یه مدت شد سمبل خیانت. بعدش هر وقت نیگاش می کردم دلم می گرفت و می سوخت.. بعد هربار که نگاش می کردم عصبانی می شدم و می خواستم بزنم تو چونه ش! حالا دیگه هیچ حسی ندارم نمیدونم چی کارش کنم

۳. این دو تا خصوصی بود. حالا یه عمومی
آدما جذب کسی که شبیه اوناست نمی شن. جذب کسی می شن که آرزو دارن باشن
اینو تازه کشفش کردم. اصلا هم لازم نیست بهم بگید که قبلا کشف شده
پس با این حساب اگه دختری برای جذب فرد مورد علاقه ش کارهایی همانند اون انجام میده داره اشتباه می کنه و برعکس. یه دختر حرف گوش کن یه پسر جسور می پسنده و برعکس
چه جوری کشف کردم؟
نمی گم که. اول بگید درست فهمیدم یا نه؟ اگه کسی تجربه ی مشابه های داشته باشه. خیلی چیزا باید تغییر کنه![]()

۴. و بیایید همگی با هم دعا کنیم این جناب فانتازیو زودتر به نِت خوانی برگردند!
بالاخره ممکنه در و دیوار دلشان برای ایشان تنگ شود آخر
.
.
سلام.مشورت می خوام.
تازه ازدواج کردم.معلمم.همسرم خیلی خوبه و دوستش دارم.اما همه چیزهایی که از من می خواد مادیه. بیشتر طلا.خیلی دوست دارم آنقدر داشته باشم که براش بگیرم.اما آدم یه جاهایی کم میاره.وقتی می گم نمی تونم می رنجه هر چند به رو خودش نمیاره.چه جوری بر خورد کنم.من اشتباه می کنم یا اون.دوست ندارم بخواد چون وقتی نمی تونم خجالت می کشم و فکر می کنم اون خیلی ناراحت می شه.چی کار کنم؟
.
.
کسی نظری داره؟
ممنونم![]()
پرم از بوی رسیدن
پرم از بوی پرنده
تو پر از بوی توقف
تو مث سم کشنده
تو دروغی . حتی دیو غصه بد نیست مثه تو
کشتن . باغچه رو پاییزم بلد نیست مث تو
حالا از خالی ترین غروب پاییزی پرم
نمی تونم با دو دستم بدیا تو بشمرم
تو دروغی مث پهلونای شهر فرنگ
مث آواز خروس قندی که زودی آب میشه
تو دروغی . حتی دیو غصه بد نیست مثه تو
کشتن . باغچه رو پاییزم بلد نیست مث تو
طفلکی من که چه ساده به عزای ما نشسته
طفلکی این من بی من . بی تو بد جوری شکسته
کاشکی چشمات واسه پرپر زدنم گریه میکرد
تن تازت واسه زخم های تنم گریه میکرد
کاشکی چشمات توی بی داری به دادم می رسید
واسه بی حجله عروسی که میگن گریه می کرد
.
.
یکی بگه این ترانه مال کیه؟ خفه شدم. قدیما دوسش داشتم. اما یادم نمیاد مال کیه؟ نمی تونم این طوری دانلودش کنم. یه زنی با صدای نازک می خوندش.
کمک کنید لطفا![]()
دیدم تو صف یه عالمه پیرمرد و پیرزن ایستادن. چون تا حالا تو این محل بانک نرفته بودم و همیشه طرف های محل کارم پول واریز می کردم. این صحنه به نظرم جالب اومد. با خودم فکر کردم اینجا همه ی کارها رو مامان بزرگا و بابا بزرگا انجام می دن!
پیرزن جلویی برگشت نگان کرد و لبخند زد. خوب منم جوابشو دادم. برگشت در گوش شوهرش یه چیزی گفت اونم برگشت بهم لبخند زد و گفت ماشالا..
کمی خجالت کشیدم. با صدای اون بقیه مسن ها! برگشتن و هی لبخند بهم می زدن و هی پچ پچ می کردن و هی مشالا.. می گفتن.
بعد ۳-۴ دقیقه شک کردم. به متصدی یکی از باجه ها نگاه کردم و با کمال تعجب دیدم اون به زور جلوی خندش رو گرفته
رفتم جلو و ازش پرسیدم می خوام پول واریز کنم.
جواب داد این صف ثبت نام حج عمره ست. باید بری اون ور
!!!
تازه فهمیدم لبخندا و تمجیدا مال چی بود!!
دیگه مگه روم شد برم تو اون یکی صف؟ از بانک پریدم بیرون و ..
پ.ن: تو ادامه ی مطلب خبر لباس شنای اسلامی .. رو گذاشتم
ادامه مطلب...
حالا یه سیل اومد و به خاطر نامناسب بودن سیل کل شهر درگیر شد
نیومدن سراغش. خودش داوطلب شد دوباره کمک کنه
آخرش هم که دید راه حلی نیست تصمیم گرفت دستی دریچه های سد رو باز کنه با این موضوع که حتما از کمبود اکسیژن خفه می شد. اما رفت تا این کار رو بکنه
همزمان ارتش تصمیم گرفت که در سد رو منفجر کنه که در این صورت همین پروفسور می مرد
تونست درا رو باز کنه و منفجر نکردن و مُرد..
حالا من موندم و یه دنیا سوال
من اینکاره نیستم. برای مردمی که برام ارزش قایل نیستن، برای گروهی که حرفام رو رد کردن، برای دولتی که تصمیم می گیره منو اون زیر منفجر کنه.. برای اینا من نمیمیرم
همش به خودم می گفتم برا کیا داره جونشو میذاره؟
چقدر سخته تو این شرایط خدا یادت باشه
چقدر ارزش های انسانی درجه بندی داره
چقدر من هیچم
یه قسمتش جالب بود
پرسیدن از مشاور که چرا وقتی یکی برنده می شه یا موفق می شه. وقتی ازش راز موفقیتش رو می پرسن می گه شانس آوردم؟
اونم جواب داد: اینجا شانس واقعا معنای شانس نداره
یا به دلیل فروتنی می گن شانس آوردیم
یا نمی خوان درباره ی کارهایی که کردن و به موفقیت رسیدن توضیح بدن و می گن شانس آوردیم
.
.

به نظرم گاهی وقتا هممون می گیم. مثل وقتایی که:
- از مهلکه درمی ریم و می گیم شانس آوردیم
- کارمون خیلی ساده بوده و خیلی راحت نتیجه گرفتیم. اما می خوایم مهم تر جلوه بدیم.. می گیم شانس..
- نمی خوایم کسی راهمونو یاد بگیره. با بدبختی بهش رسیدیم! می گیم شانس آوردیم
اما با کمی دقت ههمون به نوعی خوش شانسیم
هر کجا که دستمون رو گرفت و نخوردیم زمین
یا خوردیم زمین و چیزای خوبی روی خاک پیدا کردیم
شانس آوردیم
همه جا یه راهنما گذاشته برامون.. حتی اگه رو زمین پیداشون نکنی تو آسمون قاطی ستاره ها پر از راهنماست
نمیدونم. ولی من می گم شانس همون دیدن راه حل ها و راه هاست
برا من که همین بوده. هیچ وقت چیزی ننداختن تو بغلم و تک تکشون رو خودم برداشتم.. فقط نگاه کردم و پیدا کردم و برداشتم و تمییز کردم و برداشتم
حالا یکی می رسه بهت می گه: وای چه برقی داره. خوش به حالت منم می خوام. بده به من. تو هم با حرص می گی خوب راستش اتفاقی پیداش کردم. شانسی بود واقعا
اونم باور می کنه
باور می کنه؟
می خوام یه خاطره تعریف کنم. حال دارین بخونین. اگه نه مطالب باکلاسم همین جا تموم شده!
اول اولش که شروع کردم کارم بازاریابی بود. اونم نه تو شرکت. یه چیزایی مثل کارت بیمه بود. از این مغازه راه می افتادم تا اون مغازه
ماه اول که بیشترین فروش رو داشتم، روسا گفتن آفرین
بار دوم کمی تحویلم گرفتنو با تردید نگاه کردن.
اما وقتی بازم تکرار شد گفتن چشم و ابروش خوشگله..
بعد که شدم مسئول آگهی های یه مجله و هی آگهی گرفتم، روسا گفتن آفرین.
ماه بعد کلی تشویقم کردن
چند ماه بعد وقتی شرکت ها فقط به من کارهاشونو تحویل می دادن چپ چپ نگام می کردن که خجالت بکش دختر
می ری تو شرکتشون چی میگی؟
- زده شدم و بعد چند تا کار
دیگه کارم شد مشاره ی صرف و فقط با خانم ها کار می کردم.. دیگه حوصله نگاه های چپولشونو نداشتم!
ماه اول که نمونه شدم. گفتن آفرین
چند ماه بعد که لوح تقدیر گرفتم کمی کجکی نگام کردن و گفتن با روسای اصلی (مرد بودن) سر و سری داره
سال بعد که فقط تنها زن سخنران بودم و کارم حسابی گرفته بود هر کی از در می اومد می گفت می خوایم بریم پیش فلانی و شدم سرپرست همکارای قبلیم، دیگه حتی خود همکارای قبلیم باهام چندان حرف نمی زدن. به نظرشون غیرعادی بودم. می گفتن تو فرق داری. تو خوش شانسی. تو خوشگلی
.
.
الانم که فقط با خودم کار می کنم و هنوز خودم با خودم درگیر نشدم
همه ی اینا نمیدونم چرا اون جاهایی که باید می دیدن کور بودن
اونجا که وقتی مابقی سر ناهار می خندیدن و استراحت می کردن من کتاب می خوندم
اونجا که تو سمینارها که همه چرت می زدن من دنبال آدم حسابی های اون کار راه افتاده بودم و سوال می پرسیدم
شبا به جای چت و مسیج بازی داشتم دنبال آخرین راهکارها و یا روش های فلان موضوع یا برنامه ی مرتبط می گشتم
همه ی این زورها رو میزنی و در نهایت تو می مونی و چند تا آفرین و تنهایی ات
وقتی داشتم برنامه رو می دیدم یادم افتاد همیشه به منم گفتن خوش شانس
اگه راست باشه پس شانس یعنی تلاش و پشتکار و چسبیدن فرصت ها
.
فقط یه جاهایی دیگه دست تو نیست. چند روز پیش به دخترخاله م گفتم.. خفه شدم بسکه تنهایی دنبال کارام راه افتادم و خودم بدون کمک کارم رو راه انداختم
گفتش واسه همینه اینطوری محکم شدی. بذارنت وسط بیابون از گرسنگی نمیمیری
اینا که می گم تعریف نیستا. شاید خنده تون بگیره اما الان یه جور دلتنگیه.. اونایی که تنهایی راه افتادن می فهمن چی می گم.. یه موقع هایی آدم دلش می خواد بشینه
اما خوب بیشتر وقتا ذوق داری که داری می پری و صدالبته تنها هستی.. و این می خوره تو پَر ِت
من یه جا اوج تنهایی رو دیدم.. اونم جایی بود که برنامه های تلویزیونیم شروع شد(واسه جام جم بود. داخل کسی نمیدید. سال۸۴ بود) و دوستانم حتی جواب سلامم رو نمی دادن.. چند وقت پیشم یکی از دوستای قدیمی یهو از دهنش پرید که شانسکی برده بودنت تلویزیونا و خندید
خ و ب ، م ن م خ ن د ی دم . و گ ف ت م : آ ر ه
خلاصه با برنامه ی دیشب پریشب تلویزیون کلی دلم گرفت!

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.
چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟
بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.
.
.
این متن رو روزگاری امیرمهدی(سکوت شب) برام فرستاد.. حیفم اومد تنهایی بخونم
وسط درگیری فکری من با (-) به من پیشنهاد داد با هم حرف بزنیم. هی گفتم با یکی رفیقم و... گفت من می خوام از داستان زندگیت ایده بگیرم و فیلم بسازم و کتاب بنویسم و..(منم خر بودم خوب.خوشم اومد)
هر چند وقت یه بار زنگی می زد و حرف می زدیم و..
دوستیم که تموم شد باز این جناب فیلسوف بود. تو این وسط هی دختر عوض کرد(اگه اینجا بود می گفت همچین می گه چند تا که انگر چه خبره؟ همش سه تا بودند دیگه)
البته سه تا تو ۹ ماه و با هر کدوم هم هی می خواست ازدواج کنه و هی نشد
آخراشم که همین چند وقت پیش بود یکی رو خودم بهش معرفی کردم که بازم جور نشد. نتونست جورش کنه یا دختره نخواست والا نمیدونم چه خبره..
فقط میدونم یکی که عاشق قورمه سبزیه وقتی دست می ذاره رو یه پیتزا خور، همین می شه دیگه
همین قبل عیدی هم فکر کرد دیگه کسی نیست ( به گمونم) و دست گذاشت رو من
منم که حسابی کولی بازی درآوردم تو این مایه ها
(خداوکیلی بهم برخورد.. رفته دنیا رو گشته اومده می گه تو)
وقتی بهش گفتم گفت خوب تو هم با فلانی دوست بودی
تو هم به من زنگ می زدی
تو هم..
محض اطلاع همین ماه گذشته ۱۳۵هزارتومن پول تلفن با ایشون رو دادم.
البته به قول ایشون می خواستم زنگ نزنم. دندم نرم. خودم خواستم
امشب که زنگ مرقوم فرمودن که کادوهامو و پولی که به اسم کادو تولد بهت دادم.. یالا پس بده
.
.
تمامی وقایع بالا را با داد و بی داد و هوار و ضعف کردن من و آبقند درست کردن توسط مامان بخوانید
.
.
مهم نیست که کادوهاش ارزش مادی دارن یا نه
مهم نیست که بهم گفت از من سوءاستفاده کردی(احتمالا منظورشون همون جلسات مشاوره ی تلفنی بابت دوستانشون بوده) و صد البته مدعی هستن که دوران رفاقت با (-) اصلا به ایشون محل نمی ذاشتم
مهم نیست که ...
اه. به درک.من دیگه گه بخورم مشاور، همفکر، همراز و یا همصحبت یه مرد اجنبی بشم
من غلط بکنم تلفن یه مذکر رو وقتی نمی خوام زنش شم جواب بدم. چون ظاهرا همه ی تلفن ها به منظوری زده می شود. کدام منظور که اجالتا به بالا و پایین کمر خودتون بچسبونید
من
من و زهر مار/
عصبانی ام زیاد
خوبید همگی؟
کمی متفاوت شروع کردم. امسال تمام عید دیدنی ها رو رفتم. (محض اطلاع سه سالی می شد که هیچ کجا نرفته بودم و می موندم خونه)
اولش کمی تعجب کردم که چرا امسال فرق کرده اما کم کم به این نتیجه رسیدم که خودم دارم می رم
شاید خنده دار باشه اما به نظرم رسید مهمترین دلیلش رسیدن به یه ثبات نسبی مالی خونوادگی می تونه باشه. چون دیگه لازم نبود که خجالت بکشم وقتی فامیلا از بابام می پرسیدن چی کار می کنی؟ کرایه خونه از کجا میارین؟ چی می خورین و.. که صد البته به قول خودشون دلسوزی بود و مهربانی
ولی نمیدونم چرا تو چشماشون من یه برق لذت و تحقیر هم میدیدم
امسال نهایت حرفی که زده می شد این بود که خدا رو شکر خونه خریدید .. البته هیچکی به متراژ خدا رو شکر کار نداشت![]()
اما متوجه یه نکته عجیب شدم و اونم این بود که خانواده ی ما فقط پول نداره اما به نظرم رسید نسبت به مابقی فامیل خوشبختیم
شوک های زیادی بعد از سه سال دوری از اقوام بهم دست می داد. آدمهای موفق و پولدار و مغروری که امسال نشونه ای از خوشبختی تو زندگی هاشون دیده نمی شد

توکا نیستانی
یه جا که بر حسب اتفاق خاله م باشه. خونشون بیشتر شبیه هتل بود تا خونه.. سه روز اونجا نگهم داشت و کلی رفتیم بیرون و رستوران و سینما و مرکز خرید و...
یه لب تاب خریده بود (سونی) و هم نرم افزارهای لازم رو روش نصب کردم و هم یادش دادم
آخرش به عنوان هدیه پنجاه هزار تومن بهم پول داد
اما اونجا فقط یه هتل بود.. دیشب به مامانم می گفتم هر خوردنی و وسیله ای که می خواستی پیدا می شد. هر چی می خواستی بپوشی یا هر وسیله ی صوتی تصویری.. هر کی هر ساعتی گرسنه بشه زنگ می زنه فلان رستوران معروف غذا سفارش میده..
اما یه چیز نبود.. اونا خانواده نیستن. محبت و توجه و حتی دعواهای خونوادگی نبود. اصلا هیچی نبود جز وسایل
خلاصه گیج شدم کمی. چیزی که تو زندگی فامیلا اعصابم رو خرد می کرد به اسم خوشبختی و باعث نگا های متفاوت اونا نسبت به ما بود امسال نبود.. کسی وقت نداشت
یکی شوهرش سکته کرده بود و بچه هاش هم سهم ارث گرفته بودن و رفته بودن و تنها بود
اون یکی زنش رفته بود جزایر قناری(روم نشد بپرسم کجاست . یکی بهم بگه لطفا
) و شوهرش داشت از حساسیت بهاره خفه می شد که ما رسیدیم و بردیمش دکتر. آخه یه دخترش رفته هد درس بخونه و اون یکی هم یه جا مهمونی دعوت داشت و خونه نبود
یکی دیگه پارسال طلاق گرفته بود و تنها و عصبی بود
اون یکی هم که دخترش سومین نامزدیش رو به هم زده بود و در آستانه نامزدی چهارم بود.. به شوخی از دختره پرسیدم اگه یکی پولدارتر پیدا شه اینم ول می کنی؟ گفت : آره..هول کردم.. یکه خوردم.. وا رفتم.. والا نمیدونم تو اون لحظه احساسم چی بود. فقط مطمئنم چشمام گرد شد. دوباره پرسیدم پس چرا داری زنش می شی؟ گفت واسه اینکه هنوز که بهترش پیدا نشده![]()
باور بفرمایید اصلا غلو و بزرگنمایی نداشتم. اما به این نتیجه رسیدم که انگاری اینایی که دیدم ظرفیت پوا زیاد رو ندارن
و من سه سال پیش به اینا حسودی می کردم..

دیشب به مامانم گفتم که ما فقط پول نداریم.. همین.. اما خوشبختیم
البته نمی خوام بگم آخر و عاقبت پولداری اینه ها.. منظورم اینه که آدم هایی که روزی برام نماد خوشبختی بودن بدجوری امسال شکستن
بعد از این ۱۳ روز گشت و گذار دیگه دلم نمی خواد خونمون بزرگ شه. بابام پولدار شه. محله مون عوض شه
اما یه حرف رو امسال زیاد شنیدم:( دیگه شوهر کن دختر جان) به نظرم، به نظر اونا دیر شده
ولی خودم هنوز گیجم.. داییم یه چیزی گفت خوشم اومد:لازم نیست از الان دنبال ارزش و معیار باشی. هر وقت موقعیتش پیش اومد بهش فکر می کنی و تصمیم می گیری
این طوری کمتر می ترسم.
چیه؟ ندیدید یه روانشناس خودش از شوهر کردن بترسه؟
می ترسم دیگه.. قبل از ماجرای (-) فکر می کردم ارزش و معیار میدونم چیه.. واسه خودم بهترینش رو انتخاب کردم و منم بهترین ارزش های انسانی یک زن رو ریخته بودم تو خودم (مثلا.. به خیال خودم)
بعدش اون رفیقمون هم که با همان ارزش های والایی که درونش پیدا کرده بودم رفت سراغ یه ضد ارزش(از نظر من) و به من (با تمام ارزش هام) خیانت کرد
پس بهم حق بدید که دیگه ندونم چی درست باشه و چی غلط. به قول روانشناسا تو سی سالگی مثل دخترای ۱۵ ساله واسه خودم دچار بحران هویت شدم![]()
پر حرفی کردم.. می بخشید
پ.ن۱: یه وبلاگ دیدم جالبه ذهن خاکستری یه سر بزنید (اگه دوست داشتید)
![]()
پ.ن۲: تو وبلاگ ترانه علیدوستی یه شعر خوندم قشنگ بود:
دیدمت
توی آن عکس تو تاریکی
لاغر تر از حالا
چین های دور چشمت پیدا نیست
جمعیتی دورت را گرفته، با خودشان می برندت انگار
پشتت به عکس است، و موهایت
خیلی سیاه تر از حالا…
به گمانم از یخ کردن دستم بود که شناختمت
پ.ن ۳: یه عکس از لرل و هاردی پیدا کردم که نوشته بود آخرین عکسشونه تو سال ۱۹۸۹. گذاشتمش تو ادامه مطلب
و در نهایت ببخشید که این پست طولانی شد
ادامه مطلب...


یه مدت بود هی به این و اون گفتم به من طراحی سایت یاد بدید، کاربلداش هی بهم گفت تو نمی تونی و فیل هوا کردنه و از این حرفا
حسابی ناامیدم کردن. تازگیا وردپرس رو پیدا کردم و خودم دست و پا شکسته یه چیزی شبیه سایت دارم درمیارم تا بعدش که ثبت دامین کنم و بشه مال خودم.. ولی خیلی لنگ می زنم . روزی دو ساعت داره وقتم رو می گیره.. خیلی تازه ست
رفته بودم خونه عمه م مهمونی. چپ چپ نگام می کرد و آخرش گفت میدونی چند وقته نیومدی. منم تندی گفتم تازه اومده بودم اینجا.. همون موقع که از مکه برگشتین و شام دادین..
دیدم قرمز شد و الانه که منفجر شه.. بهم گفت اون سه سال و نیم بود(....) نقطه چین ها فحش می باشند
یه مطلب هم پیدا کردم درباره ربط گروه خونی و هوش.. (ادامه مطلب تشریف ببرید)
|
|
دانشمندان زیست شناس معتقدند: خصلت ، منش، رفتار، توان، کارائی، خلاقیت و خلق و خوی افراد بستگی به گروه خونی آنان دارد. |
ادامه مطلب...
زندگی ، شادی ، غم بگذرد هر چه که هست آنچه باقیست تویی!
تو و یک خاطره ماندنی از چهره تو ... !
نیک می مانی تو نیک می خوانی تو
شعر تو شعر صداقت با ماست

مقایسه ی ایران قدیم و جدید:
رويداد اول: چهارم ديماه 1331
يك هواپيماي شركت هواپيمايي ايران كه از شيراز و اصفهان به تهران مي آمد، در نزديكي فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع براي نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن( حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزايني ) كشته شدند.
نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پر از اسكناس بود كه با اين هواپيما حمل مي شد . اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها سطح بيابان (چند قدمي جاده جنوبي پر رفت و آمد كرج ـ تهران ) را تا مسافتي دور پوشانده بود. صدها نفر كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتي يك قطعه اسكناس را براي خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجي گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال ديگران، دولت و يا شخص ، حرام است و باعث ناراحتي وجدان مي شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستيم . اين خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پرتلفات هوايي تهران منش ويژه و بزرگواري ايرانيان را يك بار ديگر به ثبوت رساند و اگر در كشوري ديگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتي يك قطعه اسكناس را باقي نمي گذاشتند و براي تصاحب آنها هجوم مي بردند و با هم مسابقه مي دادند.
رويداد دوم : 22 ديماه 1386 ( 55 سال و 18 روز بعد )
سيدحسين توکلي ، بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي گفت: چند روز پيش به دنبال برودت هوا و بارش برف ، يک خودروي حامل پول در نزديکي فيروزکوه با يک خودروي سواري پرايد تصادف کرد. در اين تصادف ، يک اتوبوس مسافربري که در حال عبور از جاده بود، با مشاهده اين وضعيت متوقف شد و مسافران براي کمک به مجروحان از اتوبوس پياده شدند.
سرقت پول هاي بانک
بازپرس جنايي در ادامه گفت: چند نفر از مسافران که قصد کمک به مجروحان خودروي حامل پول بانک را داشتند، با مشاهده پول هاي موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به يکباره وظيفه انساني خود را فراموش کردند و با سرقت مقاديري از چک هاي مسافرتي متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار ديگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند.
شکايت و پيگيري
بازپرس توکلي افزود: به دنبال اين ماجرا، ماموران امدادي با حضور در محل ، امدادرساني به حادثه ديدگان را آغاز کردند و راننده خودروي پرايد بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد. برادر جوان فوت شده پس از اين حادثه عنوان کرد: برادرم پس از تصادف و در آخرين لحظات عمرش در تماس تلفني گفت: ميان صندلي و فرمان خودرو گرفتار شده است و مسافران اتوبوس را مشاهده مي کند که براي کمک پياده شده اند، اما به جاي کمک به او سراغ خودروي بانک مي روند.
بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي افزود: به دليلي شکستگي دنده اين جوان و فرورفتن در ريه وي ، اگر مسافران او را از ميان آهن پاره بيرون مي آوردند، به طور قطع نجات مي يافت ، اما افسوس که آنها با مشاهده پول هاي درون خودرو، وظيفه انساني شان را فراموش کرده و بدون هيچ مساعدتي محل را ترک کرده اند.
توکلي بيان کرد: پس از سرقت پول ها و بررسي هاي بعدي معلوم شد 148 ميليون تومان از پول هاي درون خودرو به سرقت رفته است و افراد سارق در مرحله بعدي با چک هاي مساف رتي سرقت شده ، به خريد طلا، لوازم خانه و... اقدام کرده اند.
دستگيري يک متهم
بازپرس جنايي افزود: با آغاز تحقيقات در اين زمينه ماموران در مرحله بعدي يک نفر از مسافران سارق را به همراه 38 ميليون تومان از چک هاي مسافرتي دستگير کردند.
متهم در تحقيقات گفت: وقتي صحنه تصادف را مشاهده کرديم ، ابتدا قصد کمک به مصدومان را داشتيم و ما بوضوح فريادهاي کمک خواهي راننده خودروي پرايد را مي شنيديم ، اما با مشاهده چک هاي مسافرتي درون خودرو، هر کدام از ما که از اتوبوس پياده شده بوديم ، سعي مي کرديم پول بيشتري برداريم.
بازپرس جنايي تصريح کرد: با ثبت اين اظهارات پرونده متهم به دادسراي دماوند ارسال شده و يک تيم ويژه از ماموران تحقيقات گسترده خود را براي دستگيري مسافران سارق آغاز کرده اند
ادامه مطلب...
In The End
در پايان
You Can't Bargain With The Truth
با حقيقت نمي تواني معامله كني
'Cause Whether You're Right Or You're Wrong
چونكه (عمل ) تو اگر درست بوده باشد يا اشتباه
We're Gonna Know What You've Done
آنچه را كه انجام داده اي خواهيم فهميد
We're Going To See Where You Belong - In The End
جايي كه تو به ان تعلق داري را خواهيم فهميد – در پايان
You Can't Bargain With The Truth
با حقيقت نمي تواني معامله كني
Whether You Are Black Or You're White
چه سياه باشي چه سفيد
We're Going To Know Who's Right
مي فهميم كه حق با چه كسي است
We're Going To See You In The Light - In The End
ما تو را در روشنايي مي بينيم – در پايان
O And Every Little Thing You Do
و هر چيز خرد و ريزي كه تو انجام مي دهي
You'd Better Know It's Coming Back To You
بهتر است بداني كه به خودت بر مي گردد
You Can't Bargain With The Truth
با حقيقت نمي تواني معامله كني
'Cause One Day You're Gonna Die
چون كه روزي تو خواهي مرد
متن کامل در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب...
همه ی قدم هاتون رو بردارید
همه ی خواسته هاتون رو برسید
همه ی داشته هاتون رو برکت بدید
و همه ی قدم هاتون امسال به نتیجه برسه و حتی لحظه ای
هم احساس نکنید که هدر شد یا کاش بهتر می شد
پرواز پرباری داشته باشید و سفر شادی
خیلی سال خوبی داشته باشید
آمیــــــــــــــن
.
.امسال،سال موش هست
تو ادامه ی مطلب مشخصات امسال و همچنین رابطه ی سایر سالها رو باهاش بخونید
ادامه مطلب...

داوود اسدي بازيگر سينما و تلويزيون بامداد روز(شنبه) سوم فروردين ماه 87 در سن 38 سالگي بر اثر سكته قلبي در گذشت.
میدونم باید عید رو تبریک گفت و از این حرف ها.. ولی واقعیت اینجاست که من این آدم رو از نزدیک می شناختمش.. دیده بودمش.. باهاش مصاحبه داشتم.. (زمانی که تو مجله خبرنگار بودم)
چند سال پیش یه تصادف شدید داشت و وقتی که همه فکر کردن می میره زنده موند. خودش می گفت از اون روز فهمیدم دلیل موندنم باید یه رسالت ناتموم باشه.. می گفت بعدش دایم خوندم و نوشتم..
بعد از تصادف کلیه ش ضعیف شده بود اما سرپا بود
پریروز که خبر رو شنیدم تا الان همش به یه چیز فکر می کردم رسالتش رو تموم کرد؟ دلش می خواست برسه به جایی که باید رسید؟

اینبار زمانی که اصلا حواسمون نبود رفت
ادامه مطلب...


