واسه آدم هایی که اذیتم کردن یا تو دوره ای بهم آسیب زدن
کسی قرار نذاشته. خودم تصمیم گرفتم
اما دیشب هر چی فکر کردم و تلاش کردم دیدم زورم میاد برکت بطلبم واسه کسی که حسابی رو اعصابم راه رفته
یکی که نزدیک سه میلیون سرم کلاه گذاشت.. یعنی براش کار کردم و نداد... حالا دیشب هی می خواستم براش صلوات بفرستم و بگم ایشالا تو کارش موفق بشه و روز به روز پولدارتر شه؟
مگه می شد؟ مگه دلم اومد؟
دیشب شمردم ۳-۴ نفری هستن که ازشون دلخورم و یادم مونده
دیشب کمی تونستم یکیشونو ببخشم!
فکر نکنید مهربون شدم.. می خوام ذهنیت مسموم خودم پاک شه. دیگه حوصله سر رفت بسکه وقت و بی وقت دقایقم رو درگیرشون کردم و بهشون فکر کردم

یه چیز دیگه هم کشف کردم وقتی دقیقا از یه راه ضربه می خوری و از یه بار بیشتر می شه. یعنی یه چیزی درون خود آدم این وضعیت رو ایجاد می کنه
زمانی خودم اجازه دادم پپه فرض شم.. یا زمانی خودم فرصت دادم باهام بدرفتاری شه
یه جورایی با ندیده گرفتن یا با نمیدونم هزار علامت دیگه که این طور تعبیر می شده.
خوب الان خبری نیست از این علایم. یعنی می خوام نباشه
اما اینکه فکر کنی فلانی که سرت کلاه گذاشت و چند سالیه که از دستش عصبانی هستی در واقع به خاطر حماقت خودت بود که بهش اعتماد کردی و قرارداد نبستی، بازم از شدت عصبانیت من کم نمی کنه. چون به هر حال در دیزی بازه، حیای گربه و از این حرفا
بگذریم.
قراره ببخشم و برکت بخوام
واسه آدم هایی که اذیتم کردن یا تو دوره ای بهم آسیب زدن
کسی قرار نذاشته. خودم تصمیم گرفتم
نمی خوام با ذهنیت مسموم برکات الهی از زندگی خودم هم بیرون بره.. چون می ترسم انقدر لبریز از کینه شم که جایی واسه خدا نمونه
خواستم اینجا بنویسم تا از این فضا کمک بگیرم
قبول کنید سخته. اینجا می نویسم تا بتونم خودم قبول کنم.. می خوام هی بخونم تا قبول کنم. هر چند هنوز کمی تردید دارم اما..
برکت .. خوشبختی.. سعادت.. نیک روزی تقدیم به ا....ن - د...ب - م...د - ع....ا - امیدوارم روز به روز پیشرفت کنید و زندگی بهتری داشته باشید. امیدوارم نور خدا به زندگیتون بتابه و خوشبختی رو لمس کنید
برید اینجا اسمتون رو به خط میخی بهتون می ده!
http://www.iranview.ir/index.aspx?tm=&cat=&subcat=&book=pars

واکنش فرزند احمدی نژاد به پیامک درباره پدر [ May 02, 2008 ]
-احمدي نژاد در سال 1392: من نه استاندار بودم نه شهردار بودم و نه رئيس جمهور بودم من هيچ کدام از اين ها نبودم من فقط اشتباهي بودم!?>
فکر مي کنم پس ازپايان سريال مرد هزار چهره اولين پيامک طنزي که برام اومد همين بالايي بود،ازاين دست پيامک ها کم به دست من نمي رسد و من هم مثل بقيه مي خندم و براي دوستام مي فرستم و...،اما نمي دونم اين آخري چرا يه جورايي من رو به فکر واداشت،...من اشتباهي بودم.
چند وقت پيش بابام (دکتر احمدي نژاد) تعريف مي کرد که يکي از اين آقايون بهش گفته بودکه مي دوني مشکل شما چيه؟ و بعد ادامه داده بودکه مشکل شما اينه که خارج از دايره هستي براي همين هم هست که چپ و راست ، مدعيان اصولگرايي و اصلاح طلبي {داخل دايره اي ها!!}باهات اين طوري برخورد ميکننn. تواين سه سال به واسطه اخباري که به دست ما مي رسيد و شرايطي که يک نفر مثل من دارد واقعا به اين نکته پي بردم که احمدي نژاد اشتباهي رئيس جمهور شد!آخه نمي شود که يکي بيايد همين جوري بخواهد نون ها رو آجر کنئ ، زنجير اون دايره رو پاره کند و بخواهد که به سمت عدالت(به سمت عدالت) حرکت کند و نخواهد در اين بين سهم دوستان داخل دايره را بدهد ، کسي بيايد که نخواهد ...،
خلاصه اين که تو اين دوره زمونه که اتحاد يک حرکت کمياب اجتماعي است با کمي دقت مي توان شاهد شکل گيري يک اتحاد بزرگ اصول گرنمايان(+)اصلاح طلب نمايان_ در جهت دوختن و اتصال نقاط آسيب ديده دايره و همچنين بيرون انداختن نفوذي هاي احمدي نژادي در دايره_بود که خوشبختانه فکر مي کنم اين اتحاد تا سال آينده به 100% برسد.
احمدي نژاد اشتباهي بود چون معادلات نبايد اينجوري جواب مي داد و اشتباهي بود چون صاحبان اصلي اين انقلاب (مردم) حامي او بوده وهستند و اشتباهي خواهد بود تا وقتي بخواهد با مردم باشد.
......................
*هر گونه نقل قول يا انتقال اين مطلب در همه جا بدون اجازه جايز است.
**"حمله فرزند احمدي نژاد به منتقدين دولت " تيتر مناسبي براي دوستان تابناک و آفتاب و مهتاب و شبتاب و غيره
***موضوع بعدي مقاسيه اي است بين....
****ياعلي
وبلاگ علیرضا احمدی نژاد

یه اتفاق
یک ماجرا رو از زبون دو طرف ماجرا شنیدم.. بقدری تحلیل ها فرق داشت که نگو
عقد بودن و جدا شدن . البته دختر پیشقدم شده و جدایی خواسته. جدا جدا شنیدم اما یه جا تعریف می کنم براتون
مرد: وقتی می رفتیم رستوران انقدر مودب بود که پول رستوران رو حساب می کرد و مثل رفیق بود برام
زن: تو رستوران انقدر این پا و اون پا می کرد که به نظرم می رسید پول تو جیبش نیست و من حساب می کردم.. حتی بعدش چیزی نمی گفت و این پول همراه نداشتنش منو دیوونه می کرد
.
مرد: ساعت ها باهاش قدم می زدم
زن: تو مسیر های سربالایی وسط زمستون با اینکه می دید لباسم کمه پیاده این ور و اون ور می برد منو.. گاهی وقتها از شدت خستگی و سرما می خواستم همون جا بشینم زمین و گریه کنم
.
مرد: وقتی با خانواده ش قهر کرد خیلی تلاش کردم مستقل شه و بتونه رو پای خودش وایسه
زن: وقتی با مادارم دعوام شد حسابی تشویقم کرد که قهر کنم و برم خونه عمه م. انگار نه انگار که باید ما رو آشتی می داد
.
مرد: لوازم قدیمی و سفالی دوست داشت
زن: به جای کادو هی برام کوزه گلی می آورد
.
مرد: وقتی دوستش فوت کرد هی بهش زنگ می زدم. آخه منو نمی خواستم فراموش کنه. می خواستم حالش رو بپرسم..
زن: هی بهم زنگ می زد و به جای دلداری همش می گفت چرا به من توجه نداری؟..
.
.
مابقی عدم تفاهماتشون! هم از همین جنس بود..
راستش اولش حسابی شوکه شدم.. می بینید یه زبون فارسی می تونه چقدر از نظر آدما تفاوت داشته باشه
این دوتا بزرگترین اشتباهشون این بود که یادشون رفته بود اصطلاحاتشون رو برای هم معنا کنند.
یکی ممکنه عاشق پیاده روی باشه اما اگه توضیح نده ممکنه واسه اون یکی بی توجهی تعبیر بشه
ممکنه من عاشق لوازم قدیمی باشم اما شاید دوست نداشته باشم همسرم بهم کوزه کادو بده
.
همه چی تو رابطه ی این دو تا تموم شده و برگشت پذیر نیست. اونم واسه یه بازی احمقانه. وقتی دعواشون شده چنان بدجور پل ها رو پشت سرشون خراب کردن که جاده پودر شده
این یکی زنگ زده سر خاوهر اون داد شزده. این یکی با چاقو رفته دیدن خواهر اون یکی
زن ۳۱ ساله و مرد ۳۵ ساله..
متاسفم واسه خودمون .. وقتی از ماشین پیادمون می کنن می زنیم جاده رو منفجر می کنیم تا بقیه هم بیفتن تو دره
.
.
اومدم بگم دچار بحران هویت شدم..

تا دیروز مشاورم می گفت و من چیزی احساسا نمی کردم. دیشب سر کلاس زبان خودم هم به این بصیرت رسیدم

حالا این چی چی هست. به زبون خودمون که خودم هم حالیم شه یعنی بی انگیزگی یه جورایی..
یعنی ندونی چرا باید تلاش کنی و واسه کی باید تلاش کنی و اصلا چه مدلی باید تلاش کنی
قبلنا خیلی دلم می خواست پیشرفت کنم و آدم مهمی شم و از کمربند و دامن هر آدم مهمی آویزون می شدم که ازش یاد بگیرم چطوری بزرگ شم و مهم شم و هی کتاب می خوندم و هی کار می کردم و هی می پرسیدم تا رشد کنم
بالاخره هم تو یه مقطعی به آرزوهای دوران نو جوانیم رسیدم و شدم اون آدم مهمه که تو اون دوران دلم می خواست
اما یه روزی اون انگیزه هه کلاغ پر شد. انگاری آرزوهام تموم شد.. شاید یادم رفت دوباره ارزش گذاری کنم یا دوباره تعیین کنم که چی دلم می خواد.. نمیدونم دقیقا چی شد. اما یه جمله ی که چی افتاد تو دهنم و یادم رفت داشتم کجا می رفتم
حالا کجاش به جهنم اصلا یادم رفت واسه چی راه افتادم
میدونید مثل چی می مونه؟ مثل اینکه سوار ماشین شی تا از تهران بری رشت
و وسط های راه هی فکر کنی واسه چی دارم می رم؟ برم یا برگردم؟ و...
هی به خودت می گی بابا تو هدف های مهمی داشتی ..
ولی هر چی فکر کنی یادت نیاد اون مهم ها چی بودن و اصلا واسه چی مهم شده بودن.. حالا نشستی وسط زندگی و هی فکر می کنی و از انواع و اقسام روشهای فکر کردن فلسفی. روانشناسی . اجتماعی و غیره و هی مسیر زندگیت رو مرور می کنی و
که آخه پس من داشتم کجا می رفتم و واسه چی می رفتم؟![]()
یادت نمیاد
و ناگهان احساس می کنی که دچار خستگی مفرط شدی و دیگه نمیدونی چه خبره و این جریان از روز به شب هم منتقل می شه و بد خوابت می کنه
.. بگذریم..
خلاصه اینکه به این نتیجه رسیدم که من که راه افتادم و وسط جاده هستم.. پس بهتره همین راه و ادامه بدم و برسم. ایشالاه همون جا یادم می افته دیگه
نه؟
نمیدونم والا.
آرام آرام خواهيد مرد،
اگر سفر نکنيد،
اگر کتاب نخوانيد،
اگر به صداهاي زندگي گوش ندهيد،
اگر آنچه ميکنيد ارزيابي نکنيد،
آرام آرام خواهيد مرد.
وقتي که عزت نفس خود را بکشيد،
و وقتي که به ديگران امکان ندهيد که به شما کمک کنند،

آرام آرام خواهيد مرد.
اگر بنده عادتهاي خود شويد،
و هر روز بر همان مسيرهايي که پيوسته مي رويد. برويد...
اگر مسير خود را عوض نکنيد،
اگر لباسهايي به رنگ مختلف نپوشيد،
و با کساني که نمي شناسيد صحبت نکنيد،
آرام آرام خواهيد مرد.
اگر از عشق ورزيدن پرهيز کنيد،

و همه آن احساساتي که انسان را آشفته مي سازد،
و کساني که باعث مي شوند تا چشمان شما برق زند،
و قلب شما از عشق به تپش درآيد، پرهيز کنيد...
آرام آرام خواهيد مرد.
وقتي که از کارتان راضي نيستيد يا از عشق خود گله داريد،
و قصد نداريد زندگي تان را تغيير دهيد،
اگر خطر نکنيد،
و به دنبال آنچه که در مقابل نامطمئن ها به خطر است نرويد،
اگر به دنبال روياي خود نرويد،
آرام آرام خواهيد مرد...
امروز زندگي کردن را آغاز کنيد!
امروز دل را به دريا بزنيد!
کاري انجام دهيد!
به خودتان اجازه ندهيد که آرام آرام بميريد.
پابلو نرودا

اینبار ایستاده ام
با لباسی آهنین
با کفشهایی ضد آب
بی نفوذ
برای دفاع از لحظه هایم
برای نشکستن نه
که برای حرمت داشتن شکسته هایم
شهریور ۸۶/ آنامهر
..................................................................
گاهی وقتا که بر می گردی به عقب آدم تعجب می کنه بسکه حرص و گریه و غم و غمباد و دق و سکته و مابقی همین خانواده رو یه جا دنبال خودش کشونده و الانم داره زندگی می کنه
انگار نه انگار که روزی هوار می زده الانه که بمیرم..
نتیجه اخلاقی: زندگیتو بکن جیگرم
......................................................................
بگذریم.. این دو تا فرم بالایی قطع برنامه ی عادی و بزرگداشت یه سالگرد تو اردیبهشت پارسال بود
+ راز بي اخلاقي مسلمانان را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب...

کلاس زبانی که میرم جالبه
قبلا از معلمش حرف زدم که یه آدم باکلاسه و همش لابلای حرفاش بی منظور می گفت تو این محله لات و قاچاقچی زیاده و می ترسید ماشینش کنار خیابون خط بیفته... ماشینش رو تو همون محله خودشون دزدیدنو...
هر چند بعد از سه ترم بالاخره فهمیده ما ها هم تو همین محل زندگی می کنیم و می گه آدمای بیرون بد هستن نه شما![]()
و اما خود بچه ها
کلا ۶ نفر هستیم. زیاد بودیم ریزش داشتیم
اسم ها مستعار هستند:
۱. صدف: ۳۲ ساله مادر یک دختر ۱۳ ساله و یک پسر ۱۰ ساله
تو خونه شوهر دیپلم گرفته و لیسانس حسابداری و دانشجوی ارشد مدیریت.. مدیر یک شرکت کامپیوتری
۲. دریا: ۲۹ ساله. مادر یک دختر ۶ ساله که همونجا کلاس زبان میاد. مدیر نمیدونم چی چی یه مهد کودک تو عباس آباد. کلاس آشپزی خصوصی هم داره
۳.ساحل: ۲۵ ساله. ۱۸ ساله شوهر کرده. دانشجوی پزشکی. کارمند هواپیمایی
۴. دو تا فنچ ۱۳ و۱۴ ساله هم داریم
و بنده با اسم مستعار شن ریزه!! هم که معرف حضور هستم
.
.
آدمای جالبی ان. از سر کار یا دانشگاه یا پای گاز بدو بدو میان سر کلاس. هی هم درس می خونن و تلاش می کنن و حسابی با انگیزن
یه دفعه از صدف و دریا که داشتن با هم درباره ی تلفظ ها بحث می کردن پرسیدم آخه تو خونه شوهر چطوری انقدر با انگیزه درس می خونید و تلاش می کنید؟ به شخصه من فکر می کنم اگه آدم شوهر کنه کلا مسیرش عوض می شه؟
بهم گفتن اتفاقا دخترا درس می خونن و تلاش می کنن که موقعیت بهتری داشته باشن تو زندگی و نگران آینده شون هستن
ما چون دیگه نمی تونیم موقعیت انتخاب کنیم. واسه بهتر شدن زندگیمون انگیزه ی بیشتری داریم![]()
نه می خوام نقد کنم و بگم خوبه یا بده و نه هیچ چیز دیگه.. همینجوری خواستم بگم ازشون
...
این عکس سر در یه کافی شاپ، نزدیک سینما سپیدست
خیلی خوشم اومد ازش
خلاقیت خوشگلی بود
عکس کامل تابلو رو تو ادامه ی مطلب گذاشتم..
.
.
اخبار دوران نبودگی ام:
۱. شکلات داغ همین تابلو بالایی خیلی خوشمزه ست
۲. تو محل کار قبلیم رئیسی که باهاش حرفم شد و استعفا دادم اخراج شد و معاونی که اون موقع حق رو به من داد جانشین شده.. خیلی فکر می کرد که من برمیگردم اما وقتی باهام تماس گرفت و گفتم نه، خیلی تعجب کرد
جایی که کار می کنم به معروفی قبلی نیست.. اما اینجا یه چیزی داره که اونجا نداشت
اینجا آدما تراکتور نیستن. آدمن و اجازه دارن خسته بشن.. تشویق بشن و عجیبه که همین باعث خلاقیت عجیبی می شه
انگار تو هی یه کاری می کنی که هی رییس مرکز بهت بگه آفرین
۳. حتما خبر دارید امتحان آیلتس با همکاری سازمان سنجش اولین دورش همین چند روز پیش برگزار شد و این خبر خوشحال کننده ای بود/ و دانشگاه تبریز هم نماینده برگزاری امتحان تافل شد
ظاهرا هر دوشون ۶ ماه یکبار امتحان می گیرن.. اخبار تو سایت سازمان سنجش هست..
این قضیه منو خیلی خوشحال کرد. هر چند خودم در حد این مدرک نیستم هنوز، اما یه انگیزه ی خیلی قوی می شه واسه رسیدن بهش.. امیدوارم
۴. کشف جدید این هفته: هیچ وقت به کسی برای تموم عمر اعتماد نکن. آدما همیشه احتیاج به امتحان شدن و به روز شدن دارن -درباره ی خودمون هم صادقه به گمونم-
مثل اون بچه فیلی که تو بچگی به پاش طناب می بندن و یه سر طناب به درخت بسته می شه. تو بچه گی زورش به طناب نمی رسه و کنار درخت می مونه و تو بزرگسالی هم هیچ وقت هوس نمی کنه یه بار دیگه امتحان کنه و اصلا به این فکر نمی کنه که با یه قدم برداشتن طناب پاره می شه
حکایت ما و رفتار اطرافیانمون هم همینه. اگه یه بار اعتماد کردیم دیگه تکون نمی خوریم و اگه یه بار بدی دیدیم دوباره تو یه شرایط جدید موقعیت رو نمی سنجیم. یا همیشه فاصله می گیریم یا واسه همیشه می چسبیم
و وقتی بنا به جبر تغییرپذیری شرایط و آدما ازشون سیلی محکمی می خوریم تنها حرکتمون شوکه شدنه
۵. یکی از آدم هایی که محل کارم رفت و آمد داره و سه سال از من بزرگتره، رسما و البته کمی غیر رسمی! ازم خواستگاری کرد
فکر می کنید اولین حرکتم چی بود؟ به شدت ترسیدم و برای لحظاتی اعتماد به نفسم رو از دست دادم و حرف رو عوض کردم
وقتی فرداش اس ام اس زد که چه می کنی؟ گفتم فرصت بده فکر کنم و اون متعجب پرسید که : تو که هیچی از من نمیدونی رو چی می خوای فکر کنی؟!
راست می گفت. اما لازم دارم اول خودم بفهمم می خوام شوهر کنم یا نه
لطفا سرم هوار نزنید که با این سن و سالت تازه می خوای فکر کنی و...
من می ترسم. از روبرو شدن با آدمی که باید بهش بگم من کی ام و خانوادم کیه و خونمون کجاست و این نقاب خانم مشاور بیرونی با واقعیت زندگیم سازگاری نداره برام ترسناکه
حس اینکه بفهمه متراژ خونه ما چقدره و..
دستم نندازید.. اون ذهنیتی که از من بیرون ساخته می شه با خونه خیلی فرق داره
اگه چند وقت پیش بود راحت می گفتم نه و خودم و خلاص می کردم. اما از نه گفتن خسته شدم. پیش خودم گفتم تو که باید یه دفعه با این واقعیت روبرو بشی الان وقتشه
هر چند ساعتی یه بار پشیمون می شم.. نمیدونم چطوری باید براش توضیح بدم. اینکه خودش قبول کنه و نه خیلی مهم نیست. اینکه پدر مادرش چه جوری می خوان نگام کنن خفه م می کنه.
.
اصلا من تازه ۶ ماهه وضعیت مالی کارم خوب شده و همین حدوده که داریم به یه آرامش و ثبات نسبی می رسیم فکر اینکه یه آدم جدید وارد زندگیم بشه و دوباره استرش شروع شه "شکلکی که نفس عمیق می کشه"
فعلا بهش گفتم تا سه شنبه صبر کنه. بهانه آوردم سرم شلوغه.. بعدش بهش می گم که وقت واسه شناخت همدیگه میذارم یا کلا جوابم منفیه
هر چند ساعتی صدبار نظرم عوض می شه
ادامه مطلب...

روان شناسان شخصيتي براين عقيده اند که شماره تولد، شما را از آن چيزي که مي خواهيد باشيد دور نمي کند ، بلکه مانند رنگي است که نوع آن و زيبايي اش براي افراد مختلف متفاوت است . به مثال زير توجه کنيد :
برای مثال: من متولد 23 دی 1356 هستم . دی ماه دهم (10) سال است پس :
1356+10+23 = 1389 = 1+3+8+9 = 21 = 2+1 = 3
شماره تولد من 3 است و اکنون مي توانم آنچه راکه مربوط به اين شماره است با خود مطابقت دهم .
تفسير اعداد
1- خالق و مبتکر :
" يک " ها پايه و اساس زندگي هستند . هميشه عقايد جديد و بديع دارند و اين حالت در آنها طبيعي است . هميشه دوست دارند تمامي کارها و مسائل بر حول محوري که آنها مي گويند و تعيين مي کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند ، گاهي خود خواه مي شوند . با اين حال " يک " ها بشدت صادق و وفادارند و به خوبي مهارتهاي سياسي را ياد ميگيرند . هميشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند ، چون عاشق اين هستند که " بهترين " باشند . در استخدام خود بودن و براي خود کار کردن بزرگترين کمک به آنهاست ولي بايد ياد بگيرند عقايد ديگران ممکن است بهتر باشد و بايد با رويي باز آنها را نيز بشنوند .
2- پيام آور صلح :
" دو " ها سياستمدار به دنيا مي آيند ! از نياز ديگران خبر دارند و غالبا پيش از ديگران به آنها فکر مي کنند . اصلا تنهايي را دوست ندارند . دوستي و همراهي با ديگران برايشان بسيار مهم است و مي تواند آنها را به موفقيت در زندگي رهنمون سازد . اما از طرف ديگر ، چنانچه در دوستي با کسي احساس ناراحتي کنند ترجيح مي دهند تنها باشند . از آنجايي که ذاتا خجالتي هستند بايد در تقويت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آنها را از دست ندهند .
3- قلب تپنده زندگي :
" سه " ها ايده آليست هستند ، بسيار فعال ، اجتماعي ، جذاب ، رمانتيک وبسيار بردبار و پر تحمل . خيلي کارها را با هم شروع مي کنند اما همه آنها را پيگيري نمي کنند . دوست دارند که ديگران شاد باشند و براي اين کار تمام تلاش خود رابه کار مي گيرند . بسيار محبوب اجتماعي و ايده آليست هستند اما بايد ياد بگيرند که دنيا را از ديد واقعگرايايه تري هم ببينند .
مابقی در ادامه ی مطلب
پ.ن: این مطلب برام ایمیل شده بود
پ.ن۲:عکس تزیینی است!
ادامه مطلب...



