تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................

 1. هر چیزی احتیاج به تلاش داره و پشتکار.. حتی یادگیری رقص عربی! جلسه ی اول حسابی ماهیچه هام گرفت و تو ذوقم خورد. فکر می کردم این کلاس یه چیزی تو مایه های رقصیدن و خندیدنه

اما معلمم حتی یه لبخند هم نزد. اصلا هم اجازه نمی داد الکی بچرخم و همش می خواست تمرین کنم و البته تو کارش حسابی دقیق و با حوصله بود

تو لحظاتی واقعا گیج شدم. حالم گرفته شد. حتی واسه جلسه ی دوم کلی فکر کردم که برم یا نرم و بالاخره موفق شدم و جلسه ی دوم رو کنسل کردم!

تا جلسه ی سوم خودم رو قانع کردم و تمرین کردم و هی دست و پام می گیره هنوزم، اما ذوق اینکه می تونم در آینده ی نزدیک مثل ماهی وول بخورم خیلی انگیزه می ده بهم

 

2. این روزا سر و کله ی یه ویروس پیدا شده که اولش شاگردام دل درد و سرگیجه می گیرن و بعدشم راهی بیمارستان می شن

و وقتی زیر سرم هستن و بهشون زنگ می زنم که حالشونو بپرسم بیشتر از دردی که دارن تحمل می کنن گیجی و اضطرابشون رو سرم آوار می شه

انگاری ازم می پرسن که آخه الان وقتش بود. هفته دیگه کنکوره

دلم می سوزه براشون. این همه اضطراب فقط واسه یه امتحان تعیین سطح واسه ادامه تحصیلات

 

اولین سالی که کار می کردم دختری بود به اسم مهدخت

چند روز بدون اینکه به من بگه پشت سر هم شبا کم خوابید و زود بیدار شد و درس می خوند

یه روز که کتاباشو زده بود زیر بغلش و داشت می رفت کتابخونه تو خواب و بیداری تصادف بدی کرد

وقتی منتقلش می کنن بیمارستان تا 6-7 ساعتی حافظه اش درست کار نمی کرد و حتی اسم خودش رو هم یادش نبود

 فقط یه ریز می گفته به خانم طلوعی (اسم مستعار من!)  زنگ بزنید و بگید درس نخوندم .بیاد برام برنامه ریزی کنه. مسئولین بیمارستان هم شماره منو تو گوشی موبایلش پیدا کردن و بهم خبر دادن

زنگ زدم به پدرش و تقریبا همزمان رسیدیم بیمارستان

 

وقتی رسیدم ، دکترش گفت لعنت به این کنکور . انقدر اضطرابش تو ذهن بچه نشسته که تو این وضعیتم فقط حواسش به درسه

پدر و مادرش رو نشناخته بود.

اما به محض اینکه وارد اتاق شدم و رفتم کنارش، خودشو با زحمت بلند کرد و انداخت تو بغل من که خانم طلوعی تو رو خدا کاری کنید

دیگه قبول نمی شم نه؟

اون روز در حالی که موهای پر از خونش رو نوازش می کردم از خودم هم بدم اومد که منو به واسطه ی این امتحان خوب یادش بود

 

 

3. این هفته یه کتاب جالب خوندم

آیا تو آن گمشده ام هستی

باربارا دی آنجلیس

ترجمه هادی ابراهیمی

 

سه بخش داره. بخش اول درباره ی اینکه چرا انتخاب های اشتباه می کنیم و اصلا چرا عاشق می شیم حرف می زنه

 

بخش دوم درباره ی اینکه  آدم های اشتباه اصلا یعنی چی می گه.

و بخش سوم اینکه حالا یه رابطه ی عاشقانه ی درست چه شکلیه حرف می زنه

با اینکه درسی نبود. اما خیلی مفید بود

توصیتا!! بخونید

 

4. مراقب خودتون باشید ویروسی نشید. ظاهرا ساندویج های بیرون شدیدا این ویروس رو که قبلا تو معده مون جا خوش کرده، فعال می کنه

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 23 خرداد1387 توسط شعله |

۱. به کنکور کارشناسی چیزی نمونده

امروز به نظرم رسید خودم هم پا به پای بچه ها خسته و غرغرو شدم

با این تفاوت که بچه ها غر به من می زنن و من آرومشون می کنم. منم به مامانم غر می زنم و مامان آرومم می کنه

تو هفته ی گذشته که با موج شدید خستگی و امکان بریده گی قریب الوقوع شون!  روبرو شدم، یهو یه مثال به ذهنم رسید که عجیب هممون آروم شدیم

یه تونل... شاید تا آخرش تاریک دیده بشه اما همه مطمئنیم که ته تونل همه چی روشن می شه

این می تونه آرامش دهنده باشه. اما توقف وسط تونل هیچی رو عوض نمی کنه. امروز که داشتم این موضوع رو برای یکی از شاگردام توضیح می دادم یهو چشاش برق زد و گفت اگه ببینم یکی وسط تونل داره آروم می ره یا وایساده به خودم می گم عجب دیوونه ایه. خوب بره بیرون بعدش هر چقدر خواست وایسه

۲. در مورد پست قبلی ممنونم. من گیج شدم. اولین بار بود که با آدمی برخورد کردم که تو همون برخورد اول که اتفاقا کاملا رسمی و کاری هم بود و بعدش خواست منو برسونه اینطوری رفتار کرد

اگه یکی همش از آدم تعریف کنه تو اولین جلسه واسه من فقط دو تا معنا داره:

۱. چه سری، چه دمی، عجب پایی!!

۲. داره اعتماد به نفس پایین خودش رو لابه لای حرفاش گم می کنه و در واقع یادشم نمی مونه چی داره بهت می گه

و اگه تو اولین برخورد ایراداتت رو بگه به نظرم می خواد خودش رو مهم و منتقد جلوه بده و اینکه : ببین تو از من پایین تری و من می تونم کمکت کنم. یعنی بذار کنترلت کنم ـ یه جورایی- تا احساس آدمای مهم رو داشته باشم

و اگه تو اولین برخود از دو روش استفاده کنه..  نمیدونستم چی می شه

این لیست بالا کامل نیست هر کسی که فکر می کنه نظری داره حتما بهم بگه

خلاصه اینکه موندم معطل این دیگه چه جوریه و فهمیدم هنوز درباره ی برخورد آدما خیلی گیج می شم و نمی فهمم

 اگه شماها رو نداشتم چه می کردم

پ.ن۱: امروز تهران خیلی خلوت بود.. خیلی خوب بود. نه کسی عصبی بود و نه کسی عجله داشت. تازه آدما موقع رد شدن از خیابون به ماشینا تعارف می زدن و برعکس!

نتبجه ی اخلاقی: ما بد نیستیم. کلافه ایم

پ.ن۲: ما که مسافرت نمی ریم و هممون تو فضای گنجشکیکی خونمون می مونیم، گیج شده بودیم که چطوری می شه خوش گذروند

بعدش دیدم انگاری می شه با کمی دقت به خواسته های بقیه هم خوش گذروند. مثلا هر روز، روز یک نفر بشه و غذای مورد علاقه اونو بپزم و لیست بگیریم که تو این چند روز هممون چه کارهای انجام نشده داریم و .. جالب اینجاست که همه با علاقه این لیست رو دنبال می کنن

البته یه از خود گذشتگی عظیم هم می خواد مثلا آشپزی می شه مال خودت و یک سری خرده فرمایشات ریز

اما خوب این وسط می شه بقیه رو هم بلند کرد به رقص امتحان کنید..

پ.ن۳: یه مسابقه ی اس ام اس زنی امروز به امام دیدم که یه جمله باید می فرستادی. نفرستادم اما به نظرم رسید یه جمله می زدم

یتیم شدیم امام 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 خرداد1387 توسط شعله |
اگه شما آقا باشید

و به یک دختر که تازه آشنا شدید (۱ساعته!) هی از خوبی هاش تعریف کنید که چقدر صدات قشنگه و چقدر خوب حرف می زنی و چقدر با وقاری و..

و البته نقاط ضعفش رو هم یاداوری کنید که بهتره لاغر شی و اون وقت بهتر می شی

واسه درسش: اگه ارشد قبول شی عالی می شه و خیلی بهتر می تونی کار کنی

واسه کارش: هی تند و تند راهکار بدید و هی از کارش تعریف کنید و در عین حال توضیح بدید که چه کنه تا بهتر شه و الحق والانصاف راهکارها اساسی باشه

خلاصه درباره ی خوب و بدش هی نظر بدید تا جایی که خودتونم نفستون بند میاد

اینا یعنی چی؟

این آدم منظورش چیه؟

 

والا به خدا اینا رو نتونستم کنار هم حلاجی کنم. یکی بهم بگه این آدم چی تو کله ش بوده

.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 خرداد1387 توسط شعله |
شوک خوبی بود اما احتمالا گذرا.. یک متخصص قبول نمی کند در جمع ما بماند چون به زودی با توقع زیاد حذفش می کنیم

   

- قبول این مسئولیت امکانات زیادی می خواهد که ما در فوتبال ایران آن را نداریم و حاضر هم نیستیم برای آن سرمایه گذاری کنیم

- امکانات کم است اما انتظار مردم زیاد است. تنها چیزی که آنها قبول دارند فقط قهرمانی در آسیاست و اگر در آسیا قهرمان نشویم تمام چیزهایی که ساخته ایم خراب می شود. من این را می دانم. به سرنوشت مربیانی که قبل تر از من در پرسپولیس بوده اند توجه کرده ام..

- وقتی انتظارات زیاد است و امکانات کم، کار کردن خیلی سخت و حتی غیر ممکن می شود

- به باشگاهی می روم که بتوانم با امکاناتش آن تیم را قهرمان کنم و قطعا در کادر فنی از کسانی استفاده می کنم که با تجربه باشند. می خواهم با کادری با تجربه و بازیکنانی حرفه ای کارهای بزرگ انجام بدهم.

- هر جا بروم ما همگی افتخار هم هستیم... من اگر بتوانم در کشوری دیگر کار کنم و جای جدیدی برای مربیان ایرانی باز کنم این باعث پیشرفت فوتبال ایران می شود

متن ها برگرفته ازگفتگوی قطبی با ایسنا

 بخوانید:

افشین قطبی در ویکیپدیا

نقاشی های جالب همسر افشین قطبی

گویاایران قدرت نگه داشتن نیکان راندارد

جنتلمن ایران جای تو نیست؛ از آنجا برو

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 خرداد1387 توسط شعله |
اصلا برای چی عضو این همه خبر نامه و مجله و روزنامه شدم؟

نونم چقدر حلاله وقتی سه تا مرد از شدت شرم خودکشی می کنن. اونم برای حقی که بهشون حتی با تحقیر هم پرداخت نمی شه؟

 دستبدنی که با ذوق می خرم چقدر مال منه وقتی می بینی یه بچه دستاش تو آتیش  کهنه گی یه مدرسه سوخته و اصلا دستی نداره که باهاش اشکاشو پاک کنه؟

چقدر حق دارم از تنهایی هام حرف بزنم وقتی می خونی یه جوون ۲۱ سال توی یکی از شهرای جنوبی توی بازداشگاه موقت به سر برده تا تکلیفش معلوم شه که مجرمه یا نه

مسعود شستچی اونجایی که از بازیگوشی هاش و توان پایینش در مقابل مقاومت حرف می زنه خیلی راست می گه

چون لحظاتی تصمیم می گیرم خبر نامه هامو لغو کنم و بچسبم به زیبایی های زندگی

+ این کلیپ رو ببینید..   کودکان کار

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 خرداد1387 توسط شعله |
چاره ای نیست یا باید معمولی زندگی کنی و آرزوهات رو قورت بدی یا باید بالا بالاها بپری و طوفان و باد رو تجربه کنی

۱. برای تبریک عروسی دوستم با بچه های دانشگاه قرار گذاشتیم و رفتیم خونش

هیچ حرفی نداشتم بزنم. من جدیدترین کتاب ها و مدرسین و بچه ها و روش های کار رو می شناختم. یه نرم افزار جدید آموزش زبان داشتم که عالی کار می کنه. یه برنامه دانلود کردم که باهاش می تونم کتاب جاوا بسازم و هی دارم این روزا روش کار می کنم. کار سایتم داره تموم میشه و حسابی خوشحالم اما ناچارم روزانه حداقل یه مقاله بنویسم. یکی از شاگردای دو سال پیشم که تو جشنواره خوارزمی برنده شده توی یه نشریه از من تشکر کرده. و من اینروزا حسابی خوشحالم

تازشم یه کیک جدید یاد گرفتم بپزم که شبیه کیک های بیرون درمیاد

اما اونجا. پیش دوستای قدیمم فقط یه محکوم بودم که نباید حرف می زدم و هی دستم می نداختن چون: سی سالم شده و هنوز عرضه ی تور کردن یه شوهر رو نداشتم! و از همه بدتر حتی الان دوستی هم که به زور منجر به ازدواجش کنم ندارم که هیچ اصلا دوستی ندارم

چون: هیکلم باربی نیست و خارج از استاندارد هستم و هی می رفتن و میومدن و می گفتن که وای شعله چقدر زشت و چاق شدی. حیوونی.. (این همدردیشون بود)

چون: املم و موهام فقط سیاهه و رنگ و مش نداره(یادم رفت بگم دو هفته ای می شه که رفتم و موهام رو دادن سیاه کردن. انقده خوشگل شدم که نگو!)

چون: می گفتن تنبلم و آرایش نداشتم و ساده رفته بودم

خلاصه به قدری ترکش ها زیاد شد که آخرش بلند شدم رفتم اشپزخونه و ظرف شستن و...

وقتی هم که بعد از غذا ازم پرسیدن چه خبر؟ هی دهنم رو باز کردم و بگم... دیدم هیچی ندارم واسه گفتن به این جماعت

۲. یادتونه گفتم دوشنبه یه جلسه و از این حرف ها؟

اون آقاهه اومده بود مرکز پیش رییسم و من همش انتظار داشتم یه چیزی بشه. میدونید چی شد؟ از رییسم خواهش کرده بود که اون منو قانع کنه که اون هیچ وقت قصد آزار منو نداشته و اینا همش اتفاقی بوده و.. (نمیدونم چرا وسط حرفهای اونا یاد دوستی خاله خرسه افتاده بودم)

یه پیشنهاد عجیب هم ازش شنیدم که مغزم ۵ بار(دقیقا ۵ بار) سوت کشید. گفت:

برات خونه می خرم. خرجت رو میدم. خودم اصلا ازدواج نمی کنم. به شرطی که قبول کنی ساعت هایی با من تلفنی صحبت کنی یا بیرون بیایی

خیلی جا خوردم. این پیشنهاد رو پارسال از یکی دیگه شنیده بودم و بهم حسابی برخورده بود که مگه جزام دارم یا ایدز که نمی خواد زنش بشم؟

واسه همین دیدم حالا که ۲ بار، دو نفر مختلف دارن یه پیشنهاد واحد می دن باید مشکلی وجود داشته باشه.

واسه همین چسبیدم بهش که یالا توضیح بده این دیگه چه پیشنهادیه

هی سرش رو انداخت پایین و هی من اصرار کردم. در نهایت با کمال شرمندگی و ادب! گفت:

اگه ازت خواستگاری می کردم، رد می کردی. اصلا در حد این کار نیستم. اما بهت، به راهنمایی هات، به همفکری هات، به تکیه گاه شدنت، به بودنت احتیاج دارم. پس این تنها پیشنهاد مودبانه ای بود که به ذهنم رسید

حسابی رفتم تو فکر. اون آدم قبلیه هم تو همین مایه ها گفته بود + اینکه گفته بود اگه بفرستمت تو آشپزخونه از عذاب وجدان می میرم

طاقت نیاوردم به یکی از همکارای روانشناس زنگ زدم و گفتم و اون فقط با صدای بلند خندید و گفت معلومه خیلی دوستت داره

!

از دوشنبه تا حالا دارم فکر می کنم. انگاری یه جاهایی باید یا یه چیزایی تغییر کنه یا پذیرفته شه

نتایج افکارم رو با شعر آنامهر بخونید:

 

.

فقط بر فراز سرمای سنگی صخره از سقوط می ترسیم

گویی نمی بینیم به آسمان نزدیک شده ایم

خیلی ساده دیشب فهمیدم

پرواز ، کفش نمی شناسد

آنامهر/خرداد۸۷

.

اگه ربط پیدا نمی کنید مشکل خودتونه!

+ دعا کنید ارشد قبول شم.

+ سر اولین فرصت به پیغام های خصوصی جواب می دم. این چند روزه کمی سرم شلوغ بود

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 خرداد1387 توسط شعله |

  Florence Scovel Shinn                                     

 

(1871-1940)


کتاب مورد علاقه ی من "چهار اثر از فلورانس اسکاول شین " است .دوسش دارم

فقط قوی و بسیار دلیر باش تا بر حسب تمام شریعتی که بنده ی من موسی تو را امر کرده است متوجه شده عمل نمایی. زنهار از آن به طرف راست یا چپ تجاوز منما تا هر جایی که روی کامیاب شوی. این کتاب تورات از دهان تو دور نشود بلکه روز و شب در آن تفکر کن تا بر حسب هر آنچه در آن مکتوب است متوجه شده عمل نمایی زیرا همچنین راه خود را فیروز خواهی ساخت و همچنین کامیاب خواهی شد. و

 این کتاب این شکلیه. یه جمله از کتاب مقدس و تفسیرش...  و 

این جمله رو خیلی بهم داده. یعنی به مشکل برخوردم و کتاب رو باز کردم و همین مضمون اومده

نوشتم تا فراموشش نکنم و شاید شما هم دوست داشته باشید

تعدادی از جملات کتاب

سایت فلورانس اسکاول شین

ده فرمان موسی رو هم تو ادامه ی مطلب می تونید مطالعه کنید

...

پ.ن: خیلی می خوام این گزارش رو بخونید

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 خرداد1387 توسط شعله |
 

  

من موفق نشدم ببینم. خیلی خوشحال شدم تو سایت الف فیلمش رو کامل گذاشته بود

لینک مصاحبه با مهران مدیری در برنامه مثلث

اگه شما هم دوست داشتید و ندیدید می تونید ببینید

خیییلی ممنونم

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 خرداد1387 توسط شعله |

نمیدونم چرا همه یه جورایی شدیم

تلویزیون، رادیو، ماهواره، ترانه ها ، داخل خونه و حتی توی کوچه و خیابون یه چیزی خیلی شنیده می شه:

تقصیر (بابا. مامان. دولت. همسایه.و...) هست که الان این اتفاق برام افتاده

از یک راننده می پرسن چرا یه طرفه اومدی؟ می گه بقیه هم میان

از یه رییس می پرسن چرا فلان کار رو کردی؟ می گه بقیه ادارات مگه نمی کنن؟

از مجلس می پرسن چرا گرونی داریم؟ می گن مگه تو کشورای دیگه نیست؟

از شاگردم می پرسم چرا نمرت کم شده؟ می گه همه ی دوستام کم شدن

به داداشم می گم چرا فلان کار رو کردی؟ (این باهام رودربایستی نداره) و فحشم میده که به تو چه؟ تقصیر مامان و خودته و کره ی زمینه! که این کار رو کردم. بیشتر فشار میاری و می پرسی و جواب می خوای می گه: پس خودت چی؟ یا ولم کن اعصاب ندارم

معاون می گه تقصیر رییسه. مدیر می گه معاون کمکم نکرد. مامان می گه دخترم کمکم نمی کنه. دختره می گه مامانم هوامو نداره.............

یه چیزی اینجا به طور همگانی فراموش شده.

انگاری هممون از آب یه چاه خوردیم و دچار یک خصلت مشترک شدیم و اونم عدم قبولی یا پذیرفتن مسئولیت کارهامونه

ههمون دست بگیر پیدا کردیم. حاضر نیستیم چیزی عرضه کنیم.

یکی هم که پیدا می شه مسئولیت کار خودش رو قبول کنه، مابقی ذوق زده همه چی رو رو سر همون فرد می ریزن و کلی هم ذوق می کنن که وجدانشون بالاخره راحت شد

باید فکر کنم. باید فکر کنیم. نمیدونم از کجا به این نتایج و شونه های بی گناه خودمون رسیدیم و همه ، همه جا مقصرن جز ما

+ لطفا برداشت سی یا سی  نکنید. این جریان همه جا دیده می شه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 خرداد1387 توسط شعله |


CNN این نظرسنجی را منتشر کرده است: «آیا نشریات اروپایی باید کاریکاتورهایی را از پیامبر [حضرت] محمد منتشر کنند؟» برای شرکت در نظرسنجی به این صفحه بروید. نتیجه نظرسنجی هم جالب است.

از وبلاگ طلبه ای از نسل سوم

پ.ن: موندم معطل که  آیا خبرگزاری ما هم باید این نظر سنجی رو بذاره " آیا تصویر حضرت مسیح رو می شه کاریکاتورش رو کشید" یا نه؟!

 

پ.ن مهم!:

همین الان فهمیدم اشلی ارشد قبول شده

خیلی خوشحالم. خیلی تبریک می گم. خیلی آرزوی موفقیت می کنم برات. خیلی لیاقتش رو داری

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 5 خرداد1387 توسط شعله |
امروز روز افتضاحی بود. روحاً خسته شدم. اومدم غر غر کنم

صبح خصوصی داشتم تا ۱

رفتم مرکز مشاور اولم تموم شد.. تا اینجا همه چی آروم بود

یهو منشی مرکز اومد گفت خانم فلانی(رییس مرکز) گفت که دوشنبه باهاش جلسه داری. گفتم چیزی شده؟

گفت : نه. آقای م هم میاد . آه از نهادم بلند شد. هر چی پرسیدم من چرا باید باشم؟ آخه و...

گفت: من نمیدونم خواستن که تو هم باشی

این آقای م از همکارامه.  پارسال بهش یکی از دوستام رو معرفی کردم. هی ازم خواستگاری می کرد منم گفتم منکه نمی خوام شوهر کنم اما فلانی دختر خوبیه. می خوای معرفیتون کنم ببینید اخلاقتون به هم می خوره یا نه؟

گفت خوبه. چند ماهی مثلا آشنا شدن و هی واسه تشکر این اقا برام کادو و دست گل می آورد

تا اینکه بینشون شکرآب شد و حالا هی زنگ می زد که تقصیر تو بود و ..(قبلا یه پست واسه این موضوع نوشته بودم. واسه یادآوری ماجرا رو دوباره تو ادامه ی مطلب  گذاشتم)

حالا پاشده اومده پیش رییس من و نمیدونم بهش چی گفته

فقط می خوام خفه ش کنم

تو این مدت هم که جوابشو نمی دادم پا شد رفت به یکی از دوستای قدیمیم زنگ زد و یه ماه هی باهاش حرف زده و بیرون رفتن و هی از من بد گفته

اصلا مهم نیست که اون دوست من چرا با اون حرف زده یا چرا من انقدر خرم که اطرافیونم رو یه مشت... پر کرده

حالا اومده تو محل کار من

دارم منفجر می شم. فقط خیالم راحته که رییسم آدم خوبیه. اما یعنی من باید ۲ شنبه بشینم جلو یه همچین آدم بچه ای که با ۳۴ سال سن هنوز دنبال مقصر می گرده؟ بشینم و خفه ش نکنم؟

.

بگذریم. ۲ ساعت بعدش یکی از همکارام اومد و برام کتاب نکویی رو آورد. نکویی رو حتما می شناسید مشاور کنکوره. تو کتابش دیدم سال تولدش ۵۷ نوشته. حالم گرفته شد.. من ۵۶ هستم. از قدیم می شناختمش (اون منو نمی شناسه) با هم دانشگاه قبول شدیم. اما اون پزشکی و من روانشناسی. بعد از ۴ سال دویدم بیرون و هی کار کردم.. اونم کم زحمت نکشید . اما فرق اینجاست که الان دکترا داره. واسه خودش تو ولیعصر یه آموزشگاه به اسم خودش داره. برنامه تلویزیونی داره. کتاب می نویسه. ازدواج کرده و بچه داره.. و

و

و

و یکسال از من کوچکتره. خیلی دلم سوخت. دقت کنید حسودی نکردم. از کم کاری خودم دلم خیلی سوخت.

کارم تو مرکز تموم شد. بدو اومدم خونه و لباس عوض می کردم که برم کلاس زبان، شنیدم مستاجر پایینیه داره به صاحبخونشون می گه این بالاییا (یعنی ما) خودشون پول آب و برق رو می برن پرداخت می کنن و اون وقت هر رقمی که دلشون می خواد میان به من می گن که بده. از کجا بفهمم که روش نمی کشن و ..؟

دود از کله م بلند شد. چون ۷۰ سالی داره بابام می گه گناه داره اون بره تو صف وایسه(تنهاست. با بچه هاش نساخته اومده جدا خونه گرفته). بابام می گه من پول آب و برقش رو میدم و حساب کتاب می کنه و مامانم می ره ازش می گیره

آتیش گرفتم که حالا داره تهمت می زنه که ازش زیاد می گیریم. خوبی به مردم نیومده

رفتم کلاس و برگشتم. تا رسیدم خونه، خواهرم شیرین ( دوستان می دونن اما برای عزیزانی که تازه دارن حوصله می کنن و می خونن: خواهرم مریضه. بیماری روحی داره و دارو مصرف می کنه) اومد جلو و گفت یالا دستبندتو پس بگیر. گولم زدی برام دستبند خریدی.

(. موبایلم یه طرفه شده بود که خواهرم هوس کرد دستبند داشته باشه. اونم وقتی یه چیزی می خواد هیجی سرش نمی شه. منم واسه اینکه شادش کنم برداشتمش بردم طلا فروشی براش خریدم. پول نداشتم کامل بدم. کارت ملی گذاشتم و قرار شد تا آخر ماه حساب کنم)

خواهرم هم قرار شد ماهی هفت هزار تومن بهم بده. بی قراره. روزی ۳ بار پس می ده و دوباره ازم می گیردش ولی هر بار با دعوا

دیگه طاقت نیاوردم. هنوز کامل در رو نبسته بودم که شروع کردم سرش داد زدن و اونم که پایه ست واسه جیغ زدن

مامانم که این جور مواقع حتما باید طرف اونو بگیره و بدونه اینکه بدونه چه خبره سر من داد بزنه که چرا اذیتش می کنی

بعدشم قیافه بگیره و بره یه گوشه بشینه.. من اگه از بیرون دیوانه نشم اینا خلم می کنن آخرش.

خلاصه. نمی خواد اینا رو بخونید. دیدم کلافه م و خوابم نمی بره. اومدم درد دل کنم شاید حالم خوب شه

 اما نشد



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه 4 خرداد1387 توسط شعله |

 

دلیل اینکه گاه مردم ما را می آزارند این است که روح آن ها توجه الهی و دعای خیر ما را می جوید.

 

اگر برای آنها برکت و آمرزش بطلبیم دیگر آزارمان نمی دهند

از زندگی مان بیرون می روند

 و خیر و صلاحشان را جایی دیگر می جویند

 

کاترین پاندر/ از دولت عشق

 

 وقتی تصمیم گرفتم کمی به آرشیو ذهنیم سر و سامون بدم. اصلا فکر نمی کردم فراموش کردن آزار  آدمهایی که حداقل یه دهه پیش ازشون رنجیدم این همه سخت باشه. جدای فراموش کردن. بیشتر سختی ماجرا دعای خیر و برکت طلبیدن براشون حال آدمو می گیره. خیلی زورم میاد بگم الهی خوشبخت و موفق باشید تو زندگیتون

اما تو هفته ی گذشته به جملاتی یا افرادی به صورت کاملا تصادفی برخورد کردم که کمک کننده بود..

یکیش دوباره خوانی کتاب از دولت عشق کاترین پاندر بود که عجیب تکونم داد

حس اینکه آدما ضربه می زنن چون ضربه خوردن بهتر از اینه که فکر کنی آدما از روی شکم سیری پا رو دمت می ذارن

تو این کتاب یه اشاره ای هم شده به اینکه همه ما یک فرشته کمک کننده داریم که اگه باهاش ارتباط برقرار کنیم بهتر از برقراری ارتباط با خودمون !! نتیجه می گیریم. قبولش دارم هم کتاب رو و هم نویسندش رو

 

پ.ن: الان دیدم یه آدم کنکور ارشد قبول شده. خیلی آرزوی موفقیت دارم براش. خوشحال شدم چون تلاشش ستودنی بود

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 خرداد1387 توسط شعله |
Blog Skin