تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................
پ.ن۱:  برگ چای اگه به موقع چیده نشه، کیفیت خودش رو از دست می ده..تا یه حدی می شه توی شغل یا یه مسیر صبر کرد.. جایی هست که باید چیده شد و نتیجه گرفت

پ.ن۲: تو بن بست راه آسمان باز است.. پرواز بیاموز

پ.ن ۳: کسی نگفت قراره اینجا حذف شه. منظورم این بود که از تک شخصیتی زندگی کردن خودم و قایم کردم مابقی خسته شده ام

پ.ن ۴: اگه یه روز بیدار شدی و دیدی که قرار بوده سه سال پیش از آزادی بری تجریش و الان توی خیابون آریاشهر داری قدم می زنی، با خودت چی فکر می کنی؟  گم شدم؟عوضی اومدم؟

.

این نوشته متن اصلی ندارد!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 تیر1387 توسط شعله |
هوس کردم اینجا رو حذف کنم

یه دیوونه یه بلاگ درست کنه و توش از سه تایی هاش بنویسه و از اینکه سه تا نفر درون یک نفر زندگی می کنن

یه ملکه / یه بچه / یه من

در اینصورت خواننده های قدیمی گیج نمی شن. چون اونجا دیگه چیزی به اسم قدیمی وجد نداره و در نتیجه توضیحی هم وجود نداره

پ.ن: سفید

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 تیر1387 توسط شعله |
۱. متین . مودب . با وقار

۲. منطقی. تاثیر گذار

۳.شیطون. آویزون. پر سر و صدا. مزاحم

سه تا کاملا جدا از هم مخالف هم و اما هر سه در یک قالب

احیانا اگه زمانی هر کدوم از اینا رو دیدید نگران نشید همش در یک قالب جنتلمن جا گرفته و فقط لحظاتی خود فرد رو آزار می ده.

حالم خوبه؟  آره ممنونم

.

یه زخم کهنه روی بالم

یه آسمون که چشم به رام نیست

به غیر واژه ی غریبی هیچی توی ترانه هام نیست

حتی یه آینه پیش روم نیست که اسممو یادم بیاره

تنها ترین مسافر شب تو خلوتم پا نمی ذاره

 

ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی

اگه بگم راز دلم رو  تو هم کنارم نمی مونی

 

دل من از نژاد عشقه      از تو و از ترانه لبریز

یه دنیا غم توی صدامه   مثل سکوت تلخ پاییز

من یه پرنده ی غریبم    من از نژاد آسمونم

میون این همه ستاره    من یه شهاب بی نشونم

 

ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی

اگه بگم راز دلم رو  تو هم کنارم نمی مونی

"زنده یاد ناصر عبدالهی"

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 تیر1387 توسط شعله |
همش از یه سوراخ گزیده می شم

مسلمون نیستم.. مطمئن شدم

یه گوشه ی دلم از یه ور نشتی داره یا درزش خوب گرفته نشده

هر کی می خواد گولم بزنه و دلمو ببره

فقط کافیه:

۱: بهم کم محلی کنه

۲:خودشو مرموز نشون بده

۳:آدم حسابم نکنه

۴:نیمه شب به بعد اس ام اس بده

۵: لبخند بزنه

۶: زیادی حاضر جواب باشه و پسرونه باهام رفتار کنه

۷:به بهانه ی کار و همکاری بهم نزدیک شه

۸: طوری رفتار کنه انگار یکی دیگه تو زندگیش هست و اون براش مهمتره

قسم می خورم عاشقش بشم

می گین نه؟ امتحان کنید

نوشته شده در تاريخ شنبه 29 تیر1387 توسط شعله |
 

باورم نمی شه

شکیبایی مرد

چه زود

 

از او فقط یک صدا یادم مونده

سلام

حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این ناماندگار بی درمان

دوباره بگویمت

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور مکن

........................................................ برای جاودانه شدنش تهنیت و برای از دست دادنش....

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 تیر1387 توسط شعله |
این ماجرای رژیم گرفتن بدجوری آدما رو بی ثبات بار میاره

چند ماه نمی خوری و دو سه ماه بعد دوباره حریص می شی و سه برابر حالت عادی می خوری و این بار از شدت عذاب وجدان می میری

منظورم رژیم غذایی نیست

منظورم لاغری جسمی نیست

البته از اون ورم اصلا منظورم نیست که باید رژیم روحی داشت

می گم تعادل نداریم/ولش کن. با کسی کاری ندارم/ خودم تعادل ندارم

نفهمیدم بالاخره با تنهایی حال می کنم یا ازش فرار می کنم

نفهمیدم بالاخره مطالعه رو دوست دارم یا با اسمش بالا می یارم

نفهمیدم تو خونه موندن رو دوست دارم یا ازش بدم میاد

نفهمیدم بالاخره الان وقتشه یا دو سال دیگه

نفهمیدم بالاخره باید راه برم، بخزم، بپرم، بشینم

جان من نگید هر چی به وقتش

تو همین کشف وقت هاست که فیوز پروندم خوب

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 تیر1387 توسط شعله |
  

 یه گنجیشک پرواز می کنه

اما اگه تو فضای بالاتری بپره، عقاب می خوردش

همیشه فکر می کنم من گنجشکم

شایدم زاییده ی عشق یه عقاب و گنجشکم

هرچی هستم

فقط غریزی از پرواز تو فضای بالاتر می ترسم.. نمی خوام خورده بشم

اگه این ترس لعنتی نبود

شاید می تونستم به جای قل خوردن رو تپه های کنار کوه پایه،

 از خود کوه بالا برم

هیچ وقت ندیدم پرنده ای رو زمین بخزد

غیر از خودم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 تیر1387 توسط شعله |

دنیای کاغذی و رویایی سیندرلا

یادم رفت کتاب رو تو گنجه بذارم

مثل کارت شناسایی گرفتم دستم

 

*******

شاید ایراد کار اینجاست که یادت رفته ته چاهی بودی و هی نور رو میدیدی و کسی نبود دستات رو بگیره

حالا اون بالا کنار نور وایسادی و یادت رفته یکی ته چاه داره خدا خدا می کنه که ببینیش

*******

میدونی مشکل چیه

تو خودت رو درگیر

یه عشق

 یه کار

یه آینده می کنی و همش رو می بازی

و بعد که بیدار می شی

 حتی سکه ت دیگه تو بازار ارزش نون خریدن هم نداره

 

پ.ن: این چهارتا ربطی بهم نداشتن

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 تیر1387 توسط شعله |
یک مراجع:

 تعریف می کرد تو بچگی برادر کوچیکش تف میندازه تو صورتش

وقتی به خانوادش اعتراض می کنه ، جواب می دن چرا چیزی گفتی برنجه؟ تقصیر خودته

این دوست ما هم هر چی زور می زنه بگه من چیزی نگفتم فایده نداره

سالها می گذره و تو بزرگسالی حالا وقتی این پسر ۲۱ ساله شده تو یه درگیری می زنه تو گوش مادرش و مادر بزرگش با دیدن این صحنه سکته می کنه

همه فکر می کنن این بچه چرا یه شبه انقدر گستاخ شده و جالب اینجاست که همه این صحنه ی تف انداختن رو فراموش کردن جز خواهرش و مادر بزرگی که تازه از بیمارستان مرخص شده

.

.

پشت سرش هزارتا چرا و اما و اگر و کاش می خوام ردیف کنم اما حوصله ندارم. با اینکه کولر روشنه گرمای هوا کلافه م کرده

+ پیرزن طبقه پایینی به خاطر نوسان برق کولرش سوخته و تو گرما نشسته .

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 تیر1387 توسط شعله |

یه جا خوندم گاهی وقت ها شیرجه های نرفته کوفتگی های عجیبی رو تن می ذاره

به نظرم جمله ی کامو بود تو بیگانه یا شایدم خاطرات یک دلقک.. درست یادم نیست

می خوام بگم بعضی حرف های نزده هم گلو درد میاره شدید

این روزا بدجوری دلم می خواد یه سیلی بزنم  تو گوش کسی که روزی به جرم شک کردن به عشقش بدجوری زد تو گوشم

دلم می خواد برگردونم رو شلوار یه نفر.. وقتی گفتم داری دروغ می گی به من، سینی غذا رو برگردوند رو لباسم

خیلی می خوام به جای خندیدن و تبریک واسه موفقیت های پی در پی یه دیوونه، بهش بگم حقت بود تو جوب قاطی پوشکهای بچه خیس می خوردی

وای می خوام راه برم تو میدون ولیعصر و هوار بزنم خر بودم یه روزی از تجریش تا فاطمی پیاده اومدم و گریه کردم

چیه؟ (این چیه رو با گردن کج و ابروی کج تر و لب غنچه بخونید.. اینا رو ول کنید. ادای یه بچه تخص رو دربیارید و بگید چیه؟... هان.. حالا شدید مثل من!)

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 تیر1387 توسط شعله |
یکی برای من به زبان خیلی عامیانه توضیح بده چرا بعضی از مردها از حقوق زن ها دفاع می کنن؟

چرا از دله گی و چشم ناپاکی و هرزه گی هم جنساشون انقده افراطی می نالن؟

چرا از سنتی بودن فضا و زن پسند هایی با بوی قورمه سبزی می نالن؟

چرا هی می گن واسه زن ها چه کردید که حالا می خواید براشون روز زن بگیرید؟

با توجه به ذهنیت مسموم خودم نمی تونم هضم کنم که اینا واقعا دنبال دفاع از حقوق زنان باشن

من می گم:

1. یا دنبال یه راه حل جدید برای جلب توجه زنان می گردند

۲. یا مثل یه بچه که یه چیزی برمیداره و خودش هی می گه من دزد نیستم دارن روح سنتی خودشون رو قایم می کنن

۳. فهمیدن نصف آمار مملکت دست زنهاست و دارن سعی می کنن بازدید کننده و طرفدار داشته باشن

۴. هر چی فکر کردم دلیل دیگه ای به ذهنم نرسید

 

پ.ن: توهین نباشه واسه افراد جدا طرفدار حقوق زن.. شما به شغل شریفتون ادامه بدید.. فقط جسارتا ما نمی تونیم همراهی تون کنیم آخه آقامون اجازه نمی ده

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 تیر1387 توسط شعله |
۱. یکی از چکهای تصفیه حسابم روش نوشته شده بود ۱۵۰۰۰۰۰۰

منم فکر کردم همون صد و پنجاه هزار تومن پول کارمه

وقتی بردم بانک فهمیدم یک میلیون و پانصد هزار تومن می شه

تماس گرفتم به پدر شاگردم.. گفت شمالم. برسم تهران میام می گیرمش.. گفت: خیلی عجله نکنید، اینکه پولی نیست خانم

هی دهنم رو مثل ماهی پشت تلفن باز و بسته کردم که بگم چرا خیلی پوله

واسه من خیلی پوله که روم نشد.

اومد تهران و رفتم شرکتش. لابه لای صحبت گفت تا حالا چک صد و پنجاه هزار تومنی نکشیده واسه همین عدد ها رو نمی شناسه

منم خواستم بگم اتفاقا منم تا حالا چک با این مبلغ واسه خودم ندیده بودم که بازم روم نشد

( آخه پول منو جلسه به جلسه می دادن یا نقد دستم می رسید)

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 تیر1387 توسط شعله |
دیروز با یکی از همکارای قدیمی یه قرار کوچولو داشتم در حد یک دقیقه

قرار شد براش یه امانتی ببرم.. مرموز شدم؟ پورسانت معرفی شاگرد ها رو بردم بهش بدم که با یه پسر اومد سر قرار. حال و احوال کردم و پاکتش رو دادم و رفتم پی کارم

امروز زنگ زده بود تشکر کنه گفت دیروز خیلی سر حال نبودم . می بخشی خوب حرف نزدم

گفتم من اصلا متوجه نشدم. فکر کردم جلوی دوستت قیافه گرفتی و داری عشوه میای

گفت نه آدم مهمی نیست ! یه دوست معمولیه. واسه برنامه ای باهاش نیستم

گفتم پس؟

گفت تنهام. می یاد و منو می رسونه و راه می ریم با هم. از تنهایی بهتره

گفتم اگه نمی خوایش الافش نکن. به نظرم از تو خوشش می اومد.

گفت آره ولی مهم نیست امروز فردا بهم می زنم. آدم مورد نظر من نیست

هی خواستم بگم... اومدم بگم  ..

حالا نمی خوام شعار بدم که چرا ما آدما با روحیه بقیه آدما بازی می کنیم و یا شاید گاهی وقتا تلافی می کنیم چون باهامون بازی شده و اصلا مهم نیست که اگه دیگرون با ما چنین کاری کنن از غصه و عصبانیت می میریم

فقط یه سوال: یعنی وقتمون اون قدر ارزش نداره که هی هر کفشی رو که می دونیم اندازمون نیست بازم پامون کنیم و راه بیفتیم؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 تیر1387 توسط شعله |
تو امتحان تعیین سطح قبول شدم

تموم ۱۰ روز رو مثل خر خوندم. گاهی وقتا هم البته غاز چروندم و نخوندم. اما بالاخره تموم شد

امروز تو آموزشگاه هی بهم تبریک می گفتن

مسئول آموزشگاه پرسید چرا صبر نکردی ببینی کلاس تشکیل می شه یا نه تا انقدر سختی نکشی

(منظورش درس ۵ ماه رو تو کمتر از یه هفته خوندن بود)

جواب دادم نمی تونستم صبر کنم که بچه های کلاسمون کی دلشون می خواد بیان سر کلاس

من باید ادامه می دادم. کل تابستون رو صبر کردن مسخره بود. از خونه تا آموزشگاه فقط ۵ دقیقه راهه. و اگه خودمو به این کلاس نمی رسوندم باید می رفتم راه دور که با وقتم جور درنمیومد.

خلاصه حسابی خوشحال شدم

عجیبه. خانمهای متاهل انگیزه های عجیبی واسه درس خوندن دارن

یکیشون گفت تابستونه و می خوام استراحت کنم

یکیش گفت شوهرم می گه کم دیدمت

اون یکی هم گفت همین قدر بسمه

منم که حسابی اینجا ازشون تعریف کرده بودم تو ذوقم خورد

ولی حالا هی برن به تعطیلاتشون برسن منکه تازه ۵ ماه هم جلو افتادم

حالا باید برم صله ی رحم اینترنتی انجام بدم

قربونتون برم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 تیر1387 توسط شعله |
سلام

هنوز وقت نکردم به دوستان گلم سر بزنم. شرمنده م.

کلاس زبانم منحل شد! همون خانم های کلاس یهو احساس کردن زبان خوندنشون کافیه و دیگه واسه ادامه ثبت نام نکردن و منم ضایع شدم اینجا ازشون تعریف کردم

حالا باید دو ترم رو جهشی بخونم و همین چهارشنبه امتحان بدم (فقط ۳ روز وقت داشتم ) و اگه قبول شدم  سه ترم بالا تر از خودم می شینم . بین این دو سطح دیگه آموزشگاهمون کلاس نداشت و منم که می خواستم ادامه بدم و در ضمن تغییر آموزشگاه ندم ناچار شدم این تصمیم رو بگیرم

این امتحان که تموم شه و ایشالا قبول شم در خدمتم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تیر1387 توسط شعله |
 

.

.

دو تا چشم بی تکلف

یه صدای خشک زخمی

یه نگاه بی ستاره

دو تا دست  پینه بسته

دو تا پای خرد و خسته

 که دیگه رمق نداره

از سر صبح تا دل شب می پیچه صدای گاری

تو گوش کر خیابون

توی گرما زیر آفتاب

توی سرما زیر بارون

سر چهارراه  دور میدون

می خوام از شما بخونم

شما که غریبه هستید پیش چشم آشناها

از همیشه تا همیشه

دستاتونو هدیه کردید به نگاه سرد ما ها

..

 کنکور تموم شد و من بچه هایی رو که پول مشاوره داشتن سعی کردم به آرزوشون برسونم

مابقی رو می دیم دست قدرتمند اون بالایی

خدا کنه تک تکشون تو مسیر الهی خودشون قرار بگیرن

آمین

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 تیر1387 توسط شعله |
Blog Skin