.
.
من می گم دیگه بریدم
چیه؟ خسته شدم خوب
حساسیتم تبدیل به یه سرماخوردگی با تب و لرز شده و یه عالمه عطسه و سرفه
رسما افتادم تو رختخواب
من مي گم دلم شكسته است تو مي گي خوب مي شه خسته است
شب قدر ها عادت داشتم برای خدا نامه بنویسم و کاغذ رو تا کنم و بذارم لابلای صفحات قرآن
این دو سال آخر هی شفای شیرین رو می خواستم. یکی شبای قدر، یکی شب هم عاشوراها.. از خود امام حسینش می خواستم
این دو شب پیش اومدم بنویسم بعد سلام نوشتم شیرین مرد... کمی مکث کردم.. دوباره نوشتم شیرین مرد
یهو نمی دونم چی شد به خودم اومدم دیدم دارم گریه می کنم و تو اشکای خودم دو صفحه فقط همین جمله رو دارم براش می نویسم شیرین مرد
هی خواست بپرسم این آخه شفا دادن بود؟ به خودم جواب دادم اگه جاش خوب باشه دیگه چی می خواست
هی خواستم بگم تو به این می گی اجابت؟ باز گفتم اون خودش بیشتر می دونه
بعدش عصبانی شدم و گفتم اگه به جرم خودکشی یه تار مو ازش کم شه این عدالت نیست..جواب اون ده سال آوارگیش چی می شه؟.. بازم به خودم جواب دادم که خودش می دونه داره چی کار می کنه. هیچی بی جواب نمی مونه.. انقدر مظلوم رفت که...
بازم پرسیدم پس تکلیف این دل سوخته ی من* چی می شه؟ ؟ نتونستم به خودم جواب بدم
من مي گم راه تو دوره تو مي گي چاره عبوره
خسته ام. می خوام برگردیم به زندگی عادیمون اما انگاری حالا حالاها نمی شه
فردا میریم مشهد.. این خوشحالم می کنه. بعدش باید بیایم و بریم دنبال خونه تا عوضش کنیم
تو مي گي اول ِ راهي
الان دیدیم لیتیوم گفته بود کسی نیست حواسش به تو باشه جز دوستای وبلاگیت که به قول لیتیوم اینا خیلی هم نعمت بزرگیه
اما نمیدونم چرا یاد شعر صادقی افتادم
دووم بیار خسته نشو از سفر
تنهاییتم بذار رو دوشت ببر
*: یه عالمه فکر کردم که بنویسم من یا ما یا خانوادم که آخرش من رو انتخاب کردم
سوختن اونا با سوختن من فرق داره اونا فقط داغدار بچه شونن
اما وقتی خیلی حرف داری و هی می خوای حرف بزنی نمی دونم چرا حس نوشتنش نمیاد
حداقل روزی دوبار اومدم و صفحه رو باز کردم و ننوشته رفتم بیرون
چهلم تموم شد
تا چهلم من همش تو راهروهای بیمارستان قدم می زدم و شیرین تو خواب من زنده بود
شب فردای چهلم خواب دیدم که تو بیمارستان دارم طبق معمول قدم می زنم که یهو بابام رو صدا کردن.. فهمیدم چی شد. دویدم تو آی سی یو و دیدم تموم کرده. اونجا بهم می گفتن ببین تموم کرد؟ تو این مدت بی خودی منتظر بودی ما که گفته بودیم فایده نداره و برنمی گرده
بیدار که شدم حسابی تعجب کردم. ذهن من هنوز قبول نکرده بود دیگه خواهر ندارم
-
مشکل شروین نسبتا حل شد.. خوشبختانه با هر دو تا مشاوراش سازگاری داره
از روانشناسش خوشش میاد و حرفش رو گوش می کنه و مشاور تحصیلیش رو هم بسیار پسندید. دیشب موقع خواب بمن گفت تو خیلی احساسی مشاوره می کنی، این آقای ... کارش از تو بهتره. منم که نه حوصله تایید داشتم و نه تکذیب فقط جواب دادم اون مرده و تو با مردها راحت تری. نمیدونم تایید کرد یا نه. من خوابم برد
-
به خاطر گردگیری و موندن تو خاک و خاشاک یه خونه ی قدیمی دچار حساسیت شدم و همش سرفه می کنم. دیروز بالاخره رفتم دکتر گفت تب داری! از دیروز که دواها رو خوردم بیشتر سرفه می کنم!
-
حالا باید دنبال یه روانپزشک خوب واسه مامان بگردم. اطمینان ندارم همون دواهای دکتر قبلیشو بخوره. می ترسم. این شبا همش کابوس می بینم که بقیه اعضای خانواده مردن.. غیر از یکبار که کسی نمرده بود و دیدم خودم سرطان گرفتم!! احتمالا می شه هفتم مهر به بعد که از مشهد برگردیم. از یکم تا هفتم مشهدیم. خوشحالم
-
رفتم یه موسسه واسه آزمون های کنکور ارشد ثبت نام کردم. اینطوری خوندم نظم پیدا می کنه..کتابهامم رو نصفه نیمه جمع و جور کردم و لابه لای وقت های بیکاریم می خونم. فکر می کردم حالا که خونه م و سر کار نمی رم وقت زیادی داشته باشم. اما نمیدونم چرا فرقی نکرده. همین کنار مامانم بودن کلی وقت گیره. خصوصا اینکه فهمیدم اینطوری تا قبل از ساعت ۹ شب مال خودم نیستم. نمی تونم دقایق زیادی تنها باشم. نه شب به بعد تا ۱۱ دو ساعت دارم که به درد می خوره اما بعدش از خستگی از پا درمیام.امیدوارم این جریان موقتی باشه..
-
زندگی چقدر پیچیدگی های عجیبی داره.
انگاری نمی شه سرت رو بندازی پایین و زندگیت رو بکنی
حواست باید همه جا باشه.. کسی نرنجه و فرصت نکنی دلجویی کنی
کسی باهات حرف بزنه و تو نشنوی و دیگه وقت نشه دوباره ازش بپرسی..
تنها موقعیت خود آدم نیست که باید براش جوابگو باشی. دورتادورت.. همه ی اطرافت چشم لازم داره
قبلنا فهمیدم باید طوری زندگی کنم که اگه رفتم حسرت نخورم که از دنیا استفاده نکردم
اما الان می بینم که این ماجرا غیر از خودم ،شامل اطرافیان آدم هم می شه
انگاری وظیفه مون سنگین تر از اون چیزیه که تصور می کردم
یه روزی فکر می کردم مریم حیدرزاده چطوری می تونه درباره ی چیزی حرف بزنه که دیگه نمی بینه
چند تا همکار مرد دارم. در واقع دبیرهای کنکوری هستند که با هم کار می کنیم. یعنی شاگرد بهم معرفی می کنیم.
اینروزا گاهی بهم زنگ می زنن که حالمو بپرسن.. منم می خوام خودمو از تک و تا نندازم فقط درباره کار حرف می زنم و چند تا جمله هم درباره ی مامان
بعدش که اونا هم گیج می شن و با چند تا جمله ی رسمی خداحافظی می کنیم
گیر می کنم. . گوشی تو دستم می مونه.
دلم می خواد دوباره بهشون زنگ بزنم و درددل کنم و گریه کنم
مشکل بعدی نیمه شبا دلم می گیره
می خوام اس ام اس بزنم و چیزی بگم
یه شب دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم. یه جله تایپ کردم و واسه همشون فرستادم. به نظرم 4 یا 5 نفر باید باشن
همشون هم جواب دادن. همشون سعی کرده بودن بهترین جمله ی ممکن رو بفرستن و خداوکیلی تاثیرگذاربود
بدبختی همشونم متاهل هستن و نمی شه وقت و بی وقت یهو بهشون زنگ بزنم
جالب اینجاست که دوستای دخترم معمولا تو اون ساعتا خوابن
شروین آروم تره. اما اگه بهش چیزی بگی سرت داد می زنه مگه اینکه خوش حوصله کنه و بیاد باهات حرف بزنه، اون وقت خیلی هم خوش اخلاقه اما فقط در همون لحظات
دلم می خواد دوباره کلاس زبانم رو شروع کنم.
اینجا برام شده دفتر خاطرات
قبلا فقط اتفاقات مهم یا جالب رو می نوشتم اما الان روزنوشته هامه
فکر نمی کردم کسی به سوال پست قبلم جواب بده
خوشحال شدم
اشلی: دلم برات تنگ شده
فانتازیو: هوس کردم هی قصه هاتو بخونم و گریه کنم. اما حتی حوصله ندارم بیام به وبت سر بزنم. نوشته هامو هم معمولا تو ورد تایپ می کنم و میام تلپ میذارم تو بلاگفا و میرم
سانتاماریا: جزء اولین دوستای بلگفا بودی و خوشحالم الانم هستی
پیمانه: در مقابل محبت هات خیلی شرمندم. آرومم می کنی
. : نمی دونم کی هستی اما از اینکه خودت رو ( . ) معرفی می کنی خوشم میاد . مرسی میای و می نویسی برام
لیتیوم: فقط می تونم بگم مرسی. بعضی جاها بدجوری تکونم دادی. اونم تو روزایی که مات زده بودم
مانا:مرسی از همراهیت. خوبی
خیلی ها: دلم برای مامانم و داداشم می سوزه دوستای منوندارن
و
یه آدم: کاملا احساس می کردم منو می فهمی. این حس خوبی به آدم میده
.
.
از کمیسیون پزشکی زنگ زدن و گفتن 23 مهر جلسه ی شیرین تشکیل می شه. گفتن متوفا شیرین...
حواسم پرت شد. جدا شیرین مرده ها! با این حساب دیگه خواهر ندارم
.
خیلی دلم می خواد تو چشمای پزشکش نگاه کنم و ببینم جواب بی خیالیشاشو چی می خواد بده
.
سال اول کارم که انتخاب رشته یکی از بچه ها رو بد انجام دادم و به جای تهران رودهن قبول شد. جونم دراومد تا جواب سراسری بیاد وبفهمم روزانه قبول شده و یه نفس راحت کشیدم
هنوزم وقت انتخاب رشته 5 جفت چشم اضافه قرض می گیرم که چهار سال بچه ها رو عوضی نفرستم درس بخونن. اینکه یه دکتر با بی خیالیش مابقی عمرش منو بی خواهر کرده چه جوری سرشو بالا می گیره؟ اصلا می فهمه؟ می تونه یه لحظه شک کنه که کارش ..اشتباهش.. بی خیالیش
اون روز که با نامه ی دادگستری رفتم تو اتاقش یه عده تو نوبت نشسته بودن. نمی شد بهشون گفت برید پی کارتون این دکتر حواس پرته
قول می دم کسی منو جدی نمی گرفت.. احتمالا فکر می کردن پناه دیگه ای ندارن و به همین خاطر بهتره منو نادیده بگیرن یا دیوونه فرض کنن
هی دلم می خواد براتون بگم تو این ماجرا مسیرم رو پیدا کردم هی حوصله م نمیاد
باشه بعدا
اول تا هفت مهر می ریم مشهد
بابام نمیاد . باید بره سر کار و نمی تونه مرخصی بگیره
امتحانای داداشم تموم شد و منتظر نتیجه ایم واسه ثبت نام پیش دانشگاهی
هممون کم طاقت و بی حوصله ایم
زیادی دیگه مهمون میاد. می خوام کسی نیاد و هی صبح تا شب دراز بکشم
بهم فامیل و دوست و آشنا فشار میارن که وقت شوهر کردنته. چون: خانوادت احتیاج به تغییر دارن
این جمله کفریم می کنه. انگاری زندگی من یا خود من هیچی
دیروز که یکی از همکارای قدیمم پیشنهاد داد گفتم هر وقت خودشون رفتن و یکی رو پیدا کردن. باشه منم می رم زنش می شم. خودم حوصله ندارم
این آدما نمی فهمن من حوصله ندارم؟
یه عالمه فکر و ایده دارم که دلم می خواد بتونم از در برم بیرون و به اونا فکر کنم طوری که شب یادم بره باید بیام خونه. اما دور مامانم شلوغ باشه و نفهمه که بخوام نگرانش بشم
به مامانم گفتم شوهر نمی کنم واسه ارشد می خونم گفت خوبه
منم رفتم خونه خودمون کتابامو بار کردم آوردم. حالا منتظرم تا یکی از اقوام تزشو تکرار کنه تا کتابامو بکوبم تو دهنش
البته نمی دونم شاید اگه به جای تز یه آدم رو کول کنه بیاره همه چی فرق کنه!
خسته. تنها. بی حوصله
اصلا برا چی شما می خونید؟
اما من می خوام بنویسم. اینجوری خالی می شم
کمی نگران بودم که چهره م هنوز به هم ریخته است.. اما خانوادش کلی هم تشکر کردن که با توجه به وضعیت روحیم رفته بودم. الکی نگران بودم. آدما با ملاحظه هستن
کمی بی حوصله م هنوز
کارهای خونه نسبتا تموم شده. هی فامیل دم افطار میان خونمون. خوبیش اینه که خودشونم می رن تو آشپزخونه و من برای اولین بار در طول دوران زندگیم از اینکه برم پیش دختر خاله هام بشینم خوشم میاد
.
از شرکت ADSL امروز تماس گرفتن و گفتن شما از ۱۲ مرداد از خط تون استفاده نکردید .. می خواید کنسل کنید؟
همون روزی بود که شیرین پرت شد.. براشون توضیح دادم و شماره ی این جا رو دادم و قبول شد جابه جا کنن. منتهی گفتن سرویس قبلی رو دیگه ندارن. قبلا مال من نامحدود یکماهه ده هزار تومن بود که حالا محدود دانلود داره. اونم فقط یک گیگ.! حالم کمی گرفته شد و لی خوب گفتن تصمیم جدید امساله. ایشالا دوباره وصل می شم و راحت. اینروزا با هوشمند میام که خدا قبض تلفنم رو به خیر بگذرونه
.
با مشاور روانشناسی شروین صحبت کردم. گفت خیلی باهوشه و اما خیلی بی تجربه.. گفت تو یکی از اون خونه زدی بیرون و با اینکه تو خونه بهت می گفتن یاغی اما رفتار تو درست بوده. گفتم چی کارش کنم. گفت تو هیچی. خودم کنارشم... بعدش به این فکر کردم که تو سر کارم هم بهم می گفتن یاغی.. نکنه اون موقع هم کارم درست بوده و اونا و خودم نمیدونستیم؟!
خیلی خیالم راحت شد. حالا اگه بتونم پولشم با بابام شریک شم دیگه خوش به حالم می شه. اگه هم دیدم بابا نمی تونه خودن تقبل می کنم.. از عذاب وجدان بعدش.. خیلی ارزونتره
.
دیروز رفتیم سر خاک. دختر خاله م ما رو برد. ۲۱ سالشه
از اونجا هم شام رفتیم خونه خاله.. یهو دیدم با تعجب اومد طرفم که تو تو مجله ... کار می کردی؟
گفتم آره. گفت پس مگه فلان جا نبودی گفتم خوب چرا هم اون و هم .. ..و ... و ... بودم. اصلا برنامه تلویزونیم از همون مجله جور شد. با چشمای گرد نگام کرد که کدوم تلویزیون؟!!!!
وقتی براش توضیح دادم سرم داد زد الان باید به ما بگی پس چرا حرفی نزدی اون موقع
خودمم گیج شدم. گفتم نمیدونم، حتی خودم سی دی هاشو ندارم
بعدش فکر کردم که راست می گه . چرا من با هیچکی حرف نزدم. چرا کسی هیچی از کارام نمی دونه
دختر خاله م گفت: شاید چون انقدر تو اون مجله ها بودی که دیگه برات عادی شده بوده.. اَه.. حیف شدا وگرنه کلی می تونستم به دوستات پُز ِت رو بدم!!
و من بازم فکر کردم چقدر خودم. خانوادم. فامیلم رو نمی شناسم
.
اینروزا رابطه م با بابام خیلی خوب شده. کاملا همدیگر رو درک می کنیم. وقتی درد دل می کنم کاملا گوش می کنه و از همه جالب تر راهنمایی های جالبی می کنه:
۱. یا از لاکش اومده بیرون و می خواد صمیمی تر باشه
۲. یا من تا حالا رک و مستقیم باهاش حرف نزده بودم
۳. شایدم هر دو
.
یک ماه گذشت
همین
..
دوباره خانواده شدیم. مامان اومد اینجا تو این خونه پیشمون. بابا هم که می اومد.
اینطوری من بهترم. امروز شروین برای دومین بار وقت مشاوره داشت.. تنهایی فرستادم با آژانس بره ، دیگه وقتشه باید از این بی دست و پایی در بیاد
مامان نگران بود می گفت تنهایی نفرستش عصبانی شدم و جواب دادم باید رو پای خودش وایسه
تا همین الانشم دیر کردیم. زیادی لوس شده
مامان رنجید که نگو پیشش.
تعجب کردم آخه شروین خونه نبود. پیش خودم فکر کردم که خودش نمی خواد گوش بده..از دهنم پرید و گفتم یه عمره نخواستی بچه هاتو ببینی.پس می خوای کی بشنوی؟ وقتی که مردن؟
با ضجه داد زد اونم از پشت بوم می افته
گفتم آره اما اکه نبینیش این اتفاق می افته
دیدم یکه خورد. بغضمو قورت دادم.نمی خواستم حرف بزنم. دیگه هم نمی زنم
نمی خوام برنجونمشون. اما گاهی وقتها تنهایی شونه هام زیادی سنگین می شه. هوس کمک می کنم و ندارم
باید تنهایی برم با مشاورش صحبت کنم ببینم چی کار کنم بتونه زانوهای خودش رو جدی بگیره
هیچی نمیدونم
یه دوره ای که شیرین از تیزهوشان اومد بیرون هی ترانه ی پرنده های قفسی رو گوش می داد
- عمرشونو بی همنفس کز می کنن کنج قفس
- غصه ت می گیره وقتی می دونی و می بینی
- تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره
نمي تونيم بريم خونه ي خودمون
مامان كه محاله. منم با اينكه خونه نبودم اما هر وقت
مي رم لباسي چيزي بردارم تو سكوت خونه ديوونه مي شم. داييم يه خونه كلنگي داره كه
قراره تا آخر امسال بكوبه. گفت فعلا بريد اونجا تا سر فرصت خونه ي خودتون رو
بفروشيد و جابه جا بشيد
من و داداشم سه چهار روزي هست كه اينجا اومديم تا
دادشم هم امتحانات تجديديشو بده و منم كه دستي به خونه بكشم
پيشنهاد مي كنم اگه هر وقت كسي دچار مصيبت شد
بفرستيدش يه خونه ي كلنگي دو سال تخليه رو تمييز كنه. اسم خودش هم يادش مي ره چه
برسه به مشكلاتش
.
.
امروز داشتم با شروين درس ها رو مرور مي كرديم كه
فهميدم اين مطلب رو خوب گرفته اما نمي تونه توضيح بده
تازه فهميدم چرا تجديد مي شه
پيش خودم گفتم غصه نخور لااقل يه سال قبل از كنكورش
فهميدي و مي شه كاري كرد
حتما براش يه مشاور تحصيلي مي گيرم. يه آقا
همين طور كه داشتيم با هم سر و كله مي زديم و كاملا
احساس كودن بودن كرده بودم(چون هر چي توضيح مي دم نمي گيره و بهم مي گه: لحنت
بده.. صدات بده.. و چه مي دونم. شده ماجراي عروس نمي تونه برقصه مي گه زمين كجه)
ناگهان هي تلفنم زنگ خورد و هي شاگردام تماس مي
گرفتن كه دانشگاه ازاد همون انتخاب اول قبول شدن
البته غير از يكي كه انتخاب سومش قبول شد و حالم رو
گرفت
پيش خودم فكر كردم اگه كارم خوبه چرا با داداشم جور نمي شم
اگه بدم چرا شاگردام خوب شدن و نتيجه گرفتم انگاري
آدم بيرون از خونه بيشتر موثره و البته مي خوام ديگه اينطوري نباشه
.
.
بايد از دوستاي وبلاگيم تشكر كنم. تو روزاي اوج
بحران مي اومدم و جملاتتون رو هزاران بار مي خوندم
بايد به مامانم هم وبلاگ نويسي ياد بدم. اون روز مي
گفت كسي رو نداره باهاشون درد دل كنه
عوضش من يه عالمه دوست خوب دارم
.
امتحاناي شروين كه تموم شه بايد بگردم يه مدرسه پيش
دانشگاهي پيدا كنم. چند روز پيش يكي از مدرس هاي تكنيك هاي مشاوره اومده بود ديدن
من و مامان. ماجراي داداشم رو كه شنيد قبول كرد امسال مشاورش بشه. اگه از رو ترحم
نبوده باشه و رو حرفش باشه عالي مي شه
مي تونم باهاش حساب كتاب كنم
..
بعدش نوبت كارهاي اداري و بيمه و.. شيرينه كه ناتموم
رها كردم تا شروين امتحاناشو بده
مدرسه شروين كه شروع شه و اگه بتونم يه فكري واسه
تنهايي هاي مامان بكنم اون وقت مي تونم به كار و زندگي خودم فكر كنم
رتبه ي ارشدم شد 83. قبول نشدم. واسه 20 روز خوندن
بد نبود نه؟
هنوز نمي دونم واسه امسال چه مي كنم. فعلا روز به
روز فكر مي كنم. فعلا ذهنم قدرت تحليل و بررسي دراز مدت نداره
اساتيد كنكور و همكارا خيلي بهم فشار ميارن كه برگرد
سر كار. اما تا وضيعت مامان و داداشم معلوم نشه نمي تونم
اما يه چيز رو مي دونيد؟ آدم در اين شرايط كارهاش
ديده نمي شه.
گاهي وقتها با خودم فكر مي كنم (خصوصا در هنگام
ساوييدن كف آشپزخونه يا شستن ديوارهاي سياه حموم و يا شامپو فرش كشيدن اونم رو فرش
هايي كه وقتي راه مي ري پاهات سياه مي شه!)
داشتم مي گفتم گاهي وقتا با خودم فكر مي كنم كه..
هيچي ولش كن
کاش بیشتر می دیدیمش
کاش باهاش بیشتر حرف زده بودیم
اینا همون آدمایی هستن که وقتی شیرین زنده بود این ده سال آخر نادیده می گرفتنش
یا بابت وزن زیادش بهش خرده می گرفتن یا اگه خیلی لطف می کردن حالشو می پرشیدن
حالا وقتی همین آدما این روزا می شن همدمت و می خوان سنگ صبورت باشن آدم دلش می خواد تو صورت تک تکشون به جای گریه بالا بیاره
حالا اگه خودت و خانوادت هم دچار این ای کاش ها شده باشی نمی دونم شما راه حلی دارید یا نه.. من احساس می کنم تک تک سلول های مغزم می خواد منفجر شه
آخرین جمله هاش که یادمه به دکترش می گفت : دیگه زیادی عاتل و باطل بودم
نمیدونم خودش پرید یا تاثیر داروهاش بود. دکترا رو دومی اصرار دارن اما مگه نمی شه گفت کسی که اینجا جایی واسه زندگی پیدا نکرد هوس کرد خودش پرواز کنه و جایی پیدا کنه
اما هر چی بود این ماجرا تو دهنی عظیمی بود
تو دهنی به مدرسه ی تیزهوشان با برنامه های سنگین و ناهماهنگی هاشون
تو دهنی به خانواده ی یه دخترتیزهوش که نخوان همکاری کنن و قبول کنن بچشون با بقیه فرق داره و امکانات متفاوتی احتیاج داره
تو دهنی به سیستم آموزش پرورشی که نفر دوم المپاد کشوری رو به مسابقات جهانی دعوت نکردن و حتی وقتی از شدت عصبانیت و لج بازی امتحانات پایان ترمش رو سفید تحویل داد از مدرسه اخراجش کردن
سریع ترین راه حل
تو دهنی به دکتری که در چنین شرایطی بهترین راه حل رو بستری این تیزهوش تو تیمارستان انتخاب کرد تا از تب و تاب بیفته
تو دهنی به پدر و مادری که قبول کردن
تو دهنی به دکترایی که تو روزمرگی گم شدن و به شیرین به عنوان یه منبع همیشگی پولسازی نگاه کردن که همیشه یه مریض دارن که ویزیت مرتب پرداخت می کنه
تو دهنی به خواهرش شعله که وقتی دید این خانواده و جامعه گه تشریف دارن جونشو برداشت و در رفت و فقط به خودش رسید که باهاش این کار رو نکنن
اما یادش رفت خواهرش زیر چرخ این خانواده و این آموزش و این مملکت داره خرد می شخ
تو دهنی به شعله ای که به همه کمک کرد آسیب نبینن. اصلا رفت روانشناسی خوند که به خانواده ها کمک کنه اما یادش رفت خواهر خودش هنوز داره نفس می کشه
می گن بهم از نظر حقوقی مقصرن نیستی تو وظیفه ت تذکر دادن بوده که به خانوادت و دکترش دادی
اما من خواهرش بودم
یه داداش سوم دبیرستان هست که الان دارم میبینمش
کمی دیر
اما اگه نجنبم زیر چرخ همون ادمهای مهم جامعه له می شه
امروز احساس کردم افسرده شده.. می خوام هواشو داشته باشم
وظیفه ی شعله دیگه کمک به مردمش نیست
چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام هست
دیر فهمیدم نه؟
داداشم منو سگ هم حساب نمی کنه
تجدید داره
اینروزا به زور براش معلم گرفتم تا پاس کنه کنارش می شینم تا درس بخونه
بهم می گه برو گمشو بیرون حواسمو پرت می کنی اما می شینم کنارش چون بیرون که میام گریه می کنه و به شیرین فکر می کنه
بهم می گه ازت متنفرم تو باعث شدی شیرین بمیره
نمیدونم چرا اینو می گه.. اما مهم نیست بذار فحشم بده
عوضش بعدن نمی سوزم.. این سوختنهای الان مهم نیست
سر خاک شیرین که می رم نمی تونم تو چشماش نگاه کنم
به نظرم میاد داره فحشم میده
مامان ناراحته اما بیشتر واسه تنهایی خودش
خیلی بهم وابسته بودن
و بابا
مثل گنجشک کوچیک و ضعیف شده.. نمی گذاشتن اب بخوره چون خونریزی داخلی داشت.. تشنه تموم کرد
بابام می گه اگه می دونستم می میره یواشکی بهش آب می دادم. چه فرقی می کرد و من فکر می کنم اونو ۲۷ سال ما تشنه نگه داشتیم
شب ولادت امام حسین دفن شد
تشنگیش جبران می شه؟
تاوانش رو باید خیلی ها پس بدن
اما الان برام مهم تر از همه داداشمه
افسرده شده
براش دعا کنید
نمی تونم گریه کنم مامان داغون می شه
و دیگه برنمی گرده.. چون از طبقه ی چهارم به حیاط می پره
من سر کار بودم بهم زنگ زدن که شیرین پرت شده و به آمبولانس زنگ زدن
هنوز پس زمینه ی صدای جیغ مامان تو گوشمه
به شوهر خاله م زنگ زدم و باهاشون رفت اورژانس
حالش خوب بود. هر چی به شوهر خاله م زنگ می زدم می گفتن کمر به بالا سالمه. اما بهم نمی گفتن پایین تر چه خبره
رسیدم بیمارستان.. لگنش خرد شده بود
استخون پای چپش هم منفجر
درد نداشت
۲۷ ساعت زنده بود. می گفت و می خندید
خونریزی لگنش بند نیومد.. آمبولی کرد
ازش می پرسیدیم چرا پریدی می گفت نمی دونم. افتادم
یه بار شنیدم به دکترش می گفت زیادی عاتل و باطل بودم
اما دکترش بهم می گفت رو هوا حرف زده.. خودش نمی دونه چه کرده . می گن مقدار داروهای اعصابش که مصرف می کرده بالا بوده و براش مثل اکس عمل کرده
از دکتر اعصابش شکایت کردیم و منتظر نتیجه ایم اما مگه زنده می شه؟
امروز ۲۰ روز گذشته
سعی کردم کاملا ماشینی و بدون احساس براتون توضیح بدم که چی شده
افکارم.. گریه هام.. اینکه دارم خفه می شم باشه برای بعد

