البته مدتیه فقط شعار دادم
خوب فکر کنم اینم واسه خودش نوعی درد و مرض من بوده دیگه
امروز متوجه شدم بازی اسپایدر کامپیوتر سه مرحله داره. من مدتهاست خودم رو درگیر مرحله اول کردم. به قدری حرفه ای ! شدم که تمامی برگ ها رو با هم به صفحه می ریزم و می برم. اما از رفتن به مرحله ی متوسط ابا دارم
اینم مدل منه دیگه. شدم یه حرفه ای در سطح مبتدی و هی افه و ناز و ادا که عالی ام
اما امشب که رفتم مرحله دوم از هر سه تا بازی دو تاش رو باختم.
دستم اومد که اینجوریام نیست
می خوام برم یه پله بالاتر و انگاری شوخی بردار نیست. باید زمان بگذارم. یاد بگیرم. یاد بگیرم سطحی نگری رو کنار بذارم . اینجا بیشتر از هر چیزی عمق احتیاج داره و از اونجایی که تا الان تو مرحله ی ساده من با همون سطح بازی کردن همیشه بردم برام سخته معنای عمق رو درک کنم و تنبلیم میاد. یعنی چی؟ یعنی ترجیح می دم بدون فکر برم جلو.. یعنی بدون اضافه کردن هیچ فکر و دردسر و قاعدتاً جواب نخواهد داد. اینجا زمینه ها و رنگ ها و توقعات فرق داره و لازمه که مسلط تر عمل کنم و لازمه که زمان برای یادگیری بگذارم و عمق رو بازی کنم. تازه فهمیدم چرا ارشد قبول نمی شم
افتخار برنده بودن تو مرحله ی اول آدم رو برای بالا رفتن می ترسونه. آخه وقتی می رم مرحله ی بعدی با کلی اِهن وتو لوپ بازم می بازم و باید دوباره بلند شم. خوب آدم زورش میاد دیگه..
بدبختی ماجرا اینجاست که وقتی همین جا تشویق می شی زیاد انگیزه نداری بری بالاتر و یه مدت سکوت رو تحمل کنی
اما چاره ای نیست عزیز دل برادر. باید رفت یا موند و بوی مانداب شدنت رو زیر هزار آرایش و قهقهه افراطی قایم کرد و در ضمن و از همه مهمتر چشمانت رو هم به پریدن عده ای آی کیو جلبک نما بست. قاعدتاً اینو نمی خوام و باید تکونی به هیکل چاق شده از تشویق و ماندن و پرتغذیه ی ظاهری خودم بدم.
چون مدتیه دیگه هر چی می خورم ، غذاهای این پله سیرم نمی کنه و هی گرسنه ام و صدام رو درنمیارم.
اولا پر حیرت بودم که این شکلات که قبلاً سیرم می کرد اما نمی دیدم دارم دچار سوءتغذیه می شم و جداً انرژی لازم دارم. باید بجنبم و یه غلطی بکنم . نمی خوام با دیدن لاک پشتهایی که از این خرگوش بازیگوش جلو می زنن به غلط کردن بیفتم
تو ادامه ی مطلب یه سر به زندگی اپرا وینفری بزنید.. تو مجله ی کوربس ثروتمند ترین فرد جهان انتخاب شد.. دقت کنید.. اولین نفر بین همه، نه فقط زن ها
ادامه مطلب...
دوتا کار رو نمی شه با هم انجام داد، منظورم فکر کردن و حرف زدنه! همراه زمین رو کاویدن، نمی شه حرف هم زد
از تک تک راهنمایی هاتونو با دقت می خونم. بعضی از جملات مثل یه مشت آب آدمو بیدار می کنه
کمی افکارم و فلسفه ی زندگیم و اهدافم جابه جا شده
مثل یه کلمه ی تازه که هی نوک زبونته و یادت نمیاد افکارم تبدیل به جمله نمی شن
- امروز که زنگ زدم و منتظر بودم در رو به روم باز کنن فهمیدم آدم زمانی آروم می شه که بلاهایی که ازشون می ترسیده، سرش بیاد و به اون نقطه ای برسه که قبلا اوج بدبختی می دونسته
اون وقت وقتی گریه زاریش تموم شد و به شرایط خو گرفت ، آرووم می شه و سکوت اطرافش رو فرا می گیره
بعدشه که تازه شروع می کنه دنیا رو با چشمای تازه تماشا کردن و تازه این انطباق و بیرون آوردن قشنگی ها و موقعیت ها از دل زندگی به آدم احساس خاصی می ده
سرت رو برمی گردونی و به داخل خودت نگاه می کنی
به کارهایی که کردی و نکردی .. مسیرهایی که رفتی و نرفتی..
چیزی به اسم پشیمونی رو نمی بینی. فقط خودتو کامل نگاه می کنی مثل یه فیلم با تمام سایه روشن ها و دخمه ها و ماندابهاش
انگاری آدم با چشم دنبال راههایی واسه باز کردن رودخونه های درونش می گرده که الوارها راهش رو بستن و تا الان فرصت نداشت این الوارها رو ببینه
اونجا هم رود هست، هم آب و هم الوار
آب و خاک. باد و آتش
اما انگاری تا الان اینا رو اشتباهی ترکیب می کردی
گِل درست می کردی و آتش رو خاموش
آب و باد سونامی درست می کنه؟
نمی فهمم. مگه تنهایی دیدنشون چه ایرادی داره؟
-
یه روزی تو ۱۸ سالگی غصه می خوردم که گنجشکها نمی تونن از یه حدی بالاتر پرواز کنن چون عقابها اونا رو می خورن. یکی بهم گفت کی گفته تو گنجشکی؟
الان این سوال رو می پرسم از خودم و جواب ندارم و بهت زده ام
می دونید چی شده؟
رفتم لب رودخونه آب بخورم دیدم خودم یه دونه قو هستم و خبر نداشتم
تازه فهمیدم وقتی می رفتم تو جمع قوها که یه تازه وارد رو بهشون معرفی کنم و برگردم ازم می پرسیدن چرا نمی مونی؟
و اردک ها تعجب می کردن چرا همیشه پیش اونا برمی گردم
شما هم کمی متوقف بشید
تشنه نیستید؟ شاید هستید..دنیا رو سیراب کردید، فکر کنم وقتش رسیده از این تشنگی هلاک کننده خودتونو رها کنید
تو آب برکه.. یه نگاه بندازید
گمونم شما رو هم اشتباهی داخل گروه اردک ها دیده بودم
اما این سرعت رو توی شصت ثانیه حفظ می کنه و اگر بیشتر از این مدت با این سرعت ادامه بده حتما می میره
واسه همین معمولا می ذاره آخرین لحظاتی که به شکار نزدیک شده و با این سریع دویدن خودش رو به شکار می رسونه و کار رو تموم می کنه
اگه هم تو این مدت به شکار نرسه و شصت ثانیه سر برسه، شکار رو رها می کنه
.
قبل تر هم شنیده بودم یک دونده ی ماراتن تنها دور آخر سرعتش رو زیاد می کنه. اینطوری مقاومت بدنش پایین نمیاد و خودش رو خسته نمی کنه و در نهایت می تونه مابقی رو جا بذاره و اول شه
.
اما انگاری ما آدمای معمولی یادمون می ره که فقط زمان خاصی رو می شه با سرعت دوید
و انقدر خودمون رو درگیر می کنیم و با سرعت جلو می ریم که می بریم و تازه تعجب می کنیم
درگیر کار
درگیر درس
درگیر عشق
درگیر خانواده
حتی اگه یه ماشین بدون وقفه کار کنه، به مرور کاراییش کم می شه
همون جریان اره تیز کردن معروف...
اما چرا اینا رو اینجا گفتم؟ به یه دلیل ساده
چراغ قرمز خودم روشن شده. انرژیم ته کشیده
مشکلات شروین تمامی نداره و جدای تمامی نداشتنش اخلاقش...
به خودش حق می ده سرم داد بزنه. به خودش اجازه می ده وقتی خوابم با داد و هوار بیدارم کنه و بپرسه که مثلا وسایلش کجاست.. وسایلی که خودش جابه جا کرده و حواسش نیست
و در انتهای هر داد بگه من بدبختم که شما خانوادم هستید
امروز که آمپر منم بالا رفت و سرش داد زدم. مامانم به من گفت باید قرص بخوری تا عصبانی نشی
منظورش قرص آهن بود. فکر کرده بود آهن خونم پایین اومده که داد می زنم.
یک لحظه به اوج درموندگی رسیدم. لحظه ای که مغز آدم از کار می افته و حس اعتراض و گریه و حتی عصبانیت رو از آدم می گیره. این دومین بار تو زندگیم بود که این احساس رو تجربه کردم
امشب که دوباره شروین داد زد و جوابش رو دادم و مامان به من اعتراض کرد( از شروین می ترسه. دو سه بار وسط دعوا گفته منم می رم خودمو می کشم)
امشب فهمیدم ۶۰ ثانیه ی من تموم شده و باید رها کنم
اما شکار رو نه. انگار باید فضا رو یه مدت رها کنم و به خودم برسم. بذار مشکلات شروین رو مشاورانش که براش ردیف کردم حل کنن یا پول نداشته ی بابا که شروین تو قرون آخرش رو مال خودش می کنه
دیگه بهم نگید: آفرین عجب دختر خوبی هستی که حواست به خانوادت هست. هر خانواده ای رو نمی شه رسیدگی کرد، خصوصا اگه براشون نقش مزاحم رو بازی کنی تا حامی
جالب اینجاست که احساسم عجیبه. حتی حال گریه هم ندارم
میدونم خدا داره همه چیز رو می بینه. پس اینم بهم نگید
و میدونم که مثل احمق ها یا مثل آدمها دو ساعت دیگه همه چیز رو فراموش می کنم و باز برنامه ی شروین رو می ذارم جلوم و هی بالا و پایینش می کنم تا ببینم چه جوری می شه ردیفش کرد
- خوب منم فقط دارم با این فکر بازی می کنم.. هنوز کاری نکردم که
.
- تو خیلی آدم با معرفتی هستی. خیلی به من کمک می کنی
- خوب راستش نه. دارم تلاش می کنم با کمک کردن به تو بار خودمو به منزل برسونم
.
- فلانی یادته؟ اون یکی چی؟ یکی دیگه هم بودا؟ آها همشونو یادت اومد؟.. همشون تو این مدت طلاق گرفتن... حالا چرا ماتت برد؟ وقتی فهمیدی راهت غلطه، باید یه جا قطعش کرد و خاتمه نداد دیگه
- اصلا چرا اولش باید یه راه غلط رو انتخاب کرد؟ چی می شه که اشتباه می کنیم؟
- آره منم می خوام یه کتاب درباره ی ازدواج و خوشبختی بنویسم
- تو که خودت الان گفتی داری از همسرت جدا میشی؟!
.
- با فلانی رفته بودم بیرون واسه معرفی کتابش به فلانی واسه فروش
- اِ؟ پس می خواد با تو عروسی کنه؟ معلومه تو هم بدت نیومده
- ؟!؟!؟!
.
- اگه مشاور و دبیر همکار شن عالی میشه.. تیم مکمل همدیگه میشن
- آره خوب. اما ... نمیدونم. خدا کنه
.
- می خوام جزوه هاتونو ببرم واسه همکاری
- ما هم خوشحال می شیم با هم کار کنیم
- پس باید رو کارتم غیر از سراسری و آزاد، پیام نور هم بنویسم... چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم
.
- جمعه صبح باید برم سخنرانی فلانی...
- میام دنبالت. منم می خوام بیام اونجا.. مادرت رو چی کار می کنی؟
- بابام پیششه. امروزم مامانش اومده بود پیشش..
.
- تسلیت می گم خانم طلوعی. وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم
- پس چرا دارید لبخند می زنید؟ فکر کردم می خواید بابت چیزی بهم تبریک بگید (تو دلم گفتم و انقدر تو سکوت به چشمای هیزش زل زدم تا تونست حالت غم رو تقلید کنه.. اگه این کار رونمی کرد تف می کردم تو صورتش. قسم می خورم)
.
امروز روز شلوغی بود. با چهار نفر قرار کاری داشتم
جملات نوشته شده حاشیه ی صحبت های رسمی ما چهارنفر بود!
.
.
دوست عزیز ( . ).. من ایمیلی از شما ندارم
تجربه ی من و جوونی تو می تونه خیلی کارها بکنه. رو دوش من تکیه بده و بیا تو کار بهم اعتماد کن تا آینده ی جفتمون تضمین شه
من: (می اندیشم) عجب زبون چربی داره.. احتمالا همینطوری زنشو راضی کرده که باهاش عروسی کنه.. با اینکه زنش ازش خیییییییییلی سر تره
من:(می گویم) فرمایش شما صحیح، اما واقعیت ماجرا اینجاست که نه من ۱۸ ساله هستم و نه شما ۲۵ ساله.. این بازیا قبلا منو سر شوق می آورد اما الان نمی خوام ریسک کنم. از کارم و زندگیم راضی ام.. دلیلی نمی بینم تغییرش بدم.. اصلا انگیزه ای واسه تغییر ندارم
او: انگیزده دادنش با من. من هولتون می دم و راه می افتین.. فقط کافیه تو این پروژه به من نه نگین
من: (می اندیشم) خودت اسبی مرتیکه.. برو زنتو هول بده.. بگم آره که فردا گردن کج کنی و بگی بریم کافی شاپ؟
من: (می گویم) چرا انقدر اصرار می کنید؟ فکر می کنید جوونم و نمی فهمم؟ یعنی میگید دارم آینده م رو تباه می کنم؟ (خیلی سعی کردم یه ابروم رو به حالت مسخره بالا بدم، اما هر چی تلاش کردم نرفت)
او: شما امکانات و افرادی رو اطرافتون دارید که دیگرون واسه هر یه دونش سر و دست می شکونن.. اون وقت خودتون هیچ استفاده ای ازشون نمی کنید
می خوام بریم سراغ اون امکانات و بگم شما چه کنید و هر دو سود ببریم
من: (خوشحال از اینکه کشف کردم چه خبره) چه کارها می شه کرد؟
او: دو ساعت و نیمی حرف می زند و من نصفه نیمه قول فکر کردن می دهم
الان.. امشب.. خونه.. من: دارم فکر می کنم که بهترین استفاده رو از امکاناتم به تنهایی ببرم.. مگه چلاغم؟
- برای فردا جوراب شسته ندارم. ولی می تونم به انبار مامان دستبرد بزنم
دوباره قراره فردا مابقی استفاده از امکانات رو یادم بده
ایشالا فردا شب میام خودم جورابامو می شورم.. من به این تنبلی نبودما. اثرات مسافرت رفتنه
پ.ن ها:
پ.ن۱: شروین دو عدد تجدید آورد دوباره.. رفتیم واسه ثبت نام
واحدهای افتاده با کلاس های پیش دانشگاهیش و با کلاس زبانش تداخل داره
مغزم هنگ کرد. فعلا قرار شد فردا بره کلاس زبان ببینه می تونه روزای کلاسش رو جابه جا کنه یا نه
بعدشم باید یه خاکی تو سرم کنم واسه تداخل درس عربی و فلسفه
فلسفه واحد افتادشه. احتمالا باید اینو بره کلاس و بعدا واسه عربی معلم خصوصی بگیریم.. اونم از نوع ارزون. بقیه شم که چی کار کنم دیگه؟ بابا اینا و مشاورش یه فکری کنن خوب :(
پ.ن۲: از کلاس زبان بهم زنگ زدن که این ترم جدید سه شنبه شروع می شه.. گفتن حاضرن ترم قبلمو قبولی حساب کنن و برم یه ترم بالا تر بشینم با اینکه امتحان نداده بودم..
کلی ذوق کردم ولی یادم افتاد مامانم رو کجا ببرم بذارم آخه؟ شروین تو اون ساعت مدرسه می ره و منو مامان تنهایییم. دو روز در هفته هربار ۲ ساعت.. ذوقم تبدیل به بغض شد.. این بغضو همین جوری گفتم. قافیه ش جور دراومد!
پ.ن۳: گاهی وقتا بعضی دوستا اولش دوستن بعدش تو می شی سنگ صبور و اون بعضی دوستان نمی فهمن که خودت داری زیر این وضعیتت سه قلو می زایی و هی زرت و زرت زنگ می زنن که چرا مشکل منو حل نمی کنی
وقتی هم که راه حل می دی می گه برو بابا، قبلا این کار رو کردم نتیجه نداد ..اما دوباره فرداش زنگ می زنن این بعضی دوستان
پ.ن۴: یکی از دوستان تغییر نام داده به بدبخت خوشبخت... خیلی از این اسم خوشم اومد. انگاری هممون یه جورایی درگیر همین تناقصیم
اما من هنوز یقینم رو کف دستم و زیر گریبانم قایمش کردم و جلو می رم
اما باید بقیه رو جا بذارم و زودتر از بقیه به قاف برسم
می خوام جلوی تلفات روبگیرم
اگه خودم کسی رو تلف نکنم که می کنم
می شه بریم بمیریم؟ اما جهنم نریم؟
می شه کمی از این تنهاییمو کسی برداره؟
نمی شه می دونم. همه دنبال بولدوزر واسه تنهاییشون می گردن
می شه یکی بهم آدرس بده؟ انگاری خودم تو جیب پشت شلوارم گمش کردم.. همون وقتی که خواستم دست اون پیرزن رو بگیرم که نمی خواست از پله برقی استفاده کنه
یا وقتی که آسانسور شرکتی خراب بود و بار ۲۰ کیلویی رو از پله ها بردم بالا
روی نردبون که داشتم پرده ی خونه رو درست می کردم به دختر بودن خودم شک کردم
شاید آدرسمو گم کردم. جاده رو عوضی می رم.. هان؟
نمی تونه راهم درست باشه.. خوب شد یقینم رو گم نکردم. این یکی سخت پیدا می شه
کمرنگه اونم واسه اینکه شیرین زندگیم گم شد
درست می شه.. مگه نه؟
یه گاو رو می شناسم -همین بغل خونمون- یه عالمه که شیر میده با یه لگد همه رو می ریزه
اما همیشه می گن حق داره.. آخه عصبیه. آخه کسی بیشتر از اون تو زندگیش غصه ندیده
نمی دونم غصه ش چیه.. فقط می گم لگدش تو صورت من نخوره خوب.. درد داره آخه
.
مامانم امروز گفت کاش بابات شبا زود می اومد خونه و جای شیرین رو پر می کرد
فهمیدم چغندرم. آخه این روزا همه ی بعداز ظهرامو خونه می مونم
.
رفتم خونه رو بذارم واسه فروش که مامان دیگه نره اونجا و یه خونه وامدار پیدا کنم و بخرم و تو دو دونگش شریک شم
خونه ما ۲۰ سال ساخته و وام به خونه های ۱۲ سال ساخت تعلق می گیره
نتیجه اینکه با وام دوازده ساله اگه بخوام عوضش کنیم ۴ متر هم خونمون کوچیک تر میشه
حیوونی ایده ام که با مخ خورد زمین و خاکشیر شد
پس همچنان خانه ی دایی مهمانیم تا..
.
ببخشید این یقین منو می گیرین جاش یه مدت منو از تنهایی درآرین؟
فقط یه مدت.. هان؟
.
یه روزی می ام و بالاخره براتون می گم دارم دنبال افشین قطبی می گردم تا ببینم چه طوری می تونه به بازیکنانش انگیزه بده
این انگیزه رو خودش از کجا پیدا کرده؟ یه دفعه از یه آدم خیلی با پشتکار پرسیدم که این همه پشتکار رو از کجا آوردی؟
گفت: داشتم از تو کوچه رد می شدم افتاده بود تو جوب.. برداشتم
می خوام از قطبی بپرسم اگه اونم از تو جوب پیدا کرده چطوری فهمید باید به وقتش نرخ تعیین کنه که مثل خاتمی له نشه
یعنی خاتمی اگه دور دوم شرکت نمی کرد فرق می کرد؟ فکر نمی کنم.. آخه مدیران دولت که مثل پرسپولیس یهو همگی استعفا نمی کردن که
.
.. این یقین من زیر بالش شما نیست؟
که چیزی بیشتر از نصیحت می باشد
در واقع اجرای آن اجباری است. پس اگر انجام نمی دهید نخوانید

۱. بین دوست و دشمن فرق نگذارید. به هر دو لزوما باید احترام گذاشت. جواب خوبی شما را دوست یا دشمنتان پاسخ نمی دهد. جواب از کانال دیگری صادر می شود. برای هر دو رعایت ادب و احترام الزامی ست،
۲. با دوست خود بیشتر از حد معمول صمیمی نشوبد. نگذارید او به تمام سوراخهای زندگی شما وارد شود. شناساندن تمامی فامیل.. شماره ها.. دوستان دیگر و ... لزومی ندارد
شاید روزی لازم شد از سوراخی بیرون بروید که او نداند
۳.دوستان، فامیل و آشناهای خود را به هم معرفی و با هم دوست نکنید
آنها را با محل کار و رییستان آشنا نکنید
آنها را با رویاها و مسایل مورد علاقه ی خود آشنا نکنید مگر اینکه نیروی مثبت او را ببینید
۴. برای حل مشکلات فقط به خودتان اتکا کنید. می توان از دیگران - فقط صاحبنظران در همان مورد- مشورت گرفت. اما بهتر است حل کار و مشکل به دست خودتان انجام شود
۵. اگر با فردی آشنا شدید که به دوست یا خانواده یا همکار قدیم خود خیانت کرده.. به هیج وجه اعتماد نکنید، چون نفر بعدی شما هستید
۴. و اگر با کسی آشنا شدید که اطرافیان قدیم هی بهش خیانت کردن و اذیتش کردن و حقش رو خوردن هم رفیق نشین..
تعجب می کنید؟ نفر بعدی که حق اون آدم رو می خوره شمایید. این ذهنیت اون آدمه و اجازه ای که به اطرافیانش می ده. این آدم بازی زندگیش نالیدن از همه جاست
۳. اگر با مردی آشنا شدید و دیدید دم از عاشقی می زنه و در عین حال روابط آزاد قبل از ازدواج.. حتما ازش فاصله بگیرید.آخه تا الان نفرین خیلی از دخترا دنبالش داره راه میاد و اون نمی بینه
۲. اگه کسی پا رو دمتون گذاشت. تحمل نکنید اما داد هم نزنید، فقط بهش تذکر بدید که دردتون گرفته و احتمالا بار بعدی نمی تونید تحمل کنید. چون بار دوم دم شما آسیب دیده شده و آستانه ی تحملش پایین اومده
۱. ارتباطتوت را با یک منبع معنوی که ازش انرژی می گیرید حفظ کنید.. یه جایی برای احسان تو زندگیتون باز کنید. نگید نمی شه.. اگه امروز یه چیپس خوردید یادتون باشه یه خانواده ۳۰۰ تومن می تونست پول شبش باشه
.
.
پ.ن: این یه دوست ربطی به جنسیت نداره
پ.ن: جیغ نزنیدا. اما اینا کشفیات خودم بود. فقط دلم خواست خودمو لوس کنم
پ.ن آخری:عیدتون مبارک


زیارتم قبول
امروز ساعت سه برگشتیم تهران. همچین خیابونا رو نگاه می کردم که راننده فکر کرد مشهدی هستم و اومدم تهران سیاحت
حرم و مشهد خنک بود/ هوا خوب بود/ جاتون خالی
و اما حاشیه های مشهد!
- ماشین ها اصلا مهم نیست چه سرعتی دارن وقتی داری می ری اون ور خیابون ترمز می زنن که رد شی
- بعضی مغازه دارهاش به معنای واقعی کلمه می چاپنت.. صبحش یه جا قرآنی خریدم ۵۵۰۰ تومان، شب که رفتم یکی دیگه واسه خاله م بخرم بهم داد ۳۰۰۰ تومان. قیمت صبحش یادش رفته بود
- به قدری عرب زیاد می بینی که گاهی وقتها فکر می کردم رفتم یه کشور عربی و غریبم.. خصوصا دو سه جا که به زور بلندم کردن تا تکیه بدن به دیوار به نظرم اومد من مهمونم و اونا صاحب خونه.. اما اکثرا آروم و بی آزارن
- مغازه دارهای اطراف حرم اگر پسر جوون باشن نانسی گوش می دن و با موهای سیخ سیخی و یقه ی باز، چادرت رو مسخره می کردن - بعضی ها-
- خادم ها خیلی مهربونن
تمام وقتهای خالیمو تو حرم نشسته بودم..
با چادر همه جا رفتم. به اندازه ی تمام زندگیم هم خرید کردم. حتی یک قرون هم نبرده بودم. مامانم هی بهم پول می داد و منم هی خرج می کردم و دوباره پول می داد
غر نزد که هیچی اصلا اخم هم نکرد
به نظرم تو ۱۲ سال گذشته اولین بار بود ازش پول می گرفتم
یه بار گفت می خواد خوشحالم کنه.. دو سه روز اول دلم واسه بابام که نیومده بود تنگ شد ولی بعدش چسبیدم به حرم طلایی و داغ و ساکت
حالم خوب شد. خیلی..بیشتر از خیلی. کاش مامان و شروین هم خوب باشن
....
امروز تو تهرون وقتی داشتیم از راه آهن برمی گشتیم تو ماشین چند تا خونه ی خیلی قدیمی دیدم
انقدر قدیمی و کهنه که فکر می کردی اگه آدمای تو خونه عطسه کنن دیوارا می ریزن
اما تا خواست دلم واسه اهل خونه بسوزه احساس کردم اگه اینجا و تو این خونه ها صفا باشه و همدیگر رو ببینن از هر سنگی قیمتی تره.. اینطوری می فهمی چرا یه قصر سوت و کور رو می ذارن کنار و به خونه های گلیشون می چسبن
امروز فهمیدم دقیقا از زندگیم چی می خوام
...
تو روزنامه تو قطار خوندم اهالی یکی از روستاهای مشهد با وجود فقر و ضرر بسیار از خشکسالی امسال مرمت خشت طلای گنبد رو تقبل کردن.. به پدر بزرگم نشون دادم و اما قبل از اینکه جملم تموم شه بغض صدامو خفه کرد

