مامان: بردار هر کی بود بگو من نیستم
بچه: ام تو که اینجایی
مامان: ایناش به تو مربوط نیست
و بچه یاد می گیره که اگه دلش یه چیز بگه و در ظاهر کار دیگه ای انجام بده بهش مربوط نیست
یاد می گیره تو مهمونی خودمونی کراوات بزنه و برقصه و تو مجالس رسمی یقه ایستاده بپوشه و صلوات بفرسته
تو خونه تا نصف شب کانال های ماهواره رو زیر رو کنه و صبح درباره ی سریال های خودمون جواب پس بده
یاد می گیره بیرون با هر تیپی خواست بره و تو ارگان های مهم هم مثل امام زاده ها چادر سر کنه
خودش بگه موبایل و اس ام اس و هلکوپتر و ... تلویزیونشون بگه تلفن همراه و پیامک و بالگرد
می ره حقوق می خونه و گرافیست می شه
می ره پزشکی می خونه و موبایل فروشی می زنه
یاد می گیره دو تیکه بشه. دو تا نقش رو بپذیره.
وقتی بزرگ شد اون وقت تعجب می کنیم چرا با یه دختر مانکن رفیقه و وقتی زنش می شه می خواد طالبانی باهاش رفتار کنه
به هیچ پسری نگاه هم نمی کنه و اما تو خفا عاشق داییش یا پسر خواهرش می شه و از شدت علاقه ۱۱ کیلو کم می کنه
می شنویم دختره رو دوست داشته اما وقتی بهش گفت نه، عکساشو تو اینترنت پخش می کنه تا دختره له شه
نمیدونه کیه. می خواد چی کار کنه، احساساش رو گم می کنه
یه روز یکی رو تا حد بت بالا می بره و دو هفته بعد تو سرش می کوبه که آخر حماقته یارو
این ما هستیم. مردمی به قول تلویزیون عاشق و شهادت طلب و وفادار و به قول خودمون دزد و دو دره باز و تنها
.
.
وسط مشاوره گیر می کنم. تنها کار کردن روی فرد مثل این می مونه که یه معتاد رو ترکش بدی وبدون کار و آبرو بفرستی وسط جامعه
اون وقت هی می گیم چرا ژاپنی ها... اونا مجبور نیستن واسه یه لبخند جامعه پسند دیدن خودشونو چپکی نشون بدن
بگذریم
- حالم خوبه میثم جان. به اشلی هم گفتم درگیر درسم. می خوام امسال کنکور ارشد بدم این ماجرا خیلی نمی ذاره این ورا بیام. جملاتت تکان دهنده بود. نوشتی "به جا پات نگاه کن، ببین، چند وقتیه که اینا جای پای تو نیستنا" کمی نگرانم کرد. دوباره نگاه کردم و الان مطمئن باش پاهام محکم روی زمینه. هنوز مسافرم و باید برسم. در ضمن ممنونم که آمار بازدید کننده هامو این همه بالا بردی..!
خود دکتر دو ماه یکبار وقت می داده و یک هفته بعد از مرگ شیرین نوبت ویزیت دوباره بوده
گرفتید چی شد؟ دکتر می گه دوماه بود ازش بی خبر بودم در حالیکه خودش دو ماهه وقت می داده
یعنی اگه دوماه فاصله واسه تبرئه خوبه خودش چرا دو ماهه وقت می داده؟
بعد از گرفتن نتیجه به منشی می گم خودش وقت می داده می گه باید اعتراض بدید و دوباره پیگیری شه
مامان خیلی قاطعانه به من گفت ولش کن شعله. دیگه نمی کشم هی بیام اینجا و برگردم
مامان راست گفت. خودم هم شب قبلش خوابم نمی برد..بابا هم همین نظر رو داره. منم تنهایی نمی تونم کاری کنم چون - ولی دم- اونا هستن.
اما اینجا این سوال برای من می مونه.. شیرین خودش خواست بمیره یا کشته شد؟
انقدر گیج شده بودم که نمی دونستم باید عصبانی و ناکام باشم یا نه
باید غصه بخورم یا نه
یک هفته وقت داریم که در خواست تجدید نظر کنیم.. دو روزش رفت و وقتی به بابا می گم تو سکوت محض به یه گوشه خیره می شه
- یه دکتر که نسخه های شیرین رو برده بودم پیشش، بهم گفت داری دنبال چی می گردی؟
گفتم می خوام از زبون دکترش بشنوم که شیرین رو داروهاش پرت کرد یا حواسپرتی ما
۲. اوباما اومد. قطبی رفت!
از این ور و اون ور می شنوم موسوی می خواد کاندید شه. به خاتمی رای نمیدم ولی به اون آره. نه اینکه کاری می کنه واسه پوز زنی فقط.. این بهتر از اونه که یه بار آزمون پس داد و عین قطبی له و لوردش کردن، وقتی قطبی رفت بابت فرهنگ خاله زنکمون سرم دو سه ساعتی پایین بود
۳. حق با شما بود. با همتون. داشتم جانشین شیرین می شدم حتی برای خودم
امروز دیدم برام سخته همراهی کردن با آدمهایی که تو یه گره گیر افتادن
بعد از یک ماه بستری شدن مامان تو آی سی یو .. ورشکستگی و افسردگی ۲ ساله ی بابا... مرگ خواهر کوچولو
. دیگه یه گره ی کوچولو تو زندگی به تنهایی نمی تونه حواسم رو پرت کنه
شغلم خوبه. می شنوم.. درد و حرف آدما رو می شنوم. فقط گاهی وقتها احتیاج به شنیده شدن دارم که کسی نیست. اما خداوکیلی خدا جد مانا و زم بور رو بیامرزه که اس ام اس های نصفه شبم رو جواب می دن و البته خوش خواب تر از فانتازیو تو زندگیم سراغ ندارم
موندم معطل که اشلی که اومد تهران واسه ثبت اختراع چرا به من یه خبر نداد برم ببینمش؟ ؟ جدا جواب ندارم و البته شماره هم ندارم وگرنه سه چهارتا اس ام اس بد و بی ادبانه و عصبیانانه تحویلش می دادم
بدجوری دلم می خواد به جواب کلاس مشترک رقص با سانتاماریا جواب مثبت بدم ولی کمی حسش نیست هنوز. این روزا هم که تو خونه وقتی کمی می رقصم عین احمق ها وسطش گریه می کنم!
خوشم میاد لیتیوم میاد میخونه. گاهی وقتا دلم می خواد خودم رو براش لوس کنم. در ضمن حالم خوبه و همون خودمم هنوز
واسه سگ سیبیل نگرانم اما نمی تونم کاری کنم .
و مدتیه از میثم خبری نیست.. انگاری قهر کرده باهام
پیمانه و آفرین رو هوس کردم برم ببینم . اما انگاری باید تا بعد از کنکورم صبر کنم
از یه آدم هیچ خبری نیست. یعنی منم ارشد قبول شم غیبم می زنه؟
همه ی کسانی رو که اسم بردم و همه ی کسانی رو که اسمشون یادم نبود مثل مرجان و.. دوستشون دارم. سر نزدنم رو به حساب نمی دونم چی من بگذارید. گاهی اوقات فکر بهشون اوقاتم رو پر می کنه
توی بن بست غربت زخمی از آوار پاییز
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
.
.
.
به نظرتون ماجرای دکتر و شیرین رو چه کنم؟

