تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................
امروز ۲۵ دی ماه ۱۳۸۷ اولین سالگرد تولد شیرینه که خودش شیرینی نمی خوره

نمیدونم اونور چه خبره و داره چه کار می کنه اما از اخبار واصله این طور به نظر می رسه که همه جا سرک می کشه و حالش خوبه.دیگه کم کم داره حسودیم گل می کنه. به نظرم من به این راحتی نمی تونم هوس کنم بمیرم و به همین سادگی جرات کنم برم اون ور و بگم چند بار پای رهگذر ها رو لگد کردم . اصلا جراتش رو ندارم

بگذریم.. نیومدم دلداریم بدین ، از صبح انقدر گریه و ناله و اشک دیدم که سد کرج تا ۱۳ مرداد سال دیگه پر آبه

چند روزیه یا بهتر بگم چند شبی هست که دارم اتفاقات خاصی رو تجربه می کنم. مثلا شب می خوابم و صبح که بلند می شم اسمم عوض شده. تو پست قبلی کمی توضیح دادم و نه کسی جدی نگرفت و نه خودم. وسط تونل نامریی راه می رم؟ نه پرواز می کنم چون وزن ندارم. کل گذشته یک طرف با خنده ها و غصه های محوش که مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شه نمیدونم کجا می ره و یک زندگی   و صبح متفاوتی که چشمام درون اون باز می شه؟ چیه. شفاف حرف نمی زنم؟ خیله خوب از اینجا بخونید.

شعله طلوعی داره ساقه های نحیفش رو جلوی نور خورشید که تازه دیده ورانداز می کنه. تا حالا پس کجا بوده؟ ای بابا معلومه دیگه.. زیر خاک. الان همین چند روز پیش بعد از یه فشار و دردی که کمتر از (واسه خانمها زایمان و واسه مردها کلیه درد) نبود و چند تا جیغ ممتد یهو حس کرد که نه از فشار خبریه و نه از فشار قبلی. بالاخره که چشماشو باز کرد ، دید اینجا خاک بالای سرت نیست.. زیر پاته. بالای سرت یه چیزی تو مایه های رگه های کمرنگ آبیه که تو رو سیراب می کرد تا نمیری و حالا اون بالا تا بی نهایت اون معدن تغذیه داره نگاهت می کنه و از همه مهمتر گرمت می کنه. اون پایین تو چیزی به اسم گرما نمی شناختی و این بالا چرا گرمه مثل گرمای خون تو رگهای آدمی که چشماش یه حس متفاوت تو چشمای یه غریبه رو درک می کنه . پر از قد و قامت های مختلف و کوتاه و بلنده.. انگاری هنوز انتخاب نکرده این قراره جز کدوم دسته باشه ؟ درخت، سبزه یا گل

الان این ساقه ی نحیف حواسش به تکیه گاه نیست.. نخیر تکیه گاه نداره آسمونی که با جاذبش تو رو به تنهایی بالا می کشه و می تونی چشماتو ببندی و اعتماد کنی بهش. مثل اولین دوچرخه سواری که چاره ای نداشتی جز اعتماد به رکاب زدن خودت

حوصله هم نداره سرشو بکنه زیر خاک و چهار ساعت از خوبی های نور برا اون زیرزمینی ها تعریف کنه و اونا هم با ناباوری فقط تو سکوتشون تردیدشون رو به رخ بکش و در نهایت بچسبن به ریشه های محکم همسایه بغلی

کوچولو کوچولو جوونه هایی رو می بینه که سر براوردن و هنوز چشماشون بسته ست. از ترس نور یا شایدم دیدن عمق جریانی که می پندارن فاجعه ست.. به اینا نزدیک تره. با اینا می تونه بالا بیاد و اما حواسش باشه که پاهای کسی رو ازش نگیره.. نه الان و نه هیچ وقت دیگه اجازه نداره جای کسی قدم برداره - کنارش چرا

کل قصه ی زندگی پروازه. پرواز هدف نیست. درابتدا می تونه ناامید کننده باشه و دوباره در همون ابتدا می تونه یه چیزی رو درونت به جوشش در بیاره

حتما باید با چیزی .. جمله ای، این پست تموم شه؟ ببخشید من خودم هنوز آخرش رو نمیدونم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 دی1387 توسط شعله |
یه چیزی یه جایی تو خلوت درونم هست که نمیدونم کارش چیه جز جدی نگرفتن عزت نفسم

به نظرم آدما به راحتی می تونن جلوی ویترین های پر زرق و برق وایسن اما نمیدونم چرا وقتی یه لباس شیک گرون می بینم یا از جلوی یه ماشین خیلی شیک رد می شم یا در خونه ای بازه و اتفاقی چشمم به باغ پر گلش می افته طوری درونم آه می کشم که انگاری مال من نیست و  همیشه هم ته آهم رو قورت می دم و با تعجب فکر می کنم که چرا آخه انقده برات زندگی این شکلی داشتن دور از دسترسه

نمیدونم شاید چون الان دارم تو خونه ای زندگی می کنم که توالتش تو حیاته و سقف راهروش چکه می کنه و صبح به صبح لحاف دوزی از جلوی در رد می شه اینجوری شدم

میدونم این شرایط الان موقته و نهایتا یکسال دیگه ادامه داره (۲۶ دی تولد شیرینه.. اینم به سلامت رد کنیم به نظرم داریم وارد زندگی عادی می شیم. اما هنوز توان برگشتن تو خونمون رو نداریم.. فکر کن.. چند ماه تو همون خونه قدم می زده و به مرگ فکر می کرده.. وای  )

اما می گم نکنه یه چیزی داره درونم رو قلقلک می ده و اونم عادت تو همچین محیطیه. خونه خودمون کوچیک بود اما آدم حسابی بود و البته عشق نداشت و اینجا مخروبه ای لبریز از عشقه..

در کل نمیدونم چرا  وقتی یه لباس شیک گرون می بینم یا از جلوی یه ماشین خیلی شیک رد می شم یا در خونه ای بازه و اتفاقی چشمم به باغ پر گلش می افته طوری درونم آه می کشم که انگاری مال من نیست و  همیشه هم ته آهم رو قورت می دم و با تعجب فکر می کنم که چرا آخه انقده برات زندگی این شکلی داشتن دور از دسترسه (میدونم تکراریه)اینم اضافه کنم که وقتی هم که یه آقای شیک رو کنار یه دختر می بینم بازم اینجوری می شم!! نکنه منم یه همسر می خوام و خودم خبر ندارم؟

می گم وقتی سر کارم و هی بهم می گن خانم دکتر معجزه می کنه و منم هی یاداوری می کنم که دکتر نیستم و بهم می گن معجزه که می کنی و منم آه می کشم.نکنه معجزه می کنم و خبر  ندارم. بهم می گن بهت اعتقاد داریم و می تونی و اینم هزارتا دلیل که قبلا هم تونستی و منم آه می کشم که اگه معجزه بلدم پس چرا اینجوری ام

اما چه جوری ام آخه که آه می کشم هی؟ و هی دلم می خواد و نمیدونم چی؟

هر کی بگه اینجا درونم چه خبره به عنوان جایزه براش معجزه می کنم و البته لابد بعدش هم آه می کشم دیگه

.

.

ناگفته ها درباره ریزعلی خواجوی.. اینا رو الان برید ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی1387 توسط شعله |
اگه تا الان بادی به غبغب می انداختم که من انقده مشکلات رو گذروندم که به زودی لقب اوشین رو می گیرم! باید در یک کلمه به عرض برسانم بنده بی جا فرمودم که اصلا گفتم مشکل دارم.

تا الان شده وقتی بیدار شدید، قبل از اینکه چشم باز کنید آرزو کنید که تغییر جنسیت داده باشید و ببینید که خودتونید؟

نخیر. جدیدا کتاب مسخ رو نخوندم. این ماجرا کاملا واقعیه

دختری رو دیدم که تا دو سال پیش توی تختش وقتی بیدار می شد پسر بود

و مردی رو دیدم که تا ۵ سال پیش زن بود

.. آدمهایی که تغییر جنسیت دادن. آدمهایی که با بدن اشتباهی دنیا اومدن. فقط به خاطر یه جهش ژنتیکی.. آدمهایی که تو ۵ سالگی یهو متوجه می شن که روحشون با جسمشون فرق داره و هرچی بیشتر می خوان خودشونو ثابت کنن ، با نفرت و مخالفت بیشتری از طرف جامعه و اطرافیان مواجه می شن

میدونم به عنوان مشاور حق ندارم احساساتی بشم اما به عنوان یه آدم وقتی داشتن از زندگیشون می گفتن چند باری بغضم رو قورت دادم

کسی با سیلی دامن تن ما نکرده یا با باتوم نیروی انتظامی کسی روسری مونو در نیاورده

آدمی که توی ۲۵ سال زندگیش ، فقط ۲۰سال گذشته رو از زمین و زمان حرف شنیده که چرا عوضیه و حالا که با عمل درست شده خانواده از خونه پرتش کرده بیرون که چرا عوضی شدی؟

دختری که با نجابتش داره کار می کنه و تنها زندگی می کنه و اجاره خونه می ده.چون خانواده گفتن پسرمون مرده و براش سالگرد وفات هم هر سال می گیرن

نشسته بود روبرومون و می گفت فقط دلش آرامش یه زندگی خانوادگی رو می خواد. می گفت وقتی به پدرش گفت باید عمل کنه و بره تو قالب خودش.. پدرش می گه داراییمو به اسمت می کنم اما آبرومو نبر. چند بار تکرار کرد: "کدوم بی آبرویی؟ مگه دست منه اینجوری دنیا اومدم؟"

و در مقابل تهدید پدر که اگه عمل کنی باید از خونه بری بیرون.. تنهایی رو به ثروتی رویایی ترجیح داد.

درکش کردم. نمیدونم چه جوری. چون من هیچ وقت واسه زن بودنم نجنگیدم

اما وقتی گفت خدا رو دوسش دارم چون خوشبختم.. به سختی .. باور کنید درکش سخت بود یا بهتر بگم درک ایمانش

از ۵ شنبه تا الان هر وقت یاد مشکلی چیزی می افتم فقط یه کلمه به خودم می گم:"تو هیچیت نیست دختر. این فقط یه مساله ست. حلش کن"

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی1387 توسط شعله |
از یه هفته پیش منتظرم

امروز صبح هم قبل از رفتن بیرون از خونه هی صبر کردم جمله ای از اهل خونه بشنوم که خبری نشد و رفتم پی کارم

شب که برگشتم حوصله م سر رفت. به مامان گفتم تولدم مبارک

گفت روز خوبی نیست . فردا سیزدهمه (سیزدهم  ی رو گفت که شیرین فوت شده)

و من برای اولین بار تو این ۵ ماه از بی تفاوتیش نسبت به خودم رنجیدم و فکر کردم اگه مرده بودم منم الان تولدم مهم می شد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 دی1387 توسط شعله |
Blog Skin