تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................
وسط کنکورم دچار اتفاق جالبی شدم که می خوام بدونید

ما دو تا دفترچه داشتیم. آمار و زبان و دو تا درس دیگه تو دفترچه اولی بود و سه تا از درس های تخصصیم هم تو دفترچه دومی

ماجرای دفترچه اول:

اولین درس تخصصی با ضریب ۳ رو شروع کردم به زدن و هر چی پیش می رفتم جواب سوالات را یکی پس از دیگری بلد بودم. رو ۳ تا دونه شک کردم و نزدم. رفتم درس دوم از نصف که گذشت یهو متوجه شدم اینم دارم هی جواب می دم اولش گفتم دارم اشتباه می زنم اما دقت کردم دیدم نه همه چی سر جاشه. ناگهان چنان دلشوره ای منو گرفت که تو عمرم تجربه نکرده بودم. دل و روده و سر و کف پام میپیچید به هم

هی به خودم دلداری می دادم که شعله جان حالا سکته نکن عزیزم ایشالا سوال بعدی رو بلد نیستی و با ترس می رفتم سوال بعدی و بازم با کمال ناباوری بلد بودم

میدونم به نظرتون مسخره میاد. الانم به نظر خودم مسخره ست اما سر جلسه اصلا مسخره نبود من واقعا ترسیده بودم

با کلی بدبختی دفترچه اول تموم شد و از هر ۲۵ تا تقریبا ۲۰ تا رو جواب داده بودم. دیگه داشتم از تهوع می مردم

یک ربع کشید تا نوبت دفترچه دوم شد..کمی به خودم مسلط شده بودم

اولین سوال نظریه ها رو نتونستم بزنم. رفتم دومی دیدم بلد نیستم و ناگهان نفس عمیقی از راحتی کشیدم!!!

بی خود نگید مثلا خودت روانشناسی .. بابا خودم داشتم از تعجب شاخ در می آوردم که چه مرگمه

این دفعه از هر ۵ تا سوال خودمو می چلوندم و یکی جواب می دادم. با بدبختی دفترچه دوم رو تموم کردم اگه خیلی خوشبین باشم نهایتن هر کدوم رو ۴۵- ۵۰ زدم اما انقده آرامش داشتم که نگو. انگاری این چلوندن سبک عادی زندگی منه

از جمعه تا الان درگیر این ماجرام و چند تا سوال.

یعنی خودم رو لایق خوب بودن نمیدونم؟

یعنی نمی شه همه چی خوب و راحت و بی دردسر پیش بره؟

یعنی شایستگی عالی بودن رو در خودم نمی بینم؟

یعنی برام عادیه که همه کارهام با سختی نتیجه بده و وقتی همه چی خوبه یعنی یه جای کار ایراد داره؟

نمیدونم نتیجه چی می شه چون آمار و زبان رو هر کدوم رو ۳۰ درصد زدم ۷ یا ۸ تا سوال که مطمئنم درست بودن

اما این برام چندان مهم نیست گیرم اینه که درسته که همیشه مسائل من با سختی جلو رفته.. همیشه واسه داشتن یه تیکه جای کوچولو واسه خودم کلی جون کندم. واسه خریدن یه تیکه لباس از پول کفشم یا کتابم زدم و یا برعکس

اما اینا لااقل دو سالی می شه که تموم شده و الان خیلی اوضامون بد نیست. البته اگه ماجرای شیرین رو فاکتور بگیرم که البته جریان شیرین همه ی ۲۸ سال نداشته هام رو عزیز کرد چون بالاخره اون وقتا شیرین زنده بود

اما می خوام اینو بگم چرا یه چیزی درونم به اسم ضمیر ناخوداگاه فکر کرده که محکومه همیشه همین باشه؟ چرا نمی خواد یا نتونسته بپذیره زندگی عوض می شه.. هیچ وقت اعتراض نکردم و آرزو نکردم جای فرد دیگه ای باشم حتی اون زمانهایی که واسه دانشگاه رفتن پول نداشتم و اون روز از خیر کلاسم می گذشتم و شب زیر پتو از درموندگیم گریه می کردم. همه ی اینا واسه رشدم و روحم مفید بوده

اما الان خیلی چیزا فرق کرده.. خیلی چیزا.. الان من همزمان چند تا کلاس ثبت نام کردم که هزینشون میلیون رو رد کرده. چون دارم حالا و می خوام  کامل و متخصص تر شم و هزارتا چون دیگه...

اما چرا ترسیدم و اینکه مهم از همه چه کار کنم تکرار نشه؟ واسه دو سه نفر بیشتر تعریف نکردم اما فقط خندیدند. حق داشتن خودم هم با خنده تعریف می کردم اما مکث پشت نگاهم برای خودم هم سنگینه

بگذریم. بر گشتم با یه عالمه حرف نگفته و دوست سر نزده و کار تلمبار شده

مثل گذشته چاکریم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 بهمن1387 توسط شعله |
دارم هر جا کلاس تخصصی برگزار می شه می رم

از کلاس هایی با قیمت ساعتی چهل هزار تومن تا ۵ جلسه ۱۵۰ تومن

هی تخصصی

هی کارگاه

هی درمان و تشخیص اختلال و هی دارم دنبال تخصص بیشتر می رم

امروز سر کلاس تخصصی افسردگی که یکی از دکترای معروف تهران داشت تدریس می کرد یهو فهمیدم چمه

اونم وقتی ته افسردگی رو شروع کرد تدریس و از خودکشی حداقل یک ساعت حرف زد و توضیح داد

فقط تمام تلاشم این بود که دردم نگیره و یاد شیرین نیفتم

اما دیدم تمام دویدن ها و حرص های من مال منه. مال احساس گناه من، مال نبودنم برای شیرین و برای بودنم برای بقیه

انگاری یه جوری شده معنای زندگیم و انگاری تسلی پیدا می کنم تو این کلاس ها

انگاری دیگه بعدن کسی نمی تونه بهم بگه نفهمیدی یا خودم بگم نتونستم

حالا با این همه مدرکی که دارم جمع می کنم وهی اسمم رو میذارم کنار نفرات برتر یعنی بامم بیشتره

و بیشتره و نمی تونم نادیده بگیرمش

یه دره می خوام برای ساعتها هوار زدن و یه دریا واسه ساعتها غرق شدن و یه کوه واسه ساعتها تکه تکه برداشتنش

ادعای زیادیه؟ الان پس داریم چه کار می کنیم؟ چرا نبینمش؟

حوصله کردید یه سر به آنامهر بزنید

جایی که دخترکم به سیاهی ها خندید...

نوشته شده در تاريخ جمعه 18 بهمن1387 توسط شعله |
یه چیزی هست به اسم مسامحه که به زبون خودمون می شه تنبلی

می دونی الان باید بری بتمرگی سر یه کاری اما از جات تکون نمی خوری. خودت رو فحش می دی.. قربون صدقه می ری . چشم غره می ری وعده وعید می دی اما این باس ن مبارک تکون نمی خوره

هی رو در و دیوار می نویسی انتقاد و بی ارزشی مسامحه ایجاد می کنه بازم این ککت که باید بگزنه، نمی گزه

تمامی درس ها رو فوتی و فقط دوره لازم داره

نمیدونم کجام چه مرگشه که فقط دستم رو میزنم زیر چونه و ماتم می بره به سقف روی دیوار!

با این خرکی بازیام می خوام ارشد بخونم و ملت رو هم ارشاد کنم. حال می کنید با این فرهنگ جدید ادبیاتی ام؟

بابام می گه مال این کلاس هاییه که می ری. آخه دو سه تا کلاس ربط و بی ربط به کنکور اما کاملا مرتبط با روانشناسی ثبت نام کردم و دارم عشق می کنم. شاید همینه که ذوق کنکور رو پرونده و شاید نوعی اضطراب پنهان از نوع کلون بادکرده می باشد.. نمیدونم کلون چیه.. جایی دیدم

کنکور داده هاش بفرمایند این دو هفته ی آخر دقیقا چه گلی با چه خاکی ترکیب شده و با چه مایعاتی مناسب این جانب می باشد؟

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 بهمن1387 توسط شعله |
Blog Skin