تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................
سال نو مبارک

امروز خسته م ترجیح می دم ننویسم و فقط خاطرات عید رو میگذارم تو ادامه ی مطلب

کمی خستم. ساعت ۵ بیدار می شم و درس می خونم. بعدش می رم سر کار و هزار ویک التماس که شروین مراقب مامان باشه تازگیا عادت بدی پیدا کرده. هی می ره از پشت بوم پایین رو نگاه می کنه. همون جایی که شیرین افتاده بود. خیلی کلافه م. می ترسم. وضع شروین از منم بدتره. پر از اضطرابه. امروز با پدربزرگم صحبت کردم. قراره بیان  ایرانیت نصب کنن و خلاص شم. از بس نمیدونم مامان رو چی کار کنم دیروز با خودم بردمش سر کار. رفت پاساژ های ونک رو گشت و منم رفتم مرکز و برگشتم دنبالش. دختر ۵ ساله بهونه گیر دیدید؟ پاشو می کوبه زمین.. بغض می کنه.. احتمالا پیمانه اینجا درک می کنه چی می گم!! مامانم شده دختر ۵ ساله. امروز عصر کلافه بودم و خسته. از ۵ بیدار شدم و رفتم مدرسه و بعدش خصوصی داشتم و پشت سرش مرکز مراجعه داشتم. می خواستم کمی بخوابم حتی خاله م زنگ زده که شعله قربونت برم حواست که به مامان هست.. نمیره جایی بمونه میگه خونه خودم راحتم. الان دارم با موهای پف بالای سرم و چشمای خسته و صدای بلند منصور ( بی خوابی.. )می نویسم. شانس آوردم رفت ده دقیقه دوش بگیره

امروز  یک لحظه احساس کردم هیچ چیز رو اینجا نمی تونم آرووم کنم و نمی تونم دووم بیارم... جز خودم. یعنی فرار کنم و راحت شم..

این خونه یه جوریه. همه حواسشون به اون یکیه که یهو نمیره! خونه مامان بزرگم اینجوری نبودیم.

یه مامان بی قرار که نمیدونی یه لحظه بعد چه سازی می زنه و چش می شه؛ شروینی که دوباره همش جیغ می زنه و بهونه می گیره، بابایی که صبح می ره و ۱۰ شب میاد و شعله ای که امروز دید هر چی فوت می کنه جایی گر نمی گیره و هوس کرد خودش خاموش شه..

.

همه ی روزها انقدر هم بد نیست.. بگذارید به حساب بی خوابی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 فروردین1388 توسط شعله |
Blog Skin