روزگاری در پی یاد گرفتن و یا دادن اطرافم رو هی جارو می کردم و البته همچنان ادامه داره
اما حالا یه فرق کوچیک که یاد گرفتن رو نمی شه از داخل ذرات و غبار هوا پیدا کرد. اتفاقا باید بذاری هوا کاملا صاف بشه تا چشمات ببینه یا مشامت حس کنه هوا رو
وقتی غبار می بینی و ذرات خاک، هی دلت می خوا کنار بزنی و حرف بزنی و هی نظر بدی و هیجان زده بشی
اما وقتی تو هوای صاف دوباره به قله ها نگاه می کنی -که اتفاقا تو هوای صاف اصلا هم هیجان انگیز نیستند- تازه متوجه می شی مقدار فاصله ی واقعی چقدر بوده و آیا اصلا این قله رو دلت می خواد فتح کنی یا نه
یه چیزی تو مایه های هرم مزلو که می گه اگه اول نیازهای جسمت برطرف نشه نمی تونی بری سراغ نیازهای روحت و اصرار داره باید مرحله ی قبل رو کامل بگذرونی تا برسی
اما به گمونم یادش رفته بگه که وقتی رسیدی بالا هم باید یادت باشه همون جسمت قراره تو رو بالا بکشونه و گرنه اون بالا از گرسنگی جسمانی سقوط می کنی. لابد البته اونقدر بدیهی بوده که حوصله نکرده توضیح بده
حکایت منم شده وام گرفتن کلمات از مسایل روز که اتفاقا هیچ ربطی هم به روز نداره و فقط بهانه ای واسه این شکلی حرف زدنمه.
داشتم می گفتم. بدون غبار که نگاه می کنی دیگه از هوار و هیجان خبری نیست. می رسی به سکون و سکوت. شاید واسه هیمنه که بالای کوه هوا رقیقه
و می سکوتی و می نگری و می روی
تازه می بینی که آخی یه روزی چقدر فکر می کردی بالایی در حالی که فقط گردنت رو بالا گرفته بودی
اما روزگاری هم مثل الان فکر می کنی بزرگ شدن با بزرگی رو دیدن و شناختن فرق داره. خیلی زیاد هم فرق داره
امشب در آستانه سالگرد فوت شیرین روی پشت بوم - همون بومی که شیرین برای عبور ازش استفاده کرد- فهمیدم روح ٍعصیان روحی هست که دلش تایید یا تشویق نمی خواد
من وصیت کردم بعد از مرگم قبر جداگانه ای داشته باشم. دور از شیرین اینجا که نشناختمش، شرم بودن در کنارش در اون طرف رو تاب نمیارم
همون روزی که رو ی تپه های نزدیک دانشگاه بعد از بگومگوی شدید با راننده آژانسی که ترافیک رو که دید گفت حاضر نیست شروین رو برسونه جلوی حوزه کنکور و تا بسته شدن در 4 دقیقه فاصله داشتیم.
اونجا قلبم سوخت. کتفم سوخت و سینه ام هم- در حالی که دست چپم رو که بی حس شده بود مالش می دادم انتخاب کردم که شروین بره کنکور و من نرم درمانگاه و سکوت کنم
انتخاب کردم به آینده م سلام کنم. آینده ای که به قول دکتر نباید شبیه گذشته ام باشه وگرنه استرس خیلی زودتر از معمول منو از پا درمیاره
و پشیمون شدم از اعتراضی که در دلم به داییم و پدرم کرده بودم که در سن 64 سالگی بعد از شنیدن مرگ شیرین از حال رفتن و خندیدم به خودم که در زمانی که نصف سن اونا لرزش دیدم از یه استرس چنین وا دادم
به هر حال شعله ی جدید در حال پوست انداختنه
و شاید اینجاست که می رسی به پر گشودن از خاکستر
و شاید
و شاید می رسی به دنیایی دور از هیاهویی همیشگی
اعتقاد دارم هرچی برات رقم می زنه بهترین وضعیت موجوده. پس قراره سکوتم و گوش دادنم منو به جلو ببره
وقتی درونت رو داده باشی دست کودکی به اسم کودک درونت و هی به جات تصمیم گرفته باشه و هی هر جا حرص داشتی بذاری اون جای تو حرف بزنه و اتفاقا خیلی خوب هم از پس این کار بربیاد و کم کم کلا این کار رو واگذار کنی به اون و بری سراغ کارهای دیگرت
وقتی لازم باشه بری تو نقش حمایت و چون بلد نیستی و تنهایی می ترسی تصمیم میگیری شخصیت حمایت گرت رو هم بسپاری به جنبه ی مردانه ی درونت که اونم یه پسربچه معصوم درونیه.
مجبورش کنی نقش مرد رو بازی کنه و هی بگیری بکشیش و اونم اجباری بزرگ شه و بشه پسر 16 ساله ی عصبی که ادای مردها رو درمیاره و واسه همین بیشتر از هر کاری هی داد می زنه و تهدید می کنه. اما ازش خوشت بیاد . چون در ظاهر کارها رو خوب راست و ریست می کنه و واقعا حمایتگری رو خوب نقشش رو باز می کنه.
این قسمت رو هم بسپاری به این و بری سراغ کارهای دیگه
.
.
یه روز متوجه میشی شدی فلسطین اشغالی. دوتا کودک که صاحبخون شدن و دیگه حاظر نیستن جاشونو و شغلشونو پس بدن.
تو تصمیم میگیری کوچ کنی. از خانواده جدا بشی. از زندگی جدا بشی. از اطرافیان جدا بشی
اونم بدون اینکه بدونی داری از درون خودت کوچ می کنی و از اونجا داری بیرون رونده می شی. یهو تصمیم میگیری که بمونی و اونا رو که حالا صاحب خونه شدن جدا سرجاشون بشونی
با یه تشر و دعوای 4 ساعته بالاخره آرومشون می کنی... یعنی درست نمیدونم. شاید فعلا ساکت می شن. اما می ببینی که کودکت اسباب بازی گرفت دستش و نشست به مکعب بازی و مرد درونت هم دوباره رفت تو قالب 7-6 ساله ی خودش و نشست کنار کودک و شروع کرد در و دیوار رو نگاه کردن
شب می خوابی و خوشحالی که سرزمین درونت رو پس گرفتی..
صبح که بیدار می شی حالا باید زندگی کنی و ناگهان
و ناگهان متوجه می شی که یادت رفته!! فقط راهکارهای اونا رو دیدی سالهاست .. 9 ساله که اونا این مسئولیت رو گرفتن دستشون. یه لحظه از دلت می گذره سمت هاشونو برگردونی.. اما نه. نمی ارزه.. بازم حوصله سنگ پرونی نداری واسه پس گرفتن خودت
اما میخوای زندگی کنی و راه حل بلد نیستی. حتی نمیدونی کجا بخندی یا گریه کنی. چی می شه؟
می شه مثل الان من . اولین راه حل به نظرت گریه می رسه و راه حل بعدی اینکه دست به تایپ! بشی و بیای بذاری تو بلاگت که کمک..
راه حل سوم رو هنوز ندارم. قاعدتا بعد از گذاشتن این پست خواهد بود.
قراره نتیجه ی زحمات یکسالشونو تو آخر این هفته برن دنبالش . ما هم یه روزی رفتیم دنبال نتیجه ی زحماتمون.. ما هم درس خوندیم و شب نخوابی کشیدیم. ما هم ذوق زده شدیم و نگران که بالاخره کجا قبول می شیم و چی می خونیم و کجا می ریم سر کار و امنیت داریم و واسه خودمون آدمیم . هی تلاش کردیم و ناگهان سند گوسفندیمونو کوبوندن تخت سینمون.
الان که بهشون نگاه می کنم ذوق و نگرانیشون رو درک می کنم
اما نمیدونم روزی که بفهمن رو آب راه رفتن و زندگیشون حباب بوده اونا چه شکلی می شن؟
اون موقع می تونم بُهت و شکستنشون رو هم درک کنم؟

