تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................
هی بدو بدو راه می ری و فکر می کنی و واسه مسایل زندگیت راه حل می دی و آخرش متوجه می شی سر کار بودی و اینا همش رو برنامه بوده و دلیلی واسه پیش آمدش وجود داشته و خودش هم حل شده..

انگار یه پدر یا مادر مهربون می دونه که من الان باید دوا بخورم چون میکرب وارد بدنم شده اما صبر می کنه تا تب کنم و از درد به خودم بپیچم و تب کنم تا فرداش راضی شم با اهن و تلپ برم دکتر .. بعدش که بیام نسخه رو بخرم ببینم واسم خریده و تازه برام توضیح بده اون درد و شب نخوابی هم واست لازم بود چون باعث شد نیم کیلو چربی اضافت آب شه...

چه حالی به آدم دست می ده؟ هیچی؟ نمیدونم یه جورایی اراده در جبر یا جبر در اختیار

.

.

روزگار جالب می گذره. بعد از دو ماه خونه نشینی به این نتیجه رسیدم که باید برگردم سر کار.. چون:

۱. دارم از بی پولی میمیرم

۲.دارم از یکنواختی دق می کنم

۳.وقتی سرکار میرفتم بهتر واسه ساعتهام برنامه ریزی می کردم

۴.ارزش زمانهام رو اون وقت بهتر می دونستم

۵. تنوع داشتم و احساس مفید بودن می کردم

بین خودمون باشه غیر از دو هفته ی اول که روزی ۱۱ ساعت درس خوندم بعدش رو بدجوری هدر میدم

.

دیشب فهمیدم یک دختر ۳۱ ساله شدم و خیلی ترسیدم. چون نمیدونم یک آدم ۳۱ ساله فرقش با یک دختر ۲۵ ساله چیه و چطوری باید زندگی کنم؟

.

باز فهمیدم آدمهایی که روزی واسه هرکاری ازشون کمک می گرفتم و به نوعی معلمم بودن حالا راه حل هاشون چندان مناسبم نیست.. راه حلی که به ذهن خودم می رسه کامل تره. حالا یا جمیعا اینا دست به یکی کردن به من خوب راه حل ندن یا خودم آدم بزرگ شدم و یاد گرفتم چی خوبه و چی بد

.

و دوباره کشف کردم که من درونم یک مدیرداخلی دارم که وظیفش هماهنگ کردن آدمک های مختلف درونمه که هرج و مرج نشه. این مدیر محترم موظفه دونه دونه به خواسته ها رسیدگی کنه و به ترتیب اولویت اجازه اقدام بده. نمیدونم چرا زودتر ازش کمک نگرفته بودم. چون تا حالا نشسته بود و تخمه می شکوند و مابقی آدمهای درونم می زدن تو سر و کله هم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 آبان1388 توسط شعله |
اینجا خیلی ساکتم. اینجا درون قاف، درون خودم..

انقدر نور هست که احتیاجی به نور بیرون ندارم و چراغ ها رو می تونم کم نور کنم. تو اوج بی صدایی احتیاج به حرف زدن ندارم. الان نه احساس بدبختی و درموندگی دارم و نه احساس پیروزی و خوشبختی

.. اما یه حس دارم. احساس پوچی نمی کنم، معنا دارم. معنایی واسه زندگی خودم نه هیچ کسی دیگه

 یه جورایی اومدم واسه کفرگویی دیشبم اظهار پشیمونی کنم.

نه اینکه یهو همه چی حل شده باشه..نه

اما نمی خوام از این به بعدشم رو هم به عصبانیت بگذرونم. یکی دو سه ! روز طبیعیه که بخوام غصه بخورم. بعدش راه می افتم

دم غروب ،با اسب و سگم به سمت جاده در امتداد دریا حرکت می کنم و شهر به شهر، جاده به جاده می رم و زندگی هامو کشف می کنم..

دم غروب چون نقطه ی تقابل ماه و خورشیده.. دو تا تضاد ... می گذارم قدرت دریای خدایی خیلی چیزها رو تو خودش حل کنه یا خیلی چیزها رو تو خودش برام بشوره و شفاف کنه

حالا که قراره زندگی کنم و چاره ای دیگه هم ندارم، پس این کار رو می کنم

بعدا واسه لبخند زدن وقت هست

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 آبان1388 توسط شعله |

همش وقتی یه برگ سبز بین برگهای زرد می دیدم فکر می کردم این منم که تو خانوادم دارم نقش یه ناجی رو بازی می کنم و باید هی بیشتر بدرخشم تا اونا از رنگ سبز من رنگ و نقش بگیرن..

اما امروز متوجه شدم یه  برگ زردم بین باغ سبز زندگیشون..

توضیح نمیدم. حال ندارم. بسکه بهم شوک وارد شده دیگه صدام درنمیاد

فقط یه جمله من گول خوردم. من قربانی بودم نه ناجی

حالا دنیا بهم بدهکاره

خدا بهم بدهکاره

آسمون و زمین بهم بدهکاره

مامان و بابام بهم بدهکارن

از همه جا و همه آدما طلب دارم

15 سال زندگیمو.. یالا.. بهم پرداخت کنید

از همه بدتر زمانیه که بفهمی خودت این وسط چقدر قشنگ اشتباه کردی و نمیتونی هیچ کسی رو مقصر بدونی، حتی خودت رو

.

فکر کنم دیوانگی یعنی همین

 

 

پ.ن: وقتتونو اینجا تلف نکنید. ظاهرا خدا منو واسه یه فیلم سینمایی تو نقش های متفاوت داره امتحان می کنه. اینجا خبری از آرامش و ثبات نیست

نوشته شده در تاريخ جمعه 8 آبان1388 توسط شعله |
نبودم چند وقت.. نه اینکه کار مهمی واسه انجام دادن داشته باشم و نه اینکه حرفی نداشته باشم که اتفاقا گلوم از بی حرفی درد گرفت

.

.

لهجه ی آب رو می فهمم این روزها

معنای صدای بال کبوترها واسم نامه ی عاشقانست

قشنگی نگاه ماه رو الان حس می کنم.

تو چرخه ی خدا شدن قدم زدنم رو نگاه می کنم و تعداد فاصله هامو می شمارم.. انگشتام که کم میاد و گم می کنم.. دوباره برمیگردم سر خط..ماشین حسابای بازاری جواب نمی ده

یکی امروز بهم گفت خدا یه باشگاه داشت که می خواست معرفیش کنه واسه همین تابلو معرفی درست کرد و اونا رو سر در باشگاههاش چسبوند

من و تو و ما اون تابلو ها هستیم. اولش بغض کردم و گفتم این نامردیه من نمی تونم تابلو باشم پس زندگی خودم چی؟ گفت تو رو یکی دیگه واسه هدفش خلق کرده

اولش بدجوری حالم گرفته شد اما بعدش به خودم گفتم اگه حتی همین باشه ،براق ترین و بهترین تابلو می شم که تو برق چشمای کسایی که میان تا نگام کنن، خودمو ببینم

 می چسبم به هم و یکی می شم. تک . واحد. تجسم اندیشه

پ.ن: قصد بدی ندارم. نمیدونم چرا یهو لهجم اینطوری شد!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 آبان1388 توسط شعله |
Blog Skin