مراجع پسری بود 18 ساله.. برای اضطراب کنکور اومده بود..(محمد) عاشق گیتار بود و حرفه ای کار می کرد و چند بار هم کنسرت داده بود.. به نتیجه رسیده بود که موسیقی جز تفریحات ناسالم می باشد و در دوران کنکور حرام است.. گیتارش رو فروخته بود و با پولش کتاب کنکور خریده بود.. حالا از درس متنفر بود و حالش از کنکور به هم می خورد..
تازه متعجب بود که چرا انگیزه نداره..
خیره نگاهش می کردم و با خودم فکر می کردم که چرا نمی تونیم آدمای سیاه و سفید و مطلق نباشیم..
وقتی بهش گفتم که می خوام نصف روز در هفته (دقت کنید در هفته) موسیقی تمرین و کار کند.. اول به صلاحیت کاری من شک کرد و گفت یه کنکوری باید فقط درس بخونه.. بعد که از بچه هایی که با من کار کرده بودن و الان دانشگاهن.. براش حرف زدم دیدم چشماش برق خوشحالی و تردید رو با هم داشت..
بهش گفتم یا باید تمرین کنی یا واسه آرامشت باید بفرستمت دارو درمانی...(کمی غلو کردم) اما داشت سکته می کرد که این طوری از زندگی و درس و کنکور می افتم...
براش تعریف کردم که
برای کارآموزی بیمارستان.. کار می کردم.. اونجا مردی بود 56 ساله و دکترای فیزیک داشت و استاد دانشگاه بود که یه شب قاطی کرده بود و فکر می کرد پادشاه جهانه...
وقتی که مصاحبه تموم شد و استادمون از پرسید دانشجوها رو نصیحت کن...
من منتظر بودم که بگه زیاد تلاش کنن. کار کنن. درس و ... از این حرفها
از جاش بلند شد و شروع کرد قدم زدن و گفت:"تا می تونین آب میوه بخورین..قدم بزنین..توچمن ها بدوید.. بازی کنین و..."
مابقی یادم نیست چون داشتم گریه می کردم
بدجوری مات زده نگاهم کرد و گفت اون مرد دلش می خواست قدم بزنه...
همیشه از نتیجه اخلاقی آخر قصه ها خوشم نمی اومد.. آخر این ماجرا هم با خودتون...
۲-یه ایمیل رسیده از فاطمه
خواستی شرایط دانشگاه پیام نور رو بدونی
هر سوالی که به ذهنت برسه تو ادامه ی مطلب گذاشتم + لینک دانشگاه پیام نور
ادامه مطلب...

