تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................
امسال عيد از حجم فيلم هاي چيني و ژاپني تعجب کردم. دوستي مي گفت اين فيلم ها رو فله اي مي خرن که ارزونه .. واسه همين زياد داريم

وقتي اشتياق اقوالم و دوستان رو براي تماشاي يکي دو تا از اينا ديدم وقت گذاشتم و تماشا کردم. يفيلم.. دو تا .. سه تا.. حتي فيلمهاي غير ژاپني تقريبا با همين مضمون بودند: جنگ .. گرفتن انتقام .. و در يک کلام سيستم برنده بازنده

يکي بايد ببره و واسه بردش لازمه که يکي ديگه له بشه

خوب با اين وضعيت چطور مي تونيم درباره روحيه همکاري حرف بزنيم؟ کجاي روحيه همکاري به برد و باخت شبيهه؟ همکاري يعني برنده برنده.. يعني در نظر گرفتن منافع دو طرف

من همش با داداشم درگير بودم که چرا هر کاري مي خواد بکنه تو فکرش بايد طرف مقابلش پودر بشه تا اين ببره. وقت نداشتم تلويزيون ببينم الان فهميدم ريشه اين طرز فکر از کجا مياد

ذهنيتمون شده بردن..يه نگاه به علاقه هامون بندازيم.. به طرز برخورد با علاقه هامون که نگاه مي کنم همينه .

داشتم فکر مي کردم کار رسانه گروهي تزريق افکار سازنده به جامعه ست.. نمي تونم بفهمم چطور حاضرن از تلويزيون فيلم ها و ذهنيت هايي رو پخش کنن که داره دايم يه جمله رو تکرار مي کنه: براي برنده شدن بايد شکست بدي وگرنه شکست مي خوري و مي بازي

"بکش وگرنه کشته مي شي"  حالا درک مي کنيد چرا گيج شدم؟ چطور آينده مون رو داريم به قيمت ارزون خريدن فيلم ارزون  از دست ميديم؟

...

با شروين رفتيم اخراجي 2 . جمعيت زيادي اومده بود خيلي زياد.. خيلي زياد. سالن ها کامل پر مي شدن.  مردم دو جاي فيلم خيلي احساساتي شدن و خيلي دست زدن و سوت کشيدن

وقتي اسيرها داشتن از تونل باتوم رد مي شدن و امين حيايي در حين کتک خوردن، جيب تمام عراقي ها رو زد
وقتي نامزد هواپيما ربا تو گوش نامزدش زد زمانيکه فهميد مردش ايدئولوژيش شده رسيدن به هدف به هر قيمتي.. اونم تو زماني که ماکياولي* شدن يه جورايي افتخار شده اما مردم به شدت تشويق کردن
خوب البته من فقط يه سانس رو شرکت کردم شايد سانس هاي ديگه اتفاقات ديگه اي بيفته اما اين دو تا فکر کمي سخت با هم جمع مي شن.. نه؟

تضاد اين دوتا رو من نتونستم هضم کنم

يه جورايي شبيه تضاد خودمون بود .. تضاد خودمون و خواسته هامون. خواسته هامون و کشورمون. کشورمون و زندگيمون.. ما خوبيم. مومنيم. عاشقيم. اما تو فشار برد و باختيم.

در هر حال من طنز تلخ مهران مديري (نويسنده هاش)  رو ترجيح ميدم. به نظرم خيلي واضح داره باهات  از تو و مملکتت حرف مي زنه انقدر واضح که گاهي وقتا انقدر از تلخي حرفش ماتم مي بره که يادم مي ره بخندم

اون دوربين مخفي رو ديديد؟ جنازه يه مرد رو زير آشغالا قايم کرده بودند و عکس العمل مردم رو فيلم مي گرفتن... چند دقيقه مکث.. نگاه کردن اطراف.. کمي اين پا و اون پا کردن ... و ادامه دادن مسير.. اگه آخرش 110 نميومد که نويد تماس يک نفر با اونا بود – يعني يک نفر اهميت داده بود که يکي زير آشغالا داره مي ميره و يا مرده- کاملا داشتم نااميد مي شدم  ما زنده ايم

.

.

.

.

برگشتيم خونه خودمون. انقدر ناگهاني که وقت نکرديم بفهميم چي شد

29 فروردين زنگ زدن ماشين اومد و اولين دور اساس رو برداشتم و رفتن( مامان و بابا و شروين)

8 شب از سر کار اومدم ديدم بابابزرگم تنهاست. گفتم مامان اينا کوشن؟ گفت اثاث رو بردن! سه فاز پروندم مابقي وسايل که جمع نشده بود.. تند لباس عوض کردم و پريدم به جمع کردن بقيه چيزا.. ساعت 11 شب خونه خودمون بوديم و اثاث دور و برمون و فرداش ساعت 3 هم سال تحويل بود. انقدر عصبي بودم که نگو. تو اون خونه ما خونهتکوني کرده بوديم اما اينجا به اندازه 8 ماه روي همه چيز خاک نشسته بود. اول شب هوس کردم فردا فرار کنم.. اما به کجا؟ مسافرت بريم؟ در رو باز نکنيم؟ بابام پيشنهاد داد من و مامانم بريم خونه مامان بزرگم اما اينم فايده نداشت مهمونا ميومدن اينجا و خيلي زشت بود خونه رو اين شکلي مي ديدن. جمعه صبح هم که کارگر پيدا نمي شد آخه. پتو رو کشيدم رو سرم و به بابا گفتم فردا منو بعد از نماز بيدار کن. فرار فايده نداره بايد  جمع و جورش کنيم...

خونه تکوني و چيدن وسايل با کمک هممون تا ساعت 2 تموم شد و حتي وقت کرديم قبل از سال تحويل دوش هم بگيريم.  شستن پله ها. شيشه ها. کف حموم و آشپزخونه و ديوارها. نصب کردن پرده ها (خوشبختانه قبلا به خشک شويي داده شده بودن) اين يعني تصميم مامان خيلي هم ناگهاني نبوده فقط به ما چيزي نگفته بوده. و چيدن دوباره اثاث سر جاي خودشون با من بود

مامان تمام ظرف هاي آشپزخونه دم دستي و چيني ها رو شست و ناهار سبزي پلو با ماهيش رو هم که از قبل خريده بود درست کرد!

بابا لامپها رو عوض کرد. باتري هاي تموم شده رو خريد و عوض کرد و سبزه و ماهي و ميوه و کاکائو خريد.(امسال به خاطر فوت شيرين تمام فاميل نزديک و ما با هماهنگي از قبل، فقط کاکائو و ميوه گذاشتيم)

شروين هم ... راستش يادم نمياد کاري کرد يا نه

شب موقع خواب يکهو يادم افتاد ما اصلا وقت نکرديم از خونه بترسيم يا ناراحت شيم. حتي مامان و من چند بار لباس برديم پشت بوم پهن کرديم اما انقدر عجله داشتيم وقت نشد به پرت شدن شيرين فکر کنيم.

 خلاصه ظاهرا به خير گذشت.. قبلش خيلي فکر مي کردم چطوري مي خوايم تو خون دووم بياريم. اونم خونه اي که بعد از مرگ شيرين هيشکي پاشو اينجا نذاشته بود جز يکي دوبار

روز دوم هم که به سلامتي من مسموم شدم. هيچي تو معدم نميمون انقدر بالا آوردم که نمي تونستم نفس بکشم. رفتيم درمانگاه و سرم و آمپول و  از اين حرفها

شب تا صبحش هم از بي حالي و تب و لرز تا صبح نمي تونستم بخوابم اما خوشحال بودم چون مامان تو درمانگاه بهم گفت که وقتي من حالم بد شد يکهو انگاري بيدار شده. مي گفت يه لحظه انگار متوجه شده غير از شيرين دختر ديگه اي هم داره که زندست و اگه حواسشو جمع نکنه اين مي ميره

نمي خوام بگم وسط اون همه عق زدن و از حال رفتن به من خوش گذشت اما راستش خوش گذشت! يه جورايي همه چيز فرق کرد. حتي برخورد بابا فرق داشت. همشون هول کرده بودن و مواظبم بودن. هي به اين و اون مي گفتن شعله حالش بده.. فشارش خيلي پايينه. نميتونيم جايي بريم چون شعله خيلي مريضه (دو روزي افتاده بودم). اين اهميت دادنشون.. اين بيدار شدنشون.. اين دور و برشونو ديدن برام قشنگ بود. خيلي قشنگ

اما معده دردم ادامه داشت کم کم شک کردم که نکنه خبريه. به نظرم مرضيم معنا دار بود. انگار ربطي به خونه برگشتنمون  داشت. رفتم بيرون قدم بزنم اما سر از کافه سپيد و سياه درآوردم. هنوز بي حال بودم. با يکي از دوستان روانشناسم (بخونيد بهنام) تماس گرفتم و براش توضيح دادم. يادمه اول صحبت حتي عرق سرد رو پيشونيم نشسته بود. با دقت به حرفام گوش داد و در نهايت آروم پرسيد کدومش برات با صرفه تره؟ خوب شدنت يا مريض موندنت؟

واقعا جا خوردم. چند ثانيه طولاني مکث کردم.. اونم اون طرف خط ساکت بود. در حاليکه سرم داغ شده بود مجبور شدم اعتراف کنم: نميدونم بهنام. .. و باز هم سکوت.. اما ديدم انگاري خيال نداره حرف بزنه اجبارا به مغز بي حالم فشار آوردم و فکر کردم: مي ترسم خوب شم. اين طوري خوبه. نمي شه همه چيز خوب پيش بره من مي ترسم . نمي تونم تحمل کنم اگه اتفاقي واسه يکي ديگشون بيفته ديگه تو توانم نيست. همينکه من خوب نيستم يعني اونا امنن .. و بازم سکوت کرد.. اينبار ناليدم: خوب من نمي خواستم برگردم تو اين خونه. روح شيرين هنوز اينجاست. شبا که مي خوام بخوابم قيافه ي 2 ساعت قبل از فوتش مياد جلو چشمم. شبا احساس مي کنم داره رو پشت بوم راه مي ره. نميدونم اون طرف وضعش چه طوره اما خيلي مي ترسم هنوز منو نبخشيده باشه. عادت کرده بودم بيرون از اين خونه به اين چيزا خيلي فکر نکنم اما انگاري اين جا مجبورم. وقتي ديگرون مي گن چقدر خانواده ي شما خوبه. دوباره همه چيز آروم شده و وقتي با مامان فکر مي کنيم که ما خوشبختيم يه چيزي درونم مي لرزه .... انقدر مراقب اونا بودم و خودم حرف نزدم که فکر مي کنم يه چيزي تو گلوم جمع شده بودا.. انقدر همه حال اونا رو مي پرسيدن که عادت کرده بودم خودمم خودم رو سانسور کنم..

و ديگه واقعا سکوت کردم اما حالم خوب بود! پرسيد کارت و کلاس هات چه طوره؟! نيم ساعتي درباره کارم و کلاس هام حرف زديم و خدافظي کرديم . شب که اومدم خونه و الان که 24 ساعت گذشته و دارم مي نويسم حالم خوبه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 فروردین1388 توسط شعله |
Blog Skin