نمیدونم چرا این احساس امنیتی که از وقتی از رحم پریدیم بیرون هنوزم داره خفه مون می کنه و نمیذاره راحت نفس بکشیم
همه جا و همه حالت یا عمد و غیر عمد مجبور می شی ازش استفاده کنی و واسه یه پله بالا رفتن کلی یکی دوتا می کنی و هی با اینکه میدونی بالاتر می تونه جای بهتری باشه اما خودت رو تو جای آشنا آویزون نگه داری
اصلا تو بچگی نمی فهمیدیم سالها یکی یکی چطور گذشتن و چطور این همه بزرگ شدیم و البته هنوز دختر کوچیک بابایی موندیم
اما دیگه بابا مثل سابق تحویلت نمیگیره و وقتی خودت رو واسش لوس می کنه تازه لقب دست و پا چلفتی می گیری به جای دختر کوچولوی بابا
اما آخه گاهی ادم دلش می خواد تو بزرگسالی هم بارش رو رو دوش بزرگترها بندازه و به نظرم این درد بزرگیه که یهو آدم متوجه شه دیگه آدم بزرگتری وجود نداره و خودت شدی آدم بزرگ و حالا وقتشه خودت جورابتو بپوشی که هیچ، بقیه رو هم پوشک کنی
حالا اینکه خودت گاهی باید واسه اینکه خودتو کثیف نکنی کلی برنامه ریزی!! کنی دیگه انگار واسه کسی من جمله خودت هم ارزش نداره
حالا یکهو که فهمیدی آدم بزرگی و هی آدما هم بهت گفتن چی کار کنم؟ و تو دیگه روت نشد که تو هم از اونا بپرسی. می رسی به جایی که مجبوری از انکار بیای بیرون و بشی آدم بزرگی که دلش می خواد بچه باشه..
خوب البته این یک مرحله بالاتر از قبلیه، اما تو کل ماجرا فقط یه فرق ایجاد می کنه وقتی خوردی زمین دیگه نمی شه زمین رو کتک زد! مهمه. خیلی . چون دیگه مقصر پاهای خودته.. راه خودته و مغز خودته
باحاله . نه؟
راستش تو حرف آره اما وقتی درگیرش می شی چندان خوشت نمیاد. ماشالا زمین های جورواجور که باید راه رفتنت رو باهاشون هماهنگ کنی که یکی دوتا نیست
نمک ماجرا جایی چاشنی قضیه می شه که ناگهان بفهمی حتی نمی تونی دعا کنی خدا کارت رو درست کنه. چون صلاح اون با صلاحی که تو فکر می کنی ممکنه فرق داشته باشه. مثلا تو بهش می گی مراقب این ماجرا باش اونم مراقبتش یعنی ورشکست شی تا سر از یه ماجرای دیگه دربیای و بیفتی تو مسیری که اون برات درنظر گرفته..
خوب وقتی دوزاریت می افته که نمیتونی با دل قرص بهش بگی خدایا مراقب مامانم باش و بری سر کار و البته صلاح خدا این بوده که برای مراقبت کلا مامانت رو ببره پیش خودت!! و البته اصلا جرات نمی کنی در چنین صورتی اموری رو به خدا بسپاری. در واقع نمیدونی مشیت و تقدیرش چیه...
.
اینجا بود که من بعد از یک هفته درگیری ذهنی و ناامیدی کاملا خالص بالای 80 درصد و سیر تفکری که در بالا خوندید ، نتیجه گرفتم به جای اینکه چیزی ازش بخوام و بخوام کاری برام بکنه. بخوام که خودم رو تو آغوشش بگیره.. دستا بالا. تسلیم. مگه خودش نگفته باز ایستید و بانید که من خدا هستم.. قبوله. خدا خودش و منم دست خودش
نمیدونستم چی می شه اما خودم و به خودش سپردم. اینجوری موظفه اگه مشکلی پیش بیاد اون مراقبم باشه مثل یه مامان.
هنوز 2 روز از این فکر نگذشته بود که یه روز صبح خوردم زمین و زانوم زخم شد .. اما زانوی شلوارم پاره نشد! اون روز تصمیم گرفته بودم کلا از همه جا استعفا بدم. کاملا ناامید بودم و پازل مشکل مامان و شروین و تنهایی من هیچ جوری به راه حل نمیرسید. دیگه خاله هام هم فهمیده بودن من سرخوش نیستم و تلاش می کردن خوشحالم!! کنن. اما واقعا کاری از دست کسی ساخته نبود . افسردیگی مامان کار کسی نبود و نیست. بعد از 8 ماه دیگه بریده بودم. چیزی بهتر نمی شد. وقتی بلند شدم و زانوم رو نگاه کردم ودیدم داره خون میاد انگار دنیا رو بهم دادن. بال درآورده بودم
خیلی خوشم اومد. کل روز سر حال بودم و هی به همه می گفتم خوردم زمین.. پام زخم شد و من خیلی خوشحالم. تا شب به همه گفتم و هی همه با تعجب نگاهم کردن. شب به یکی از دوستام گفتم و اون یاداوری کرد که انگاری وقتی خوردی زمین بچه شدی و مسئولیتات از رو دوشت برداشته شد و حالت خوب شد.
راست می گفت. اون سنگینی و ناامیدی دیگه نبود. چه زود دعام رو قبول کرد و مامانم شد. حالا هر وقت به زخم زانوم نگاه می کنم که مثل دوران بچگی پوسته کرده و هی می خاره! یه نفس آروم می کشم. حالا گاهی وقتا که دوباره اوضاع میریزه بهم یا سرم شلوغ می شه و تا مغزم می خواد هنگ کنه زودی شلوارم رو میزنم بالا و زخم پامو نگاه می کنم و یا جاهای رسمی!! دستم رو رو زانوم میذارم و زخم رو آروم لمس می کنم. انگاری می خوام مطمئن شم هنوز سر جاشه و خدا هم سر قولش. جالبه که هر وقت درد میگیره من آروم تر می شم
اینطوری بارم سبک تر نشده اما یکی قرص پشت سرمه. حالا وقتی حال مامان بد می شه یا شروین کاری می کنه یا جایی مشکلی برام پیش میاد چون میدونم مامان خدام مراقبمه. مثل بچه هایی که می خوان ادای آدم بزرگا رو دربیارن و مامانشون رو خوشحال کنن، کاملا ادای فکر کردن درمیارم و نتیجه میگیرم و کاری انجام میدم و درست مثل بچگی که الابختکی کاری می کردی و درست از آب درمیومد اون مسئله حل می شه و منم ذوق زده.
اما اون زمین خوردن کمی منو به فکر برد.
نکنه هر وقت زمین می خوریم معنیش اینه که صبر کن، داری تو کار من دخالت می کنی. بسپار به من و تو سر حال و آروم راهتو برو و به من اعتماد کن؟ و البته گاهی که یه دردی رو دلمون میذاره یعنی من اینجام؟

