وقتی درونت رو داده باشی دست کودکی به اسم کودک درونت و هی به جات تصمیم گرفته باشه و هی هر جا حرص داشتی بذاری اون جای تو حرف بزنه و اتفاقا خیلی خوب هم از پس این کار بربیاد و کم کم کلا این کار رو واگذار کنی به اون و بری سراغ کارهای دیگرت
وقتی لازم باشه بری تو نقش حمایت و چون بلد نیستی و تنهایی می ترسی تصمیم میگیری شخصیت حمایت گرت رو هم بسپاری به جنبه ی مردانه ی درونت که اونم یه پسربچه معصوم درونیه.
مجبورش کنی نقش مرد رو بازی کنه و هی بگیری بکشیش و اونم اجباری بزرگ شه و بشه پسر 16 ساله ی عصبی که ادای مردها رو درمیاره و واسه همین بیشتر از هر کاری هی داد می زنه و تهدید می کنه. اما ازش خوشت بیاد . چون در ظاهر کارها رو خوب راست و ریست می کنه و واقعا حمایتگری رو خوب نقشش رو باز می کنه.
این قسمت رو هم بسپاری به این و بری سراغ کارهای دیگه
.
.
یه روز متوجه میشی شدی فلسطین اشغالی. دوتا کودک که صاحبخون شدن و دیگه حاظر نیستن جاشونو و شغلشونو پس بدن.
تو تصمیم میگیری کوچ کنی. از خانواده جدا بشی. از زندگی جدا بشی. از اطرافیان جدا بشی
اونم بدون اینکه بدونی داری از درون خودت کوچ می کنی و از اونجا داری بیرون رونده می شی. یهو تصمیم میگیری که بمونی و اونا رو که حالا صاحب خونه شدن جدا سرجاشون بشونی
با یه تشر و دعوای 4 ساعته بالاخره آرومشون می کنی... یعنی درست نمیدونم. شاید فعلا ساکت می شن. اما می ببینی که کودکت اسباب بازی گرفت دستش و نشست به مکعب بازی و مرد درونت هم دوباره رفت تو قالب 7-6 ساله ی خودش و نشست کنار کودک و شروع کرد در و دیوار رو نگاه کردن
شب می خوابی و خوشحالی که سرزمین درونت رو پس گرفتی..
صبح که بیدار می شی حالا باید زندگی کنی و ناگهان
و ناگهان متوجه می شی که یادت رفته!! فقط راهکارهای اونا رو دیدی سالهاست .. 9 ساله که اونا این مسئولیت رو گرفتن دستشون. یه لحظه از دلت می گذره سمت هاشونو برگردونی.. اما نه. نمی ارزه.. بازم حوصله سنگ پرونی نداری واسه پس گرفتن خودت
اما میخوای زندگی کنی و راه حل بلد نیستی. حتی نمیدونی کجا بخندی یا گریه کنی. چی می شه؟
می شه مثل الان من . اولین راه حل به نظرت گریه می رسه و راه حل بعدی اینکه دست به تایپ! بشی و بیای بذاری تو بلاگت که کمک..
راه حل سوم رو هنوز ندارم. قاعدتا بعد از گذاشتن این پست خواهد بود.

