
هیچ اتفاق خاص و عجیب و نادری نیفتاد
خونه مرتب شد و بعضی چیزها عوض شد یا خریداری شد.. دوباره کارهامو و برنامه هام سر جاشون نشستن و من شدم همون شعله
اما با یه تفاوت خیلی کوچیک :
یه گره ی بزرگ جاش تو قلبم خالیه.. من دخترم. اجازه دارم دختر باشم
هر وقت ذوق کردم جیغ بزنم، هر وقت خسته شدم غر بزنم، هر وقت حالم بد شد از صبح پتو رو بکشم تو سرم و با دهن کج و کوله سر جام دراز بکشم، هر وقت دلم خواست دو جور غذا بپزم و یه روز اصلا حوصله نکنم و زنگ بزنم غذا بیارن
برم روزنامه فروشی و دوتا مجله آشپزی بخرم و بیارم یه جور غذا از روش بپزم، برم فرش فروشی و پادری شیک قیمت کنم و از قیمتش سرم سوت بکشه و تو راه خونه با لب و لوچه آویزون خودمو قاتع کنم مال خودمون هم خوشگله
تو سر کار اگه منشی شماره مراجعم رو گم کرد، روم نشه بهش حرفی بزنم و تمام راه خونه رو با خودم غر بزنم که چرا حالش رو نگرفتم.. برم عکاسی و از توی عکس هایی که انداختم چندتاشو برای چاپ انتخاب کنم و غر بزنم که چرا انقده تو این عکسا چاقم و بیام خونه و ۴۵ دقیقه ورزش کنم تا لاغر شم
از صبح تا شب رژیمم رو رعایت کنم و شبش ۴ تا کتلت اضافی بخورم و تا صبح هم از معده درد بمیرم و هم از وجدان درد.. ۴ ساعت جلوی تلویزیون سریال های پشت سر هم کانال "فارسی ۱ " رو نگاه کنم و همزمان گلابی و انجیر بخورم و بعدش واسه اینکه کالریم به هم نخوره زیتون شور بجوم
برم برای ثبت شرکتا و کار لنگ بزنه و به جای اینکه برم پیش معاون و خودم کارها رو درست کنم و چونه بزنم و ... . زنگ بزنم به مدیرعامل آینده و اونم بگه بیا بیرون، خودم می رم اونجا رو سرشون خراب می کنم و منم ذوق زده بیام بیرون و یه بطری آب معدنی بخرم و زیر پل میرداماد روی چمن ها لی لی کنم و برم روی پل عابر و با خیال راحت پله هایی رو از زیر پام رد می شن بشمارم
...
متوجه می شین؟ قرار نیست آدم مهمی باشم. مهم و حرفه ای و عصاقورت داده و روان شناس با کلاس.. آدمی که حق نداره اشتباه بکنه، آدمی که قراره همیشه درجه یک باشه، آدمی که اجازه داره مریض بشه.. غصه بخوره.. حمایت بخواد.. وقت بگذرونه
.
.
دخترم.. این اتفاقیه که بعد از وقایع اخیر افتاد.. همین
اما دیگه بی پولی بدجوری داره فشار میاره ها!
