انگار یه پدر یا مادر مهربون می دونه که من الان باید دوا بخورم چون میکرب وارد بدنم شده اما صبر می کنه تا تب کنم و از درد به خودم بپیچم و تب کنم تا فرداش راضی شم با اهن و تلپ برم دکتر .. بعدش که بیام نسخه رو بخرم ببینم واسم خریده و تازه برام توضیح بده اون درد و شب نخوابی هم واست لازم بود چون باعث شد نیم کیلو چربی اضافت آب شه...
چه حالی به آدم دست می ده؟ هیچی؟ نمیدونم یه جورایی اراده در جبر یا جبر در اختیار
.
.
روزگار جالب می گذره. بعد از دو ماه خونه نشینی به این نتیجه رسیدم که باید برگردم سر کار.. چون:
۱. دارم از بی پولی میمیرم
۲.دارم از یکنواختی دق می کنم
۳.وقتی سرکار میرفتم بهتر واسه ساعتهام برنامه ریزی می کردم
۴.ارزش زمانهام رو اون وقت بهتر می دونستم
۵. تنوع داشتم و احساس مفید بودن می کردم
بین خودمون باشه غیر از دو هفته ی اول که روزی ۱۱ ساعت درس خوندم بعدش رو بدجوری هدر میدم
.
دیشب فهمیدم یک دختر ۳۱ ساله شدم و خیلی ترسیدم. چون نمیدونم یک آدم ۳۱ ساله فرقش با یک دختر ۲۵ ساله چیه و چطوری باید زندگی کنم؟
.
باز فهمیدم آدمهایی که روزی واسه هرکاری ازشون کمک می گرفتم و به نوعی معلمم بودن حالا راه حل هاشون چندان مناسبم نیست.. راه حلی که به ذهن خودم می رسه کامل تره. حالا یا جمیعا اینا دست به یکی کردن به من خوب راه حل ندن یا خودم آدم بزرگ شدم و یاد گرفتم چی خوبه و چی بد
.
و دوباره کشف کردم که من درونم یک مدیرداخلی دارم که وظیفش هماهنگ کردن آدمک های مختلف درونمه که هرج و مرج نشه. این مدیر محترم موظفه دونه دونه به خواسته ها رسیدگی کنه و به ترتیب اولویت اجازه اقدام بده. نمیدونم چرا زودتر ازش کمک نگرفته بودم. چون تا حالا نشسته بود و تخمه می شکوند و مابقی آدمهای درونم می زدن تو سر و کله هم

